دو مرد میانسال که به بیماری غیرقابل علاجی مبتلا هستند، تصمیم میگیرند بیمارستان را ترک کنند تا آخرین روزهای زندگی خود را به گشت و گذار بگذرانند. در این سفر هر یک به گذشته و به آرزوهای تحقق نیافتهی خود مینگرد... سفری عجیب، پر از حوادث غیرمترقبه و طنزآلود. این نمایشنامه نویدبخش امید، شور زندگی و ستایش شگفتیهای هستی است. نمایشنامۀ «منهای دو» بارها در فرانسه به نمایش درآمده و با استقبال کمنظیر تماشاچیان روبهرو شده است.
Samuel Benchétrit (born June 26, 1973 in Champigny-sur-Marne) is a French writer, actor, scenarist and director.He had a son with Marie Trintignant. He lives with Anna Mouglalis; they have a daughter, Saul (born March 7, 2007).
یک نمایشنامه خیلی خوب گروتسک از ساموئل بنشریت که قابل مقایسه با بعضی از نمایشنامه های مارتین مک دونا بود. من نسخه صوتی با اجرای جذابش رو از فیدی پلاس گوش کردم. پیشنهادش میکنم
-ˋˏ ༻❁༺ ˎˊ- ژول : به هر حال معلومه که تو این خونه خیلی عشق نیست. پل : چرا چنین حسی دارین؟ ژول : برای این که بوی خونه ی من رو میده. پل : و بوی کمبود عشق چطوریه؟ ژول : بو نداره اصلاً بویی وجود نداره. میدونین هر بار که تو زندگیم با کسی برخورد کردم به خودم چی گفتم؟... از خودم پرسیدم که این یارو شب که خونه برمیگرده چه بویی منتظر شه. بوی آشپزخونه بوی شیر بچه... عطر... بوی تن... عرق... مو... من دلم میخواست که شبها سرم رو رو گردن زنم بذارم و بخوابم تا بوی گردنش رو حس کنم... و دلم میخواست که این بو باهام بیاد تمام این روزهایی که کار می کردم ،یک هو عطر اون رو احساس کنم. بوی عشق اینه که حتا ،وقتی از هم دورین بوی اون یکی تو دماغتون باشه.
« منهای دو » نمایشنامه ای کوتاه و بسیار دلنشین . گفتگوی دو پیرمرد که تنها در بیمارستانی رها شده اند و یکی دو هفته دیگه بیشتر فرصت زندگی ندارن . در نمایشنامه مفاهیمی چون مرگ ، تولد، تنهایی، عشق به خوبی به تصویر کشیده. -ˋˏ ༻❁༺ ˎˊ- ش۲۰
چند سال پیش تئاتر این کار رو به کارگردانی داوود رشیدی (خدا رحمتش کنه) و بازی حسن معجونی و سیامک صفری دیدم. خیلی خوب بود واقعا از بازی هاشون لذت بردم. الان که نمایش نامه شو خوندم تمام صحنه های تئاتر اومد جلوی چشمم، به همون خوبی تئاترش بود. طنز تلخی که باهاش می خندی و به یادت می مونه
می دونین افسردگی اندوهناک چیه؟ افسردگی با دیرکرده. یه واقعه ی اندوهناکی که یک جایی دفن شده و بی خودی ناگهان می یاد بالا. واسه خودتون خوب و خوشین و همه چی بر وفق مراده، آروم دارین لحظه ها رو می گذرونین و ناگهان تترق! گذشته خرتون رو می گیره. مسئله تنها این نیست که به گذشته برگردین و ببینین مشکل کجاست. این طوری که خیلی راحت بود. نه، باید بفهمین که مشکل کدوم واقعه اندوهناکه...!
یه کمدی سیاه درباره دو پیرمرد که مرگشان نزدیک است. از اون نمایشنامه هایی که میشه لفظ "بامزه" رو بهش داد و با این حال تلخی مرگ و افسردگی رو هم یدک می کشه.
یک کار کمدی دارک که از همون ابتدا با طرح سناریو بیمارستان و دو شخصیت در حال مرگ داستان رو شروع میکنه بعد اینکه بفهمیم هر کدوم به چه دلیلی رو به موت هست و داره میمیره با فرارشون از بیمارستان و مواجه با یک زن حامله رو داریم فکر کنم بقیه اش قابل حدس باشه شاید هم نه ؟! :) چون داستان اصلا این شکلی یکنواخت نیست پیچیدگی روایت پیدا میکنه با ذهن مخاطب از دانسته های اولیه اش رو بکار میگیره تا بگه همیشه اونجوری پیش نمیره که آدم دلش میخواد
این نمایشنامه خیلی استعاره و رفرنس به باقی آثار مهمی از چخوف و هگل و باقی داره حتی توی پلان های آخر دایی وانیا هم میاد وسط خلاصه درسته حجم صفحاتش کم بود اما واقعا مفهومش سنگینی میکرد
نمایشنامههای اشمیت یکم برام تکراری شده بود ولی از خوندن این واقعا کیف کردم. ظاهرا کتاب معروفی هم نیست و من خیلی توی کتابفروشیها ندیدم... در مورد دو تا پیرمرد هست که در بیمارستان بستری هستند و همون شبی که پزشکشون بهشون میگه که مدت زمان طولانی زنده نیستند، راهی خیابون میشن... حس مبهم روزهای آخر زندگی و گره خوردن با افرادی که در تلاش برای کشف زندگی جدید یا پدید آوردن و ذوق زندگی هستند به خوبی و هنرمندانه آمیخته شده بود.
این نمایشنامه با اینکه نسبتا کوتاهه ترکیب خیلی متناسبی از طنز و مفاهیم جدی رو تو خودش داره. زندگی از زاویه دید دو تا پیرمرد در استانه مرگ که تقریبا همه اتفاقاتی که در زمان حال براشون میفته رو میتونن پیوند بدن به یه اتفاق، تجربه یا حسرت از زندگی گذشته خودشون.