Jump to ratings and reviews
Rate this book

گدا

Rate this book
The Begger

Audio CD

1 person is currently reading
311 people want to read

About the author

غلامحسین ساعدی

83 books420 followers
ساعدی در ۱۳ دی ۱۳۱۴ در تبریز متولد شد. دکتر علی اکبر ساعدی جراح برادر دکتر غلامحسین ساعدی نویسنده و شاعر شهیر و برجسته در باره برادرش و مدرسه طالقانی (منصور سابق) تبریز می‌گوید

«غلامحسین ساعدی پس از پایان تحصیلات ابتدایی در دبستان بدر، کوچه غیاث در خرداد ماه سال ۱۳۲۷ گواهینامه ششم ابتدایی گرفت و در مهرماه همین سال برای ادامه تحصیل وارد دبیرستان منصور شد. دبیرستان منصور در زمینی بنا شده بود که قبلاً قبرستان بود، به هنگامی که منصور استاندار آذربایجان شده بود این دبیرستان سر و سامان گرفت و برای همین نام منصور را روی دبیرستان ما گذاشته بودند، دبیرستان خیلی خوبی بود، معروف بود، اتوریته داشت و خیلی هم از خانه ما دور نبود.»

او کار خود را با روزنامه‌نگاری آغاز کرد. در نوجوانی به طور هم‌زمان در ۳ روزنامهٔ فریاد، صعود و جوانان آذربایجان مطلب می‌نوشت. اولین دستگیری و زندان او چند ماه پس از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ اتفاق افتاد. این دستگیری‌ها در زندگی او تا زمانی که در ایران بود، تکرار شد. وی تحصیلات خود را با درجه دکترای پزشکی، گرایش روان‌پزشکی در تهران به پایان رساند. مطبش در خیایان دلگشا در تهران قرار داشت و او بیشتر اوقات بدون گرفتن حق ویزیت بیماران را معاینه می‌کرد. ساعدی با چوب بدست‌های ورزیل، بهترین بابای دنیا، تک نگاری اهل هوا، پنج نمایشنامه از انقلاب تا مشروطیت، پرورابندان، دیکته و زاویه و آی بی کلاه، آی با کلاه، و چندین نمایشنامه دیگری که نوشت، وارد دنیای تئاتر ایران شد و نمایشنامه‌های او هنوز هم از بهترین نمایشنامه‌هایی هستند که از لحاظ ساختار و گفتگو به فارسی نوشته شده‌اند. او یکی از کسانی بود که به همراه بهرام بیضایی، رحیم خیاوی، بهمن فرسی، عباس جوانمرد، بیژن مفید، آربی اوانسیان، عباس نعلبندیان، اکبر رادی، اسماعیل خلج و... تئاتر ایران را در سال‌های ۴۰-۵۰ دگرگون کرد. پس از ۱۳۵۷ و درگیر شدن ساعدی با حکومت در پس از انقلاب، از ایران مهاجرت کرد، وی در غربت به چاپ دوباره "الفبا" را (جهت حفظ فرهنگ) آغاز کرد. وی در روز شنبه ۲ آذر ۱۳۶۴ در پاریس درگذشت و در گورستان پرلاشز در کنار صادق هدایت به خاک سپرده‌ شد

Gholām-Hossein Sā'edi was born in Tabriz 5 January 1936. In 1963 he graduated from University of Tabriz in medicine, began his writing career (under the pen name Gowhar-e Morād) with short stories and plays (1966). Sā'edi was a noted writer, editor, and dramatist; an influential figure in popularizing the theater as an art form, as well as a medium of political and social expression in contemporary Iran. Later, after completing the mandatory military service he embarked (1963) on a five-year internship to specialize in psychiatry. He was repeatedly investigated, arrested, and incarcerated by the security police (SAVAK) and subjected to both physical and psychological abuse.
Sa’edi’s plays were at first produced and viewed by small groups of university students as ’theatrical experiments,’ and attracted wide audiences. The dialogues are designed to lend themselves to modification by local accents and dialects, a quality that has made the plays accessible and appealing to audiences of different ethnicity and varying levels of intellectual sophistication. By the end of the 1960s Sa’edi’s standing as a prolific dramatist and fiction writer had been well established in the circle of literary figures.
Based on his travels in 1965 to the villages and tribal areas of the Persian Gulf and in 1968 to Azerbaijan in northern Iran, Sa’edi produced a series of monographs with anthropological underpinnings. The importance of these studies is that in a variety of ways they became useful sources for many of Sa’edi’s later works. In Sa’edi’s monographic sketches and fictional narratives the village and the city are both inhabited by the same anxiety-ridden people, tormented by the same problems.
By the early 1970s, in addition to his short stories, he had published a short novel, Tup (The Cannon, 1970) and completed the manuscripts of Tātār-e Khandān (The Grinning Tartar) while he was in prison for

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
59 (14%)
4 stars
143 (34%)
3 stars
154 (36%)
2 stars
52 (12%)
1 star
9 (2%)
Displaying 1 - 30 of 46 reviews
Profile Image for Ardavan Bayat.
367 reviews64 followers
January 14, 2021
99.07.28
گدایی سنت از مدرنیته[1]

داستان کوتاهِ ساده‌نمایِ بی‌هدفی می‌نماید ولی گمان نکنید که دم‌دستی و چرند است. گدای داستان ما، یک مادربزرگ از هر جا رانده‌ای ست که گدایی می‌کند، روضه‌خوانی می‌کند ولی سربار فرزندانش نمی‌شود. تاکید ساعدی روی سید بودن این خانواده‌ی قمی برایم روشن می‌کند که این خانواده بسیار سنتی بوده‌است، آنچنان که مادر فرسنگ‌ها سنتی‌تر از فرزندانش است. ولی یک‌سویه به نزد دادگاه نروید که خشنود بازمی‌گردید!

این مادر همچنان که اندوهگین می‌کند، خشم آدمی را نیز برمی‌انگیزد... نمی‌دانم در کودکی با این بچه‌ها چه کرده که چنین از او گریزان اند. ولی گمان می‌کنم ته دل برخی از این بچه‌ها و نوادگان مهری به مادر مانده ولی آن سلیطه‌ها و نامردان، عروسان و دامادان را می‌گویم! نمی‌گذارند این مهر به جایی که باید بنشیند.

از زمانی که شوهرش مرده، گویا همه‌ی میراث احتمالا ارزشمند شوهرش را در زیرزمین همسایه انبار کرده و روضه‌خوانِ دوره‌گردی‌شده که صدقه می‌گیرد. صدقه گرفتن شاید از رسوم کذایی اصطلاحا سادات در آن زمان بوده باشد؟ نمی‌دانم ولی هر چه هست با زمانه‌ی آن روز –دهه‌ی چهل- سازگاری ندارد و مایه‌ی آبروریزی فرزندان است. و این ویژگی مادر، که صدقه می‌گیرد خود به تنهایی بهانه‌ی خوبی برای عروسان است تا شکاف میان مادر و پسران را بیشتر و بیشتر کنند.

داستان پر از نماد است. پیرزن، فرزندان، عروسان و دامادان، گدایی، بقچه، شمایل، شهر، ده، گداخانه، گورستان، زیرزمین، بزغاله‌ها، جانور ناشناس، کوتوله‌ی در گداخانه و... که اگر حوصله‌ی واکاوی آنها را داشته‌باشیم شاید بتوانیم لایه‌های گوناگونی از زیر این داستان بیرون بکشیم.
یک لایه‌جویی ساده کنیم؟

اگر پیرزن نماد سنت باشد، ده نماد سنتی‌ها، می‌توانیم بگوییم سنت(یا سنت‌ها) روزی خود روبروی خود می‌ایستد. اگر شهر نماد مدرنیته، فرزندان نماد مدرن‌شدگان و عروس و دامادها نماد دلالان مدرنیته باشند، می‌توان گفت که دلالان و واسطه‌ها نمی‌گذارند مدرن‌شوندگان دست در جیب سنت کنند تا به رازهای سر به مهر سنت (: بقچه) دست یابند. اینجا در ایران ما سنت دارد از همه گدایی می‌کند، درست وارون‌بر واقعیت جهان که همیشه مدرنیته از سنت گدایی کرده‌است و با نوآوری نردبانی بر دیوار آن گذاشته و طبقه‌ای دیگر روی آن ساخته. زمانی که کسی با دیدن شمایل (نماد تقدس) و روضه‌خوانی پیرزن (از ارزش‌ها و نمودهای سنت) نمی‌گرید، می‌توان مطمئن شد که هیچکدام یکدیگر را نمی‌فهمند. و آنجا که همه بر سر میراث پدرشان می‌جنگند، می‌توان فهمید که مدرنیته به میراث سنت دست‌یافته ولی راه بهره‌وری از آن را به خوبی نمی‌شناسد چون مدرنیته‌شان، مدرنیته نیست! بلکه شبه‌مدرنیته‌است. مدرنیته‌ی بدون آگاهی و کورکورانه چنین میوه‌ی تلخی می‌دهد.

جمله‌های آخر تیر خلاص اند:
جواد آقا گفت: «بقچه‌تو وا کن، می‌خوام بدونم اون تو چی هس.»
امینه گفت: «سیدخانوم بقچه‌تو وا کن و خیالشونو راحت کن.»
جواد آقا گفت: «یه عمره سر همه‌مون کلاه گذاشته، د یاالله زود باش.»
بقچه‌مو باز کردم و اول نون خشکه‌ها رو ریختم جلو شمایل، بعد خلعتمو در آوردم و نشانشون دادم، نگاه کردند و روشونو کردند طرف دیگه، کمال پسر صفیه با صدای بلند به گریه افتاد.»

اینجا به درستی نشان می‌دهد که مدرنیته و سنت وابستگی تنگاتنگی با هم دارند. نان اگرچه ارزش مادی ندارد ولی چیزی نیست که روزگاری بی‌ارزش شود، دسترنج آدم‌ها و خوراک همیشگی‌شان، همیشه ارزشمند است. نان ریختن جلوی شمایل!... نان را زیر پا له نکنید... چون نماد رنج است[2] مقدس است. و خلعت همان کفنی است که نشان‌دهنده‌ی پوچی این جهان است... جهان به پایان می‌رسد ولی رنج آدم‌ها؟ نه! چیزهایی می‌مانند برای ماندگان.
اگر کسی در این داستان به سمت مدرنیته گام برداشته‌باشد، همان کمال است، که در این چندباری که نامش می‌آید پیوسته کامل می‌شود... اوست که همه‌ی پاراگراف بالا را می‌فهمد... و برای مرگ سنت می‌گرید. این نویدبخش این است که شاید نسل‌های آینده شاید مدرنیته را بهتر بفهمند.

[1] مدرنیته از نگاه منِ نادان، یک گام بلند از سنت به سمت آینده است، سنت به توانِ دو یا سه یا چهار! و این مدرن‌شدن نیازی به پوشیدن کت‌وشلوار و وِرنی یا مانتو و پاشنه‌بلند نیست... نیازمند کتونی و بوت و کافه‌نشینی و... هم نیست... نیازمند ذهن روبه‌جلو است. کوچیدن از سبک زندگی‌ای کهنه ولی ارزشمند به سبک زندگی‌ای نو و ارزشمند با ویژگی‌های بهتر است. شاید نیازی به خواندن فلسفه‌ی مدرن غربی هم نداشته‌باشد. مدرنیته یک روند است و نیازی به تقلید کورکورانه ندارد. هر سنتی می‌تواند مدرنیته‌ی خودش را بیآفریند، چیزی که کمتر در جهان دیده می‌شود چون همه از یک قالب درآمده‌اند.

[2] ولی پرتقال نماد رنج نیست، چون از دید مردم، گندم‌کاری رنج دارد... باغداری رنج ندارد یا کارهای دیگری مانند دامداری و... به هر روی نان و
نمک نماد رنج شده‌است و جای چک‌وچانه‌زدن هم ندارد!
133 reviews75 followers
May 11, 2019
رئال، سوررئال، اگزیستانسیال

کم‌کم به این فکر افتاده‌ام، که دید ِ من نسبت به داستان‌های ادبیات ِ ایران، با اکثر ِ بچه‌های گودریدز فرق میکنه. این داستان، در چشم من، یک شاهکار بود. جزو بهترین داستان‌های کوتاهی بود که از ایران و حتی دنیا خونده بودم‌. و وقتی امتیاز گودریدزش رو دیدم، خیلی ماتم برد. چه‌طور میشه به این داستان کمتر از ۴ و ۵ داد؟


ساعدی در داستان ِ گدا، از زبان ِ پیرزنی حرف می‌زنه که بعد از مرگ ِ شوهرش همه‌چیزش رو از دست داده، و بچه‌هاش از مزاحمت‌هاش عاصی شدن. نوع ِ روایت، کمی متفاوت و عجیبه. خواننده بلافاصله وسط ِ داستان می‌افته: نه مقدمه‌ای، نه معرفی‌ای، نه زمینه‌چینی. داستان این‌طوری شروع میشه:



یه ماه نشده سه دفعه رفتم قم و برگشتم، دفعه‌ی آخر انگار به دلم برات شده بود كه كارها خراب می‌شود اما بازم نصفه‌های شب با یه ماشین قراضه راه افتادم و صبح آفتاب نزده، دم در خونه‌ی سید اسدالله بودم. در كه زدم عزیز خانوم اومد، منو كه دید، جا خورد و قیافه گرفت. از جلو در كه كنار می‌رفت هاج و واج نگاه كرد و گفت: «خانوم بزرگ مگه نرفته بودی؟»


ریتم ِ داستان تنده، توصیفات ِ خیلی کمی داره و بیش‌تر به حالات ِ روحی ِ راوی می‌پردازه.
ساعدی در گدا، داستان رو به سبک ِ رئال شروع می‌کنه، اما در ادامه تنه‌ای به سوررئال می‌زنه و در نهایت، داستان، تاثیری اگزیستانسیال می‌ذاره.

در داستان‌های ساعدی، دنبال نماد و سمبل گشتن کار ِ بدی نیست، و نویسنده، خودش بارها و بارها اعلام کرده که داستان‌هاش سمبلیک هستند. ما پیرزن، شمایلش، و بچه‌هاش رو به هزار نوع می‌تونیم تفسیر کنیم؛ و این از قوت ِ داستان حکایت داره.

ساعدی که خودش روانپزشک بوده، تونسته به خوبی خصوصیات ِ روانی ِ پیرزن رو که در ابتدای داستان، در آستانه‌ی فروپاشی ِ روانی قرار داره، و در ادامه، تماما دیوانه می‌شه، توصیف کنه. این‌کار، در طول ِ یک داستان ِ ۲۵ صفحه‌ای انجام می‌شه.

داستان ِ گدا، اگر موسیقی بود، یک موسیقی ِ پر سوز و گداز بود که تا ساعت‌ها بعد از شنیدنش، توی ذهن نواخته می‌شد؛ اگر فیلم بود، یک فیلم، پر از تنهایی ِ ذاتی ِ انسان ِ مدرن بود؛ و اگر نقاشی بود، چشم‌هایی رو نشون می‌داد که از عمیق‌ترین دردهای قشر ِ زیرزمینی ِ جامعه حرف می‌زنند.

ممنونم آقای ساعدی که تجربه‌ی خوندن ِ چنین داستانی از ادبیات ِ کشورم رو بهم بخشیدید.
Profile Image for Agir(آگِر).
437 reviews715 followers
December 17, 2016
تا نزدیكیای غروب این در و اون در دنبال سید اسدالله گشتم، مثل اون وقتا كه بچه بود و گم می‌شد و دنبالش می‌گشتم. رفتم پای ماشین‌ها كه سید اسدالله را دیدم با دست‌های پر از اونور پیاده‌رو رد می شد، صداش كردم ایستاد، دویدم و دستشو گرفتم و قربون صدقه‌اش رفتم و براش دعا كردم، جا خورده بود و نمی‌تونست حرف بزنه، زبونش بند اومده بود و هاج و واج نگام می كرد. گفتم: ننه جون، نترس، نمیام خونه‌ت، می‌دونم عزیز خانوم چشم دیدن منو نداره، من فقط دلم برات یه ذره شده بود، می‌خواستم ببینمت و برگردم
سید گفت: آخه مادر، تو دیگه یه ذره آبرو برا من نذاشتی، عصری دیدمت تو حرم گدایی می‌كردی فوری رد شدم و نتونستم باهات حرف بزنم، آخر عمری این چه كاریه می‌كنی؟
من هیچ چی نگفتم. سید پرسید: واسه خودت جا خریدی؟
گفتم: غصه‌ی منو نخورین، تا حال هیچ لاشه‌ای رو دست كسی نمونده، یه جوری خاكش می‌كنن
Profile Image for Dream.M.
1,049 reviews662 followers
March 15, 2020
اروین یالوم میگه ‌"تنهایی‌ یک حد مرز و رنجِ وجودی است که با انسان تنیده شده . انسان‌‌، ‌تنها به دنیا می‌آید‌‌‌‌‌‌‌‌، ‌تنها از دنیا ‌می‌رود و خودش به ‌تنهایی‌ مسئول آفرینش ماهیت خویش است؛ نه این‌که در این عالَم مددکاری ندارد‌‌‌‌‌‌، ‌بلکه هیچ پناهگاهی نیز برای او وجود ندارد و ناخواسته در این عالم پرتاب شده است‌‌‌‌‌‌."
در داستان کوتاه "گدا" پیرزن داستان به دنبال بی‌مهری فرزندانش، به این تنهایی هستی شناسانه‌ آگاه میشه، و این آگاهی بهش نوعی از آزادی رو میده که دیگه قضاوت دیگران براش بی‌معنی و بی‌اهمیت میشه. بنظرم این قدرت بزرگیه که پیرزن گدا بهش رسیده . هرچند شاید به نظر دردناک و غم انگیز بیاد.
.......
برای من خیلی داستان جذاب و پرمعنایی بود، نمادهای اگزیستانسیالیسم داشت ، و دوستش داشتم .
بخاطر چشم درد هم صوتیش رو از کانال 'سلام‌صدا' گوش دادم
Profile Image for فهیم.
56 reviews27 followers
May 21, 2022
سرکلاس خوندم یاد مامان‌بزرگ مامان افتادم. بهش میگیم" بی‌بی حاجی" زن هشتادوچند ساله ای که هفت هشت سال پیش شوهرش رو از دست داد و حالا که اموالش تموم شده هی از این‌ خونه به اون خونه دست به دست میشه. ده شب پیش این، ده شب پیش اون. شب‌هایی که میاد خونه‌ی ما‌مان بزرگ حجم کوچیکی از آدمی رو می‌بینی که سعی می‌کنه نفس نکشه، غذا نخوره و حرف نزنه تا سربار نباشه. به پیر شدن خودم فکر می‌کنم به این تن که قراره فرسوده و نخواستنی بشه. به بی‌بی‌حاجی. به سید خانومِ ساعدی. به پیر شدن مامان بابا.
Profile Image for Negar Khalili.
217 reviews78 followers
November 21, 2016
می بایست که بعد از نسل ساعدی ها و چوبک ها و هدایتها ،‌ در زمینه داستان نویسی و داستان کوتاه نویسی پیشرفت کرده باشیم! ولی دریغ که پسرفت کردیم...
داستان جالب و حتی عجیب بود... نیشمیزد و به جا هم می زد...
Profile Image for امیرمحمد حیدری.
Author 1 book73 followers
August 9, 2021
حس می‌کنم ساعدی این را نوشت تا به جلال بفهماند می‌تواند در تم او هم شاهکار خلق کند.
Profile Image for Maryferidoon.
8 reviews18 followers
September 5, 2010
فرشته نوبخت


نقدی بر داستان «گدا» نوشته ی غلامحسین ساعدی


آنچه داستان «گدا»ي ساعدي را براي من خواندني‌‌تر مي‌كند، حكومت و غلبه‌ي طبيعي‌ترين شكل نگاه در اين داستان، از نوع تلخ ترين آن، به آدم‌ها است. ساعدي در اين داستان كوتاه از زبان پيرزنِ دوره‌گرد و كثيفي كه با گرداندن يك شمايل در كوچه و خيابان و روضه‌خواني [براي مولاي متقيان] به گدايي مي‌پردازد، سرگذشتِ پيرزنِ گدايي را روايت مي‌كند ‌كه در ابتداي داستان به خيال خريدن تكه خاكي براي روزگار پس از مرگش است؛ مرگي كه مدعي‌ِ آگاه شدن به فرا رسيدن آن است.

بچه‌ها و عروس و دامادهايش در كمال سنگ‌دلي و كج‌فهميِ احوالات پيرزن، او را از خانه‌‌هاي خود مي‌رانند. براي پيرزن تصوير دامادِ خشن و عصباني‌اش «جوادآقا» كه مهربانترين [احتمالا] فرزندش را تصاحب كرده‌، نمادي از ترس و وحشت است. نمادي كه به تدريج تا پايان متن پررنگ‌تر مي‌شود. و همراه او تا به آن خانه‌ي بزرگ كه وسط هشتي‌اش حوضي قرار دارد كه به قدر دريا آب در آن جاي مي‌گيرد و اطراف آن زن‌هاي بزك كرده و لاغري نشسته‌اند كه مدام مي‌خندند و چيزي را مي‌جوند كه تمامي ندارد هم، كشيده مي‌شود.

روايت داستان به شكل منولوگ طولاني پيرزن با خودش است. مخاطب پيرزن مشخص نيست و هم‌چنين الزام قصه گفتن او براي اين مخاطبِ نامرئي بر ما نامعلوم است. اما داستان چنان پركشش و شيوا روايت مي‌شود كه خواننده مسلم مي‌داند كه مخاطبِ پيرزن است و چنان شخصيت پيرزن ملموس و قابل تصور ساخته شده است كه انگار او را مي‌شناسد.

پيرزن در ابتداي داستان مي‌گويد:

" يه ماه نشده سه دفعه رفتم قم و برگشتم، دفعه‌ي آخر انگار به دلم برات شده بود كه كارها خراب مي‌شود اما بازم نصفه‌هاي شب با يه ماشين قراضه راه افتادم و صبح آفتاب نزده، دم در خونه‌ي سيد اسدالله بودم. در كه زدم عزيز خانوم اومد، منو كه ديد، جا خورد و قيافه گرفت. از جلو در كه كنار مي‌رفت هاج و واج نگاه كرد و گفت: «خانوم بزرگ مگه نرفته بودي؟»"

با آوردن اين بند او از بي مهري اسدالله و زن و بچه‌اش آغاز مي‌كند و بعد به تدريج از بقيه آنها هم مي‌گويد از امينه آغا كه وسايل و خرت و خورت‌هايش را توي انباري نموري كه بوي ترشي و سدر و كپك مي‌دهد نگه مي‌دارد به اميد اينكه سهمي از قالي‌هاي پيرزن ببرد، و از سيد عبدالله و فاطمه و حتي صفيه زنِ جواد آقا كه در نهان براي مادرش دل مي‌سوزاند اما كاري از دستش ساخته نيست. تنهايي پيرزن از همين حلقه‌اي كه او را از خود بيرون گذاشته‌اند شكل مي‌گيرد . هيچ‌كس به فكر نمي‌افتد كه پيرزن بيمار است و بايد درمان بشود. همه سعي مي‌كنند با راندن او از خانه و از خودشان به خيالشان اين شر را رفع كنند. بعد از آنكه پيرزن از پيش امينه آغا برمي‌گردد و مي‌فهمد كه حتي اجازه ندارد يك بقچه را از وسايلش بردارد تا براي شمايل «آقا» پرده بدوزد، مي‌گويد:

"ديگه كاري نداشتم، همه‌ش تو خيابونا و كوچه‌ها ولو بودم و بچه ها دنبالم مي‌كردند، من روضه مي‌خوندم و تو يه طاس كوچك آب تربت مي‌فروختم، صدام گرفته بود، پاهام زخمي شده بود و ناخن پاهام كنده شده بود و مي‌سوخت، چيزي تو گلوم بود و نميذاشت صدام دربيايد، تو قبرستون مي‌خوابيدم، گرد و خاك همچو شمايلو پوشانده بود كه ديگه صورت حضرت پيدا نبود، ديگه گشنه‌م نمي‌شد، آب، فقط آب مي‌خوردم، گاهي هم هوس مي‌كردم كه خاك بخورم..."

پيرزن به اين ترتيب به گدايي و آوارگي ادامه مي‌دهد و بعد از مدتي به خانه‌ي امينه‌آغا برمي‌گردد و مي‌بيند كه بچه‌هايش مشغول تقسيم تتمه‌ي اموال او هستند. و مخصوصا جواد آقا و سيد عبدالله بر سر قالي‌هاي او مرافعه دارند و امينه آغا گوشه‌اي ايستاده و اشك مي‌ريزد ونه بر احوال مادرشان، بلكه به اين دليل كه همه‌ي زحمت‌ها را او كشيده و چيزي نصيبش نشده است. اين قسمت جايي‌ست كه [احتمالا] جنون پيرزن بر فرزندانش آشكار مي‌شود و داستان با وجودي كه با پاياني باز به انتها مي‌رسد اما مي‌تواند مبين آنچه كه بعد از آن اتفاق خواهد افتاد هم باشد. اينكه احتمالا كار پيرزن به دارالمجانين كشيده خواهد شد و در آنجا خواهد مرد...

" يه دفعه كمال منو ديد و داد كشيد، همه برگشتند و نگاه كردند، و بعد آرام آرام جمع شدند دور من، جواد آقا كه چشمانش دودو مي‌زد داد كشيد: «مي‌بيني چه كارا مي‌كني؟»

من دهنمو باز كردم ولي نتونستم چيزي بگم و شمايلو به ديوار تكيه دادم، اونا اول من و بعد شمايل حضرتو نگاه كردند.

جواد آقا گفت: «بقچه‌تو وا كن، مي‌خوام بدونم اون تو چي هس.»

امينه گفت: «سيد خانوم بقچه‌تو وا كن و خيالشونو راحت كن.»

جواد آقا گفت: «يه عمره سر همه‌مون كلاه گذاشته، د ياالله زود باش.»

بقچه مو باز كردم و اول نون خشكه‌ها رو ريختم جلو شمايل، بعد خلعتمو در آوردم و نشانشون دادم، نگاه كردند و روشونو كردند طرف ديگه، كمال پسر صفيه با صداي بلند به گريه افتاد."

داستان گدا مانند بيشتر آثار ساعدي متاثر از حرفه و ارتباط مخصوص او – به واسطه‌ي چنان حرفه‌اي - با انسان‌ها است. ساعدي به نظر من پزشك غمگيني بود، پزشك غمگيني كه آدم‌ها را عميق و دقيق مي‌ديد و اندوه او هم محصول همين نگاهش بود. رنج او از تنهايي آدم‌ها، از حرص و آز بعضي از آنها و از ناداني و حماقت‌ گروهي ديگر بي‌حد و حصر بود. آدم‌هاي قصه‌هاي ساعدي، هم‌چو داستان «گدا» از بيرونِ حلقه‌ي رنج ديگران به آنها مي‌نگرند. آنها گاهي به حدِ خشم‌آوري خنثي و بي‌تاثير هستند و گاه نيز تا حدِ رنج‌‌آوري سرد و تلخ. تا جائيكه گاه به تصويرهاي ثابت و كم‌رنگي بدل مي‌شوند؛ شبيه مردمان دهِ بَيَل كه اطرافِ «موسرخه» پخش و پلا بودند، بر احوال موسرخه دل مي‌سوزاندند اما هيچ‌ تاثيري هم بر شرايط نداشتند، گيريم كه موسرخه نمايش بيروني احوالاتِ دروني آنها بود؛ يا شبيه مشترياني كه در داستان «ساندويچ» اطراف ميزهايشان نشسته بودند و به مردي كه با وسواس دستور تهيه ساندويچي را به آشپز مي‌داد، نگاه مي‌كردند. آنها ما را به ياد تصويرهاي نقاشي شده با رنگ‌هاي سرد، بر بومي خاكستري مي‌اندازند.

راستي چه دردي در دل ساعدي بود كه موجب مي‌شد اينچنين بنويسد؟ اين سوالي است كه هربار و پس از خواندن هر داستاني از او به ذهنم مي‌‌آيد.

تهران -

تهران -زمستان 1387
Profile Image for Eghbal.
56 reviews40 followers
October 31, 2018
غم و قدرت .
این دوتا واژه برام تو داستان برجسته بود .
قصه کوتاه بود ولی روایت غرق شدن ما آدما تو دنیای کثیف رو بیان میکنه . جالبه که هیچ جای داستان حس نمیشد که بتونن هم دیگه رو درک کنن . حتی وقتی که برای پیر زن گریه میکردن هیچ بویی از درک حس نمیشد .
خیلی روان بود داستان و دوسش داشتم .
غرور و قدرت شخصیت پیرزنم برام جذاب بود
Profile Image for Faeze.
126 reviews42 followers
December 11, 2015
چقدر غم توی همین چند صفحه بود!بسیار تاثیر گذار بود .
Profile Image for حسین دهلوی.
64 reviews18 followers
December 10, 2018
ابتدای خواندن این داستان بودم که از پیر شدن ترسیدم. وقتی تمام شد، ترس‌هایم بیشتر شد. از پیری، دورافتادگی، خرافه‌گرایی و... . در کل آثار ساعدی حسابی آدم را تکان می‌دهند.
Profile Image for Momen ahmadi.
113 reviews28 followers
January 17, 2018
در داستان های ساعدی، جهان غم انگیز فقر و دربدری دهقانان آواره، روشنفکران سر گردان و بی هدف و ولگردان آواره اجتماع ترسیم می شود و اینگونه فقر، درماندگی و واقعیات فضیحت بار جامعه، چهره ی عریان جهان پیرامونشان را به خواننده نشان می دهند. در پس این توصیفات، خشم و خروشی توأم با کینه نهفته است و در نهایت، آنچه برای خواننده برجای می ماند، زهرخندی بیش نیست.
او را می توان یکی از پر کار ترین نویسندگان دوره خود دانست.
“عزادارن بیل” از سال ١۳۴٢ تا سال ١۳۵۶، دوازده بار تجدید چا�� شد و بعد از گذشت سالیان، همچنان اثری خواندنی تلقی می شود که جریان خاصی را در خود پدید آورده است؛ چنانکه شاملو در مورد آن می گوید:”ما عزاداران بیل را داریم از ساعدی، که به عقیده من پیش کسوت گابریل گارسیا مارکز است.
Profile Image for Elmira Shahan.
110 reviews41 followers
December 23, 2015
نمی دونم چرا ... من در تمام قصه یاد مادربزرگ همکلاسی دبستانم بودم. مادربزرگش همیشه می نشست یه گوشه و چادرشو دور سرش می پیچید و گدایی می کرد. قبل اینکه وضعیت مادربزرگش رو بدونیم، به نظرمون یکی از اون بچه پولدارا بود که هرروز پونصد تا هزار تومن از بوفه خوراکی می خرید. زمان ما تیتاپ دونه پنجاه تومن بود و ساندیس صد تومن، ساندویچ تخم مرغ صد و پنجاه تومن و یکی از خوراکیای اعیونی این بیسکوییت کاکائوییای تک. اما اون پول توجیبی هرروزشو می داد و از همه خوراکیای بوفه خرید می کرد. از اون خانواده های ندار اما پولدار! الان دوستم شده بازیگر و مادربزرگش هم سال هاست مرده ...
پیرزن گدای قصه ی ساعدی منو یاد اون انداخت ... نمی دونم چرا ...
Profile Image for Zeynab Babaxani.
215 reviews103 followers
December 13, 2016
سرگذشت یه خانومی که برای امرار معاش گدایی و شمایل گردونی میکنه
داستان قشنگی هست
و آدم راحت میتونه خودش رو در احوالات زن شریک بدونه
خوب نوشته و پرداخته شده
Profile Image for Sadaf Safari.
48 reviews3 followers
June 7, 2021
بدبختی‌های یه پیرزن تنها که ازینور مونده و از اونور رونده شده، غم انگیز بود
Profile Image for Mahshid Naderi.
199 reviews26 followers
March 25, 2019
خلاصه داستان:

خانم‌ بزرگ یک شخصیت‌ فقیر و تنهاست که پس از مرگ شوهرش کاملاً تنها و بی‌کس می‌شود. او که تا پیش از این، زندگی فقیرانه، ‌امّا خوبی در کنار همسرش داشت، پس از مرگ او با این تصور که‌ اکنون فرزندانش اعم از دختر یا پسر را دارد به‌ آنها پناه می‌آورد، اما بسیار زود و در کمتر از یک ماه متوجه می‌شود که در اشتباه ‌است، و آنها برای او ارزشی قائل نیستند. خانم‌بزرگ که حتی در بار سوم رجعت به قم احساس کرده‌ است که‌ اتفاق‌های بدی برای او خواهد افتاد، از آنجا که جز همین فرزندان کس دیگری را ندارد، باز مجبور می‌شود که به نزدشان بازگردد. شاید پس از گفتن اینکه خواب دیده‌، مرگش نزدیک است، دل آنها به رحم آید، اما این نیز بی‌فایده ‌است و پسرش به‌ او بی‌اعتنایی می‌کند و اینجاست که برای نخستین بار خود را تنها می‌یابد و برای زنده ماندن مجبور می‌شود که گدایی کند. تلاش‌های پیرزن برای ماندن نزد دیگر فرزندانش از قبیل سید عبدالله و دخترش صفیه، و داشتن حداقلی از آرامش در کنار دیگر فرزندانش هم بی‌نتیجه می‌ماند؛ زیرا هر کدام از آنها مانند آن دیگری است و اینجاست که دیگر خود را کاملاً تنها می‌یابد و احساسی که پیش تر نیز داشته، با تمام نیرو به او می‌تازد.

در این داستان زندگی یه شخصیت اسکیزوفرنی رو از زبان خودش میشنویم [در مورد تشخیص بیماری مطمئن نیستم :) ]. دیوانگی این شخصیت برای ما واضح نیست. در اول داستان، جایی که پیرزن در دخمه خوابیده، در لفافه به توهمات پیرزن اشاره میشه، اما این توهمات در انتهای داستان و جایی که در مورد شنیدن صحبتهای شمایل حرف میزنه، خودشو به طور کامل نشون میده.
خب سوال اینه که چه مقدار از صحبتهای پیرزن درسته و چه مقدار ناشی از توهماتش؟ تشخیص این قسمت و توی برزخ موندن، برای من جذاب بود. مثلا اونجایی که به یه خونه بزرگ میره و صدای جواد آقا دامادش رو از پشت در میشنوه، آیا واقعا دامادش به دخترش خیانت میکنه و به همچین خونه هایی رفت و آمد داره و یا همه ناشی از ترس پیرزن از داماد هس؟ احساس میکنم همین نکته باعث میشه داستان رو در دسته رئالیسم جادویی دسته بندی کنیم اما در مورد این موضوع اطمینان ندارم. هرچند در مقاله "تحلیل داستان گدای ساعدی بر اساس اصول و ویژگی‌های مکتب اگزیستانسیالیسم" این اثر از جنبه سبک اگزیستینسیالیسم بررسی شده که فکر میکنم خواندنش بدون لطف نباشه :
http://ltr.atu.ac.ir/article_1002.html
نکته دیگه، نقد ضمنی مذهب و خرافاتش هست. این نقد با انتخاب اسم "سید" برای بچه های بی معرفت پیرزن شروع شده و کم کم با شمایل گردانی و یا تفکر پیرزن مبنی بر ثواب داشتن گدایی، به اوج میرسه. هرچند این نقد به تند و تیزی نقد عزاداران بیل نیست، اما در جای جای داستان وجود داره.
فقر، غم، اندوه، جنون، مرگ و به طور کلی امضای ساعدی پای این اثر هست. من نکته منفی در این داستان ندیدم. حتی غم داستان رو با وجودی که روحمو خراش میداد، دوست داشتم. خوندن این داستان رو بهتون پیشنهاد میکنم.
This entire review has been hidden because of spoilers.
Profile Image for Sajjad A. Mohammadi.
106 reviews10 followers
January 29, 2016
داستان کوتاه دردآور مادر بی ارزش پیش بچه هاش که از درد فلاکت و بی خانمانی بهشون رو می اندازه و در هر مورد با برخورد زننده ی اونها روبرو میشه. یه درد همیشگی که بوده و هست و احتمالن خواهد بود. از گوشه های خرابی فرهنگی جامعه ی به هم ریخته هم یه حرفایی توش هست. آدم دلش می سوزه که چرا باید اینجوری باشه و همین! احتمالن کاری هم براش نکنه. آدیمزاده دیگه، قاتی کرده درگیر دنیاست و نمیدونه با این طمع و نادونیش باید چیکار کنه!
4 reviews1 follower
October 6, 2016
این داستان یه حس عجیبی بهم داد. چی به زن این قدرت رو میده، که با همه بدرفتاری که بچه هاش باهاش میکنن، بازهم عمیقا دوسشون داره و نمیتونه ناراحتشون کنه
کمکم کرد یکم بتونم خودمو جای مادربزرگم بزارم، الان شاید بدونم وقتی که گله میکنه و گریه ش میگیره چه حسی داره.
Profile Image for Mehran Majidi.
7 reviews1 follower
December 3, 2016
دوس داشتم #ساعدي رو با ي كتاب ديگش شروع كنم ولي وقتي زندگينامشو خوندم و ديدم بيشتر با اونايي ك مشكل رواني داشتن دمخور بوده فك كردم اين واسه شروع بهتره. ديگه تشخيصش ميره ب زماني ك بٓيٓلش رو بخونم يا گاو
Profile Image for  Kambiz.
6 reviews2 followers
October 10, 2018
داستان حقیقت غم انگیز تنهایی آدمها!
Profile Image for Saeed.
18 reviews1 follower
July 1, 2021
داستانش پسندم بود. در مورد تنهایی و پیری.
فیلم امبرتو د رو کنار این داستان ببینید بیشتر میچسبه بهتون.
Profile Image for Behnam.
19 reviews
September 10, 2018
رنج و بیخیالیِ پیری...
انزوای کهنسالی
و تاکید بر این نکته که فرزند عصای پیری نیست و نه والدین در مسیر بچه ها حرکت میکنن و نه فرزندان در مسیر والدین
به نظرم نویسنده فضای کثیف حاکم بر اکثر خانواده ها رو تو صورت خواننده میزنه...
Profile Image for Sahar Ar.
14 reviews2 followers
May 19, 2017
اينو همه بايد بخونن همه
Profile Image for Mim_farahani.
353 reviews26 followers
July 25, 2019
غم ش خط له خط چسبید به سلول های آلفا و بتای قلبم و فکر کنم موندگار شد.
Profile Image for Behzad Ahmadi.
73 reviews4 followers
February 28, 2020
شاهکاری از غلامحسین ساعدی. توی پادکست متل هم این داستان کوتاه رو می تونید بشنوید، حتما توصیه میکنم بخونید یا حداقل گوش بدید.
Displaying 1 - 30 of 46 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.