رسول یونان (زاده ۱۳۴۸) شاعر، نویسنده و مترجم ایرانی است. او در دهکدهای در کنار دریاچه ارومیه به دنیا آمد. هماکنون ساکن تهران است. او تاکنون چند دفتر شعر به چاپ رسانده است. گزیدهای از دو دفتر شعر رسول یونان با عنوان «رودی که از تابلوهای نقاشی می گذشت» توسط واهه آرمن به زبان ارمنی ترجمه شده و در تهران به چاپ رسیده است. آثاری از او نیز توسط مریوان حلبچهای به کردی سورانی ترجمه شدهاست. او از داوران جایزه ادبی والس بوده است.
دنيا كه به پايان رسيد روياها دنيايى ديگر خواهند ساخت و خنده ى تو جاى آفتاب را خواهد گرفت. ______ پشت نخستين ميزى كه برايم چيده بودى همه چيز را باختم ديگر، دوستت نخواهم داشت مثل قصه اى كه شنيده ام شعرى كه گفته ام فراموشت خواهم كرد ترانه باشى لال مى شوم و اگر نان مى ميرم با اين همه با اين همه اميدوارم تو هرگز اين شعر را نخوانى. _____ بيهوده برايت شعر مى گفتم بيهوده برايت دامن گلدار مى خريدم بيهوده... مثل آيينه نگاه مى كردى. مثل صندلى؛مى ايستادى و مثل ميز... همان بهتر كه گريختم تو جزو اشيا شده بودى. ______ چشمك زدى و دور شدى و من دنبال تو راه افتادم. كاش به خانه ات مى رفتى كه ميان قصه بود و رويا. و يا به موزه و يا تئاتر اما راه به كتابخانه ها بردى لعنت بر تو! من، حالا سالهاست كتاب ها را ورق مى زنم و تو را نمى يابم. ______ قول بده كه خواهى آمد اما هرگز نيا اگر بيايى همه چيز خراب مى شود ديگر نمى توانم اين گونه با اشتياق به دريا و جاده خيره شوم من خو كرده ام به اين انتظار به اين پرسه زدن ها در اسكله و ايستگاه اگر بيايى من چشم به راه چه كسى بمانم؟
چون جویبارهای کوچک/ در نخستین ایستگاهها/ از پا درآمدیم./ من هیچ، حیف از تو که دریا را ندیدی ***
این شهر/ شهر قصههای مادربزرگ نیست/ که زیبا و آرام باشد/ آسمانش را/ هرگز آبی ندیدم/ من از اینجا خواهم رفت/ و فرقی هم نمیکند/ که فانوسی داشته باشم یا نه/ کسی که میگریزد، از گم شدن ترسی ندارد ***
بخاطر یک لقمه نان، کلاه از سر برداشتیم./ دشمن نیشخند زد/ و دوست بیتفاوت از کنارمان گذشت./ سرانجام، دستها و کلاههایمان در هوا معلق ماند ***
سرزمینهای دور زیباست/ پراگ، استانبول، شانگهای، آمستردام / و تو / مثل سرزمینهای دور زیبایی / دوری، زیباییست / نزدیک نیا محبوب من ***
خیلی مسخره است/ شب به خانه رفتن / و صبح از آن بیرون زدن/ ما باید با خورشید فرق داشته باشیم
همين الان كه دارم مينويسم بهش سه دادم و ميخواستم بنويسم سه و نيم اما پشيمون شدم و ميخوام بهش چهار بدم.. دوسش داشتم :) زياد دوسش داشتم .. شعراش منو به ياد يكى از حس هايي در درونم ميندازه كه گاهى گمش مى كنم.. و ميتونم هركدوم از شعرهاشو بارها و بارها بخونم.. . . . تو ماه را بيشتر از همه دوست مى داشتى و حالا ماه هر شب تو را به ياد من مى آورد مى خواهم فراموشت كنم اما اين ماه با هيچ دستمالى از پنجره ها پاك نمى شود .. :) . . . 💙
-بارانی... بارانی مورٌب در نیمروزی آفتابی. هیچ اتفاقی نیفتاده است اما من قسم می خورم که این باران بارانی معمولی نیست حتما جایی دور دریایی را به باد داده اند
-زندانی دنیا در آنسوی میلههاست من در این سو. نمیدانم او زندانی شده یا من؟!
قبلاً نظرم را دربارهی شعرهای آقای (یونان) نوشتهام. برای این روزها و این بازار نشر خوب هستند. برای داخل مترو(اگر جایی برای کتاب خواندن باشد)، اتوبوس، تاکسی، اساماس، کارت تبریکِ روی گُل و اینگونه چیزها میخورد. شعرهایش زیر نویس لازم ندارد
هر شب به کشتن ما میآید مرده ای که فکر میکند ما او را کشته ایم هراسان از خواب میپرم آرش گریه میکند و حامد به چاقویی میاندیشد که قرار بود در قلبش فرو رود ما چه ساده بودیم میخواستیم جهان را با کلمه فتح کنیم حال آنکه نمیتوانیم از پس کابوسهایمان برآییم.
خانم ها و آقایان! اگر دست های خود را دراز می کردید ما در اشک های خود غرق نمی شدیم خوب یا بد زشت یا زیبا ما پسران شما بودیم ما، شما بودیم. ____ کلمات کلیدی : ماه، باران، قطار، چای، من و تو
بدهکار هیچ کس نیستم جز همین ماه که از پشت میله ها می گذرد که می توانست از اینجا نگذرد و جایی دیگر مثلا در وسط دریایی خیال انگیز بجسبد به شیشه کابین یک تاجر پولدار بدهکار هیج کس نیستم جز همین ماه که تو را به یادم می آورد.