انتشار نامهها و نوشتههایی از این گونه، آن هم در سرزمین ما، همیشه هم راه با دودلی بودهاند. هیچ یک از ما تمایلی به انتشار نامههای عاشقانهمان نداریم. شاید بسیاری از ما تمایلی به انتشار نامههای خانوادگیمان هم نداشته باشیم. همهٔ ما نوشتههایی، در جایی دور از دسترس دیگران داریم، که نمیخواهیم کسی آنها را ببیند. نامههای این کتاب بخشی از زندگی یکی از بزرگترین نویسندگان این سرزمین و در نتیجه بخشی از تاریخ ادبیات معاصر ماست. از سوی دیگر این نامهها بخش بسیار خصوصی زندگی یک انسان به نام غلام حسین ساعدی است. و ناشر در تردید میان این دو نکته. طاهره و غلامحسین هرگز به هم نرسیدهاند و این عشق بیوصل پایان یافته است. غم فراق و اندوه عشق تا زمانی که در جهان خاکی بودهاند هم راهشان بوده است. شاید این کتاب بهانه و دلیلی شود تا آن دو در جهانی دیگر و یا زنده گیای دیگر به هم برسند. ، شاید مرهمی باشد بر اندوه عشق غلام حسین و راز پنهان طاهره، شاید…
کتاب شامل ۴۱ نامه از غلامحسین ساعدی به طاهره کوزهگرانیست و در چاپ دوازدهم همراه با تصاویر نامهها و عکسهای آن دو به چاپ رسیده است.
ساعدی در ۱۳ دی ۱۳۱۴ در تبریز متولد شد. دکتر علی اکبر ساعدی جراح برادر دکتر غلامحسین ساعدی نویسنده و شاعر شهیر و برجسته در باره برادرش و مدرسه طالقانی (منصور سابق) تبریز میگوید
«غلامحسین ساعدی پس از پایان تحصیلات ابتدایی در دبستان بدر، کوچه غیاث در خرداد ماه سال ۱۳۲۷ گواهینامه ششم ابتدایی گرفت و در مهرماه همین سال برای ادامه تحصیل وارد دبیرستان منصور شد. دبیرستان منصور در زمینی بنا شده بود که قبلاً قبرستان بود، به هنگامی که منصور استاندار آذربایجان شده بود این دبیرستان سر و سامان گرفت و برای همین نام منصور را روی دبیرستان ما گذاشته بودند، دبیرستان خیلی خوبی بود، معروف بود، اتوریته داشت و خیلی هم از خانه ما دور نبود.»
او کار خود را با روزنامهنگاری آغاز کرد. در نوجوانی به طور همزمان در ۳ روزنامهٔ فریاد، صعود و جوانان آذربایجان مطلب مینوشت. اولین دستگیری و زندان او چند ماه پس از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ اتفاق افتاد. این دستگیریها در زندگی او تا زمانی که در ایران بود، تکرار شد. وی تحصیلات خود را با درجه دکترای پزشکی، گرایش روانپزشکی در تهران به پایان رساند. مطبش در خیایان دلگشا در تهران قرار داشت و او بیشتر اوقات بدون گرفتن حق ویزیت بیماران را معاینه میکرد. ساعدی با چوب بدستهای ورزیل، بهترین بابای دنیا، تک نگاری اهل هوا، پنج نمایشنامه از انقلاب تا مشروطیت، پرورابندان، دیکته و زاویه و آی بی کلاه، آی با کلاه، و چندین نمایشنامه دیگری که نوشت، وارد دنیای تئاتر ایران شد و نمایشنامههای او هنوز هم از بهترین نمایشنامههایی هستند که از لحاظ ساختار و گفتگو به فارسی نوشته شدهاند. او یکی از کسانی بود که به همراه بهرام بیضایی، رحیم خیاوی، بهمن فرسی، عباس جوانمرد، بیژن مفید، آربی اوانسیان، عباس نعلبندیان، اکبر رادی، اسماعیل خلج و... تئاتر ایران را در سالهای ۴۰-۵۰ دگرگون کرد. پس از ۱۳۵۷ و درگیر شدن ساعدی با حکومت در پس از انقلاب، از ایران مهاجرت کرد، وی در غربت به چاپ دوباره "الفبا" را (جهت حفظ فرهنگ) آغاز کرد. وی در روز شنبه ۲ آذر ۱۳۶۴ در پاریس درگذشت و در گورستان پرلاشز در کنار صادق هدایت به خاک سپرده شد
Gholām-Hossein Sā'edi was born in Tabriz 5 January 1936. In 1963 he graduated from University of Tabriz in medicine, began his writing career (under the pen name Gowhar-e Morād) with short stories and plays (1966). Sā'edi was a noted writer, editor, and dramatist; an influential figure in popularizing the theater as an art form, as well as a medium of political and social expression in contemporary Iran. Later, after completing the mandatory military service he embarked (1963) on a five-year internship to specialize in psychiatry. He was repeatedly investigated, arrested, and incarcerated by the security police (SAVAK) and subjected to both physical and psychological abuse. Sa’edi’s plays were at first produced and viewed by small groups of university students as ’theatrical experiments,’ and attracted wide audiences. The dialogues are designed to lend themselves to modification by local accents and dialects, a quality that has made the plays accessible and appealing to audiences of different ethnicity and varying levels of intellectual sophistication. By the end of the 1960s Sa’edi’s standing as a prolific dramatist and fiction writer had been well established in the circle of literary figures. Based on his travels in 1965 to the villages and tribal areas of the Persian Gulf and in 1968 to Azerbaijan in northern Iran, Sa’edi produced a series of monographs with anthropological underpinnings. The importance of these studies is that in a variety of ways they became useful sources for many of Sa’edi’s later works. In Sa’edi’s monographic sketches and fictional narratives the village and the city are both inhabited by the same anxiety-ridden people, tormented by the same problems. By the early 1970s, in addition to his short stories, he had published a short novel, Tup (The Cannon, 1970) and completed the manuscripts of Tātār-e Khandān (The Grinning Tartar) while he was in prison for
کم پیش میاد به کتابی یک ستاره بدم. اما الان با اطمینان زیادی به این کتاب یک ستاره میدم.
کتاب رو کامل نخوندم، نه از جهت حوصله سر بر بودن یا کشش نداشتن، اتفاقاً جالب بود، اما سعی کردم نخونمش.
چند نامهٔ اول رو خوندم و به این فکر میکردم آیا واقعا حق داریم به صرف نویسنده بودن یه شخص، سَرَک بکشیم تو نامهها و زندگی خصوصیش؟ یه آدمی که کارش نوشتنه، خودش بهمون اجازه میده چی رو بخونیم و و چی نخونیم (صرفا نویسنده، نه مترجم ویا سانسورچی) اما ما این حق رو داریم که قدم فراتر بذاریم و نامههایی که یه روزی، یه جایی پیدا شده رو بخونیم؟
حتی اگه رمان و یا داستانی بود که نویسنده چاپ نکرده بود قابل تحملتر بود اما نامه؟ نه واقعاً.
این نامهها، برای من شبیه عکس یواشکی هستند که از اتاق خواب یه مدلِ زیبا گرفته شدن، عکسهایی که یه انسان زیبا، بدون آماده شدن و رسوم عکاسی برای خودش میگیره و قرار نیست کسی اونها رو ببینه، عکسهای از پروژههای عکسایی غیرقابل انتشار هم نه، عکسهای کاملاً شخصی. آیا میتونیم بگم چون این آدم کارش ظاهر شدن مقابل دوربینه، پس اجازه داریم هر عکسی رو ازش منتشر کنیم؟ قطعا نه. برای نویسنده هم همینه.
ساعدی نامههایی به طاهره نوشته، نامههایی که شباهت زیادی به گوهرمرادِ نویسنده ندارن، و ما چون ساعدی مینوشته، میتونیم اینها رو چاپ کنیم؟ نه.
به نظرم اینکار تجاوز به حریمه اون شخصه، نامههایی که حتی نمیدونیم جواب داشتن یا نه ( مهمه جواب داشتن و یا نداشتن؟ قطعا نه اما یه بار چتهاتون رو بدون خوندن جواب طرف مقابل بخونید و ببینید چه فاجعهای وجود داره.)
به هر حال این کتاب رو نمیخونم، نمیخوام ساعدی رو بیشتر از اون حدی که خودش بهم اجازه داده بشناسم. همین بهمن ۰۰
به این کتاب ستاره نمی دهم. به نظرم کتاب هایی با مضمون مجموعۀ نامه ها هیچوقت نمی تواند ارزیابی شود، چون به قصد انتشار نوشته نشده است. چون روح غلامحسین ساعدی و طاهره کوزه گرانی هم خبر نداشت که قرار است فردی نامه هایشان را بخواند و به این فکر کند که خب، از 5 ستاره چند ستاره بدهم خوب است؟ در هر حال خواندن این دست نوشته ها دلپذیر بود، ساده و بی الایش. دور از لفاظی های ادیبنه و آنچنانی. آنچه نامه واقعا هست و باید باشد. با خواندن این نامه ها چند درجه لطیف تر شدم.
▪︎درباره کتاب: نامههای غلامحسین ساعدی به طاهره جانش از سال ۱۳۳۲ الی ۱۳۴۵ و دریغ از یکبار جواب گرفتن!
▪︎چیزی که فکر میکردم: کتابی که نامههایی بسی عاشقانه از هر دو طرف.
▪︎چیزی که تجربه کردم: اوایل کتاب نامهها حکایت از عشق آتشینی داره ولی رفتهرفته انگار این عشق کم میشه یا شاید روزمرگی و بزرگسالی اجازه بروزش رو نمیده تا جایی که در آخر کتاب نامهها بیشتر از عشق میشه تعریفکردن روزمرگیها، قربان صدقه رفتنهای اول کتاب خلاصه میشه تو یک کلمه "میبوسمات" در انتهای نامهها و صادقانه بگم نیمه دوم حوصلهمو سر برد.
اما نیمه اول دوست داشتنی بود، تلفیقی از عشق و غیرت. آرامش و ترس! مثلا یکجا ساعدی نوشته: "بگذار طاهرهی قشنگ خودم را به تو معرفی بکنم: ژیگولو نیستم، کراوات و عینک به خود آویزان نمیکنم، پی لوسبازی و لاسبازی نمیگردم، نوزده سالم شد و نشده، ولی در هر صورت عیش و نوش من خواندن کتاب است و عشق من به کتاب، ولی خوب نمیدانم که نمیدانم چهطور شد پریدم تو تلهی عشق تو، عشق و الفت من نسبت [به] تو طاهرهی عزیز پاک و پاک است، هیچ غل و غش و شیله پیلهای در کارم نیست. اگر مرا میشناسی، هیچ! اگر نمیشناسی که سعی کن بشناسی، این هم برای خود تو، هم برای من ضروری است، شاید وقتی مرا شناختی از ریخت و قیافهی من بدت بیاید و تف کنی به صورتام، من یک دفعه راحت میشوم. با زور به کسی نمیشود قبولاند که بیا مرا دوست بدار." بعد خوندن این بخش بهخاطر صداقت ساعدی و جوانیش لبخند روی لبم نشست اما در مقابل بخشهایی بود که عشقش ترسناک میشد! مثلا یه جا رگ غیرت آقای ساعدی میزنه بالا و مینویسه: "بگذار دوست قشنگ گلهای دوستانه از تو بکنم. آنروز که تو در مقابل دانشسرا با آن پسرهی لات حرف میزدی، میدانی چه حالی به من دست داد؟ به خدا،... خون خونام را خورد. کم مانده بود که با عجله خود را به تو رسانده گلویات را بفشارم..." خُب لعنتی! این گله نیست رسما تهدیده :))
▪︎نحوه نگارش: متن رفته رفته پختهتر میشد، ناشر سعی کرده بود خط خوردگیها رو با خطکشیدن زیر واژه/ها مشخص کنه و هرچی جلو میرفت اشتباهات نگارشی و خط زدنهای ساعدی کمتر میشد، انگار که نویسنده شدنش توی نامههاش نمود پیدا کنه! بههرحال نامهها، خصوصا بخش میانی کتاب خیلی سریع (مثلا در چند دقیقه استراحت در پادگان) نوشته شده بود. خیلی نمیشه در مورد قلم ساعدی بر اساس این نامهها نظر داد چون هرگز قرار نبوده منتشر شن و برای دختری که دوست داشته نوشته.
▪︎دیگه چی: الان که فکر میکنم یعنی این کتاب رسما نقض حریم شخصی آدمها و احترام گذاشتن حقوقشونه! چون بعد از فوت ساعدی و طاهره یکی نامهها رو پیدا کرده و گفته عه چه باحال! برم چاپ کنم.... من ستارهای به این کتاب نمیدم. نامهها رو نتونستم خیلی درک کنم چون نه طاهره رو میشناسم و نه غلامحسینِ عاشق رو اما بعضیاشون لبخند رو لبم اورد. اگه بخوام از این رو نمره بدم شاید یک یا دو باشه. اگه بخوام به عشقشون و نوشتن احساساتش نمره بدم شاید ۴ یا ۵ باشه. و اگه بخوام به قلمش نمره بدم، خب توضیح دادم اصلا ملاک خوبی نیست این کتاب برای سنجش.
جلد کتاب یکی از نامههاست که تو اون نوشته شده: طاهره طاهره طاهره طاهره و موقع خوندنش ذهن من میخوند: آمنه آمنه آمنه چشم تو جام شراب منه :|
▪︎به کیا پیشنهاد میکنم: دوستداران ادبیات فارسی و شاید اگر عاشق شدی.
▪︎سخن آخر از زبان کتاب: به امید روزی که برای همیشه باهم زندگی خواهیم کرد. به امید روزهای شادی که در پیش خواهیم داشت دوری مجدد را به جان خواهم پذیرفت.
آیا خوندن چنین نامههایی کار درستیه؟ جوابش سرراست نیست. میشه از هر طرف دلیل اورد. نباید وارد حریم خصوصی دیگران شد؛ ولی هردو طرف این نامهها مردهن و قرار نیست ازمون ناراحت شن. بههرحال انتشار نامه میتونه از محبوبیت نویسنده بکاهه؛ ولی آیا این چهرهٔ ناکامل، همون حقیقت شخص نیست؟ بهتره زندگی خصوصی کسی رو وارد کارش نکنیم؛ ولی باید این رو هم در نظر بگیریم که نویسنده/روشنفکر، اندیشهسازه و باید بدونیم واقعاً چه افکاری داشته.
ساعدیِ بدون سانسور، به شدت زنستیزه. نمونهٔ حرفهاش رو هم دوستان زیاد نوشتن. از تهدید به قتل گرفته تا تلاش برای جلوگیری از تحصیل طاهره و «کثافت و بدنام» خوندن دختران محصل. یه جایی اون وسطا به این فکر کردم که بالأخره دست از عقایدش برداشته و آروم شده تا اینکه باز میگه درس نخون چون با فکر و خیالات سیاهم آشنایی. :)) هیچ توجیهی برای این حرفهای ساعدی نمیبینم. اوایل جوان بود و خام؛ ازش چشمپوشی میکنیم. دفعهٔ بعدی که گفت درس رو رها کن چی؟ اون موقع تحصیلکرده بود و وارد عرصهٔ نویسندگی و هنر شده بود. تو زمانهای زندگی کرد که جنبشهای زنانه رو به خودش دیده بود.
خیلی وقتها، خصوصاً اوایل، به شدت آزارنده بود. اول اینکه خودش رو معرفی نکرده بود. دریافت چنین نامهای واقعاً ترسناکه. دوم اینکه با وجود جواب ندادنهای طاهره، به کارش ادامه میداد. سوم هم اینکه مدام از لب و پای طاهره تعریف و تمجید میکرد. این چه کاریه مرد حسابی؟ آه. مدام هم عذابوجدان میداد. وای طاهره قلبمو شکستی. وای طاهره عذابم میدی. وای طاهره دارم میرم خودمو بکشم. وای طاهره فلان. وای طاهره چنان.
خلاصه که مردی خیلی قوی و سنگین تاکسیک بود. :)))
از اونور، با اینکه اطلاعاتی از طرف طاهره نداریم، احساس میکنم اون هم یه تاکسیکبازیایی درمیاورده. مثلاً از یهطرف براش لباس میبافت، از اونطرف سهماه جواب نامههاشو نمیداد. حالا نمیدونم باز. :٫)
در کل فضولی توی نامههای مردم برام جالبه؛ حتی اگه کلهمو نامساعد کنه.
همهجا هم ضمیر متصل رو جدا نوشته بود. مثلاً زندگی هم زندهگی نوشته شده بود و چون توی مقدمه هم همینطوری بود، احساس کردم شاید کار کس دیگهای باشه. شاید هم نباشه. نمیدونم.
نامههای اول رو دوست نداشتم و آخریها بیشتر باب طبعم بود. یه جاهایی بنظرم ساعدی خیلی پررو بازی، و عقاید سکسیستی از خودش نشون میداد، جوری که میخواستم بزنم تو سرش. :)) نرو درس بخون؟ اونم با «قربونت برم عزیزم»؟ نامه بنویس برام تا دیوونه نشدم؟ تا نیومدم خفهت کنم؟ :))) هرچند که از طرفی هم برام جالب بود که آدم به این جدیای، به حال و روزی افتاده که همچین نامههای عاشقانهای مینویسه. و بازهم همون معضل اصلی. واقعا نامههایی به این خصوصیای، میبایست منتشر بشن..؟
کتابشو هشت نُه سال پیش خریدم هفده هزار تومن؛ سال 1396. حوالی همون سالهایی که دیوانۀ ساعدی بودم و همه کارهاشو میخوندم. اما این مال خیلی آخرهای کراشمه، چون این یکیو چنتا فرعی ها رو دیگه نخونده ول کردم و موند تا الان که به بهونۀ خوانش رمان فارسی با دکتر راغب بیام سراغش. احساساتی و شکست عشقی طور بود، در حد ترم یک لیسانس. ضد زن هم بود. در حد یه استاکِر خیلی دیوونه و خطری. البته در یکی دو جا. چون دیگه تکرار نشد، ما به جوانی و جاهلیش میبخشیم. کلاً هم چیزی نداشت. هی داشت میگفت طاهره تو رو قرآن جواب نامه های منو بده. یادت نیست چقدر با هم خوش بودیم؟ چرا اینقدر بی رحمی؟ چرا دیگه برام لباس نمیبافی؟ من بی تو میمیرم. میبوسمت. حوصله ندارم. درد عشق دارم. رنج دوری. ازین صحبت ها.
شاید فقط یه جاش خیلی برام جالب بود. جایی که فکر میکنم زلزلۀ بوئین زهرا اتفاق افتاده. علی اکبر، داآش (به قول شعبون بی مُخ) غلامحسین، که اونم پزشکه رفته کمک داوطلبانه. غلام هم مونده تهرون توی خونۀ دو نفره شون تو امیرآباد و داره میبینه که ملت دارن تو ماشین هاشون بار میزنن که راه بیفتن برن کمک. خودشم داره آماده میشه بره مطب. سردبیر یه مجله هم هست. برای هر شماره 500 تومن میگیره. توی نامه برای طاهره اینو نوشته. احتمالاً میخواد تحت تأثیر قرارش بده.
اولین بار که به طور جدی با غلامحسین ساعدی و عشقش به طاهره آشنا شدم، از طریق یکی از اپیزودهای پادکست "چنین شد" بود. توصیه میکنم اگه گوش نکردین، حتما گوش کنین و با زندگی یکی از بزرگترین نویسنده ها و نمایشنامه نویس های ایرانی آشنا بشین... این اپیزود از عشق شدید و سوزان غلامحسین ساعدی صحبت میکنه...عشقی که به سرانجام نرسید و تا ابد توی قلب و روح گوهرمراد و طاهره باقی موند... با شنیدن این اپیزود من کنجکاو شدم که نامه های غلامحسین به طاهره رو بخونم و خب تنها کتابی که حاوی این نامه هاست، همین کتابه... جدا از غلط های املایی زیاد ( که نمیدونم از سمت خود ساعدی بوده یا گردآورنده ی این کتاب)، محتوای نامه ها هم اصلا چیزی که فکر میکردم نبود... عشق غلامحسین به طاهره با وجود سوزان و شدید بودنش بسیار بیمارگونه و کنترل کننده اس...در حدی که تو نامه ها غلامحسین چندین باری طاهره رو تهدید میکنه که اگه منو فریب بدی حتما میکشمت! یا چندین بار اونو از درس خوندن منع میکنه چون نسبت بهش حس مالکیت داره و به قول خودش نمیخواد روح پاک طاهره سیاه و آلوده بشه! که این گونه تفکرات شدیدا با عشق واقعی منافات داره... از طرف دیگه تو ۹۰ درصد نامه ها غلامحسین داره از طاهره گله میکنه که چرا براش نامه نمینویسه و بهش التماس میکنه که برام نامه بنویس... در کل محتوا و عقیده پشت نامه ها جالب نبود و همین یه ستاره ای هم که میدم به خاطر قلم و سبک نگارش جناب ساعدیه...
همیشه با خودم در کنکاش بودهم که زندگی شخصی یک هنرمند/نویسنده/فیلمساز/… چقدر میتونه از زندگی کاریش جدا باشه؟ مثلا چقدر اهمیت داره که یه فیلمساز یا شاعر چقدر زنباره بوده و چند بار به همسر[ان]ش خیانت کرده یا یه بازیگر نقاش یا یه موزیسین به چندین زن و چندین مرد تجاوز و تعرض جنسی و روانی کردهن؟ برای شخص من هنر و اثر مخلوق از ذات خالقش جدا نیست. هرچند که این باور به تناقض جدی میخوره وقتی اثری میبینم که تکونم میده و بعدتر میفهمم جقدر زندگی زیستهی خالقش با آنچه سر من آورده متضاد بوده. با این وجود به نظرم یه استدلالی در این میان گم شده که این زنجیر تناقض رو اصلاح میکنه و من در جستوجوی آنم.
گوهرمرادی که میشناسیم و دوستش میداریم با غلامحسین ساعدیای که در این نامهها میخونیم خیلی متفاوتن. اینجا با غلاممحسینی مواجهیم که بیاندازه غرغرو و پرتوقع و زورگو و بعضا بیادبه. همهچیز باید مطابق میلش باشه و «زن که درس نمیخونه!». برام مواجهه با این بعد تناقضآمیز این مردی که اینطور تحسینش میکردهم همه عمر ترسناک و دردناک بود و فقط بیشتر دامن زد به این فکر، که آیا از ترس مواجهه با همچین تناقضی، پرهیز خواهم کرد از گشتن به دنبال ذات خالق؟ یا نه، شده برای پیدا کردن اون حلقهی گمشده خودم رو در معرض تمام دادههای موجود از او قرار میدم و تلاش میکنم حقیقتش رو بشناسم؟
-چون کتابها با جایگاه خوانششون یه یادم میمونن، خوانده شده در سفر زمینی به بوشهر، و بندرعباس، بیشتر در کنار سواحل صخرهای نایبند-
من چندین کتاب بر اساس نامهها خوندم و فکر میکنم دیگه به این کار ادامه نمیدم! چرا که نه قراره با نوشتههای فکرشدهی بهدردبخوری طرف باشیم و نه چیزهایی که به لحاظ نوشتار قوی باشن! صرفاً یه سری حرفای روزمرهی نویسندهاس. که البته «ممکنه» برای شناخت اون نویسنده مفید باشه. در حین خوندن کتاب مدام به این فکر میکردم که جنس عشقی که تو کتاب دیدم چیزی چندان فراتر از بعضی عشقهایی که در اطرافیانم دیدم نبوده. حتی اگر بخوام سختگیری نکنم متن نامهها هم چیز ویژهای نبود! از اینها که بگذریم محتوای نامهها واقعاً برام عجیب بود! مثلاً نامههای اول که طاهره حتی هنوز نمیدونسته که ساعدی کیه و ساعدی با اون شدت ابراز عشق میکرده! حقیقتاً بیشتر از این که برام عاشقانه باشه ترسناک بود!! یا اون بخشهایی که میگه درس نخون یا اگه پای کسی دیگه در میون باشه میکشمت! و این که همه این حرفا در زرورقی از عشق پیچیده شده بود بیشتر عصبانیم میکرد! خوشبختانه از یه جایی به بعد مشخص شد که طاهره هم به عشق ساعدی پاسخ میداده و یه احساس دوطرفه بوده اما باز هم این که ساعدی این طور اصرار میکرد که طاهره جواب بده و براش نامه بنویسه واقعاً آزاردهنده و اعصابخردکن بود! :))) من جای طاهره بودم همچین چیزی رو برنمیتابیدم! :)))) لینک کتاب در طاقچه: https://taaghche.com/book/16203/%D8%B...
نامه هایی که غلامحسین ساعدی در فاصله زمانی 13 ساله از سال 1332 تا تیرماه 1345 نوشته است. این نمایشنامه نویس معاصر عاشق دختری تبریزی بود و رنج های بسیاری را در این عاشقی تحمل کرد. قسمت هایی از یکی از نامه ها : " سعی کن از هر کجا که باشد مرا بشناس ،من غیر از ایتکه تو را دوست دارم تقصیری ندارم ، زندگی و عشق من و سرنوشت من بسته به توست .عشق مرا بپذیر تا وقتی میمیرم با عشق و لذت بمیرم . تو ... تو... می دانی چه مفهومی در نظرم دارد . تو... فقط تو ... همیشه منتظر نامه ات هستم نامه ای که هیچ وقت تصمیم نداری بنویسی...
پ ن : ساعدی از 18 تا 31 سالگی به خانم طاهره گوزه گرانی نامه هایی عاشقانه نوشته است ، این عشق یک و یا دو طرفه بدون وصال بوده است و آقای ساعدی در 46 سالگی در پاریس با خانم بدری لنکرانی ازدواج می کند .
به قول چندتا از آدمهایی که برای این کتاب ریویو نوشتن، ستاره دادن به نامههای عاشقانهی دو نفر اصلا منطقی نیست، چون این کتاب اثر هنری محسوب نمیشه. واقعا هم نباید دنبال لذت بردن از نامههای ساعدی بود؛ چه بسا که خوندنشون توی این روزها برای انسان این عصر حرصدرار هم هست. جذابیت نامههای ساعدی به اینه که بیشتر از یک دهه از زندگیش رو پوشش میدن؛ از نوجوانی تا روزهایی که موهای سفید توی سرش میبینه و به مرگ فکر میکنه. متن نامهها یه سیر منطقی دارن، نامههای اول پر از شوق و شعف و اضطرارن، ساعدی حتی کمی کلهشقه و مودسویینگهاش سوهان روح آدم میشه. (گاهی به این فکر میکردم که اگه من ��ای طاهره بودم عشق این آدم رو میپذیرفتم؟ و جواب در اغلب مواقع منفی بود.) اما ساعدی کمکم آرومتر و منطقیتر میشه، همون مردی که توی نامههای اول به معشوقش میگه درس نخون و پاک بمون، اعتراف میکنه که قضاوت طاهره آگاهانهتر از خودشه و دیگه از اون شور و هیجان روزهای اول خبری نیست و این هم نشونهی بالا رفتن سنه و هم پخته شدن احساسش. راستش با خوندن نامههای ساعدی کمی خورد توی ذوقم، انتظار داشتم با یه روشنفکر روبهرو بشم و عشق رو از نگاه اون ببینم، اما متاسفانه اوایل نامهها برای من شبیه عشقهای کوچهبازاری گولاخطور بود که پسر هی قربونصدقهی دختر میره و از اون طرف قلدربازی درمیآره. با همهی این حرفها، خوندن کتاب رو به آدمهایی که ساعدی میخونن پیشنهاد میکنم چون گوشهای از ذهن نویسنده براشون روشن میشه.
گذرت اگر به گورستان مارالان تبریز بیفتد سنگ قبری را خواهی دید که رویش نوشته: آرام جای کسی که میان استخوان های گوهرمراد آواز می خواند _____________________________________________________________ غمی است که قلب مرا می فشارد، عذابی است که از دستش راحتی ندارم و نمی دانم تا چه وقت این چنین خواهم بود، خدا می داند، روز و شب مثل کسی که خوره در جسدش افتاده باشد ناراحتم، قلب من مشتعل است بدون این که کسی بداند چه آتشی در آن شعله می کشد. اختیار اگر دست من بود، هیچوقت دچار چنین عذاب و شکنجه ای نمی شدم ولی به خدا، اختیار دست من نیست. هرچه هست تو هستی تو،... تو... تنها تو _____________________________________________________________ چشمان تو مرا از زیر سرپوش، از زیر سنگ لحد، از قبر رنج بیرون می کشد _____________________________________________________________ اسم تو، فکر تو، خیال تو، مرا زنده نگاه داشته است _____________________________________________________________ تا حلقه های زلف به هم برشکسته ای بس توبه های ما که در هم شکسته ای ____________________________________________________________ گذشت زمان، در مقابل آدم سنگ و سد می چیند ____________________________________________________________ اگر بمیرم، استخوان هایم، خاکسترم، جسدم، کفنم، تو را دوست خواهند داشت ____________________________________________________________ گیجی و اندوه کشنده فاصله ها را پر ساخته است. گیجی و اندوه واقعی ____________________________________________________________ تو هم هستی، مثل سابق هستی و هر شب خواب، خواب تو، خوابهای پر از وجود تو ____________________________________________________________ احساس می کنم که تنهاتر از همیشه هستم. این احساس مانند ذرات سرب تمام اعصاب مرا لیسیده و تمام می کند ____________________________________________________________ باید داشت، انسانی را باید داشت که غم انسان را دریابد و این چگونه داشتنی است که من دارم؟ ____________________________________________________________ حسرت کشنده ای که جدایی اجباری بر تن من پوشانده، مانند آتشی همیشه اعابم را ذوب می کند ____________________________________________________________ شهر بزرگ و وحشتناک بزرگ است. شلوغی و مههم تر از همه اینکه طاهره - آدم در اینجا خود را خیلی کوچک و خیلی ذره بینی، تنها و بی کس حس می کند. من اینطور هستم ____________________________________________________________ کار من جویدن و نشخوار خاطرات، خاطرات نیمه تمامم است ____________________________________________________________در شدت تنهایی، تنها نوشتن راحتم می کند ____________________________________________________________ هنوز تو تنها کسی هستی که می توانی مرا زنده و واقعا زنده نگه داری ____________________________________________________________ روزگار تازه ای پیش آمده با تمام کهنگی ها و دلواپسی هایش. خستگی روح من که گویی همیشگی و جاودانگی است. حالتی پیش آورده است که از تمام دنیا بیزار و کسل شده ام. دوران کهنگی آغاز شده است و من حس می کنم که چگونه روح خسته ام از این همه دریدن ها و مناظر تهوع آور بیزار شده است ____________________________________________________________ هاله ی اندوه و خنده هایی که با درون سرشتم آغشته است و تمام ذرات تنم آنها را می شناسد ____________________________________________________________ مثل قره ی آب زلالی ناپدید شد بی آن که سنگینی کشنده و دردآلودی از خود جا بگذارد ____________________________________________________________ فرار می کنم و به تو گناه می آورم. تو تنها پناهگاه من هستی ____________________________________________________________ باز هم مثل همیشه منتظر نامه ات هستم. نامه ای که هیچوقت تصمیم نداری بنویسی. اینطور نیست؟ ____________________________________________________________ من مثل همیشه هستم. مثل همیشه به یاد تو و این روزهای کثیفی که روشنایی وجود تو دارم تندتند از سر می گذرانم، این عمر بی ثمری که نمی دانم کی سر و سامانی خواهد داشت و این لاشه ی کثیفی که مجبورم مرتب این ور آن ورش بکشم ____________________________________________________________ عکسی را که قرار بود برایت بفرستم، می فرستم. یادگار دریاهای جنوب است برای تو ____________________________________________________________ روحم هم مریض بود. زخمم زده بودند. زخم های ناروا. هروقت و هر زمان که دچار چنین حالی می شدم پناه می آوردم طرف تو و ایندفعه هم نشسته بودم تا حدت و عمق زخم جوش بخورد و تو نبینی اش ____________________________________________________________ من بی تو زندگی نمی توانم بکنم. و اگر هم توانستم که نصف بیشترش را باید در آسایشگاه روحی رفع خستگی بکنم. رفع خستگی می فهمی که منظورم چیست. یک دیوانه چگونه رفع خستگی بکند؟ ____________________________________________________________ گذشت روزگاران اگر همه چیز را کهنه و فرسوده می سازد بر آنچه که بین من و توست. سایه ی پوسیدگی و مرگ نیانداخته است هنوز همه چیز بین من و تو جوان و سالم و شکوهمند است. به یک نوع همدلی و هم زبانی رسیده ایم . حرف همدیگر را می فهمیم و احساس می کنیم که صمیمت ما بی رگ و ریشه نیست و اگر دیگران چنین چیزی را باور نکنند ما دوتا باور کرده ایم. بی هیچ آلایشی با همدیگر ساخته ایم و اجر و مزد آن را از لذتی که دنیای صفا و دوستی به هر دوتایی مان می بخشد گرفته ایم لحظه های تند و تیز عاشقانه تمام می شود، امیدواری های بی نتیجه به نتیجه می رسد یا نمی رسد. به هر صورت همه چیز را پچایانی پیش می آید و آدم ها احساس می کنند وجود دیگران برایشان جهنمی است. چرا که درنیافته اند و نرسیده اند و دست خالی مانده اند. ما این صمیمیت را بی هیچ نظری برای هردونفرمان نگه داشتیم ____________________________________________________________ منتظرم. روزها و شبها توی این خراب شده به یک شتاب مسخره ای آلوده است،. تندتند، و همین ها، عمر را، شیشه ی عمر را محکم به سنگ خواهد زد. به درک ____________________________________________________________ اگر جای دیگر بودیم اگر هوای بهتری برای ما بود هیچوقت چنیننبودیم. اگر این علایق و این اعتقادات این چنین به دست و پایمان نچسبیده بود آدم دیگری بودیم. زندگی داشتیم، نفله نشده بودیم
نامه ها را نسوزان: نامه ها، یادداشت های شخصی، عکس ها و مدارک و غیره، از ابزارهای لازم و جانبی برای درک تجربه ی زیسته ی نویسنده و نحوه برخورد احساسی و فکری با محیط اطراف و اطرافیانش می باشد. لذا عملا نمی توان همه این مصالح را بعنوان حریم خصوصی به کنار گذاشت... چرا که اساسا وقتی نویسنده دست به قلم می برد و ادبيات (اعم از شعر، داستان و ...) تولید میکند، درون و احساساتش را در معرض دید مخاطب گذارده است.
متأسفانه یکی از کاستی های ادبیات ما و ناکامل بودن فهم مان از نویسنده ها و هنرمندان مان، دسترسی نداشتن با زندگینامه های انتقادی و پرجزئيات، منتشر نشدن نامه ها و یادداشت های آن هاست (بجز استثناهایی)... زیرا هنوز نویسندگان هم به تأسی از جامعه مان، درگیر محافظه کاری بوده اند و هستند و هراس دارند/داریم از برهنه شدن کامل آن ها در پیش روی مخاطب. همین محافظه کاری را می توان در یادداشت ناشر و یادداشت مصحح این کتاب نیز یافت؛ همان شک بین انتشار یا عدم انتشار نامه ها.
در ستایش «دوستت دارم»ها: در نگاه اول، بسیاری مان احتمالا در مواجهه با نامه های شاملو و یا ساعدی سرخورده شده ایم، از این حجم احساسات گرایی، و این حجم از روزمرگی که در نامه ها موج می زند. اما مگر نه اینکه زندگی و حتی روابط مان، چیزی جز همین روزمرگی و بطالت ها و تلاش برای بیرون کشیدن چیزی یگانه و ارزشمند از دل آن ها نيست.
به باور امروز من، ارزشمندی این نامه ها در این است که به این بزرگان ادبیات معاصرمان را که چون بت می پنداشتیم، اکنون باید به درستی صورتی زمینی و این جهانی ببخشيم، و آن ها را همچون انسان هايی با همه ی دردها، دلتنگی ها، هراس ها، عاشق شدن ها و تنفرها بپذیریم... و به نظرم، اتفاقا این تصویر، تصویر ساعدی ای که از فرط عشق به تهدید و التماس توأمان متوسل می شود، تصویری واقعی تر، انسانی تر و بسیار بسیار دوست داشتنی تری ست.
پ ن: لازم به تذکر نیست که نمره داده شده، نه از بابت خود نامه ها، بلکه بخاطر بی توجهی ناشر به ارزشمند بودن نامه هاست، و عدم انتشار هم گونه اطلاعات جانبی در مورد سال های این رابطه و هویت خانم کوزه گرانی... و یا دریغ از انتشار عکسی از جوانی این دو.
نامهها از هر حیثی عجیبند. هرچقدر هم تلاش کنی نامهی فردی به فرد دیگر را بخوانی، آن را متوجه نخواهی شد چون آن نامه برای(در اینجا) طاهرهاست! هرچقدرم بخواهی سر از کار غلامحسین ساعدی دربیاوری و گپهای زندگیاش را با این نامهها توجیه کنی...باز طاهره نخواهی بود! برای لذت بردن از عشق و مهمتر از اون، چگونه عشق ورزیدن، توصیه میشود. هرچند چون کتابی منسجم مثل عاشقانه آرام نیست، نفهمیدن بعضی از اتفاقات یا پاسخ نداشتن نامهها ممکن است کمی سردرگم کننده باشد. اما برای دیدن روی دیگر نویسنده بزرگ کشورمان، کتاب جالبیست.
با توجه به این که سندیت این کتاب اصلا معلوم نبود ، تنها کاری که به عقلم رسید این بود که تاریخ هایی که مرحوم ساعدی در مورد چاپ کتابهاش در نامه ها ذکر کرده رو کنترل کنم.به نظرم به احتمال خیلی زیاد نامه ها واقعی هستند یا اگر هم کسی اونها رو جعل کرده ، کارش رو درست و تمیز انجام داده
سه نکته جالب بود. اول: عمر طولانی عشق تند ساعدی به طاهره - دوم: برخلاف انتظارم، سیاسینبودن نامهها (به جز چند نمونهی جزئی) - سوم: نمودهای جدی از غیرت سنتی و شدید «مرد ایرونی» که بعضاً به تهدید جدی و منع طاهره از درسخوندن منتهی شده بود؛ بخشیش بهخاطر زمانه قابل درکه ولی بههرحال تو ذوق میزد دوست دارم بدونم چرا هیچوقت با طاهره ازدواج نکرد؛ بعد از انقلاب هم با هم تماس داشتن یا نه؛ و یه سری سوال دیگه. کاش کسی جوابشونو میدونست
اوایلش خیلی اعصاب خورد کن بود بخاطر عقایدی کهنه و عجیبی که ساعدی نسبت به درس خوندن طاهره ابراز میکرد ولی اواخر بیشتر دلم براش سوخت…. آدم تنهایی بنظر میرسید… بنظرم کار خوبی نبود چاپ کردن این نامه ها... توی رابطه بین دونفر بعضی اتفاقات میفته که ادم نسبت بهشون احساس خوبی نداره یا پشیمونه از اینکه اون حرفو زده یا اون کارو کرده... همین الان خودمون بریم پیامهای عاشقانه و اسمسهای قدیممونو بیاریم این حس پشیمونی رو کاملا متوجه میشیم.
طاهره ام امروز پنج شنبه است و تو منتظری و فکر میکنی که من نشسته ام با تمام حواس ام برای تو نامه مینویسم. و من هم اینکار را میکنم. این هفته هفتۀ عجیب و شلوغی بود و زلزله آمد و عدۀ زیادی را کشت. و مردم ننر و لوس تهران از ترس این که گزندی به ایشان برسد هنوز میترسند، همسایۀ ما 5شب است که در خرابۀ پشت خانه میخوابد. دیگ ترحم حضرات جوشیده است. همه تظاهر به نوع دوستی میکنند. اما مردم، خود مردم کوچه و بازار هرچه میخواهند خودشان جمع میکنند و سوار کامیون میشوند و میروند به مناطق زلزله زده، بیش تر از همه کفن میبرند، مرده ها گندیده اند، بوی لاشه و تعفن اجساد همۀ صحرا را گرفته است علی اکبر از همان روز دیگر به خانه نیامده، چند شب پشت سرهم در بیمارستان کار میکرده و حالا هم در مناطق زلزله زده مشغول است. از قرار معلوم نزدیک به سی هزار نفر کشته شده اند. حال من_ مطابق معمول است. نه خوب است و نه خیلی بد. فکر تو برای ام تنها چاشنی ای است که گاه و بیگاه مشغولم داشته است.... ........ دلم فوق العاده برایت تنگ شده. اگر موفق شدم که به رضاییه بروم و چون ماشین هم دارم هرهفته یک روز در تبریز هستم. به علاوه شغل آزادی دارم راحت میتوانم بگردم. منتظرنامه ام باش. میبوسم ات. غ نمایش نامه ام توقیف شده است. به درک. ................................... بهرصورت من مثل همیشه هستم. مثل همیشه به یاد تو و این روزهای کثیفی که بی روشنایی وجود تو دارم تندتند از سر میگذرانم، این عمر بی ثمری که نمیدانم کی سروسامانی خواهد داشت و این لاشۀ کثیفی که مجبورم مرتب این ور و آنورش بکشم. امیدوارم تو برخلاف من روحیۀ شاد و مهربان خود را داشته باشی. چند روز است که از بابت تو ناراحتی هایی دارم. از بابت کلاس درسی که در آن جا مشغول هستی. بازهمان فکرها و خیالات سیاه که آشنا هستی. سرت رادرد آودم. میبوسم ات غ
ساعدیِ واقعی بدون پنهون شدن پشت شخصیتهای داستانهاش؛ با همون دوست داشتن و حسادتهای خاص مردانه و میل به تصاحب زنی برای خودش و تنها خودش. زنی که نباید درس بخواند چرا که کلاس درس او را از پاکی و پاکیزگی دور میکند. این درست تفکر خیلی از پدربزرگهای ما بود در عنفوان جوانی! خداروشکر که ما در گذشته نمیمونیم :)
.عاشقانه های غلامحسین ساعدی برای کسی که او را بی حد وحصر دوست داشته است البته هیچ سند معتبری در این کتاب مبنی بر تایید اینکه این نامه ها متعلق به غلامحسین ساعدی باشد ارائه نشده است . برای خواننده نیز مجهول می ماند که طاهره کوزه گرانی کیست
قلب آدمی به تنگ میآید و روحش مچاله میشود. پوستش در آتش میسوزد و استخوانهایش پودر میشوند، زمانی که تقلّا و در عشق غلتیدن این روح زیبا و لطیف را به کمک کلمات بیغلوغش و خالصش میبیند و میفهمد و لمس میکند. و چقدر زننده و ناخوشایند است که حتی چنین وجود عزیزی نیز از زهر مهلکی به نام مردسالاری در امان نبوده و کلمات زیبای عاشقانهاش را با افکار تعصّبی و گندیده و مردسالارانه آلوده میکند. هرچند که آن حرفها را گوهرمراد نوزدهسالهی شیفتهی سرازپانشناس زدهاست، امّا کلیّت ماجرا ناراحتکننده است و توی ذوق میزند.
امتیازدادن به مجموعهنامهها کار نسبتاً بیمعنی و بیهودهایست، اما بنا به حس و حالی که منتقل شده و با توجّه به مسائل دیگری جز محتوای متنی (مثلاً ویراستاری) فکر میکنم سه ستاره امتیاز مناسبی باشد. افتادن از آنور بام نیمفاصله در کلمه به کلمهی کتاب دیده میشد و من را به یاد نسخهی قدیمیتری از خودم میانداخت و منزجرم میکرد. غلطنویسیای که از وسواس درستنویسی حاصل میشود، مضحک و اداییست و از قرار معلوم، مُسری.