What do you think?


Martini
Con la grata nostalgia di chi sa di aver compiuto l'incontro irripetibile della vita, Frank - voce narrante di questo racconto - ricorda il "grande" Martini, l'amico trovato e perduto. Era andato a intervistarlo, giornalista alle prime armi, nel lussuoso albergo dove Thomas J. Martini, già acclamato scrittore di un primo capolavoro, era sceso per le solite tournée del successo. Era subito scoccata la scintilla dell'amicizia. I due s'erano capiti nel il giornalista aveva letto la condanna finale di quella grandezza, del destino di essere "tutto ciò che chiunque avrebbe voluto essere", così come l'artista aveva intuito la verità nella solitudine del suo "Tu vedi le cose, Frank". E nel corso del tempo, attraverso un altro paio di incontri casuali, s'era preparata una specie di silenziosa intesa. Poi Martini, improvvisamente, era uscito dal suo mondo luccicante, e Frank aveva continuato a cercarlo, per scoprire forse che non era una fuga, che non era un rifiuto, ma un più completo abbandono all'autenticità di una vocazione. "Non era lei che spariva. Ero io". Delle storie di Grossi colpisce sempre l'intensità, la massa narrativa, la forza attrattiva di condensare in poco temi e sviluppi molteplici e carichi di simbolismi. Esperienze avventurose tessute dai fili esili degli eventi quotidiani, che sollevano pensieri tanto tenaci, insistenti, quanto oggi troppo alti per dedicarvisi.
- GenresItaly
76 pages, Paperback
First published January 1, 2010
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 30 of 52 reviews
October 26, 2025
جناب مارتینی روایتی کوتاه دربارهی گفتوگویی ساده اما پرمعناست. نویسنده با این داستان نشون میده که پشت ظاهرِ موفقیت و شهرت، ممکنه خلأ و دلزدگی عمیقی پنهان باشه.
در واقع، کتاب یادآوری میکنه که داشتن همهچیز، لزوماً به معنای خوشبخت بودن نیست.
در واقع، کتاب یادآوری میکنه که داشتن همهچیز، لزوماً به معنای خوشبخت بودن نیست.
October 24, 2025
«آخرش تنها چیزی که برامون میمونه اینه که سرجامون بشینیم، فیلم زندگی رو تماشا کنیم و دعا کنیم که سالن درستی رو انتخاب کرده باشیم.»
اتفاقی تو کتابفروشی دیدمش چاپ قدیم ۲۵هزار تومن! گفتم ادبیات ایتالیاس به امتحانش میارزه؛ اینکه شخصیت اصلی از سلینجر و فیتزجرالد الهام گرفته شده بود، بخش جذابش بود برام. به دردِ گذروندن یه شب کنار پنجره و دو سه تا چای بغلش میخورد.✨️
🔖آبان ۱۴۰۴
اتفاقی تو کتابفروشی دیدمش چاپ قدیم ۲۵هزار تومن! گفتم ادبیات ایتالیاس به امتحانش میارزه؛ اینکه شخصیت اصلی از سلینجر و فیتزجرالد الهام گرفته شده بود، بخش جذابش بود برام. به دردِ گذروندن یه شب کنار پنجره و دو سه تا چای بغلش میخورد.✨️
🔖آبان ۱۴۰۴
December 1, 2022
«میدونی برای چی اینکار رو میکنم فرانک؟ چون عاشقم.»
December 27, 2023
مارتینی، نویسندهایست که کتابش تازه چاپ شده
و او اکنون در اوج شهرت است. اما این شهرت،
تنها یک لبهی دنیای اشخاص معروف است.
لبهی دیگر آن انزواست که مارتینی قرار است
با آن مواجه شود.
"جناب مارتینی" رمان کوتاهیست که پیتر گروسی
برای نوشتنش از سلینجر و فیتزجرالد تاثیر گرفته است. داستانی که همهچیز در آن به اندازه است؛
نه چیزی زیاد دارد و نه چیزی کم.
و او اکنون در اوج شهرت است. اما این شهرت،
تنها یک لبهی دنیای اشخاص معروف است.
لبهی دیگر آن انزواست که مارتینی قرار است
با آن مواجه شود.
"جناب مارتینی" رمان کوتاهیست که پیتر گروسی
برای نوشتنش از سلینجر و فیتزجرالد تاثیر گرفته است. داستانی که همهچیز در آن به اندازه است؛
نه چیزی زیاد دارد و نه چیزی کم.
December 20, 2024
از اون کتابها بود که توی اتوبوس و مترو صرفا برای اینکه مشغول کاری باشه و حوصلهت سر نره، میتونی بخونی.
May 3, 2024
یه داستان کوتاه خیلی معمولی. کتاب های جدید نشرچشمه دارن ناامیدم میکنن متاسفانه.
داستان خوش ساختی بود و روند اتفاقات خوب تعریف شده بود. ولی خب خیلی معمولی بود و کشش خاصی نداشت و این داستان کوتاه ارزش اینکه تبدیل به یک کتاب جداگونه بشه رو نداشت.
داستان خوش ساختی بود و روند اتفاقات خوب تعریف شده بود. ولی خب خیلی معمولی بود و کشش خاصی نداشت و این داستان کوتاه ارزش اینکه تبدیل به یک کتاب جداگونه بشه رو نداشت.
September 21, 2025
فقط یک صبح دیگه تا پاییز مونده.
April 10, 2023
در دورهای از زندگی به سر میبرم که اجازه میدم کتابها من رو صدا بزنند!
و در خطاب به جناب مارتینی عزیز میگویم؛ تو چیزی رو انتخاب کردی که باعث شد چیز باارزشی رو از دست بدی.
و از شما که داری این رو میخونی میپرسم؛ آیا انسان چیزیست غیر از انتخابهایش؟
و در خطاب به جناب مارتینی عزیز میگویم؛ تو چیزی رو انتخاب کردی که باعث شد چیز باارزشی رو از دست بدی.
و از شما که داری این رو میخونی میپرسم؛ آیا انسان چیزیست غیر از انتخابهایش؟
March 21, 2024
«چیزهای کوچکاند که نشان میدهند هرکس چهجور آدمیست، مثلن چیزهایی که هرکس توی جیبش دارد.»
June 5, 2024
«یهو دوروبرت رو نگاه میکنی و متوجه میشی اشیاء وضوحشون رو از دست دادن و به دلایل عجیبی بیشتر احساس تنهایی میکنی.»
کتاب جمعوجور و دوست داشتنیای بود.
کتاب جمعوجور و دوست داشتنیای بود.
March 19, 2024
خوانده شده در بستری بیماری و تحت تاثیر داروهای قوی که هیچکدوم هم اثری ندارن.
December 2, 2021
معمولاً کتابهایی که یک نفس میرم سراغشون برام اهمیت بیشتری پیدا میکنن. بعضی کتابها هستن که مجبورت میکنن توی یک نشست بخونی و تمومشون کنی. بعد از #ملکوت از #بهرام_صادقی و #سونیچکا از #لودمیلا_اولیتسکایا حالا #جناب_مارتینی از #پیترو_گروسی نویسنده ایتالیایی این حکم رو برای من داشت.
«جناب مارتینی» انقدر درست و به جا و اندازه هست که نمیشه ازش کوچکترین ایرادی گرفت. نوولا یا داستان کوتاهی که خواننده رو با جنبههای عمیقتر شهرت و انزوا آشنا میکنه. دغدغههای فراموش شده نویسندهای مشهور که در سیر شخصیتی خودش در چند سال به خلوت نشینی پناه میبره و پاپاراتزیها رو در جستجوی سرنخی از حضور و بودنش تنها رها میکنه.
نشانههای جهان بینی جی. دی. سلینجر و اسکات فیتزجرالد توی این داستان و نگاه نویسنده مشهوده و همین باعث میشه اگه به این دوتا اسم بزرگ علاقه داشتیم، بیشتر با داستان و رویکرد اون ارتباط برقرار کنیم.
«جناب مارتینی» از آثار معاصر ادبیات ایتالیاست که خیلی دوستش داشتم.
«جناب مارتینی» انقدر درست و به جا و اندازه هست که نمیشه ازش کوچکترین ایرادی گرفت. نوولا یا داستان کوتاهی که خواننده رو با جنبههای عمیقتر شهرت و انزوا آشنا میکنه. دغدغههای فراموش شده نویسندهای مشهور که در سیر شخصیتی خودش در چند سال به خلوت نشینی پناه میبره و پاپاراتزیها رو در جستجوی سرنخی از حضور و بودنش تنها رها میکنه.
نشانههای جهان بینی جی. دی. سلینجر و اسکات فیتزجرالد توی این داستان و نگاه نویسنده مشهوده و همین باعث میشه اگه به این دوتا اسم بزرگ علاقه داشتیم، بیشتر با داستان و رویکرد اون ارتباط برقرار کنیم.
«جناب مارتینی» از آثار معاصر ادبیات ایتالیاست که خیلی دوستش داشتم.
August 29, 2024
حتی نمیدونم چرا تصمیم گرفتم این کتاب رو بخونم؟
ولی از انتخابم خوشحالم، چون کتاب تونست به راحتی منو با خودش همراه کنه و به دنیای نویسنده ببره.
داستان هیچ فراز و فرود زیادی نداشت یا حتی میشه گفت اصلا نداشت. به آرومی همه چیز داشت توی کوچه پس کوچه های ایتالیا جلو میرفت. نویسنده مارو همراه خودش به کافه، هتل یا مراسم رقص برد. مارو در کنار شخصیت اصلی نشوند تا به رادیو گوش بدیم و حتی پیچ رادیو رو کم و زیاد کنیم.
انگار بهمون نشون داد که نیازی نیست برای خلق یه کار زیبا زیاده گویی کرد و با کمترین کلمات ممکن تونست فضایی رو خلق که احساس کنم هر لحظه در کتاب هستم.
انگار ادبیات ایتالیا شروع کرده با کار های کوتاه خودش منو به سمت خوندنش کشیدن و میشه گفت تا اینجا همش فوق العاده بود!
ولی از انتخابم خوشحالم، چون کتاب تونست به راحتی منو با خودش همراه کنه و به دنیای نویسنده ببره.
داستان هیچ فراز و فرود زیادی نداشت یا حتی میشه گفت اصلا نداشت. به آرومی همه چیز داشت توی کوچه پس کوچه های ایتالیا جلو میرفت. نویسنده مارو همراه خودش به کافه، هتل یا مراسم رقص برد. مارو در کنار شخصیت اصلی نشوند تا به رادیو گوش بدیم و حتی پیچ رادیو رو کم و زیاد کنیم.
انگار بهمون نشون داد که نیازی نیست برای خلق یه کار زیبا زیاده گویی کرد و با کمترین کلمات ممکن تونست فضایی رو خلق که احساس کنم هر لحظه در کتاب هستم.
انگار ادبیات ایتالیا شروع کرده با کار های کوتاه خودش منو به سمت خوندنش کشیدن و میشه گفت تا اینجا همش فوق العاده بود!
May 20, 2024
معمولی بود واقعا، دلم میخواست اگر میتونستم بهش امتیاز دو و نیم میدادم. کم حجم بودنش، میتونه دلیل قشنگی باشه برای گذران وقت و فرار از همهمههای همیشگی واگنها. انتظار چیز خاصی رو نمیشه ازش داشت واقعا. ترجمهاش روان بود و کتاب لحن خودمونی طوریای داشت. همین :)
May 26, 2024
کتاب رو در یک نشست خوندم و واقعا برام دلنشین بود. از اون شخصیتها بود که در یاد آدم میموند و تا مدتها بهش فکر میکنی. باز هم از این برشهای زندگی که برج بابل داره جمعشون میکنه. یه خبرنگار که با یه نویسنده مشهور مصاحبه میکنه. اولین سوالش: توی جیبهات چی داری؟ و جناب مارتینی از فرانک (خبرنگار) خوشش میاد و بعد از چاپ شدن اون مصاحبه، نامهای برای فرانک میفرسته و میگه این قشنگترین چیزی بوده که یکی درموردش نوشته. 🥺 فرانک هم اونو قاب میکنه و میزنه به دیوار روبهروی میزش... سالها میگذره و طی یک شرایط جالبی که دوباره همدیگه رو میبینن، مارتینی فرانک رو یادش مونده حتی با اینکه فرانک فکر نمیکنه اونقدری مهم بوده باشه. انگار باورش نشده. و چقدر این احساسهاش رو درک میکردم. جناب مارتینی بهش میگه: «فرانک. تو نویسنده بزرگی میشی.»
---
دیگه سعی میکنم باقی داستان رو لو ندم. اما دوستش داشتم و میدونم یه قسمتهایی ازش باهام میمونه، گرچه حافظه ماهیآنهم چند روز دیگه همهش رو فراموش کرده و رفته. :)
---
دیگه سعی میکنم باقی داستان رو لو ندم. اما دوستش داشتم و میدونم یه قسمتهایی ازش باهام میمونه، گرچه حافظه ماهیآنهم چند روز دیگه همهش رو فراموش کرده و رفته. :)
October 31, 2024
چقدر برای خوندن تو شبهای بارونی مناسب بودی! ممنونم آقای گروسی، همنشینی دلچسبی بود!
August 2, 2026
ساده و آروم، از پشت پرده زندگی مشاهیر.
حس میکنم مشابهش فیلمی دیده باشم یا داستانی خونده باشم، خلاصه ایده جدید نبود ولی پرداخت روانی داشت و میشه سریع خوندش.
حس میکنم مشابهش فیلمی دیده باشم یا داستانی خونده باشم، خلاصه ایده جدید نبود ولی پرداخت روانی داشت و میشه سریع خوندش.
January 5, 2026
یه رمان کوتاه یا نوولا از ایتالیا که در مورد جی توماس مارتینیه و به گفته نویسنده بازتابی از شخصیت "جی دی سلینجره"...شخصیتی که باید بین شهرت و دردسرهاش یا انزوا و آرامش ناشی از اون یکیو انتخاب کنه...
واسه استراحت بین کتاب های بلند گزینه بدی نیست...
پ.ن۱: بین امتیاز ۲و ۳ مردد بودم ولی دو سه ساعت بعد تموم شدنش به خودم اومدم دیدم دارم بهش فک میکنم. پس برگشتم و امتیازشو به ۳ تغییر دادم!
دلم میخواد همه ی کتابای مجموعه ی برج بابل رو بخونم 🥲
واسه استراحت بین کتاب های بلند گزینه بدی نیست...
پ.ن۱: بین امتیاز ۲و ۳ مردد بودم ولی دو سه ساعت بعد تموم شدنش به خودم اومدم دیدم دارم بهش فک میکنم. پس برگشتم و امتیازشو به ۳ تغییر دادم!
دلم میخواد همه ی کتابای مجموعه ی برج بابل رو بخونم 🥲
July 15, 2024
به نظرم خیلی معمولی بود بدون هیچ کششی، دو ستاره برای چندتا جمله خوبی که داشت🌱
May 22, 2025
از یکی از دوستانم خواهش کردم یک اثر کوتاه و ملودرام بهم معرفی کند و شاهکار کرد. اثری گیرا، قدردانی و ارائهی احترام به سلینجر و فیتزجرالد.
داستان در مورد نویسندهی بینهایت بااستعدادی بهنام آقای مارتینیست که پروتاگونیستِ خبرنگار ما با اکراه میرود تا از او مصاحبه بگیرد، اما جناب مارتینی از ریزبینیهای او خوشش میآید و با هم دوست میشوند. حالا خبرنگار ما زندگی دوستش را از طریق روزنامهها دنبال میکند، اما همیشه ملاقاتهای گاهگدار و ناگهانیای رخ میدهد که به ما اجازه میدهد تا از ابعاد عمیقترِ زندگی این نویسندهی بهشدت جذاب و مستعد باخبر شویم. یک داستانِ خالص. پیشنهادی.
داستان در مورد نویسندهی بینهایت بااستعدادی بهنام آقای مارتینیست که پروتاگونیستِ خبرنگار ما با اکراه میرود تا از او مصاحبه بگیرد، اما جناب مارتینی از ریزبینیهای او خوشش میآید و با هم دوست میشوند. حالا خبرنگار ما زندگی دوستش را از طریق روزنامهها دنبال میکند، اما همیشه ملاقاتهای گاهگدار و ناگهانیای رخ میدهد که به ما اجازه میدهد تا از ابعاد عمیقترِ زندگی این نویسندهی بهشدت جذاب و مستعد باخبر شویم. یک داستانِ خالص. پیشنهادی.
August 6, 2023
«ظرف شستن کار قشنگیه»... خوب میفهممش. کتاب جذابی بود؛ شروع نشده تموم شد. اول کتاب میگه «جی» الهام گرفته از همون سلینجر معروفه و خب جذابیت داستان رو بیشتر میکنه
Read
September 7, 2023راوی بارها نشون داد خودش رو ملزم به دیدن فیلمها در سینما تا انتها نمیکرد،
اما زندگی جی رو تا سالها، حتی وقتی از انظار دور بود دنبال کرد و همون طور که دعا کرده بود، سالن سینمای خوبی انتخاب کرده بود.
اما زندگی جی رو تا سالها، حتی وقتی از انظار دور بود دنبال کرد و همون طور که دعا کرده بود، سالن سینمای خوبی انتخاب کرده بود.
September 17, 2023
سرنوشت چیزی نیست جز نتیجه انتخاب هامون؛ و برای هر انتخاب و به دست آوردنی، صرف نظر کردن و از دست دادنی وجود داره.
January 23, 2026
از اونجایی که این مدت ادبیات ایتالیایی میخونم، تقریبا دیگه نمادهای ادبیات ایتالیایی ( خصوصا ادبیات مدرن ) رو میتونم پیدا میکنم. این کتاب ، از اونجایی که نویسنده هم دو الگوی مهمش در نویسندگی سیلنجر و فیتزجرالد بودن ، بیشتر از ایتالیایی بودن امریکایی بود؛ با این وجود که من چندان طرفدار گتسبی بزرگ نبودم اما این کتاب رو دوست داشتم. شخصیت جناب مارتینی هم ترکیبی از فیتزجرالد و سلینجر هست که قطعا اگه طرفدار این دو نویسنده هستین این کتاب براتون لذت بخش خواهد بود.
از این به بعد ادبیات ایتالیایی من رو یاد تو میندازه رها ..
از این به بعد ادبیات ایتالیایی من رو یاد تو میندازه رها ..
August 6, 2026
یکساعته خوندمش. داستان جالب و جذابی بود و واقعاً حال و هوای داستانهای سلینجر و نیویورک و اینجور چیزها رو داشت. حتماً باید سراغ آثار فیتزجرالد هم برم.
May 26, 2026
تو آخرین روز سال ۴۰۴ پنجمین کتابی که قراره کنار هم بخونیم رو انتخاب کردیم و در دومین روز عید خوندیمش. منم همینطور. «میدونی چرا اینکارا رو میکنم؟ چون عاشقم.»
July 11, 2021
L'ho preso in prestito in biblioteca, più per caso che per scelta consapevole. Cercavo qualcosa di breve e questo ha risposto alle mie esigenze : ma... fin troppo breve! Eppure non scontato.
Con originalità l'autore scandaglia un'amicizia o, meglio, l'affinità tra un giovane giornalista e un grande scrittore (perché vedeva le cose che gli altri non vedevano); in pratica ripercorre gli incontri, le semplici sensazioni, le armonie di pensieri di due solitudini che si sono sfiorate senza essersi cercate, di una fuga alla ricerca dell'autenticità del vivere (quella morbosa passione per la solitudine che in un modo o nell'altro mi ha sempre complicato la vita).
La scrittura è veloce, ma intensa; non dà giudizi e lascia al lettore la libertà di interpretazione profonda su temi non banali.
Con originalità l'autore scandaglia un'amicizia o, meglio, l'affinità tra un giovane giornalista e un grande scrittore (perché vedeva le cose che gli altri non vedevano); in pratica ripercorre gli incontri, le semplici sensazioni, le armonie di pensieri di due solitudini che si sono sfiorate senza essersi cercate, di una fuga alla ricerca dell'autenticità del vivere (quella morbosa passione per la solitudine che in un modo o nell'altro mi ha sempre complicato la vita).
La scrittura è veloce, ma intensa; non dà giudizi e lascia al lettore la libertà di interpretazione profonda su temi non banali.
January 24, 2023
چندتا (💌)
"چیزهای کوچکاند که نشان میدهند هر کس چهجور آدمی است، مثلا چیزهایی که هر کس توی جیبش دارد."
"ناگهان بار سنگین حس تلخی را بر شانهام احساس کردم که میگفت خواهی نخواهی زمان میگذرد."
"از همه چیز گذشته، زندگی اتفاق سرگرمکنندهای است."
"ظرف شستن کار قشنگیه. یه گوشهای دور از قیلوقال برای خودت وامیسی، سرت به کار خودته، با آب گرمی که میریزه رو دستهات، در ضمن میتونی یه گوشهی این دنیا رو تمیز کنی. تازه بابتش بهت پول هم میدن."
"میدونی من برای چی این کار رو میکنم،فرانک؟ چون من عاشقم."
"چیزهای کوچکاند که نشان میدهند هر کس چهجور آدمی است، مثلا چیزهایی که هر کس توی جیبش دارد."
"ناگهان بار سنگین حس تلخی را بر شانهام احساس کردم که میگفت خواهی نخواهی زمان میگذرد."
"از همه چیز گذشته، زندگی اتفاق سرگرمکنندهای است."
"ظرف شستن کار قشنگیه. یه گوشهای دور از قیلوقال برای خودت وامیسی، سرت به کار خودته، با آب گرمی که میریزه رو دستهات، در ضمن میتونی یه گوشهی این دنیا رو تمیز کنی. تازه بابتش بهت پول هم میدن."
"میدونی من برای چی این کار رو میکنم،فرانک؟ چون من عاشقم."
March 3, 2025
مطابق با روایت داستان، مدیر مجله از فرانک می خواهد تا با توماس جی مارنتینی، نویسنده مشهور مصاحبه کند. فرانک به دیدن مارتینی می رود. از نظر او مارتینی مردی جوان و جذاب و خوشتیپ است و این دستاوردهای او در حیطه نویسندگی، برازنده اوست. نوع نگاه فرانک به مارتینی، شخصیتپردازی آقای نویسنده را در داستان شکل می دهد. فرانک که خود راوی داستان است، در مصاحبه خود سؤالات متفاوت و خاصی می پرسد و همین سؤالات باعث می شود که بین او و مارتینی دوستی خالصانه ای ایجاد شود. او نخست از مارتینی می پرسد که در جیب هایت چه چیزی دارد. مارتینی محتوی جیب هایش را روی میز خالی می کند. او در جیبهایش فقط چند سکه و اسکناس دارد، دو کبریت سوخته، هفت دانه برنج و سرباز فلزی کوچکی که رنگش کمی سیاه شده و شروع به توضیح در مورد آن محتویات می کند. مکالمه آنها فقط به این امر محدود می شود. فرانک این مصاحبه را طی مقاله ای در مجله چاپ می کند و مورد استقبال مارتینی واقع می شود. آنها دوباره همدیگر را ملاقات می کنند و در این ملاقات، میریام همسر مارتینی هم که مست کرده، حضور دارد. مارتینی از قلم فرانک تعریف می کند و به او نوید می دهد که نویسنده بزرگی می شود. فرانک در بند این حرف ها نیست و قصد دارد هرچه بیشتر از زندگی مارتینی سر دربیاورد. مارتینی اثر دومش را هم با نام اهرام به چاپ می رساند. فرانک مدتی با مارتینی مکاتبه می کند. مدیر مجله از ضربه ای که مارتینی در یک مجلس می خورد، برایش صحبت می کند که ضربه عشق در نگاه اول است. مارتینی مدت ها قبل، عاشق میریام هنرپیشه هالیوودی شده. بعدها فرانک به صورت اتفاقی به برنامه ای در رادیو گوش می دهد که در مورد مارتینی و میریام است. مهمان برنامه می گوید مارتینی طعمه تبلیغاتی تهیه کننده فیلم باغ ها بود، او باعث آشنایی میریام جذاب با مارتینی شد تا به نوعی سکوی پرتاپ برای او باشند. در عوض، این مارتینی است که شکست می خورد. مشاجرات او با میریام بعد از یک دوره شروع می شود و مارتینی ناپدید می شود. سرآخر در طرح پایان بندی داستان، فرانک او را در یک کافه می بیند و ماجرا را جویا می شود. مارتینی به او می گوید که در این کافه، ظرفشوی شده تا از انظار مردم دور باشد، در آرامش زندگی کند و از همه چیز رها باشد.
August 27, 2026
برای زمانهایی که ذهنتان خسته است، حال و حوصلهی خواندن یک کتاب طولانی و سنگین را ندارید، «جناب مارتینی» یک پیشنهاد مناسب و بهاندازه است. از آن کتابهای جمعوجوری است که میشود در یک نشست تمامش کرد.
داستان، روایت نویسندهی موفقی به نام جناب مارتینی است که درست در اوج، زیر میز بازی میزند؛ از هیاهوی شهرت، تشویقها و نگاههای خیرهی آدمها فرار میکند تا به کنج تنهایی و گمنامی خودش پناه ببرد. در دنیایی که همه برای «دیده شدن» دستوپا میزنند، مارتینی انتخاب میکند که ناپدید شود.
اما یکی از قشنگترین و ماندگارترین بخشهای کتاب برای من، قسمت جیبهای مارتینی بود. جایی که فرانکِ خبرنگار از او میخواهد محتویات جیبش را روی میز خالی کند. مارتینی وسایل ساده اما عجیبی را بیرون میریزد: چند سکه، یک چاقوی کوچک، یک سرباز سربی، یک اسکناس مچالهی کهنه و در نهایت «چند دانه برنج خام»!
وقتی خبرنگار با تعجب میپرسد قضیهی این دانههای برنج چیست، مارتینی جواب بینظیری میدهد. او میگوید: چند وقت پیش خانهی دوستی مهمان بوده و دیده که در نمکدانِ سر سفره، چند دانه برنج گذاشتهاند تا رطوبت نمک را بگیرد. بعد از آن، او هم تصمیم میگیرد چند دانه برنج توی جیبش بگذارد.
خبرنگار میپرسد: «برای اینکه رطوبت روحت رو بگیری؟»
و جناب مارتینی تایید میکند...
همین یک دیالوگ کوتاه، تمامِ بارِ تنهاییِ این آدم و تلاشش برای محافظت از روحِ آسیبپذیرش را نشان میدهد.
داستان، روایت نویسندهی موفقی به نام جناب مارتینی است که درست در اوج، زیر میز بازی میزند؛ از هیاهوی شهرت، تشویقها و نگاههای خیرهی آدمها فرار میکند تا به کنج تنهایی و گمنامی خودش پناه ببرد. در دنیایی که همه برای «دیده شدن» دستوپا میزنند، مارتینی انتخاب میکند که ناپدید شود.
اما یکی از قشنگترین و ماندگارترین بخشهای کتاب برای من، قسمت جیبهای مارتینی بود. جایی که فرانکِ خبرنگار از او میخواهد محتویات جیبش را روی میز خالی کند. مارتینی وسایل ساده اما عجیبی را بیرون میریزد: چند سکه، یک چاقوی کوچک، یک سرباز سربی، یک اسکناس مچالهی کهنه و در نهایت «چند دانه برنج خام»!
وقتی خبرنگار با تعجب میپرسد قضیهی این دانههای برنج چیست، مارتینی جواب بینظیری میدهد. او میگوید: چند وقت پیش خانهی دوستی مهمان بوده و دیده که در نمکدانِ سر سفره، چند دانه برنج گذاشتهاند تا رطوبت نمک را بگیرد. بعد از آن، او هم تصمیم میگیرد چند دانه برنج توی جیبش بگذارد.
خبرنگار میپرسد: «برای اینکه رطوبت روحت رو بگیری؟»
و جناب مارتینی تایید میکند...
همین یک دیالوگ کوتاه، تمامِ بارِ تنهاییِ این آدم و تلاشش برای محافظت از روحِ آسیبپذیرش را نشان میدهد.
Displaying 1 - 30 of 52 reviews





























