دنيا كه به پايان رسيد
روياها
دنيايى ديگر خواهند ساخت
و خنده ى تو
جاى آفتاب را خواهد گرفت.
______
پشت نخستين ميزى كه
برايم چيده بودى
همه چيز را باختم
ديگر، دوستت نخواهم داشت
مثل قصه اى كه شنيده ام
شعرى كه گفته ام
فراموشت خواهم كرد
ترانه باشى
لال مى شوم
و اگر نان مى ميرم
با اين همه
با اين همه
اميدوارم تو هرگز اين شعر را نخوانى.
_____
بيهوده برايت شعر مى گفتم
بيهوده برايت دامن گلدار مى خريدم
بيهوده...
مثل آيينه نگاه مى كردى.
مثل صندلى؛مى ايستادى
و مثل ميز...
همان بهتر كه گريختم
تو جزو اشيا شده بودى.
______
چشمك زدى و دور شدى
و من دنبال تو راه افتادم.
كاش به خانه ات مى رفتى
كه ميان قصه بود و رويا.
و يا به موزه و يا تئاتر
اما راه به كتابخانه ها بردى
لعنت بر تو!
من، حالا
سالهاست كتاب ها را ورق مى زنم و
تو را نمى يابم.
______
قول بده كه خواهى آمد
اما هرگز نيا
اگر بيايى همه چيز خراب مى شود
ديگر نمى توانم
اين گونه با اشتياق
به دريا و جاده خيره شوم
من خو كرده ام
به اين انتظار
به اين پرسه زدن ها
در اسكله و ايستگاه
اگر بيايى
من چشم به راه چه كسى بمانم؟