In David Mamet's latest play, a male college instructor and his female student sit down to discuss her grades and in a terrifyingly short time become the participants in a modern reprise of the Inquisition. Innocuous remarks suddenly turn damning. Socratic dialogue gives way to heated assault. And the relationship between a somewhat fatuous teacher and his seemingly hapless pupil turns into a fiendishly accurate X ray of the mechanisms of power, censorship, and abuse
This play was published to coincide with its British premiere, directed by Harold Pinter, at the Royal Court Theatre, London.
David Alan Mamet is an American author, essayist, playwright, screenwriter and film director. His works are known for their clever, terse, sometimes vulgar dialogue and arcane stylized phrasing, as well as for his exploration of masculinity.
As a playwright, he received Tony nominations for Glengarry Glen Ross (1984) and Speed-the-Plow (1988). As a screenwriter, he received Oscar nominations for The Verdict (1982) and Wag the Dog (1997).
Mamet's recent books include The Old Religion (1997), a novel about the lynching of Leo Frank; Five Cities of Refuge: Weekly Reflections on Genesis, Exodus, Leviticus, Numbers and Deuteronomy (2004), a Torah commentary, with Rabbi Lawrence Kushner; The Wicked Son (2006), a study of Jewish self-hatred and antisemitism; and Bambi vs. Godzilla, an acerbic commentary on the movie business.
پتیاره حال او را جا آورد یا تراژدی درباب قدرت شکل گرفته
فرض کنید من یک دختر معمولی با جایگاه اجتماعی معمولی ( حتی پایین) هستم و شخصی رو در موقعیت بالادستیم، به آزار و سواستفاده جنسی از موضع قدرت محکوم میکنم. شما حرفم رو باور میکنید؟ بهم میگید مدرک و شواهد ارائه کنم؟ خب من خودم شاهد خودمم. همه چیز توی اتاق دربسته و فقط با حضور ما دونفر اتفاق افتاده. حالا چی؟ ....... این نمایشنامه انقدر عالیه که نمیتونم درموردش حرف بزنم. توی مغزم خیلی شلوغهها ولی نمیتونم روی کیبورد بیارم. موضوعش همین چیزیه که بالا گفتم تقریبا ولی شایدم این نباشه . یعنی نیست. درباره قدرته و بهره برداری از جایگاه قدرت. نمایش نامه پره از ابهامات و سوالاتی که جواب قطعی ندارن. متن جوری پیش میره که مخاطب مدام تردید میکنه طرف چه کسی رو باید بگیره، مقصر واقعی کیه، چه کسی شروع کننده بوده و… حال و هواش به اتفاقات این روزها و ماجرای نامجو و آغداشلو خیلی نزدیکه . دیوونه کننده اس. لطفا بخونیدش و قضاوت خودتون رو قضاوت کنید. ... به خاطر دیدن فیلم این کتاب، دوباره نمایشنامه رو خوندم و دوباره با عصبانیت لذت بردم :)
You know how people say that theatre is qualitatively different from literature? They're right: because, aside from the obvious live aspect, theatre relies on the lynchpin moment -- that intense instance that spurs angry, passionate conversation -- that moment that you can never really quite interpret, because one actor said it this way and another that way, and you saw it differently than they intended both times.
Okay. Holy fuck. Okay.
I read this play in one sitting beside my theatre-professional sister. When I finished it, I closed it, hands covering it, and stared at her until she looked up from her book. "What did you think?" she asked. And all I could sputter in reply was: "I....um....we need to talk about it."
And is that not the best possible response to a fucking book?! That you can't even fathom -- that it's hit too hard, has done too much, to be able to parse on one reading? And god, theatre so often does it best. Takes that shit we don't want to deal with -- that shit we reference when playing with symbolic literature -- and shoves it in your face, not gleefully, but knowing it is inevitable, it is necessary.
This is a play about a forty-something white male college professor and a twenty-something white female college student, three scenes in his office, ostensibly discussing education and the value thereof. As a teacher, I attest to its realism. As a student, I attest to its realism. As a reader, I attest to its viscera, to the verisimilitude of its language. As a feminist, my initial response was "I want to love this, but I think I'm terrified of saying that I do."
Which is horrifying, which is good, which is necessary.
So my sister and I talked a bit.
At one point in the play John says his job is to make his students angry, to force them to talk. And if that's not hanging a lantern, I don't know what is.
Read it first, okay? Just do it. Take it in, find the start of an opinion on your own. And then let's talk. Cause the value of all of this is there.
مترجم تو مقدمه میگه وقتی نمایشنامه به اجرا دراومد تو صحنه کتک زدن کارول توسط چان تماشاچیها به تشویق جان میپردازن!! من بعد خوندن نمایشنامه ها میرم تو یوتیوب اجراها رو میبینم تو اجرایی که دیدم وقتی به اون صحنه رسید تماشاچیها شروع کردن به خندیدن!!! سوالی پیش اومد واسم اینکه اگه کارول جان را میزد مردم همون ری اکشن نشون میدادند؟!!! یا اگه استاد کارول بود و شاگرد جان، چه اتفاقی میافتاد؟ همه میگن در مورد قدرته این نمایشنامه، ولی به راستی در مورد قدرته؟ یا وقتی قدرت در دست افراد به اصطلاح الیت جامعه است؟!!
قرار بود حرف هایم با این جمله آغاز شوند. بیابان با من چه کرد؟ آیا این برای بیرون مانده ها نیست؟ آیا برای هواپیما های سرنگون شده نیست؟ آیا برای دور ایستاده های حیران نیست؟ بیابان که بود؟ بیابان چگونه رخت بست؟ سونات سوم مونلایت ادامه پیدا می کند. دستوری نده. سوال نپرس. اگشتانم با صفحه کلید زوار در رفته نا آشنایند. بگذارید داستانم را بگویم دور اجاق کم سوی نا آشنای راه جمع شوید، می فهمم، می فهمم. رمق ار جانتان گرفته شده و دستانتان آلوده به خون و مه. می فهمم، گوش فرا دهید. بیابان مال من نبود مردم. بداهه نویسی پاسخ من نبود. رقص بی مهابا در ایستگاه قطار هم. منتظر ماندن و برای لولیتا سرودن، پاره کردن بافته های دختران سرنوشت، لمس خورشید وذره ذره آب شدن، آسودن میان آخرالزمان. جمع بازمانده ها برایم کف میزنند. بال های طلا، و آه، بال های طلا. جوانی پسر، جوانی برای که بنویسم؟ میان اتاقی خالی، متعلق به تو، متعلق به ما، موسیقی، و آه. موسیقی پایان عشق، بال گسترانانه تر از شروعش نبود و تهی کرد مرا. تهی. تهی از سوز و ساز شبانه بی خیال، تهی از شنیدن نجوای ماه در آتش، تهی از مشغولیت و به تخم گرفتن باقی جهان. لولیتا مرا با گنداب خودم،صیحه سرایان، شتابان، در جست و جوی کودکان، و تهی بودن، آه. تهی بودن. بیابان تریاک نبود. بیابان فریاد نبود. بیابان باران نبود. بیابان ایکاروس نبود. بیابان حقیقت نبود. بیابان خاکستر نبود. بیابان رنج نیمه شب و شور نیمه روز نبود. تاریخ از تو پر است. خطاب به که بنویسم؟ بیابان از من فراری، من سرشار از او، و شیون و بغض و هراس. و من سرشار از او. میتوانم نوجوانی آشفته از درد های سطحی باشم. یا پیرمردی خسته از جنگ، پیرمردی متواری از آرامش. و جوانی در جاده، به سوی نامعلوم، به سوی نور. میتوانم ساعت ها کلمات را ردیف کنم و بخندم، با هر سکوت اضافه. آرام، سریع، دست، رنگ، رنج، لیلا، سپیده، سحر، داستان، قصه گوی بی قصه ی رختبر بسته جانِ بی سودا و فارغ از سوی آفتاب و صد و دهصد ساربان تشنه ی صوت در تونل کوتاه خود رها، بیابان، بیابان، بیابان، بیابان بخندید مردمان. بخندید. خالی میشوم. و خالی تر، و خالی تر. صدای محو جاز امانم را بریده. با چه به شوق میآمدم؟ چه دستانم را میبست و میدواند مرا، بین هزار کوه و انسان؟ چهره ی دوستانم را نمیشناسم. نفس هایم برایم نا آشنایند. همه چیز زیباست، و این تا عمق استخوان می ترساندم.
ضربآهنگ سکوت، ناشی و منتهی به هرچه بودهام. بوی لاستیک سوخته، دوده، راه های نا پیموده بر جانم، بر آوازم، بر نیمهسخنانم قصه ها، قصه ها، نطفه در دستانم، نیم روزه، ابدی، مملو از آفتابی سرد، قصه ها، قصه ها، نمیدانم. جهانی در اصوات، بازدم هر شیون، داستان هر انسان بیابان با من چه کرد؟
رفته ها، رخت بسته ها، آسوده ها، رهایافته توان، نیمه جان، بالا، بالا تر از دست هر فانی، فرا تر از جن و پریان؛ فراتر از ایزدان، آنجا که ایستاده بود، با مهتاب در دست، آنگاه که سودایی بربست، بالا، بالا، بالا نخواهییافت، دخترم. خیالت بران، پسرم. آنجا، در نیمه خیالم، در شوریدهی احوالم، من رفتهام، پسرم. نخواهی یافت، نخواهی یافت. و خورشید. آه، خورشید. آنچه بودهای، آنچه شنیده ای و چرا می گویی، وقتی چیزی برای فریاد زدن نداری؟ خاموش، خاموش. تا انتهای شب. آنگاه که سکوت، ذره ذره پیکرت را بپیماید و بنشیند، در آشفته خوابهایت. و آن وقت است، و آن دم است، که ساحره باز می گردد. به بیابان بازخواهم گشت.
اولئانا: اوله و آنا...آه در اولئانا بودن، همان جایی که ترجیح میهم آنجا باشم به جای اینکه در نروژ اسیر باشم... و زنجیرهای بردگی را با خود حمل کنم
سارا: میدونی اولئانا... infini:اولئانا چی سارا:اولئانای دیوید ممت؟ infini: ممت آمریکا؟ سارا:آره infini: باشکوه مینویسه سارا:اکبر رادی میگه : اگر زبان وسیله باشه ما با این وسیله، بازی میکنیم infini:پس بذار حرف رادی رو تکمیل کنم،رولان بارت میگه: بازی از اونجایی شروع میشه که پرسش آغاز میشه و فکر میکنی پرسش ممت چیه؟! سارا: سوال؟!
infini: اولئانا چی میخواد... سارا:آموزش، قدرت، فساد،زبان قدرت،... آموزشی که ممت ازش میگه، آموزشیِ که گند میزنه... infini: راسل هم همین رو میگه که آموزش نباید استقلال آدم... سارا: ممت میگه آموزش دانشگاه میتوونه شکست بخوره، میتوونه فاسد باشه، میتوونه... infini: یه جورایی درست میگه سارا: ممت سکوتی داره که بیشتر شبیه سکوت هارولد پینتر و بکتِ تا حالا دیدی سکوت، شبیه یه نفر باشه؟ infini: [میخندد] فقط در کتابا ولی اگه دقت کرده باشی، میدونی که «مکث» واقعاً برای ممت خیلی مهم بوده سارا: همینطوره ممت «مکث» رو تبدیل به یه عنصر اصلی دیالوگنویسی میکنه، مث پینتر که علیزاد میگه: حذف «مکث» متن و زبان پینتر رو نابود میکنه.
[مکث] سارا: اِنفینی، اولئانا یه جور ساختار زبانشناختی رو به ما میگه که با زبان در واقعیت، میشه قدرت آفرید، با زبان در هنر میشه نمایشِ باشکوهی ساخت. چیزی که من میدونم اینه که دیوید ممت، جایگاهش رو در ادبیات آمریکا ثبت کرده infini: پس حتما باید موضوع خیلی خوبی داشته باشه سارا: موضوعش در قالب نمایشنامه،نابه. نمایشنامهای پستمدرن. جالبه که به موضوع آزارجنسی هم میپردازه ولی در کمال شگفتی میبینی که این محور موضوع نیست. چیزی که ممت میگه اینه: قدرت از زبانی به زبان دیگه تغییر میکنه. نمایشنامه سه پرده داره. و دو نفر ثابت. اما به طرز ماهرانهای میبینی که جایگاه این دو نفر در این صحنهها عوض میشه، به طوری که برمیگردی و دوباره کتاب رو میخوونی و در آخر میمونی که تو باید طرفِ کدومشون رو بگیری!! infini: شاید هیچکدوم سارا: دقیقا! ممت میگه من قضاوت رو به مخاطب واگذار کردم که چه برداشتهایی میکنن! infini: ممت عجیبه. یه تئاتر ابزوردی داره که در بوفالوی آمریکایی خودنمایی میکنه. سارا: آلپاچینو در این تئاتر بازی کرد. infini: تئاتری ازش... سارا: آره، تئاتری که خود هارولد پینتر در لندن به روی صحنه برد. در ایران هم علیاکبر علیزاد، ۱۳سال پیش... infini: ...زمان اعتراضات سارا: هرچند که اولئانا، زمان خاصی نداره ولی بهترین زمانش برای دیده شدن در جهان امروزه. اولئانا در لفافه، همهچیز رو بیان میکنه. infini: چه جذاب... سارا: نمایشنامههای آمریکا دوستداشتنی نیستند، ولی چون به جهان امروزت تعلق داره،درکشون میکنی و منحصرا به یک آمریکایی تعلق نداره. infini: از اِمریکای معاصر انگار بیشتر لذت میبری سارا: آره، بخصوص نمایشنامه infini: سم شپارد، نیل سایمون، تنسی ویلیامز... غولهای نمایشنامهای اِمریکا سارا: آره درسته... infini: آخر کتاب اولئانا هم با این جمله تموم میشه. پس به دنیای مکثها و رمزها خوش اومدی 😉
I like to think that higher education has moved on from the cesspit of academic arrogance and militant resistance that David Mamet's 1992 play describes. The story features just two characters, John and Carol, John is a smug lecturer whose career is destroyed by semantics that has an incendiary effect. Can a verbal assault be construed as rape? Or given Mamet's play on the ambiguity of language, does it constitute any situation where no is taken to mean yes? The early scene sees the lecturer grapple with a female student, no one in a position of authority would seem so bewildered to find themselves facing disciplinary action for that today. All the way through there is power struggle between the two, alone in a room together, just talking, whilst John is often interrupted by phone calls about being granted tenure. Carol does not understand the material in his class, and after a while John comes round to telling her that he 'likes her'. Looking at her in a sympathetic, and probable sexual way. Carol warms to John initially, but their behind-closed-doors encounter escalates, and By act three things turn violent.
It seems sexual harassment is big news at the moment, (Weinstein, Spacey to name two) stories coming out from the past all of a sudden, and I do start to wonder who will be unearthed next? Mamet's play certainly rings true, but it seems to highlight the dangers of ideological warfare and the human collateral damage. This play has little to do with literal sexual predators, but everything to do with the blind manipulation of power. Is her rage justified? Has he violated her boundaries? Is he a victim of his own making — or hers? . It's very cleverly done I will say that. And I can imagine it would work so well on stage. But to be honest I didn't like either of the two characters, hence the three stars.
I will say about Oleanna that when I saw Mamet's production of the play, I thought it was one of the most offensive depictions of feminism, so-called political correctness and campus life I'd ever seen. Then I was asked to be the dramaturg on the Yale Rep's production of the play, and discovered it's a much richer, balanced view of the kind of misunderstanding and conflict that could take place in any institution than Mamet himself may have even intended.
As Mamet so often does so well, these two characters have a lot to say to one another, but continually -- and ultimately tragically -- talk past, around, and on top of each other. They're both right, and they're both wrong, and they're both infuriating and they're both dense about how they're coming off. Watching this play should be like watching a long volley in a tennis match. If it feels loaded towards one side or another, it probably says a lot more about the director than about the play.
One example -- my initial reaction to the play, and one I heard echoed in many critical assessments of it, is that the woman is encouraged in her accusations of attempted rape by a campus feminist group. In fact, she never says anything specific, just referring to the people she has discussed this with as "my group". Is this a bunch of radical feminists? A bunch of friends? The spring break planning committee? The Campus Crusade for Christ? The Democratic Party? The text of the play is entirely silent on the matter.
این نمایشنامه رو از دو جهت میشه بررسی کرد. از نظر درونمایه و مفهوم، نمایشنامهای بسیار زیباست و مفهوم بسیار باارزشی رو بیان میکنه. قطعا جان استاد خوبی نیست و از بعضی رفتارهاش قصد و منظور خاصی داره. رفتار جان هم راستا با اهداف اون محیط آکادمیک و اعضای هیئت علمی نیست. اما از سمت دیگه به نظرم میاد که کارول هم نیت صددرصد خالصانهای نداره و اومده که شر درست کنه. حس میکنم باید تئاترش رو با حداقل دو کارگردانی متفاوت ببینم تا بتونم بهتر نظر بدم. در حال حاضر با هیچ کدوم از شخصیتها موافق نیستم و رفتار هر دو رو رد میکنم. دلیل اصلی من برای امتیاز ۳ ستاره، نگارش ماجرا و دیالوگهاست. دیالوگها خیلی درهم برهم هستن و تقریبا تمام جملات نصفه رها میشن. در بخش اول به نظر میرسه کارول از لحاظ ذهنی معلوله و از درک بدیهیترین جملات هم عاجزه. تو بخشای بعدی ضریب هوشی کارول(و همچنین میزان بدجنسیش) افزایش پیدا میکنه اما باز هم دیالوگها به دلم نمیشینن. شاید لازمه به جای این که این دیالوگها رو روی صفحهی کاغذ بخونم؛ اونارو از زبون بازیگرا بشنوم. شاید اینجوری احساس بهتری به این سبک پیدا کنم.
A devistating look at power and the different ways it is used to further goals. John is a college professor on the brink of tenureship; Carol is a student of his that (at first) seems to be pleading for a better grade. But as the conversation continues the roles are reversed: it is clear that Carol has information about the way John has treated her - information that may cost him his tenureship and - possibly - his job. The conversation/argument is interrupted by phone calls - John is trying to foreclose on a new house...a house he can afford only with his new position. Both characters take on the roles of teacher/student as the situation becomes more violent; reaching a shocking conclusion that will both stun and unerve you.
I loved this play and the film version of it when I was an actor but that was when I thought narrative was seated in the dynamic individualistic choice of character, and had no clue, in my mid 20s, how power structures worked.
This is a stupid play full of choice moments for actors to play but it lacks nuance and is completely misunderstood regarding the institution it investigates.
Narrative fiction of which I place plays should put the reader or viewer in a place of cognitive dissonance where the reality being presented is a slight distortion of the reality known so that the work may offer an emblematic insight into the common world of author and reader. But to do that the author can't violate the known universe so completely to present a fun-house reflection that only serves to project their paranoia.
That is what Mamet does and it is foolish and laughable.
I was surprised when earlier last year Mamet came out to declare Thomas Sowell the greatest living American Philosopher. When reading this play I am no longer surprised. I should have seen with this work his hatred for women and over-regard for the status quo.
His writing is nothing more than a spontaneous reaction against the movement towards politically correct language of the early 90s and ignores the institutional controls that operated as the movement's apposite. It is an hysterical screed that has come to define conservative talk radio, where anything that hints at assessing the morals of power structures is seen as illegitimate and angry.
One only need to rewind the pathetic history of someone like Jerry Sandusky to see that a man with talent and prestige on a college campus is not at risk from a student claiming transgression by that man. Instead, the power structure will work to conceal the choices made by such a man and if a lone person dares question this authority the powers that be will dismiss that voice through ridicule and suspicion. This play could only work if the second act deviated from its current forward movement and put Carol in a position of reaction rather than aggression.
History has proven this play to be a joke and Mamet in writing it to lack the insight necessary to understand his own rage.
The only take-away I have from this play is that progressive movements that have looked to challenge status quo structures do so out of selfish interest and abuse of power, born from pathos, to undermine great men (where the issue of a man's greatness is his Caucasian status and his desire for historically sanctioned trappings of power - literally the white picket fence and the suburban home).
نمایشنامه اولئانا از بهترین نمایشنامه هایی بود که اخیرا خوندم،گفتگوی سریع،تند،میان دو شخصیت،زن و مرد،استاد و دانشجو،شخصیت پردازی موجز و بسیار قوی بوده،این نمایشنامه از همان ماجرای کهن تلاش برای برقراری ارتباط شکل گرفته،ارتباط میان دو انسان،وقتی هر کدام مونولوگ های خودش رو بدون توجه به مخاطب بیان میکنند.زن در پی کسب امتیاز و مرد برای حفظ قدرت می جنگند، سوالی که در ذهنم شکل گرفت اینه،چرا کارول و جان نمیتونن واضح نیازشون رو ادا کنند،شاید خودشون به احساسات خودشون واقف نیستند.شاید اشراف ندارند به کنه نیازها و اندیشه های خودشون،نمیدونم....من هم دچار ذهن پاره پاره شدم،شروع کردم به فکر کردن،و بسیار این بازنگری و اندیشه دوباره رو،دوست میداشتم،از نظرم مساله مطلقا این نیست که کدام درست میگه،مساله من اینه چرا نمیتوانیم با عنصر زبان همدیگه رو درک کنیم، درک دو تن،دو موجود انسانی چرا چنین پیچیده شده؟؟؟"فهم بزرگ ترین چالش ماست،و فهم پایان ندارد"....
اولئانا قطعا از اون دست نمایشنامه هاست که هر بار بخونید چیز جدیدی برای کشف شدن داره. ابتدای کتاب من خیلی مجذوب حرفهای جان شدم وقتی داشت از دغدغه ش میگفت از برچسبی که دوران بچگی تا جوونی آزارش داد و قطعا در شکل گیری شخصیتش بی تاثیر نبوده.«احمق بودن» برچسب زدن بخصوص به بچه ها باعث میشه که اون نقش رو بپذیرن به مرور زمان،و اون رو باور کنن. پس حواسمون باشه اگر مسئولیت پرورش کودکی رو به عهده داریم بهش برچسب نزنیم،نگیم نمی فهمی،احمقی،نادانی،ترسویی و.. البته همیشه برچسب ها منفی نیستند. نابغه بودن،مهربون بودن،زرنگ بودن و...زیاد تکرار بشه بازم تخریب کننده ست. برگردیم سراغ نمایشنامه بنظرم هم کارول هم جان یه جاهایی حق داشتند و من این کشمکش رو مدام با خودم داشتم هرچند من درونم متمایل بود به سمت کارول و به واسطه ی زن بودنم دوست داشتم تماما حق با اون باشه بخصوص وقتی جان از واژه های قلمبه سلمبه استفاده می کرد تا به نظر من تکبر خودش رو بیشتر نشون بده. ولی خب منطقی به قضیه که نگاه می کردم جان هم گاهی مظلوم میشد. تاریخ خوانش ،9/اردیبهشت/1400
درست در همون لحظاتی که فکر میکنیم خیلی قوی و محکم هستیم از همیشه آسیب پذیرتریم
جان: حتی الان هم دوست دارم بهت کمک کنم. دوست دارم. پیش از اینکه قضیه بالا بگیره کارول: میدونید. من فکر نمیکنم به کمک شما احتیاجی داشته باشم. فکر نمیکنم اصلا به هر چیزی که شما دارید احتیاج داشته باشم جان: من احساس میکنم کارول: برام اصلا مهم نیست شما چه احساسی میکنید. میفهمید؟ میفهمید؟ شما دیگه نمیتونید کاری بکنید. شما. دیگه. قدرت. ندارید. آیا ازش سواستفاده نکردید؟ همه میکنند. آیا شما بخشی از همین گروهید؟ بله. بله. هستید. شما این اعمال رو مرتکب شدید. و میگید، و میگید، اوه بذار من برای رفع مشکلت بهت کمک کنم
کارول: شما فکر میکنید من، البته که میدونم، فکر میکنید من یه جوون ترسو، عقدهای، گیج، و یا چه میدونم، لاابالیام که جنسیتش مشکوکه، و دنبال قدرت و انتقامه. (مکث) اینطور نیست؟ جان: بله همینطوره کارول: حالا بهتر نشد؟ احساس میکنم این این اولین بارِ که شما محترمانه باهام رفتار میکنید. چون حقیقت رو بهم گفتید. (مکث) من نیومدم اینجا، تا اونطور که شما مطمئنید، فریاد شادی سر بدم. چرا باید این کار رو بکنم؟ من از، به قول خودتون، بدبختی شما نفعی نمیبرم. من اومدم اینجا، چون شما محترمانه ازم خواهش کردید بیام اینجا، من اومدم اینجا تا یه چیزی رو بهتون بگم اینکه فکر میکنم... فکر میکنم شما اشتباه کردید. فکر میکنم اشتباه وحشتناکی مرتکب شدید. حالا ازم متنفرید؟ جان: بله کارول: چرا ازم متنفرید؟ چون فکر میکنید اشتباه میکنم؟ نه. چون فکر میکنید، از شما با قدرتترم. بهم گوش بدید. بهم گوش بدید، استاد. (مکث) این قدرته که شما ازش متنفرید. به قدری که، که دیگه الان بحث آزاد غیر ممکنه. ناخوشاینده. غیرممکنه. اینطور نیست؟ جان: بله
کارول: اتهامات من سرسری نیستند. میبینید که، فکر میکنم، چهقدر سریع اونها رو پذیرفتند. اون حرف بامزهای که شما گفتید و بوی تبعیض جنسی میداد. زبانی که شما استفاده میکنید، همآغوشی کلامی و جسمانی، آره، آره، میدونم، میگید این حرف بیمعنییه. میفهمم. من با شما فرق دارم. دستانداختن دور شونهی یه نفر جان: اون هیچ معنیِ جنسی نداشت. کارول: من میگم که داشت. من میگم که داشت. نمیخواید بفهمید...؟ نمیخواید دیگه درک کنید؟ شما دیگه حق حرف زدن ندارید
کارول: آیا شما خودتون رو از اتهام سواستفاده جنسی مبرا میدونید...؟ جان: خب، من... من... من... میدونی من، همونطور که گفتم. من... فکر میکنم برای یادگیری اِنقدرها پیر نیستم، و میتونم یاد بگیرم، من کارول: آیا شما خودتون رو در مورد این اتهام بیگناه...؟ جان: ... صبر کن، صبر کن، صبر کن،... باشه، بذار برگردیم به کارول: شما مسخرهاید. فکر میکنید من کیام؟ که بیام اینجا و با یه لبخند خر بشم. آدم مسخره و کوچیک و غرغرویی هستید. فکر میکنید من پی انتقامم. من پی انتقام نیستم. من میخوام درک بشم
در بارهی این نمایش گفتنی زیاده. بحث قدرت و فمینیسم و اینها. میدونم که نیازه در موردشون حرف بزنیم. ولی فعلاً دوست ندارم وارد این بحثها بشم. چون اگه شروع کنم میرسم به فمینیسمهای تندرو و عقایدی که باهاشون مخالفم. میرسم به اینجا که بگم والله مردها همهشون دیو نیستن، خانمها هم همهشون فرشته نیستند؛ که همهی گرفتاریهای دنیا تقصیر مردها نیست، که گاهی زنها هم مقصراند؛ که زندگی اگه واسه خانمها جهنمه، واسه مردها هم بهشت نیست؛ که مرد و زن هر دو رنج میبرند. نمیخوام وارد این بحثها بشم. روز و شب عربده با خلق جهان نتوان کرد
دو
میخوام فقط از این بگم که «زنها رنج میبرند». و آدم دوست داره رنجش دیده بشه، فهمیده بشه، باهاش همدردی بشه. شاید بعضی از این فریادهای امروز زنان نتیجهی خشمـه؛ خشم از دردهای دیدهنشده، از رنجهای فروخورده. شاید بخشی از این فریاد درخواستیه واسه دیده شدن دردها. میخوام سعی کنم این دردها رو ببینم و بفهمم. خودم رو جای یه زن بذارم و درک کنم شرایطش رو
سه
درک کنم چه سخته تحمل نگاه جامعه که همیشه درجه دو حسابت میکنه، انگاری نخودی باشی . درک کنم چه سخته تحمل اینکه فقط بر اساس ظاهرت قضاوت بشی، نه تواناییهات؛ طوری که یک پخمهی دماغ عملی بیشتر از تو قدر ببینه . که اگه با پسری یا همکار مردی دو کلام خوشوبش کنی، هزارتا حرف و حدیث پشت سرت ردیف بشه . که از هر ریغونهی پررویی تو خیابون تیکه بشنوی . که هر ماه هرچند روزی حال بلند شدن از رختخواب رو نداشته باشی . درک کنم چه سخته که اگه پرستار یا معلمی یا هر شغل دیگهای که داری که بیشتر زنونه محسوب میشه، صرفاً به خاطر زنونه بودنش کارت بیاهمیت حساب بشه . که واسه دوچرخه سوار شدن و باد دادن موهات ناچار باشی با دولت و خانواده بجنگی . که تمام زحمتهات تو بچهداری به چشم شوهرت نیاد. که وقتی از سر کار میاد خونه احساس کنه خودش کار کرده، ولی تو کل روز بیکار بودی . که چون قانون حق رو به مرد میده، خون بخوری ولی حرفی نزنی . که با هر چین و چروک تازه روی پوستت مضطرب بشی از آیندهت . و ....
چهار
گله و شکایت از خانمها دارم. کم هم نیست. سر فرصت از هم شرمندگیتون در میام. مفصل. ولی فعلاً خواستم این سختیها رو گفته باشم
This is one of the most thought provoking plays that I have read or seen. There are only two characters, a middle aged college professor and his female student. There are only three acts and they all take place in his office. This play is all dialogue between the two characters with the professor periodically interrupted by several phone calls.
I find it brilliant how Mamet swaps the villain and victim, several times and how you see at different points that each character is being manipulated. But amongst the two moral dilemmas this play raises, I feel that the reader is ultimately asked to decide if the end justifies the means. Mamet's angle on human behavior is entirely believable even if some of the dialogue is stretched for extra dramatic effect.
Roger Ebert described the audience reaction in this way, "Experiencing David Mamet's play "Oleanna" on the stage was one of the most stimulating experiences I've had in a theater. In two acts, he succeeded in enraging all of the audience - the women with the first act, the men with the second"
So Oleanna is a fast read and packs a lot of punch, but maybe it goes by too quick. I toyed with a five star review and if there were a more few acts to the story it would be at the top of the heap for me. The story reminded me a little of a modern day Ibsen or Chekov play where class and power appear to play such a huge role but then things get turned upside down.
همزمان از دو سمت رفتم سراغ دیوید مَمِت؛ یکی این نمایشنامه و یکی هم فیلم گلنگلری گلن راس. که هر دو رو هم دوست داشتم. اونچه که تو این دو تا کار برام جالب بود، اینه که از دو تا موضوعی که برام هیچ جذابیتی ندارن، دو تا داستان جذاب درآورده. فیلمی دربارهٔ بنگاه معاملات ملکی و نمایشی از صحبتهای یک دانشجو با استادش در رابطه با سیستم آموزشی و ...
خودِ نمایشنامه به دلایلی برام دردناک بود و خیلی نمیتونم دوبارهش حرف بزنم. داستانش یهجورایی شبیهِ یکی از ماجراهای لری دیوید تو سیتکام محبوبم بود که یه اشتباه یا سوءتفاهم پیش میاد و برای جبرانش اشتباهات و سوءتفاهمهای چندبرابر بدتری رو انجام میده. البته اینجا قضیه جدی بود.
پ.ن: خوشحالم که مقدمه رو بعد از پایانِ نمایش خوندم. چون جای اینکه واقعاً مقدمه باشه، نقدی بود که صفر تا صد ماجرا رو تعریف میکرد و سر در نیاوردم که چرا اول کتاب چاپ شده.
من بزرگ شدم، و اولین و ماندگارترین خاطراتم همونهایی شدند که توش بهم گفته شده بود من احمقم.
دیدین وقتی یه کار اشتباه انجام میدین، اون احساس نارضایتی از خودتون باعث میشه توی دومینوی اشتباه گیر بیفتین و پشت سرش یه اشتباه دیگه انجام بدین؟ اولئانا روایت این دومینو بود. دومینویی که اگه حواسمون نباشه به ��ادگی توش گیر میفتیم.
More interesting than the play itself, I think, is the way that people interact with it. Just take a look at any youtube comment section of any monologue from this play and you'll see what I mean. In fact, I'd recommend that people investigate the comment sections of any youtube video instead of wasting their time with this play. Indeed, I'm glad I didn't spend money on it.
The premise that a woman wields false rape accusations as a source of power in itself is only a fantasy that can come from a man. A woman who makes true rape accusations isn't respected or believed, and the women who make false rape accusations are a rarity almost to the point that they aren't statistically relevant. Rape accusations aren't respected now, and I have every doubt that they were respected 22 years ago when this play was published.
The descriptions in some reviews of this woman as "scheming", "manipulative", "abusive", are bizarre to me. The girl is a caricature.
People also praise this play for being balanced. I have to wonder how they came to that conclusion. I don't think anyone could find empathy within them for the caricature of a college student presented here. By far, the worst book I've read in 2017. I understand it's just January, but I have confidence in my other book choices that they won't be so terrible as this.
Anyway, I'll maintain a star extra here because I enjoyed the actors that I watched.
کم پیش اومده کسی رابطه و برخورد دو «انسان» رو بدون جهتگیری و صرفنظر از جنسیتشون نشون بده. همونطور که خودِ ممت گفته: «به نظر من، هردوی آنها مطلقا اشتباه میکنند و هردو مطلقا محق هستند». این چیزیه که خوندن این نمایشنامه رو بسیار لذتبخش میکنه و آدم کاملا هردو شخصیت رو درک میکنه. خیلیها این نمایش رو متهم به جهتگیری و تبعیض جنسی کردن. به نظرم اگه بگیم این نمایشنامه درباره تبعیض جنسیه، خیلی سطحی قضاوتش کردیم و در حقش بیانصافی میشه. این نمایشنامه مشکل ازلی و احتمالا ابدی انسان رو در ارتباط برقرار کردن با همنوع خودش نشون میده: اصولا هر آدمی توی زندگی، مشکلاتی ذهنی پیدا میکنه و این مشکلات موقع روبهرویی با موجودات دیگه، مخصوصا همنوع خودش، ظاهر میشن. و وقتی یه چیز ناخوشایند بین دو نفر پیش میاد (از یه جملهای که خوشایندمون نیست گرفته، تا مشکلات و دعواهای اساسی)، به طور غریزی هر کاری میکنه تا از اون موقعیت خلاص بشه و دوباره احساس امنیت کنه. این به خوبی و بدی آدمها ربطی نداره و واکنش طبیعی هر آدمیه. به خاطر همین هم هست که میتونیم بگیم یا حق با هیچکدوم نیست یا با هردوئه. نکته دیگهای که خیلی جالب توی این نمایشنامه کوتاه نشون داده میشه، عوض شدن جایگاه قدرت در کسری از ثانیهست، و اینکه واقعا فرقی نمیکنه قدرت دست یه مرد یا زن بیفته؛ دست هرکسی بیفته، از خود بیخود میشه و ناخودآگاه، نهایت استفاده رو ازش میبره.
اون یه ستارهای که ندادم برای اینه که منقطع بودن دیالوگها (با اینکه آدم نهایتا بهشون عادت میکنه) یه ذره زیاد بودن و شاید میتونستن بعضی جاها کمتر باشن. بهغیراز این نظر شخصی، فکر میکنم خیلی خوب بود و هرکسی بخوندش، به خودش لطف کرده.
ریویو نوشتن برای اولئانا سخته. خیلی نمایشنامه متفاوت و جالبی بود برام. چه از نظر ساختاری چه مفهوم و شخصیت ها. دیوید ممت میخواد چیزهای مهمی رو تو این نمایشنامه برسونه. نظام آموزشی و صدماتش، مسائل فمینیستی و جنسی، زبان و قدرت. ولی شاید جالب تر از همه کشمکش مخاطب بین دو شخصیت باشه. (بقیه ریویو اسپویل نداره ولی اگه میخواین بیشتر از نمایشنامه لذت ببرید بهتره نخونید) اگه شروع و پایان اولئانا رو باهم مقایسه کنیم این سوال پیش میاد که چطوری یه استاد و شاگرد معمولی به اینجا رسیدن؟ آیا حرفای جان واقعا بار جنسی داشت؟ یا کارول با قصدقبلی پیش جان اومده بود؟ رویا تو گروه گفته بود نمیشه حق رو به هیچکدومشون داد چون انگار هردوشون سو نیت داشتن. و من موافقم. اینجاست که بنظر میاد ممت میخواد بیشتر از همه ارتباط انسان هارو برسونه. مواقعی که از زبان نه برای ارتباط واقعی بلکه برای اعمال قدرت یا درواقع تحت تاثیر قرار دادن مخاطبمون استفاده میکنیم. وقتایی که فقط حرفای کسی رو میشنویم؛ گوش نمی کنیم. حرفای دو پهلو میزنیم یا چیزی که خودمون میخوایم رو از حرفای یکی برداشت میکنیم. تو خیلی از مسائل، بدون اینکه ماجرا رو کامل بدونیم حق رو به کسی میدیم که فک میکنیم مظلوم واقع شده. در حالی که بعضی وقتا، آدما حرف میزنند فقط برای اینکه دیگری را خوار کنند. و حق با هیچکس نیست. این برداشت من بود.. در آخر اولئانا بخوانید و خودتان قضاوت کنید.
A peça foi escrita e encenada em 1992, mas quem não souber acreditaria facilmente se lhe dissessem que tinha sido escrita e encenada em 2018, no auge do movimento #MeToo e todas as discussões satélite à volta do poder, tradição, censura, homem branco, igualdade de género, politicamente correto e a enorme polarização política. Lemos Mamet e não queremos acreditar que as preocupações centrais em termos de autoridade mudaram muito pouco em 30 anos. O mundo mudou, mas o modo como olhamos para ele é que parece continuar igual, com o conflito longe de qualquer resolução.
Mamet não sai em defesa de nenhum dos lados, aliás, ele usa o melhor que o teatro oferece, a dramatização do conflito humano, para nos colocar dentro de um ringue verbal, sem vencedor escolhido, obrigando-nos a mudar de campo amiúdas vezes ao longo da leitura. Quem é quem? Quem julga ser Quem? Não sabemos, e a peça acaba sendo um exercício brutal de retirada contínua do tapete que conforta as nossas certezas.
Se o conteúdo da peça se vier a tornar irrelevante, que duvido, a forma continuará a ser um dos mais brilhantes exercícios de escrita dramática.
جنگ و تضاد! از نقصهای سیستم آموزشی و گنگ بودن جایگاه استاد و شاگرد، تا دعوای چپها و راستها، تا شکاف قدیمی بین مرد و زن! دو شخصیت نمایش که برای نابودی دیوار بینشون به خشونت و قدرت متوسل شدن؛ تا شاید بتونن صدای هم رو بشنون.
"Absolute power corrupts absolutely." -John Dalberg-Acton
David Mamet's Oleanna starts off slowly but builds up incredibly fast. It left me flabbergasted on just how realistically dramatic and poignant it became. It's a two character play. John is a pretentious professor and Carol is a seemingly daft college student. What begins as a discussion over a grade quickly escalates to verbal sparring of equality and power.
This is my first play by Mamet and it was great. I like how it was a question of what you say and do vs. what you meant. Also, I took it as a cautionary tale over the pitfalls of power. I believe John was a victim of his avarice and felt bad for him. I don't think he was honestly trying to showcase his "wealth" to Carol but he was arrogant.
Carol wasn't as simple as I originally thought. In fact, she's very manipulative and spiteful. While her claims against John were originally valid, the power she now held over his fate, both personally and professionally, got to her head and she ran with it.
Considering the awesomeness of Oleanna, I want to read more from David Mamet.