Jump to ratings and reviews
Rate this book

کنستانسیا

Rate this book

134 pages, Paperback

First published January 1, 1989

17 people are currently reading
609 people want to read

About the author

Carlos Fuentes

393 books1,753 followers
Carlos Fuentes Macías was a Mexican writer and one of the best-known novelists and essayists of the 20th century in the Spanish-speaking world. Fuentes influenced contemporary Latin American literature, and his works have been widely translated into English and other languages.

Fuentes was born in Panama City, Panama; his parents were Mexican. Due to his father being a diplomat, during his childhood he lived in Montevideo, Rio de Janeiro, Washington, Santiago, and Buenos Aires. In his adolescence, he returned to Mexico, where he lived until 1965. He was married to film star Rita Macedo from 1959 till 1973, although he was an habitual philanderer and allegedly, his affairs - which he claimed include film actresses such as Jeanne Moreau and Jean Seberg - brought her to despair. The couple ended their relationship amid scandal when Fuentes eloped with a very pregnant and then-unknown journalist named Silvia Lemus. They were eventually married.

Following in the footsteps of his parents, he also became a diplomat in 1965 and served in London, Paris (as ambassador), and other capitals. In 1978 he resigned as ambassador to France in protest over the appointment of Gustavo Diaz Ordaz, former president of Mexico, as ambassador to Spain. He also taught courses at Brown, Princeton, Harvard, Penn, George Mason, Columbia and Cambridge.

---
کارلوس فوئنتس در ۱۱ نوامبر ۱۹۲۸ در پاناماسیتی به دنیا آمد. مادرش برتا ماسیاس ریواس و پدرش رافائل فوئنتس بوئه‌تیگر است. پدر وی از دیپلمات‌های مشهور مکزیک است. وی سفیر مکزیک در هلند، پاناما، پرتغال و ایتالیا بود.

دوران کودکی‌اش در واشنتگتن دی.سی. و سانتیاگوی شیلی گذشت. فوئنتس در دانشگاه مکزیک و ژنو در رشتهٔ حقوق تحصیل کرد. او به زبان‌های انگلیسی و فرانسه تسلط کامل دارد.

آثار
* مرگ آرتمیوکروز، ۱۹۶۲
* آئورا، ۱۹۶۲
* زمین ما،‌ ۱۹۷۵
* گرینگوی پیر، ۱۹۸۵
* ملکهٔ عروسک‌ها
* آسوده خاصر، ترجمهٔ محمدامین لاهیجی.
* مرگ آرتمیو کروز، ترجمهٔ مهدی سحابی.
* آئورا، ترجمهٔ عبدالله کوثری.
* سرهیدا.
* خودم با دیگران (به تازگی با نام از چشم فوئنتس) ترجمهٔ عبدالله کوثری.


---
Carlos Fuentes Macías fue un escritor mexicano y uno de los novelistas y ensayistas más conocidos en el mundo de habla española. Fuentes influyó en la literatura contemporánea de América Latina, y sus obras han sido ampliamente traducidas al inglés y otros idiomas.

Fuentes nació en la ciudad de Panamá, Panamá, sus padres eran mexicanos. Debido a su padre era un diplomático, durante su infancia vivió en Montevideo, Río de Janeiro, Washington, Santiago y Buenos Aires. En su adolescencia regresó a México, donde vivió hasta 1965. Estuvo casado con la estrella de cine Rita Macedo de 1959 hasta 1973, aunque era un mujeriego habitual y, al parecer, sus asuntos - que se ha cobrado incluyen actrices como Jeanne Moreau y Jean Seberg, su llevados a la desesperación. La pareja terminó su relación en medio del escándalo, cuando Fuentes se fugó con un periodista muy embarazada y entonces desconocido de nombre Silvia Lemus. Se casaron finalmente.

Siguiendo los pasos de sus padres, también se convirtió en un diplomático en 1965 y sirvió en Londres, París (como embajador), y otras capitales. En 1978 renunció al cargo de embajador en Francia en protesta por el nombramiento de Gustavo Díaz Ordaz, ex presidente de México, como embajador en España.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
167 (19%)
4 stars
332 (38%)
3 stars
253 (29%)
2 stars
88 (10%)
1 star
24 (2%)
Displaying 1 - 30 of 165 reviews
Profile Image for فؤاد.
1,134 reviews2,380 followers
February 15, 2019
چقدر دوستش نداشتم. و می خواستم بخرمش. خوب شد نخریدم. یادم اومد که آئورا رو هم دوست نداشتم، و فکر کنم این ندای نویسنده است که من مال تو نیستم، منو رها کن.
چشم آقای فوئنتس. چشم، و خداحافظ.
Profile Image for Dream.M.
1,053 reviews670 followers
April 18, 2021
کاش می‌شد مثل داستانها، آدم‌ها بعد از هربار مُردن، دوباره زنده می‌شدند. برمی‌گشتند و عشق بینشان تازه‌تر می‌شد. کاش می‌شد برای همیشه در دنیای خیال زندگی کرد، به تمامی از واقعیت جدا شد ولی به روزمرگی‌ها و مسولیت‌ها هم رسید. کاش می‌شد از دلتنگی گفت بدون اینکه تبدیل به ناله شود و فقط حرف باشد برای شنیدن. کاش می‌شد آن‌قدر سربراه بود که صدای بال زدن پری وار خاطره ها را در اتاق ها شنید. کاش می‌شد با فروچکیدن هر قطره اشک، معشوقی رفته باز گردد. کاش مرا تسخیر می‌کردی، روحت در من حلول می‌کرد ، همچون فلوتی تو خالی از تنه ام عبور می‌کردی، می‌نواختمت و چون شکوفه ای از روزنه هايم می‌شکفتی.
کاش می‌شد از دلتنگی گفت.
......
من عاشق دنیای خیالم. بقول شاهرخ مسکوب، باغی خیالی هم در ذهن دارم که گاه و بی‌گاه به آن پناه می‌برم. و این باغ مخفی برای من تجلیگاه همه آرزوهایم است. اگر خیال نبود بدون شک کار آدم به جنون می‌کشید . ادبیاتِ خیال برای من شورانگیزترین و جذابترین سبک نوشتن است و فکر میکنم سازگارترین سبک با ذهن رویابافم همین باشد.
از خواندن این داستان بی‌نهایت لذت بردم ، و مانند داستان آئورا دوستش داشتم. در ۵۰صفحه اول کتاب جادویی در کار نبود و بیشتر انگار با داستانی عشقی متوسط سروکار داشتم. اما در نیمه دوم، فونتس جادو کرد. عاشق این دنیای درهم آمیخته‌‌ی دیوانه‌وارم. و حالا تشنه‌ام. بیشتر و بیشتر میخواهم . لطفا مرا از این اوهام بیرون نکشید.
Profile Image for Behnam M.
80 reviews33 followers
March 10, 2021
فوئنتس و فتیش سورئالیسم
از آنجا که کنستانسیا داستان بلندی از یک مجموعه داستان اسپانیولی‌ست، نمیتوان به سادگی آن را به مثابه یک رمان نگریست و تنها میتوان به عنوان داستان کوتاهی که شانه به شانه‌ی شعر میزند به حسابش آورد. نوشته‌ای در مرز واقعیت و خیال! ماجرا آنجا پیچیده‌تر میشود که بدانیم در نوشته‌های فوئنتس، بین واقعیت و خیال مرزی نیست و بین زندگی و مرگ نیز به همچنین و این چالشی است که برای مخاطب ایجاد می‌شود.

کاراکتر کنستانسیا که رمان به نام اوست حضورش در داستان، غیر واقعی و اثیری‌ست. در جایی از داستان و بر اثر اتفاق یا همزمانی با رویدادی شگفت، کنستانسیا می‌میرد. اما بار دیگر جان می‌گیرد. این مرگ لحظه‌ای، اولین تجربۀ کنستانسیا از مرگ نیست. او بارها در اتاق خودش جان خود را از دست داده و دوباره به زندگی بازگشته است. کنستانسیا حتی چهل سال پیش هنگام فرار از مرز اسپانیا در کنار یک هنرمند تبعیدی روس و کودک شانزده‌ماهه‌شان کشته شده است. پس باید همراه با راوی تکرار کرد: «کنستانسیا، خواهش می‌کنم، بگو تا به حال چندبار مرده‌ای؟»

قاعدتا تلاش در جهت اینکه ثابت کنیم کنستانسیا واقعا زنِ دکتر بود یا نبود، پلوتنیکوف همسایه دکتر بود یا نبود، اتفاقاتی که در داستان میفتد واقعا رخ داده بود یا فقط در ذهن دکتر به وقوع پیوسته است، یک جریان انحرافی ست! برای اثبات این قضیه به پاراگراف زیر توجه کنید:

گرمای ماه اوت در ساوانا مثل خوابِ بریده‌بریده است. انگار دم‌ به‌ ساعت با لرزه‌ای بیدار می‌شوی و فکر می‌کنی چشم‌هایت را باز کرده‌ای، اما واقعیت این است که از رؤیایی به رؤیای دیگر رفته‌ای. از طرف دیگر واقعیتی به‌دنبال واقعیت دیگر می‌آید و آن را کژ و کوژ می‌کند، آن‌قدر که به‌صورت رؤیا درآید

دنیای فوئنتس اینگونه است. واقعیت و خیال در هم تنیده شده است. نمی‌توان کسی را به صرف نفس کشیدن زنده پنداشت و کسی را به واسطه نفس نکشیدن مرده. ممکن است آدم مرده به واسطه‌ی خاطره زندگی کند.

حالا نظر شما را به جمله‌ای از فوئنتس جلب میکنم که در مورد رمان «پوست انداختن» بیان داشته است (البته به شخصه اعتقاد دارم که نباید به صرف پناه جستن به سورئالیسم، مخاطب را از حق سوال پرسیدن محروم کرد. یعنی جوری که سرسپردگان صادق هدایت سوالهای منطقی مخالفان بوف کور را با چنین توجیهی بی‌جواب باقی میگذارند):

تنها راه برای درک این رمان آن است که داستانی [خیالی] بودن مطلق آن را بپذیرید. گفتم مطلق. این داستان محض است. اصلاً قصد آن ندارد که بازتاب واقعیت باشد


اما مقصود اصلی فوئنتس چیست؟ یا چه میخواهد بگوید

شخص اول داستان یعنی دکتر ویتبی هال به کنستانسیا زندگی می‌بخشد و کنستانسیا به موسیو پلوتنیکوف. او نیز به جمیع نویسندگان و هنرمندانی که در شوروی خفه شدند. یا آنهایی که در راه فرار از اروپای در آستانه جنگ دوم به سمت آمریکا، جانشان را از دست دادند (مثل والتر بنیامین). باشد که از این طریق، از آن احساس گناه موروثی خلاص شود (جایی در آن اوایل داستان اشاره‌ای دارد به تجارت برده و پنبه در جنوب آمریکا که اجداد دکتر به آن اشتغال داشتند و از زبان او بیان می‌شود که آیا ما تاوان گناهمان را داده‌ایم؟ و سوال اصلی: مسئولیت فردی من در قبال بیدادی که خودم مرتکب نشده‌ام تا کجا می‌تواند -یا باید- کشیده شود؟). به نظر می‌رسد نه‌تنها صرف پذیرش مهاجران و حل نمودن آنها در جامعه کفایت ندارد بلکه مهمتر از آن، پذیرایی از خاطره‌ی آنهاست...همان چیزی که در شعر محمود درویش آمده است و آن بند آخر: تا کودکانمان بازگشت را به یاد آورند.
کنستانسیا چقدر از زندگی -زندگی مرا- به مردگانت بخشیدی؟ مهم نیست. من حالا زنده‌ام، تو جایی هستی که می‌خواستی باشی. به مردگانت برس. از آنها غافل نشو
Profile Image for مجیدی‌ام.
216 reviews153 followers
June 6, 2022
*بدون خطر لو رفتن داستان

اولین کتابی بود که از این نویسنده می‌خوندم، که مهر تاییدی شد بر این موضوع که من، عاشق ادبیات لاتین هستم.
عاشق این که در حین خوندن، ندونی چی واقعیته و چی خیال، اینکه بین رئال و سورئال مرزی نمی‌بینی و تنها مانعِ خیالپردازی، ذهن خودته!

شروع کتاب خیلی زیباست، زیبا و روشن.
اواسط کتاب، تیرگی خاصی به روی داستان سایه می‌اندازه، ولی هر چی به انتها که نزدیک‌تر می‌شیم، دوباره کور سویی از امید و روشنایی رو می‌بینیم.
داستان کتاب بسیار کوتاه و ساده‌اس که هر اشاره‌ای بهش، ممکنه کل کتاب رو لو بده.

یک سری ریزه‌کاری هم، در توصیفات کتاب بود که من مثل‌اش رو در کتاب‌های ادبیات لاتین دیگه‌ای هم دیده بودم، در کتاب‌های مارکز، در کتاب‌های بارگاس یوسا، و حتی در کتاب‌های ثافون.
چیه این زبان لاتین-اسپانیایی که هم آدم‌هاش قشنگ‌ان، هم حرف زدن‌هاشون قشنگه، هم فیلم‌ها و آهنگ‌هاشون و هم کتاب‌هاشون! :))

بزودی کتاب‌های آئورا و گرینگوی پیر رو، از همین نویسنده می‌خونم.
توصیه می‌کنم شما هم بخونیدشون.
Profile Image for Maziyar Yf.
823 reviews642 followers
September 3, 2021
بدون شک کارلوس فوئنتس استاد آفریدن دنیایی سرشار از عدم قطعیت و تردید است ، در جهان فوئنتس بین واقعیت و رویا هیچ مرزی نیست ، بین مرگ و زندگی و حتی میان مرده و زنده .
در کنستانسیا ، این وهم و تردید به اوج خود رسیده است ، دیگر حتی با تردید هم نمی توان گفت که چه کسی زنده است یا چه کسی مُرده و اگر ُمرده کِی مرده ؟
برای بیشتر دشوار شدن فهم ماجرا ، استاد تاریخ را هم به داستان افزوده ، شخصیتهای اصلی داستان از سه کشورمختلف آمده اند ، موسیو از روسیه آمده ونویسنده به این بهانه از هنرمندانی که در زمان استالین کشته شدند یاد کرده ، کنستانسینا اهل سویل اسپانیا ، جناب فوئنتس را به یاد اخراج یهودیان از اسپانیا در قرن 15 انداخته و خود دکتر که ساکن آمریکا ست ، کشوری که با رفتاری متناقض مهاجرین را پذیرفته .
در پایان داستان ، کشف حقیقت هم چنان اگر نه امری محال ، ولی بسیار سخت به نظر می رسد و گویا خیال و وهم به گونه ای بر واقعیت سایه افکنده اند .
با وجود باقی ماندن علامت سوال های فراوان و پیدا نکردن پاسخی برای آنها ، خواندن کنستانسیا و بودن در دنیای وهم آلود و تو در تو استاد فوئنتس و فرار از واقعیت مطلق ، تجربه لذت بخشی و البته متفاوتی برای خواننده خواهد بود .
Profile Image for Robert Khorsand.
356 reviews400 followers
November 30, 2021
آدم مرده به جای خودش برنمی‌گردد، آدم مرده باید به همان زندگی که یک زمانی مال او بوده قناعت کند.
آدم مرده با صدقه‌ی خاطره زندگی می‌کند.
دکتر، آدم مرده در صورتی به جای خودش برمی‌گردد که زندگی را در جایی پیدا کند که بتواند...


پندنامه
در آثار نویسندگانی همچون:
موراکامی، مارکز، بولگاکف، آلنده، اسکیبل، فوئنتس و ... که به سبک رئالیسم جادویی می‌نویسند، هیچ‌وقت به دنبال چرایی‌ها نباشید.
آن‌ها تار و پود مرزهای خیال و واقعیت را به شکلی در هم می‌تنند تا ذهن خواننده را به چالشی جدی وارد کنند، نه اینکه خواننده‌ها به دنبال راستی‌آزمایی‌ها و یا شدنی‌ها و نشدنی‌ها در داستان‌هایشان باشند.

گفتار اندر معرفی کتاب
کنستانسیا و یک کتاب دیگر از سبک مورد علاقه‌ام یعنی رئالیسم جادویی.
وقتی نام «عبدالله کوثری» به عنوان مترجم روی کتاب درج گردیده، اصلا نیازی به زدن حرف در مورد ترجمه‌ی کتاب نیست، اما خود «کارلوس فوئنتس»...
این دومین دیدار من با فوئنتس بود، نخستین دیدارم بر می‌گردد به «آئورا» و همان حرفی که پس از مطالعه‌ی آئورا زدم را عینا اینجا ��یز تکرار می‌کنم:
فوئنتس را صاحب سبک در رئالیسم جادویی نمی‌دانم.
البته، ایشان را به عنوان نویسنده‌ای که مرزهای خیال و واقعیت را در می‌نوردد ستایش می‌کنم همانند تمام نویسندگانی که این‌کار را بد یا خوب انجام می‌دهند، چون از نظر من گذر از این دو دنیا شجاعت می‌خواهد و کار هر کس نیست اما صاحب سبک را اشخاصی می‌دانم که المان‌های خود را به جهت شخصی‌سازی نمودن سبک در اختیار داشته باشند و هنگام مطالعه بدون دانستن نام نویسنده، مهر آن نویسنده را در المان‌های داستان رویت و شناسایی کنم.

گفتار اندر داستان کتاب
داستان در مورد یک پزشکِ پیر و آرامِ امریکایی‌ست که به حزب دموکرات رای می‌دهد، در شهری مخفی زندگی می‌کند و هیچ‌کس را نمی‌بیند، با زنی اندلسی ازدواج کرده، با مردی روس در باره‌ی مرگ حرف می‌زند و به کتاب‌خانه‌اش پناه می‌برد تا در تاریکی آن ثابت کند جنوبِ امریکا همان غرابت اسپانیا و روسیه را دارد، یعنی دو کشوری که فاصله‌ی ریل‌هاشان استاندارد نیست.

گفتار اندر تشابه کنستانسیا
ساختار این کتاب و کتاب نخستی که از فوئنتس خواندم(آئورا) را می‌توانم با ساختار و محتوای شاهکارِ صادق خان هدایت یعنی «بوف کور» مقایسه کنم.
وجه اشتراک پررنگ این سه کتاب حضور «زن اثیری» است.
در این کتاب فوئنتس از زن اثیری(کنستانسیا) در داستانش بهره می‌جوید، شخص اول داستانِ او به کنستانسیا زندگی می‌بخشد اما او بارها می‌میرد و افسانه‌وار زنده می‌گردد و در این سفرها جان به سایر مردگان از جمله شخص دیگری در داستان(پلوتنیکوف) می‌بخشد و به شکل زنجیر وار او نیز به سایر اشخاصی که در کتاب می خوانیم جان می‌بخشد و این چرخه ادامه دارد.

نقل‌قول نامه
"تعقلی که هرگز به خواب نمی‌رود، هیولا می‌آفریند."

"عشقی که سراسر اعتناد باشد، عشق حقیقی نیست، بیشتر شبیه بیمه‌نامه است یا بدتر از آن، گواهی حسن رفتار، و این در نهایت به بی‌خیالی می‌انجامد."

"گذشته‌ی ما همیشه با ماست."

کارنامه
نخست یک ستاره بابت اینکه قلم فوئنتس را نمی‌پسندم، سپس یک ستاره بابت اینکه در داستان‌هایش چیزی جز رفت و برگشت‌های تکراری به دنیاهای خیال و واقعیت نمی‌بینم، و نهایتا سه‌ ستاره برای این کتاب منظور می‌نمایم.

نهم آذرماه یک‌هزار و چهارصد
Profile Image for Alireza.
203 reviews43 followers
January 18, 2024
به نظرم حرف‌های این کتاب خیلی بیشتر از ۱۳۰ صفحه متنش هستش و حداقل خودم نیاز دارم چندتا نقد و بررسی راجع‌بهش بخونم.
داستان کتاب توی یه شهر گرم در آمریکا اتفاق می‌افته و نویسنده در چند صفحه اول جوری آب و هوا و فضای معماری شهر رو توصیف کرده که همینجوری گرما و شرایط کوچه و خیابون‌ها مستعد خواب و رویا دیدن و کلافه‌شدن و وهم‌انگیز هستش. جالب‌تر اینه که نویسنده مکزیکی کتاب، شخصیت اصلی‌‌های کتابش رو ترکیبی از سه نفر آمریکایی، اسپانیایی و روس انتخاب کرده که به اندازه کافی عجیب غریب هست و این افراد در این نقطه از دنیا بهم رسیدن. موضوع اصلی کتاب که خیلی واضح بهش اشاره میشه مهاجرت و وضعیت مهاجران در جامعه مقصد هستش ولی وجود همین شخصیت‌ها باعث میشه دائم گذری به تاریخ، سیاست، مذهب و هنر کشورهای روسیه و اسپانیا و آمریکا بزنیم و از یه جایی چندین مساله دیگه مطرح میشه که بعضی‌هاش مثل موضوع اصلی خیلی واضح و مشخص نیستند و به نظر من حرف برای گفتن زیاد داره.
من شاید اوایل کتاب رو داشتم بادقت و موشکافانه میخوندم و یه سری ایرادهای منطقی به چشمم رسید و برام عجیب بود، تا اینکه از اواسط کتاب دیدم فاز نویسنده و کتاب یه چیز دیگه است و اصلا مرز مشخصی بین خواب و رویا و دروغ و واقعیت نیست و فضا خیلی تودرتو هستش. تازه اون موقع میشه با کتاب ارتباط گرفت پس پیشنهاد میکنم خیلی سفت و سخت نگیرید و سوار موج کتاب بشید و یکدفعه خودتون رو وسط دریای فوئنتس می‌بینید.
Profile Image for Tara.
90 reviews90 followers
December 20, 2023
چقدر من رو یاد آئورا انداخت.. از این نویسنده همین دو تا رو خوندم اگه بقیه‌ی آثارش هم به همین خوبی باشن قطعا میخونمشون.
بن مایه ی اصلی این کتاب مهاجرت و پناهندگی بود و فکر نویسنده توی این کتاب به شدت پیچیده و مبهم و حتی اسرار آمیز بود . فضا سازی های جالبی داشت .. و قسمت های تکرار شونده توی کتاب حس عجیبش رو بیشتر میکردن . مثل قطاری که به موقع میرسه ، بدون مسافر. و یه تیکه شعر که ما را با چشمانت مهر کن . واقعا قشنگ بود. احساس میکردم دارم یه نقاشی رو میخونم .
Profile Image for Mohammad Hrabal.
455 reviews299 followers
February 10, 2022
این فکر دست از سرم بر نمی‌دارد که تاریخ ما سرانجام به کجا می‌کشد، مسئولیت فردی من در قبال بیدادی که خودم مرتکب نشده‌ام تا کجا می‌تواند، یا باید، کشیده شود؟ ص 12 کتاب
هر عکس در هر لحظه، کدام یک از شخصیت‌های چندگانه‌ی ما را ثبت می‌کند؟ ص 15 کتاب
سالخوردگی به معنای چشم پوشیدن از برخی چیزهایی است که در جوانی دوست داشته‌ایم. ص 58 کتاب
مطالعه هر چیزی را عوض می‌کند، هر چیزی را به سطح بالاتری از وجود و فراتر از روزمرگی ابلهانه می‌کشاند. ص 59 کتاب
کار کردن با میرهولد، دکتر هال، با آدمی که هوش و شعور فوق‌العاده‌اش ما را با یک دنیای بهتر آشنا می‌کرد. یعنی به این دلیل کشتندش؟ بگویید ببینم، شما پزشک هستید، به همین دلیل بهترین آدم‌ها را کشتند یا سانسور کردند یا وادار به خودکشی کردندشان؟ به این دلیل که ما می‌توانیم به آن چیزی که آنها فقط ادعاش را دارند برسیم، به این دلیل که اگر ما به آن برسیم، آنها دیگر قادر نیستند قولش را به کسی بدهند؟ راستی که سیاست چطور ته می‌کشد، تمام می‌شود و هنر چطور خودش را از نو می‌آفریند، این چیزی است که آنها نمی‌دانستند. یا شاید هم می‌دانستند و ازش می‌ترسیدند. ص 73 کتاب
رمان گذشته‌ی خوانندگان مرده‌اش را در خود دارد و اکنون خوانندگان زنده‌اش را و آینده‌ی خوانندگانی که خواهند آمد. ص 75 کتاب
با چه سماجتی از پذیرش سالخوردگی طفره می‌رویم و چیزی را که نه تنها اجتناب ناپذیر، بلکه آشکار هم هست، یکسر به کناری می‌رانیم. چقدر دروغ می‌بافیم تا چیزی را که دیگران به روشنی می‌بینند، انکار کنیم. ص 90 کتاب
Profile Image for سپیده سالاروند.
Author 1 book136 followers
October 4, 2018
بلد نیستم در مورد داستان‌های سوررئال بنویسم. کنستانسیا هم سخت بود و نامفهوم و هم دوست‌داشتنی. سوررئال و پیچیده و در عین حال در مورد موضوعی خیلی خیلی واقعی و تاریخی. پر از پاراگراف‌های خوب و خط‌کشیدنی. مسئله‌ی مهاجرت بن‌مایه‌ی داستانه و تکه‌هایی‌ش که در مورد مهاجرت و پذیرش در جامعه‌ای که بهش پناه بردی حرف می‌زد خیلی جذاب بود برای من.
Profile Image for Ava.
168 reviews222 followers
December 27, 2023
فوئنتس و دنیای خیال آلود خوبش

نگاه خیلی غم انگیز و جالبی به مهاجرت داره. حد اقل این مضمون اش برای من برجسته تر بود.

"آن یکی رفیقم تاتلین،که دعوتمان کرد تا شکل های متناظر با دنیا بسازیم، از دنیا تقلید نکنیم، بلکه دنیاهای جدیدی بسازیم که در دسترس همه باشد، منحصر به فرد و غیر تکراری،دنیایی درون دنیای دیگر،و همه ی این ها، گاسپادین هال، غنا می بخشید به دنیایی که شامل همه ی آن ها می شد، غنا می بخشید چون چشم انداز های جدیدی عرضه می کرد. این ها چه ضرری داشتند؟ میهن من با این همه استعداد چه قدرتی پیدا می کرد. چه جنونی باعث شد این ها قربانی بشوند؟ من،دکتر عزیز،به موقع مردم."

دنیایی درون دنیای دیگر.

۱۳۹۵

پ.ن: برای بار دوم کنستانسیا رو خوندم و دوست دارم این پاراگراف از کتاب رو به ریویوم اضافه کنم:

با چه سماجت از پذیرش سالخوردگی طفره می رویم و چیزی را که نه تنها اجتناب ناپذیر، بلکه آشکار هم هست، یکسر به کناری می رانیم. چقدر دروغ می بافیم تا چیزی را که دیگران به روشنی می بینند، انکار کنیم. این پلک هایی که یکسر پایین تر می افتد، چشم هایی بی نم و خون گرفته، موی سفید تنک شده، که دیگر حتا نمی شود آن را طاسی براق و پر نشاط جوانی جا زد، و این کش آمدن بی قواره دهان که نشانه ی بیزاری از قیافه خود است. چه به سر من آمده؟ هیچ وقت غبغب نداشتم، این مویرگ ها هیچ وقت در گونه ام پیدا نبود، دماغم این جور آویزان نبود. یعنی من روزی جوان بودم؟

آوا

دی ۱۴۰۲
Profile Image for Narjes Dorzade.
284 reviews297 followers
March 21, 2019
باید بسط پیدا می‌کرد تا به شاهکار بدل می‌شد،چون اگر قراره درباره زخم بنویسی،باید عمیق و عمیق بنویسی،مثل کتاب پوست(ترسِ جان)از مالاپارته که سال‌های سال در ذهن می‌مونه،اما ذهن فوئنتس و دوست دارم.
به خصوص در آرتیمو کروز و پوست انداختن که در حال خوندن‌ام،کنستانسیا هم خوندنی‌ست:

ویرانه حقیقت را آشکار می‌کند چون چیزی است که بر جا می‌ماند؛ویرانه استمرار تاریخ است.

کارلوس فوئنتس
Profile Image for Shirin.
43 reviews10 followers
September 29, 2019
خیلی دوسش داشتم
باور نمی کنید تو یه داستان ۱۳۴ صفحه ای،چقدر زیبا میشه دردهای ناشی از پناهندگی و مهاجرت اجباری رو‌ توصیف کرد.
Profile Image for Homa Sharifmousavi.
76 reviews114 followers
February 9, 2019
چرا این‌قدر مصنوعی هستی فوئنتس؟ با تک تک کلمات و جملات کتاب این مصنوعی بودن پرتاب می‌شود سمت خوان��ده.چندتا ایده‌ی کوتاه زیبا و چند جمله‌ی زیبا و تلاش برای پیچیده کردن کلام وقتی که پیچیده نیست، داستان خوبی نمی‌سازد.
می‌توانست داستان خوب و زیبایی باشد در مورد رانده شدن، داستانی زیبا و ساده از احساس گناه و شرم تاریخی، از احساس مسئولیت، اما نیست.
به جز مصنوعی بودن، نگاه فوئنتس به زن و نحوه‌ی تصویر کردنش هم مثل کتابهای دیگرش توی ذوق میزند. تلاش کرده کنستانسیا اسپانیا باید، تلاش کرده کنستانسیا تمام زنان و زن بودن باشد و همانجاست که آدم را از خواندن پشیمان می‌کند.
خیلی ها روی جمله‌ی «قطارها همیشه به موقع می‌رسند، اما بدون مسافر» تاکید دارند و آن را کلید فهم داستان می‌دانند اما به نظر من کلید فهمش این جمله‌ی همسایه‌ی روس دکتر هال در همان اوایل کتاب است که «زندگی آدم ته میکشه و بعدش فقط به وساطت دیگران زندگی میکنه»
Profile Image for Pooya Kiani.
415 reviews125 followers
March 28, 2015
حلقه، حلقه، حلقه. اتصال تمام اقلیت‌های «زنده» با خطوط پیدا و پنهان و دونسته و ندونسته به هم. سیاه‌ها، اسپانیایی‌ها، همه‌ی هیسپانیک‌ها، روس‌های روشنفکر، بنیامین، میرهولد، کنستانسیا، زن‌ها، السالوادوریها، تو بگو کرد‌ها و قزاق‌ها و ترکمن‌ها و جنوبی‌ها. هر کس که به جرم تفاوت و بی‌تقارنی گردن زده شده، می‌شه یا بشه، کنستانسیاست. فوئنتس عشقش رو به رقص عشق و حضور واقعی و تغییر با این اثر و لوپ‌های تو در تو در تو در توی زندگی راوی روایت کرده. نویسنده‌ی بزرگی، تمام قد پیش روی شماست، و مترجمی واقعا خوب، نفس عمیقی بکشید و کنستانسیا رو بخونید.
Profile Image for Elham Ghafarzadeh.
213 reviews83 followers
April 5, 2016
کنستانسیای عزیز، مرا تنها مگذار.. من نه گاسپادین هال هستم نه و نه موسیو پلوتنیکوف.. به دنیای زنده ها نرو.. برای ما تنها در این تاریکی و ظلمت، در این مرگ و نیستی، تنها در اینجا فرصتی است برای لحظه ای آرامیدن.. نگران نباش.. همین جا بمان..
Profile Image for Samane⚘️.
219 reviews16 followers
September 29, 2024
میدانید، یک مدتی که می گذرد و آدم زندگی خودش ته می‌کشد فقط به وساطت زندگی دیگران زندگی می‌کند
Profile Image for Maryam Shahriari.
259 reviews965 followers
October 29, 2017
یک کتاب جیبی ۱۳۴ صفحه ای
با داستانی که هرچی جلوتر می‌رفت بیشتر تورو درگیر می‌کرد،
و پایانی که مجبورت می‌کرد برگردی و باز یه جاهایی از کتاب رو دوباره بخونی.

چیزی که برای من جالب بود تغییر خلق و خوی راوی یعنی دکتر هال در گذشت روند داستان بود. آمریکایی با اعتماد به نفس و از خود مطمئنی که از بیان احساس خود برتربینی و لذتی که از بودن در مقام قدرت نسبت به نژادها یا مردم کشورهای دیگه داره پرهیزی نداره، چطور تبدیل به آدمی متفاوت و با درک و پذیرش بالا نسبت به رازی که متوجهش شده و بعد آدمایی که به خونه‌ش پناه آوردن میشه...



خوانش: ۷ آبان ۱۳۹۶
تهران
Profile Image for Somayeh Pourtalari.
123 reviews82 followers
September 30, 2015
"این که ما آدمهای عقب افتاده ای مثل ریگان را به ریاست جمهوری انتخاب می کنیم، آیا فقط به این منظور نیست که ثابت کنیم همه ی آدمها برابرند؟ ما ترجیح می دهیم خودمان را در این قبیل آدمهای ابله پیدا کنیم که مثل ما حرف می زنند،ظاهرشان مثل ماست و همان عقب افتادگی ذهنی،فراموشی،تعصب و وسواس ما و سرگشتگی های مارا دارند و به این ترتیب ما ابتذال ذهنی خودمان را توجیه می کنیم."

«کنستانسیا، چقدر از زندگی-زندگی مرا–- به مردگانت بخشیدی؟ مهم نیست. من حالا زنده ام. تو جایی هستی که می خواستی باشی. به مردگانت برس. از آنها غافل نشو.»

٨ مهر ١٣٩٤
Profile Image for Alireza.
170 reviews1 follower
July 16, 2012
حیفم می آید که به فوئنتس نوبل ندادند و رفت. رفت تا به سرانجام کتابهایش (به گواهِ گرینگوی پیر، آئورا و کنستانسیا) در زمان جاودانه شود. بازتابشی از آن مرد مکزیکی بین کسانی که می خوانندش (به تعبیر ناباکوف).
کنستانسیا قصه ی غریبی است، از مردمی که از نخبه هایشان بیشتر می دانند.
Profile Image for Bahar.
68 reviews19 followers
August 15, 2024
اینجا،‌ مرز میان واقعیت و خیال، مرگ و زندگی، ماهیتی سربی شکل دارد: گرمای هوا آن را از حالت صلب و جامد به شکل مایعی سیال در آورده است.
«گرمای ماه اوت در ساوانا مثل خواب بریده بریده است. انگار دم به ساعت با لرزه‌ای بیدار می‌شوی و فکر می‌کنی چشم‌هات را باز کرده‌ای، اما واقعیت این است که از رویایی به رویای دیگر رفته‌ای. از طرف دیگر واقعیتی به دنبال واقعیت دیگر می‌آید و آن را کژ و کوژ می‌کند، آن قدر که به صورت رویا درآید. اما این در واقع چیزی نیست مگر واقعیتی پخته شده در حرارت ۴۰ درجه»


کنستاسیا سوگ‌نامه‌ایست برای همه‌ی آنهایی که محکوم‌اند به مهجور بودن، آنهایی که با ترک گفتن خاک وطن، ذره ذره کشتندشان و بالاجبار گفتندشان از نو زاده شوید.
«کنستانسیا، خواهش می‌کنم، تا به حال چند بار مرده‌ای؟»
«کنستانسیا، راستش را بگو، تا حالا چند بار مرده‌ای؟»

ولی جدا چه فرمان بی‌رحمانه‌ای: از نو زاده شوید! این انسان مهجور در مملکت غریب چه چیزی برایش می‌ماند به جز مشتی افسوس و خاطره.
«آدم مرده به جای خودش برنمی‌گردد، آدم مرده باید به همان زندگی که یک زمانی مال او بوده قناعت کند. آدم مرده با صدقه‌ی خاطره زندگی می‌کند…»


کنستانسیا پل میان مرگ و زندگی مردمانش است، او برگزیده شده تا به جای همه‌ی آن محکومان ناکام که خوابشان را می‌بیند زندگی کند.
حالا آن وحشی آندلسی را میان آفتابگردان‌های پژمرده می‌بینم. کمی دورتر جسد‌ها روی هم تلنبار شده‌اند. باد بوی باروت و خون را با خود می‌آورد و گیسوان سیاهش را به هم می‌ریزد. او هر روز یک کم دیگر زندگی برای خودش برداشت تا یاد و خاطره همنوعانش را زنده نگه دارد.
«…این جا بمان، این جا از نو زاده شو، ما را بگذار تا بمیریم، اما تو باید زنده بمانی کنستانسیا، به نام ما زنده بمانی، نگذار شکستت بدهند، نگذار قهر و غلبه‌ی تاریخ نابودت کند، کنستانسیا تو باید زنده بمانی، نباید تن به تبعید بدهی، باید جلو این موج پناهندگان را سد کنی. دست کم خودت را نجات بده، دختر عزیز، مادر عزیز، خواهر عزیز، مگذار موج تبعید تو را ببلعد، دست کم تو بمان، رشد کن، نشانه‌ای باش تا بگویی: آن‌ها از اینجا جان در بردند. ما را با خاطره‌ات حفظ کن، ما را با چشمانت مهر کن…»
Profile Image for Arezu Wishka.
269 reviews253 followers
February 9, 2015
یه جای داستان بود که می گفت کنستانسیا گاهی می گفت، خواب دیدم که...گاهی می گفت، دارم خواب می بینم که، و گاهی می گفت، قراره خواب ببینم که... و با این حرفش من رو آشفته می کرد.
این بخشش عاااااالی بود. کلا به شدت جذاب و روان. این رو بیشتر از آئورا دوست داشتم.
Profile Image for Mohammad.
195 reviews124 followers
May 17, 2023
《دست‌کم تو بمان، رشد کن، نشانه‌ای باش تا بگویی: آن‌ها از این‌جا جان دربردند.》

این داستان نسبتاً کوتاه و جمع‌و‌جور از اون نوع داستان‌هاس که به‌نظر من دروازه محک خوبی برای ورود به جهان یک نویسنده هست. و تکلیف من هم با فوئنتس با همین یه داستان مشخص شد و قراره که بیشتر از ایشون بخونم. خوندن کتاب مثل یک خواب می‌مونه که وقتی بیدار می‌شی جزئیات زیادی ازش یادت نیست و تازه اون موقع فکر می‌کنی که چقدر بعضی چیزهاش غیرواقعی و عجیب بودن. رنگ‌‌و‌بوی تبعید، عشق، مرگ و زندگی در کتاب باهم پیوند خورده بودن.
Profile Image for Zahra.
163 reviews23 followers
June 9, 2024
هم میشه گفت خوب بود هم سبک مورد علاقه من نبود.
کلا با ادبیات کلاسیک سخت ارتباط برقرار میکنم، انتظارات من و از عنوانش برآورده نکرد.
Profile Image for Ariana.
178 reviews20 followers
May 1, 2024

کنستانسیا
نوشته کارلوس فوئنتس
ترجمه #عبدالله_کوثری

.
مُهر کن مرا با چشمانت

ببر به هر کجا که هستی

حفظ کن مرا با چشمانت

مرا ببر مثل تکه ای بازمانده از کاخ اندوه

مرا ببر مثل عروسکی، مثل خشتی از خانه

تا کودکانمان بازگشت را به یاد آرند.

“محمود درویش”

چه می‌شد اگر‌ یک روز یکی از همسایگانمان، که از قضای روزگار کارگردانی تبعیدی و اهل روسیه است، به ملاقات بیاید و اعلام کند امروز روز مرگش است، و از قرار ما نیز باید روز مرگ خود به ملاقات وی بشت��بیم؟

در شهر ساوانا اما مشکل دکتر هال نه آن کارگردان مرموز است، نه نویسندگان و هنرمندان تبعیدی، خودکشی شده و یا ترور شده روسیه شوروی، نه حتی چمدان گم‌شده والتر بنیامین و نوشته‌هایش، نه سرنوشت تبعیدی‌های عالم که هرکجای تاریخ توسط قدرتهایی رانده شده‌اند تا برسر مرزهای دنیا یا به شلیک گلوله کشته شوند و یا به اعلام گذرممنوع بارها و بارها در خود جان سپارند و با تصور آنچه بر پشت سر گذاشته‌اند، مرگ نیز مضحک و بی‌معنا نمایان می‌گردد.
مشکل دکتر هال گم شدن معشوق است،
نمی‌داند کنستانسیا کجاست. یا بهتر است بگویم نمی‌داند در کدامین بخش از تاریخ زن اندلسی خود را گم کرده.

کارلوس فوئنتس نویسنده‌ای مکزیکی است که عموما وی را پسامدرن طبقه‌ بندی می‌کنند.
دغدغه‌هایش اغلب شناخت حقیقت زندگی، مرگ و عشق و اندوه است و قلمی جذاب و آثاری نسبتا پبچیده دارد.
ارجاعات و اشارات به آثار هنری و حتی فیلم‌های مطرح سینمایی در رمان‌های وی رایج و معمول است.

در پناه خرد
Profile Image for Moshtagh hosein.
472 reviews34 followers
March 23, 2021
فوئنتس،سرشار از نبوغ،راوی آوارگان جنگی،راوی جنگ،منتقد ابرقدرت های دنیای قبل بقول خودش که در این کتاب میگه:

«فکر میکردم که من چیزی نیستم جز واسطه میان این همه ماجرا.
نقطه ای میان این مصیبت و مصیبت دیگر،میان این امید و امید دیگر،میان دو زبان،دو خاطره،دو دوران،میان دو مرگ و اگر در یک لحظه این نقش ناچیز مایه‌ی ناراحتی‌ام شده بود،حالا دیگر اینطور نبود،حالا قبولش می‌کردم،ازش استقبال می‌کردم،افتخار میکردم به اینکه میانجی واقعیت هایی هستم که درکشان نمیکنم چه رسد به اینکه مهارشان بکنم.»
Profile Image for Fahime.
86 reviews65 followers
December 26, 2019
کافکا را نخوانده، چیز دیگری هم نخوانده. اما بلد است از تخیل خودش استفاده کند و می داند که تخیل به دانش می انجامد.

سیاست هنر حد و مرزهاست.

یک مدتی که می گذرد و آدم زندگی خودش ته می کشد فقط به وساطت زندگی دیگران زندگی می کند.

هر عکس در هر لحظه، کدام یک از شخصیت های چندگانه ی ما را ثبت می کند؟

تعقلی که هر گز به خواب نمی رود هیولا می آفریند.

کنستانسیا چی فکر میکنی درباره ی مردی که یک روز صبح بیدار می شود و می بیند تبدیل به حشره ای شده و آن وقت در راه آهن اسپانیا هم کار می کند؟به نظر تو این به زیان ادبیات بود یا به سود راه آهن؟
کنستانسیا فکر میکند و می گوید:قطارها سروقت می رسیدند اما بدون مسافر.

عشقی که سراسر اعتماد باشد، عشق حقیقی نیست، بیش تر شبیه بیمه نامه است یا بدتر از آن، گواهی حسن رفتار.

سرما و گرما در واقع نوعی وضعیت ذهنی هستند که کانون هستی ما، یعنی ذهن، آن ها را، مثل ادبیات یا قدرت، می پذیر یا رد می کند.پس اگر این کله ی ما قصد یاری ندارد، بهتر است توی هوای داغ بنشینیم و قهوه ی داغ بخوریم.

آدم مرده باید به همان زندگی که یک زمانی مال او بوده قناعت کند. آدم مرده با صدقه ی خاطره زندگی می کند.

چیزی که از یک جهت قالب یا فرم به نظر می آید از چشم اندازی دیگر مضمون است و برعکس.

‌دور و بر ما را معما گرفته و آن اندک چیزی که به یاری عقل می دانیم صرفا استثنایی است در دنیایی سراسر معما. عقل ما را به حیرت می اندازد و حیرت کردن -در شگفت شدن- مثل شناور بودن در دریای پهناوری است که دور تا دور جزیره منطق را گرفته.
آنچه در این دریای محاط بر جزیره ی عقلانی من اتفاق افتاده قاعده است نه استثنا: یک عده از مردم اسباب عذاب مردم دیگر شده اند. خوشبختی و کامیابی درست مثل منطق کمیابند؛ اساسی ترین تجربه ی بشری شکست و نومیدی است.

فرار از فلسطین به مصر، فرار یهودیان از اسپانیا به گتوهای بالتیک، فرار روس ها به آلمان و اسپانیا و امریکا، یهودیان رانده به فلسطین، فلسطینیان رانده شده از وطن، گریز جاودانه، دردی چند صدایی، بابلی سراسر گریه، گریه ی بی پایان، بی پایان، این بود صداها، این بود آواز های ویرانه، همسرایی عظیم پناهندگان، برای فرار از مرگ در آتش سویل، در برهوت مورمانسک، در کوره های برگن_بلز ... این سیلابه ی شبح آسای عظیم خود تاریخ بود که آن فرشته همچون فاجعه ای واحد می دیدش.
فکر می کنم مردم برای نجات خودشان به هر کاری، حتی خودکشی، دست می زدند.
Profile Image for Shakiba Bahrami.
319 reviews90 followers
December 25, 2021
چند صفحه‌ی اول رو که خوندم، با خودم گفتم "باز گول تصویر روی جلد رو خوردی؟" ولی داستان که جلوتر رفت، برگشتم و به اسم نویسنده دقت کردم. بله! گول اسمش رو خورده بودم و چه گول شیرینی شد:))
داستان هرچی جلوتر میره جذاب‌تر میشه. داستانی که درباره‌ی جنگ، مهاجرت، مرگ و عشق باشه، به خودی خود برام جذابه چه برسه به اینکه شخصیت روس هم توی داستان باشه!
قهرمان داستان چقدر واقعی بود برعکس رابطه‌اش با همسرش که بسیار عجیب و رویایی به نظر می‌اومد، خودش آدم واقعی‌ای بود. الان که فکر میکنم چقدر این رابطه با شخصیت زن داستان همخونی داشت(نمیخوام چیزی بگم از داستان کتاب) و چقدر یاد رابطه‌ی زن و مرد فیلم i origins افتادم... یه دکتر بی‌اعتقاد به خرافه و زنی که مثل کولی‌ها بود: آزاد و مثل آفتاب بود: روشن.
داستان کتاب از دید اول شخص روایت میشه، دیالوگ‌های کم اما حساس و مهم داره و واضح‌تر از همه، توصیف شرایطه. وقتی دکتر وارد خونه‌ی همسایه میشه و خونه رو توصیف میکنه، بوی خونه رو حس میکردم یا وقتی از دیدار اولش با کنستانسیا میگه، میتونستم صدای پرنده‌های شهر رو بشنوم و آفتاب تندش (الان ساعت ۳:۴۴ دقیقه شب تهرانه) رو روی پوستم حس کنم:)

خلاصه که این کتاب هم رفت جزو کتاب‌هایی که نمیشناختم و به خاطر فضولی خودم و ارزونی قیمت پشت جلدش خریدم ولی یه نفس خوندم و لذت بردم ازش:)
Profile Image for Roya.
282 reviews347 followers
March 26, 2016
"ویرانه حقیقت را آشکار می کند چون چیزی است که برجا می ماند؛ ویرانه استمرار تاریخ است"
و این ویرانه همان کنستانسیا است، و کنستانیسا همان جستجوی بی قرار میان ویرانه هاست. راوی قصه میان دو دنیا - نه! سه دنیا گیر افتاده و می گردد و می چرخد و خواننده بی قرار را هم با خود می گرداند و می چرخاند
درواقع، هر جمله از این کتاب را می توان جدا کرد و شبیه یک نسخه ی مینیاتوری شده از کل کتاب دید، مثل آن جمله ی دیگر :"قطارها همیشه به موقع می رسند، اما بدون مسافر" هر تکه از کتاب نسخه ی کوچک شده ی کل آن است و این است که کنستانسیا را "هزارتو" تر می کند
قصه ی کنستانسیا را نمی شود تعریف کرد، باید خواند، باید کلمه به کلمه عرق روح را در آورد تا به آن جمله ی آخر رسید: "از این جا تکان نخورید، هنوز خیلی کارهاست که باید بکنیم." و چقدر حقیقت دارد! کنستانیا هیچ وقت تمام نمی شود. خواننده با بستن کتاب از جا جُم نمی خورد، خیلی کارها مانده، خیلی بارها. (برای خوانده شدن. دوباره و دوباره.)
Profile Image for Somayeh.
229 reviews40 followers
March 30, 2015

«موسیو پلوتنیکوف، بازیگر سالخورده ی روس، روز مرگش به سراغ من آمد و گفت سالها خواهد گذشت و من روز مرگ خودم به دیدار او خواهم رفت.
درست از حرف‌هاش سر درنیاوردم. گرمای ماه اوت در ساوانا مثل خواب ِ بُریده‌بریده است. انگار دَم‌به‌ساعت با لرزه‌ای بیدار می‌شوی و فکر می‌کنی چشم‌هایت را باز کرده‌ای، اما واقعیت این است که از رؤیایی به رؤیای دیگر رفته‌ای...»

تم کلی‌ داستان در همین چند خط آغازین آشکار میشود، چیزی مابین خیال و واقعیت، قرار نیست مرز مشخصی‌ داشته باشد، و لطف داستان هم به همین است.

«کنستانسیا، چقدر از زندگی-زندگی مرا–- به مردگانت بخشیدی؟ مهم نیست. من حالا زنده ام. تو جایی هستی که می خواستی باشی. به مردگانت برس. از آنها غافل نشو.»
Displaying 1 - 30 of 165 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.