⭐⭐⭐½ تلفیق زمان حال و گذشتهی درگیر جنگ در اتریش، توسط یک مهاجر جوان ایرانی.... ترکیب زمانی و مکانی روایتهای داستان برام جالب بود. و همینطور تبدیل شدن این جوان به مخزن حافظهی شهری که جنگی سخت رو به خودش دیده و با اینکه در ظاهر ترمیم شده ولی هنوز روحش از آثار جنگ زخمیه!
این رمان سادهی بسیارگمنام از نویسندهای که حتی در زمان ایران بودنش هم چندان شناختهشده نبود چه برسه به الان که چند دههست اتریشه و به آلمانی مینویسه، برای من یک اولینِ مهم بود: اولین داستانی که آرزو میکردم من نوشته باشمش بهجای نویسندهش. یا درواقع شاید باید اینطور بگمش که اگر من زمانی در زندگیم توانایی خلاقهای میداشتم و به سمت نوشتن متن فیکشن میرفتم حاصلش میشد چیزی بسیار مشابه منشی حافظه. اصلا داستان طوریه که حتی میتونم تصور کنم دیگران، نزدیکانم، هم بخوننش و به این فکر کنن که شبیه به چیزیه که من باید نوشته باشم. داستان دربارهی یک منشی حافظه ست که تهش دیوونه میشه در این مسیر، به همین سادگی. دربارهی یک مهاجر جوان ایرانی در وین که به دنبال پول برای تامین معاشش به آگهی یه پیرمرد که بنظر میرسه یک کار سادهی مرتب کردن و فهرستنویسی باشه جواب میده، و بعد مشخص میشه کاری که پیرمرد ازش میخواد درواقع اینه که عکسهای بسیار بسیار زیادی که در زمان جنگ جهانی دوم از وین گرفته رو به همراه یادداشتهای مرتبط به اون دوران هر روز با خودش ببره به نقاط مختلف شهر و سعی کنه مکانهای تخریبشده و بمبخورده و جنگزدهی درون عکسها رو حالا در این شهر فعلی شناسایی کنه. کاری که در ابتدا فقط با انگیزهی پول شروع به انجامش میکنه، ولی رفتهرفته اونقدر بهش وابسته میشه که وسواسهاش بیشتر و بیشتر میشن، در حدی که طبق تاریخ یادداشتها و حتی بعضا در ساعتهای خاص وقوع وقایع به مکانها مراجعه میکنه و تلاش میکنه صحنههای جنگ رو در و به واسطهی اون مکانها در ذهنش بازسازی کنه، و بعدتر حتی وقتی خود پیرمرد در بیمارستان بستری میشه هم به کارش ادامه میده، حتی وقتی خودش دیگه جا و سرپناهی نداره به خونهی پیرمرد نقل مکان میکنه تا همهی اسناد رو داشته باشه (اسنادی که طیش بعضا مشخص میشه پیرمرد اونطور که وانمود میکنه بیزار از جنگ و هیتلر نبوده و حتی جزو افراد اساس بوده و اسناد رو سانسورشده و جهتدار در اختیارش گذاشته بوده)، و بعد کمکم مرز بین واقعیت و روایتهاش رو گم میکنه، دیگه نمیتونه از فضای سالهای دهه ۴۰ میلادی دربیاد و شهر فعلی رو از شهر جنگزده تمییز بده. و اونقدر حالش بدتر میشه تا بالاخره خودش رو به آسایشگاه روانی معرفی میکنه و در بدو ورود وقتی میپرسن مشکلش چیه میگه «شهر رو گم کردهام.» ترکیب این ایده با دانشجوی ایرانی مهاجر و دغدغههاش و فضای وین و سرمای زیادش در زمستون، ایدهی مشخص شدن نسبت بعضی شخصیتهای خوب داستان با نازیها و حافظهی سیاسیای که در زیر لایههای شهر و همینطور لایههای زیرین شخصیت آدمها پنهانه و اروپایی که هرگز هیتلر و نقشی که در براومدنش داشته رو فراموش نکرده و فقط سعی در انکارش داره، و اشارات بیشمار به جزییات فضایی و مکانی وین که مطمئنم اگر یک بار شهر رو دیده بودم هزار برابر برام جالبتر هم میبود، همهشون از داستان چیزی ساخته بودن که بیوقفه آرزو میکردم کاش من نوشته بودمش، و حتی بعضا جاهاییش بود که فکر میکردم اگر من نوشته بودمش به اینجاش این رو اضافه میکردم یا این بخشش رو تغییر میدادم. و حالا، که من ننوشتهمش، همهی کاری که از دستم برمیاد معرفی کردنش به بقیه ست.
منشی حافظه داستان یک دانشجوی ایرانی است که توسط پیرمردی بازنشسته اهل وین استخدام میشود تا عکسهایی را که او زمان جنگ از مکانها و خیابانهای شهر برداشته با نمای کنونی آنها تطبیق دهد. دفتر یادداشتی هم شامل توصیفات آن روزها به دانشجو میدهد که راهنمای او باشد.
جوان به شدت نیازمند این پول است، غذای اندکی میخورد که در شاهانهترین حالت سیب زمینی سرخشده میباشد، در اطاقی سرد و نمور در گوشهای از وین زندگی را میگذراند. شرایط زندگی جوان، عکسها و تلاشش برای بازسازی روزهای جنگ در ذهنش او را بتدریج به مالیخولیا نزدیک میکند، مرز بین واقعیت و خیال، گذشته و حال مخدوش میشود.
از متن کتاب:
پناه بردن به زبان مادری برایم مثل پناه بردن به یک پناهگاه خصوصی ضد حملات هوایی تبدیل به عادت شد.
هوا سرد است، خیلی سرد در وین نمیگویند سرد، میگویند تازه، هوا تازه است
"این موضوع که چطور آدمهایی مانند سوهالت را باوعدهی پیروزی نهایی سر کار میگذاشتند و ذهنشان را با تعصب پر میکردند غمانگیز بود."