آدم اول داستان «سعید محسنی» از ملال آشکار زندگیاش بیزار است و در عین انفعال کاری برای تغییر آن نمیکند. کاری نمیکند تا بالاخره اتفاقی او را به حرکت وا میدارد.
او با خواندن نامههایی که از آب گرفته است احساس میکند باید صاحب نامهها را پیدا کند تا اگر هنوز زنده باشد او را از خودکشی بازدارد. او بهتدریج پی میبرد نامهها را دختری نقاش نوشته است. در آخر او آن چیزی را که باید بهدست نمیآورد و انگار دوباره به چیزی تن میدهد که نباید: روزمرگی.
سعید محسنی شخصیت اصلی داستانش را از آدمهای دوروبرمان انتخاب کرده؛ کسی است که وقتی بهخاطر خراب شدن ماشینش دیر به مدرسه میرسد، تمام طول راه را به شماتتهای آقای مدیر فکر میکند؛ کسی است که در اواسط داستان تنها قیامی که میکند بر سر دفاع از حق سیگار کشیدنش در آبدارخانهی مدرسه است؛ کسی است که زنش را بیشتر بهخاطر حس قدردانی دوست دارد. حتا زن آقای معلم هم با آن زبان تند و اخلاق بیانعطافش ملموس و آشناست؛ زنی که به بهانهی پابهماه بودن حتا لیوانی آب برای خودش نمیریزد، و آقای معلم نمیداند که آیا میتواند قضیهی نامههای عاشقانهای را که پیدا کرده، برایش تعریف کند یا نه!
تصادفهایی ساده و حسناشدنی، زندگی آدمهای این کتاب را از یکنواختی کُشنده درمیآورد. گاهی همهچیز آنقدر تصادفی پیش میرود که در نقطهای که تصادف تمام میشود و معنای خودش را از دست میدهد، شخصیت داستان هم از عمل میماند و به نقطهای خیره میشود؛ شاید در انتظار تصادفی دیگر. و همین امر این داستان را به زندگی همهی ما شبیه میکند. هیجان زندگی ما چیزی فراتر از خریدن دزدکی یک شمارهی شهروند امروزنیست. همهی ما، هر کدام به نوعی، عکسی در دست داریم و به دنبال صاحبش، ساعتها روی نیمکتهای سرد پارک منتظر میمانیم.
پنجم اردیبهشت سال پنجاه و پنج درست ساعت پنج بعد از ظهر، چشمم به جمال دنیا روشن شد. زادگاهم بر حاشیهٔ زنده رود بود و از همین روست که نامش «شهر زاینده رود» است. تا سال هفتاد وچهار همه چیزم مثل دیگران بود اما در این سال دو اتفاق بزرگ مسیر زندگی مرا روشن ساخت: اول رفتن به «تربیت معلم» و معلم شدن و دوم افتخار آشنایی و شاگردی استاد «اکبر رادی». این بود که تمام توانم صرف نمایشنامهنویسی شد و کوشیدم تا آنها را به صحنه ببرم و سودای نمایشگری مرا تا پایتخت هم کشاند و چون در دوران «تربیت معلم» خوب تربیت نشده بودم، این بار سر از «تربیت مدرس» در آوردم تا کارشناس ارشد کارگردانی شوم. به جز داستان بلند «آوازی برای سنجاقکهای مرده» که در سال هشتاد و یک درآمد و از ترس لا کتاب مردن بود، بیشتر، مابقی توانم صرف نمایشنامهنویسی و صحنه گردانی شد و البته «صحنهٔ» ما نبود و هر چه پیشتر رفتم کمتر یافتم. دلزدگی از صحنه و نمایشگری بود شاید که تصمیم گرفتم خانهام بنشینم و در را ببندم و بیهول و هراس از بیرحمی دنیای نمایش در روزگارمان، داستان بنویسیم که حاصلش شد این کتاب و این قدر دل چسب بود که در را باز نکردم و گفتم حالا که خیری از تأتر ندیدهام پس…
نمیدونم یهو چی شد که یاد این کتاب افتادم دبستان میرفتم ک این کتاب رو خوندم. کتاب رو اجیم خریدش ولی هیچوقت نخوند بجاش من خوندم من از بچگی عاشق داستان و ماجراجو بودم هرکتابیم که داشتیم میخوندم برام مهم نبود داستانش چیه یا ممکنه خوشم نیاد فقط میخوندم.ولی بنظرم واقعا کتاب خوبی بود وتاالان فراموشش نکردم.
اين رمان را ميتوان رماني ناتوراليستي دانست كه پلشتي دنياي معاصر و فردگرايي و نااميدي اشباعشده در آن را به تصوير ميكشد و سرگذشت انسانهاي بيسرانجامي را كه در چنين دنيايي گرفتار شدهاند، روايت ميكند. «دختري كه خودش را خورد» از زبان مردي منزوي روايت ميشود كه به شكلي اتفاقي درگير ماجرايي پليسي ميشود. اين ماجرا - اگرچه ذهن راوي را درگير خود ميكند و او را كمي از پيله تنهايي خودخواستهاش بيرون ميكشد - اما در نهايت مانند همه اجزا و عناصر دنيايي كه نويسنده براي رمان خلق كرده، بيسرانجام باقي ميماند. اينكه نويسنده توانسته در تمام رمانش، وحدت فضا را حفظ كند، امتياز مهمي براي آن به شمار ميآيد. رمان «دختري كه خودش را خورد» با زاويهديد اولشخص و در زمان حال روايت ميشود. اين زاويهديد را ميتوان ابزاري كارآمد براي ايجاد همذاتپنداري و برقراري احساس صميميت با راوي در خواننده دانست؛ آنقدر كارآمد كه گاه از آن بهعنوان ميانبر استفاده ميشود و بهجاي استفاده از همه امكانات و عناصر داستاني براي برقراري همذاتپنداري، صرفا به همين ابزار بسنده ميشود. شايد علت استفاده اپيدميك اين زاويهديد در رمانها و داستانهاي چندساله اخير را هم بتوان تاحدي به همين موضوع نسبت داد. اما به كار بردن اين زاويهديد در داستان - برخلاف تصور رايج - كار چندان سادهاي هم نيست، چراكه اگر نويسنده در ارائه اطلاعات در داستان حرفهاي عمل نكند و نتواند روايت را غيرمستقيم ارائه دهد، به ورطه اطلاعدهي مستقيم ميافتد و اين اولين قدم در فاصله گرفتن از داستانگويي است. بعضي نويسندگان براي نيفتادن به اين ورطه، زمان گذشته را براي روايتهاي اول شخص انتخاب ميكنند و تا حدي خاطرهوار شدن داستان را به خبري شدن آن ترجيح ميدهند. اما سعيد محسني - همانطور كه ذكر شد - در رمانش از زاويهديد اولشخص و زمان حال استفاده كرده و در نتيجه كم نيستند صحنهها و لحظههايي كه گويي راوي دارد با خواننده صحبت ميكند و بيواسطه به او اطلاعات ميدهد: «پشت ميزم مينشينم و روزنامهاي را كه لايش نامههاي غزاله را گذاشته بودم جلوم باز ميكنم.» (دختري كه خودش را خورد / صفحه 67) محسني اصفهان را بهعنوان مكان وقوع رمانش انتخاب كرده است. عليرغم اينكه اصفهان پيش از اين درآثار تعدادي از نويسندگان معاصر ايران وارد شده و امكاناتش بهعنوان صحنهاي داستاني كم و بيش كشف شده، اما محسني از كنار همه اين امكانات ميگذرد و صرفا به تاثيرگذاري زايندهرود در روايت و پيرنگ رمانش بسنده ميكند. آغاز، ميانه و پاياني كه قرنها پيش ارسطو براي داستان و نمايش برشمرده، در رمان «دختري كه خودش را خورد» بهخوبي و با خطكشياي دقيق ديده ميشوند؛ آغازي خوب، ميانهاي درخشان و پاياني متوسط. رمان در صبحي پاييزي آغاز ميشود و خواننده، در همان ابتدا با راوياي هميشه ناراضي و منزوي روبهرو ميشود. او معلم تاريخ است، وضع مالي خوبي ندارد و زني پابهماه دارد. براي او كه تا پايان داستان هم خواننده نامش را نميفهمد، هيچ چيزي اهميت ندارد؛ نه خرابي شيري كه – به نسبت دارايي و در اوضاع و احوال آشفته مالياش - پول زيادي بابتش داده، نه خرابي ماشينش، نه دير رسيدنش به كلاس درس، نهنق زدنهاي مدير مدرسهاش به خاطر تاخيرهاي هميشگي او و نه هيچ چيز ديگر. بخش آغازين به آشنا شدن با راوي و شناخت وضعيت و موقعيت او ميگذرد. در اين «آغاز خوب» نويسنده مردي را در مقابل خواننده به تصوير ميكشد كه بسيار شبيه شخصيتهاي داستاني آلبر كامو و سال بلو و به عبارتي بهتر، تركيبي از آنها است؛ جامعهگريز و تحت فشار اقتصادي. (تابلوي اول تا تابلوي يازدهم) بخش مياني رمان از جايي آغاز ميشود كه در يك روز جمعه، راوي كه با همسرش قهر است، تصميم ميگيرد به پيكنيكي تكنفره برود. او براي اين خوشگذراني، به ياد ايام جوانياش ساحل زايندهرود و ماهيگيري را انتخاب ميكند. در غروب اين روز او هيچ ماهياي صيد نكرده اما توي رودخانه كيفي را پيدا كرده كه پر از نامههاي عاشقانه است. در ابتدا راوي نسبت به اين موضوع هم مانند همه موضوعات ديگر زندگياش، واكنشي جدي نشان نميدهد و حتي تصميم ميگيرد نامهها را نخواند. اما كنجكاوي رهايش نميكند و از سر بيخيالي شروع به خواندن نامهها ميكند و ذرهذره اين ترديد برايش قوت ميگيرد كه غزاله، نويسنده نامهها، خودش را در زايندهرود غرق كرده باشد. ذهن راوي - كه تا به حال همه تلاشش را ميكرده تا از هر دغدغه بيرونياي فرار كند - كمكمك درگير ماجرا ميشود. از همينجاست كه رمان ضرباهنگ مناسبي پيدا ميكند و «ميانه درخشان» آن آغاز ميشود. راوي شروع ميكند به تلاش براي كشف ماجراي عاشقانه غزاله و مرگ احتمالياش. عكسهايي كه راوي در كيف غزاله پيدا ميكند، تب اين تحقيق و تفحص را داغتر ميكند و ذهن و زندگي او بيشتر و بيشتر درگير ماجراي غزاله ميشود. ساختار پليسي مناسبي براي داستان شكل ميگيرد و توسعه مييابد، تا اينكه دختري با تهديد عكسها را از راوي ميگيرد و از بين ميبرد. با از دست دادن عكسها انگار راوي و نويسنده - هر دو - انگيزهشان را براي ادامه كار از دست ميدهند و «ميانه درخشان» رمان به پايان ميرسد. (تابلوي دوازدهم تا تابلوي بيستوپنجم) تابلوي بيستوششم تا تابلوي آخر رمان، پايانبندي شتابزده آن را شكل ميدهند. در اين «پايان متوسط» اتفاقي داستاني نميافتد و راوي دوباره به همان شيوه زندگي سابقش برميگردد. اين بخش تنها يك حرف براي گفتن دارد و آن اينكه حتي وقتي راوي خودش ميخواهد پيله تنهايياش را بشكند و با تحقيق درباره مرگ احتمالي غزاله، ارتباطي هرچند محدود را با جامعه برقرار كند، جامعه اين اجازه را به او نميدهد. (تابلوي بيستوپنجم تا تابلوي سيويكم) در تابلوي آخر، راوي در كنار زايندهرود خشكيده پيرزني را ميبيند كه دنبال چيزي ميگردد. پيرمردي كه كنار راوي نشسته به او ميگويد: «از وقتي رودخونه خشكيده، ميآد و وجببهوجب خاك كف رودخونه رو ميگرده، اما پيداش نميكنه. شايد يه چيزي از روي پل پرت كرده تو آب و حالا كه رودخونه خشكيده، دنبالش ميگرده بلكه پيداش كنه...» (دختري كه خودش را خورد / صفحه 158)
کتاب درباره معلم تاریخی است متاهل که قرار است به زودی پدر شود. مرد که روزمرگی خسته اش کرده منتظر تغییری است تا او را از این شرایط خلاص کند.روزی نامه هایی در کیفی پیدا می کند که انگار دختری به نام غزاله نوشته است و ذهن مرد داستان را حسابی مشغول می کند... رمان ِ دختری که خودش را خورد انگار وبلاگ شخصی یک مرد است که هر روز می آید از روزی که پشت سر گذاشته، از احساساتش خیلی کوتاه می نویسد تا پست بعد و ماجرای دیگر. کتاب از چند قسمت کوتاه تشکیل شده اوایل داستان مرد خودش، زنش، ماشینش و همکارانش را معرفی می کند وقتی کامل او را شناختیم ما را وارد معمایی می کند که خودش را درگیرش کرده است. اول از همه این کوتاه بودن هر قسمت از داستان را دوست داشتم. اینکه می دانی 2 صفحه که بخوانی کلی چیز از ماجرا دستگیرت می شود و 2 صفحه دیگر همینطور و... و لازم نیست برای اینکه در جریان ماجرا بیوفتی 100 صفحه مقدمه بخوانی. همین ویژگی کتاب هم باعث شد چند ساعته آن را تمام کنم. جذابیت بعدی کتاب این است که هم در جریان اتفاق ها هستیم و هم گفتگوی راوی را با خودش درباره آن ماجرا می خوانیم و این گفتگوها جالب هستند. اگر چه معمایی که باید من ِ خواننده هم درگیرش شوم را دوست نداشتم ولی همین معما که ابتدای داستان پیش می آید و تا انتهای آن ادامه دارد هم یکی از موارد جذاب کتاب است. در کل کتاب لحنی ساده و روان دارد، خواندنش سخت و اذیت کننده نیست. شروع و پایان خوبی دارد فقط موضوعش برای من جذاب نبود.
معلمی که نمیخواسته معلم باشد، خوشبختانه همسرش را دوست دارد، خوشبختانه چون آدم هایی مثل آدم این کتاب اول از همه زورشان به زنشان می رسد که دوستش نداشته باشند ،این یکی کلیشه نبود ولی چقدر شخصیت طاووس کلیشه ای بود. انگار همه ی مردها و زن هایی که توی تکرار افتاده اند و از همه چی شکایت دارند و مدام بد می اورند باید و باید یک شریک زندگی ای ، پدرومادری، دوستی چیزی داشته باشند که حرفشان را نفهمد و توی دنیای خودش باشد و خیلی کلیشه ای طور به زندگی نگاه کند. کاملا سطحی. بقیه اش خوب بود/ امدن و رفتن چندتا آدم توی داستان هر چه می خواهم بگویم که بلاتکلیف و بی سرو ته بود نمی توانم چون خوشم آمد و بهم چسبید این روند. ولی کتاب دیگر نویسنده را حتما خواهم خواند.
باحال بود.فقط دلم میخواد از اقای محسنی بپرسم کی اون نامه هارو نوشته بود....یه حسی بهم میگه غزاله اونارو نوشته ولی اگر غزاله واقعا صاحب نامه ها بود پس قضیه اون عکس ها چی میشه؟
کتاب را با صدای اشکان عقیلی پور شنیدم. نامههای غزاله را بسیار دوست داشتم. توصیفات بسیار دقیق از اتفاقات مشمئزکننده و حالبهمزن برایم یک جور نوآوری و جذابیت خاصی داشت. جز اینها کتاب داستان خاصی را دنبال نمیکند، به جز روزمرگیهای یک معلم افسرده که یک دسته نامه پیدا میکند که تا آخر داستان ما را با خودش میکشاند و در آخر هم نویسنده نامهها معلوم نمیشود. اگر خواندن توصیفات زیاد را دوست دارید، خواندنش شاید جالب باشد، در غیر این صورت با نخواندن کتاب چیزی را از دست نخواهید داد.
خری دیگر.تمام مصیبت شما دخترها همین است که نمی توانید به وقت حرف بزنید یا به وقت سا کت باشید.همین است دیگر.لابد پسره فهمیده دوستش داری و بعد هم دیگر محل سگت نگذاشته است.البته که حال و حولش را کرده و لابد تخم لقی هم توی دل و بالت شکسته که ناچار شده ای خودت را بیندازی توی دهان گشاد زاینده رود.من اگر بچه ام دختر شد،قبل از اینکه بابا...بابا یاد بگیرد یا دَ دَ دَ کند باید بفهمد که اگر پسری بهش گفت "خیلی دوستت دارم" ،معنایش این است که تو خیلی دختر احمقی هستی. صفحه ی62
مگر تمام جنگهای تاریخ، یک سرش زن جماعت نبوده است؟ مگر تخت جمشید را با آن عظمتش اسکندر برای خوش آمدن یک ابروکمان چشم عسلی آتش نزد؟ مگر رمز پیروزی خشایارشادر سرباز بودن زنهایش نبود؟... نه میشود به اسکندر خرده گرفت و نه به خشایارشاه و... نه حتی به آقا محمدخان قاجار که حتی خواجگی مانع از آن نشد که حرمسرایی راه بیاندازد در حد جایگاه تماشاگران تیم ملی... فکر نکن که همهی حرف و حدیث سر غریزه است... نه... یکجور بازی است که خدا برای آدم تدارک دید که شاید آدمتر شود... که یاد بگیرد به خاطر عشقی که راحتتر میفهمدش بزند پل زیر پای همه چیز و قید بهشت را هم حتی بزند و دنبال چهارتادانه گندم یا یک سیب گندیده آوارهی زمین بشود و...
این کتاب درباره روزمرگی، تنهایی، پوچی و انفعال انسان معاصر است. شخصیت اصلی داستان، نمونهای از افرادیه که درگیر یک زندگی یکنواخت و ملالآوره و منتظر یک اتفاق هیجانانگیز تا از این وضعیت خارج بشه. کاراکترهای موجود در کتاب شخصیتهایی تلخ و بدون جذابیت خاصی هستند. سرانجام شخصیتها مبهمه. فقط خوانش و اجرای خوب اشکان عقیلیپور باعث شد که کتاب رو تموم کنم.
داستان روایت از مردی معلمیه که بی ادبه، بداخلاقه، جامعه گریزه و خودش رو محق میدونه یعنی شخصیت اصلی داستان به خودی خود حالت رو با رفتاراش بهم میزنه حالا این شخصیت یه سری نامه پیدا میکنه که به نظر میاد با دنبال کردن اون نامه ها قرار وارد داستان کس دیگه ای بشیم، اما داستانی برای گفتن وجود نداره، سرنوشت نامه ها و مرد مشخص نمیشه در طول داستان نویسنده در قسمت هایی سعی کرده با تمسخر حرف های بقیه شاید طنزی به داستان اضافه کنه که بیشتر به بیشعور شخصیت اصلی اضافه کرده در کل اصلا توصیه نمیشه
انزوای شخصیت اول داستان و دنیای بسته و محدود و یکنواختش شروع خوبی برای داستان است اما اینکه ناگهان با یک کلیشه هزاران بار کار شده پیدا کردن یکسری نامه زندگی این فرد بخواهد تا حد دستخوش تغییر شود خیلی خیلی اغراق آمیز و دور از واقعیت است. بعلاوه اینکه شخصیت نویسنده نامه ها - غزاله- ابدا پرداخت درستی نشده و نویسنده داستان از ما انتظار دارد که به صرف نقاش بودن غزاله و یکسری جملاتی که از نامه های غزاله در رمان آورده شده ما هم در مورد اینهمه کشش و جوشش شخصیت آقا معلم داستان قانع شویم. کاراکتر سرخورده و کسل و تا حدی مایوس معلم هم ابدا درست کار نشده و خیلی جاها همذات پنداری بر نمی انگیزد. رابطه سینوسی اش با طاووس زنش هم بیشتر کاریکاتوری ترسیم شده است. به نظر نویسنده کتاب یک طرح بسیار کلی در ذهن داشته و یکسری به قول خودش تابلوها را در جهت آن طرح ترسیم کرده اما فقدان انسجام درونی و منطق مناسب برای این طرز روایت به شدت برای خواننده محسوس است.