بدی این قسمت، از عنوان آن آغاز میشود جایی که هیچ قرابتی با محتوای سطرهای درون کتاب ندارد. البته فجایع به همینجا ختم نمیشود. غیرواقعی بودن دیالوگها در این جلد آن چنان آزارددهنده میشوند که دیگر تحمل کردنشان غیرممکن است. مکالمههای بلند و بسیار شعارزدهی شخصیت های مقوایی و بُلد شدهی داستان آنقدر آزاردهندهاند که تعجب میکنم بعضی از خوانندگان محترم این اثر آن را نادیده گرفتهاند. از شخصیت پردازیهای فاجعه بار این جلد هم به هیچ عنوان نمیتوان گذشت. آخر پسر بچهی ۱۲ سالهای که در مدت یک سال به کوهی از کینه تبدیل می شود را چه کسی میتواند در بتن یک داستان قابل احترام بگنجاند؟! مسلما هدف فقط ساختن یک هیتمن یا یک ترمیناتور بوده است. ملّایی که مدام مورد تحسین راوی قرار میگیرد چیزی جز یک سفیهِ خودبزرگ انگارِ اغراق شده نیست. راوی مدام اصرار میکند که با روحانی فوق العاده باحالی طرفیم که جوانان زیادی شیفته او میشوند اما عملا دلیل این صحبتها هیچوقت در طی این جلد مشخص نمیشود. یعنی جناب ملا قلیچ بلغای حتی یک سخن حکیمانهی فوق باحال یا متفاوت ایراد نمیکند و یا کار جالبی بجز اسب سواری ازش سر نمیزند که باور کنیم با روحانی متفاوت یا آوانگاردی طرف هستیم. یکی نبوده به آقای ابراهیمی بفرماید: با ادعا، شخصیتها ساخته نمیشوند.
حالا اگر به این مجموعه، افت روایت و سردرگمیهای نویسنده در تعیین جبههگیری دکتر آلنی را هم اضافه کنیم به معجون بدمزه و بی فایده ای میرسیم که کتاب چهارم را به بدترین جلد مجموعه تا به اینجا تبدیل می کند