جايي در اين كتاب دانته افكارش رو درباره ي عشق مينويسه. براي من اين قسمت كتاب بسيار زيبا بود، چون من هم در اين برهه ي زندگي تكليفم با «عشق» مشخص نيست!
همه ي انديشه هايم از عشق صحبت ميكنند ليك در ميان خود، از تفاوتي بس زياد برخوردارند چنان كه يكي مرا خواهان قدرت و نفوذ عشق ميسازد همچنان كه ديگري در اثبات جنون ان كوشش دارد ديگري با اميد و ارزو برايم لطافت و شيريني به ارمغان مياورد و ان ديگري نيز پيوسته مرا به اشك فشاندن تشويق ميكند يگانه توافق مشتركشان، همانا ياري طليبيدن از ترحم است . . .