پشت جلد: گاهی به وسایلم کرد و گفت :«نرو! این طوری که تو می ری خطرناکه». پس از درنگی برای اینکه راهکاری هم برای پیشنهادش پیش آورد با محبتی مثال زدنی ادامه داد:«همین جا پیش مابمون!» توضیح دادم که روادیدم از امروز آغاز می شود و باید بروم. نگفتم که هنوز نمی دانم آیا زمینی اجازه ورود می دهند یا نه! نگفتم که تجربه چندانی ندارم و هیچ گاه این قدر طولانی در سفر نبوده ام،نگفتم که پولی همراهم نیاوردم واگرراهی پیدا نکنم،کارم زاراست.خیلی چیزها را نگفتم. همین قدر فهماندم که درست است که جایی برای ماندن ندارم، اما جاهای بسیاری برای رفتن دارم...
میدانم که متأسفانه امروز مشکلاتی وجود دارد که جوانهای کشور ما بهراحتی نمیتوانند سفر کنند. امیدوارم دولتمردان بتوانند وسایلی را فراهم کنند که جوانها و دانشجویان بتوانند بیشتر سفر کنند و مخصوصاً قبل از اینکه پا را از مرزهای خودمان بیرون بگذارند، کشورمان را ببینند. مثلاً وسایلی فراهم شود که دانشجویان سال آخر هر دانشگاه را به کمپهایی که از قبل تعیینشدهاند ببرند. در این شرایط آنها با یکدیگر و با سرزمین ایران آشنا میشوند. درست مثل پدر و مادری که اگر فرزند خود را نبینند، عشق و علاقه در آنها ایجاد نمیشود، وقتی جوانان ما وطن خود را نبینند، علاقه در آنها ایجاد نمیشود و راحتتر وطنشان را ترک میکنند. اگر جوانها با سرزمینشان آشنا باشند و عشق به سرزمین مادری با سفر کردن در قلبشان ریشه کند، احتمال اینکه وطن را ترک کنند کمتر میشود. دیدن جوانهای جسور و خطرپذیری مثل نویسنده کتاب حاضر که حاشیۀ امن زندگی روزمره را ترک میکنند و باهدف و انگیزه به دیدن شگفتیهای دنیا میروند بسیار برایم باارزش است. امروزه همانطور که گفتم داستانهای دیروز و قبایلی که ما در آن سفر کردیم برای همیشه به تاریخ پیوسته است، بااینحال داستانهای جدیدی در جهان متولدشدهاند که به شکل دیگری ارزشمند است. داستانهایی که در انتظار مسافرین تازهنفسی هستند که آنها را کشف کرده، دریابند و بازگو کنند.
با آرزوی جهانی بدون مرزهای جغرافیایی برادران امیدوار (عیسی) پاییز 1395