بعد از خوندن ملت عشق دلم خواست از کیمیا و مولانا بیشتر بدونم...کتاب پله پله تا ملاقات خدارو خوندم و بعدش هم کیمیا خاتون....فکر میکنم کتاب پله پله تا ملاقات خدا به واقعیت نزدیکتر باشه...ملت عشق و کیمیا خاتون (مخصوصا کیمیا خاتون)تا حدودی تخیلی هستند... کیمیا دخترهمسر دوم مولاناست...که به اجبار به عقد شمس که اختلاف سنی زیادی هم دارند درمیاد...درصورتیکه دلبسته ی علاالدین (پسر کوچک)مولاناست... کلا با خوندن و تموم کردن هر سه کتاب یه جمله تو ذهنم اوند... /بیچاره کیمیا\
نمیدونم باید بگم از خواندش خوش حال شدم یا نه. اگر یه کتابی بود که داستانش ساخته و پرداخته ذهن نویسنده بود از خوندنش ناراحت می شدم ولی خب فعلا که زندگی مولانا و شمس رو خوندم! اینکه مولانا با اون همه عشق به همسر دومش بعد از پیدا شدن شمس چند ماهی خانه و کاشانه رو رها میکنه و خبر نمیده کجا میره و بعدش تازه فقط با پسر بزرگش از 6 فرزندی که داره در ارتباط هست و بعد از بازگشتشم فقط دنیال و همراه شمس و سیر و سلوکش هست میشه به حساب سیر و سلوک عرفانی گذاشت؟! رنجاندن تعداد زیادی ادم اصلا درسته؟! حالا بگذریم از این قسمت، قسمت بعدی شمس با آن همه سن عاشق و شیفته کسی شود که هنوز میتوان حدس زد که به 17 سالگی هم نرسیده است! شایدم میتوان به این نتیجه رسید که عشق صوفی و پیر و دین دار نمی شناسد! در ادامه میتوان گفت حسادت و سوء ظن هم خانه برانداز است ولی خب از شمسی با آن همه ویژگی و اوصاف بعید است! حالا این ها هم به کنار میرسیم به خار و خفیف شمردن زن!باز هم میگذریم چون آن دوران بوده و انتظار بیشتری نمیرفته! در نهایت هیچ وقت هیچ کس در همه موضوع ها موفق و قابل تحسین نیست. مولانا رو به خاطر اشعارش و شمس رو به خاطر درجه ای که در عرفان و سلوک داشت تحسین میکنم! و شروع میکنم اشعار مولانا رو خواندن ولی خب :/
چاپ چهل و هفتم، این عبارتی است که روی جلد رمان «کیمیا خاتون» درج شده است. عنوانی که در کنارش نوشته شده «داستانی از شبستان مولانا»! رمانی که سعیده قدس نوشته و توانسته از زمان انتشار تا امروز بارها تجدید چاپ شود.
رمان با عبارت داستانی عاشقانه ترویج و معرفی میشود اما مسئله این داستان عاشقانه بودن آن نیست، چرا که رمانهای عاشقانه بسیاری وجود دارد ولی آنچه این اثر را از دیگر آثار عاشقانه متمایز میکند شخصیت کیمیاخاتون و شمس و مولوی است. یعنی میتوان اینطور گفت اگر عبارت «داستانی از شبستان مولانا» روی جلد کتاب نقش نبسته بود اینطور مورد توجه مخاطبان قرار نمیگرفت، زیرا رابطه شمس و مولوی و رازآلود بودن آن هرکسی را دعوت میکند که به شکلسیری ناپذیری سراغ این قبیل روایتها برود.
داستان از آنجایی آغاز میشود که خواننده قرار است از طریق کیمیاخاتون، دخترخوانده مولوی، وارد جهان داستانی شود و از این منظر به رابطه شمس و مولوی نگاه کند. البته این تصوری است که در ابتدا با آن دست به گریبان هستیم ولی هرچه جلوتر میرویم این تصور رنگ میبازد. خواننده با یک رمان حدودا 300 صفحهای روبهرو است. رمانی که شاید روی جلد آن روایتی از شبستان مولانا نوشته شده باشد ولی باید بگوییم خبری از شبستان نیست بلکه بیشتر اندرونی مولانا را نویسنده روایت کرده و چشم و همچشمیهای زنانه را دستمایه روایتش کرده است.
روایت از زبان دختری شاعرپیشه آغاز میشود و پیش میرود. دختری که پدر از دست داده و با مادر و برادر و خدم و حشم در کاخی رویایی زندگی میکند. مادر جوان و زیبایش دست رد به سینه خواستگارها میزند و تنهایی و پرورش بچهها را سرلوحه برنامه خود کرده است. تا 150 صفحه در کاخ مجلل خانوادگی کیمیاخاتون میچرخیم و خبری از آن چیزی که روی جلد نوشته شده نیست. در واقع اگر خواننده کمحوصلهای باشید به صفحه 150 نمیرسید و همان 50 صفحه ابتدایی کتاب را میبندید و سراغ کتاب تازهای میروید. از صفحه 150 به بعد است که قصه آغاز میشود و خواننده وارد خانه مولوی جلالالدین محمد بلخی، فقیه مشهور و بلندآوازه قونیه میشود.
حالا رفتارهای اهل خانه بهخصوص پیرزنانی که دور و اطراف آفتاب میگیرند و چشمانشان کمک میکند تا زبانهایشان تیزتر باشد کار میکند. هنوز خبری از شمس نیست و مولوی را یک انسان معمولی میبینیم. البته که چیزی غیر از این نیست که مولوی نیز انسانی مانند انسانهای دیگر بوده و رویارویی او با شمس مسیرش را تغییر داده است. دیدار با شمس هم اتفاق ویژهای محسوب نمیشود و خواننده متوجه نمیشود که شمس، که البته روایتها از رفتارهای خلاف قاعده او حرف زدهاند، اما این حجم از بدبینی و حسادت از فردی که اهل مراقبه و سلوک بوده دور از انتظار است.
نکته دیگر اینکه سعیده قدس، در داستانش مسائل فمنیستی را پررنگ کند. عادتهای زنانه، جنس مخالف و موضوعاتی از این قبیل که ارتباط با مسائل زنانه ندارد بلکه تقلیل زن به امور جنسی است. او تلاش میکند تصویری از زن تحت ستم مرد نشان دهد و برای اینکه دست به هرکاری میزند ولو تخریب مولوی و شمس!
نکته دیگر این است که ما از سلطانولد فرزند ارشد مولوی در تاریخ بسیار شنیدهایم که در حلقه یاران مولوی بوده و حتی آثاری از او به عنوان حافظ میراث مولوی وجود دارد و در مقابل مولوی پسری دارد با نام «علاءالدین» که بسیاری به ناخلف بودن او تاکید کردهاند ولی در داستان خانم قدس این قصه برعکس شده و علاءالدین را انسانی خیرخواه معرفی میکند و سلطانولد به عنوان انسانی حسود و بدطینت شناسانده میشود. هرچند شاید از این منظر بتوان به رابطه مولوی با پسر دوم نگاه کرد که او بهخاطر تاثیر شمس و از بین رفتن اعتبار مولوی در این رابطه ناراحت بوده و علیه شمس کارهایی میکرده که موجب دلخوری مولوی شده و او را از درگاه خود رانده ولی این تصویر در شرایطی ایجاد میشود که خواننده بداند رابطه میان افراد را ولی با خواندن این کتاب خواننده از شمس و مولوی متنفر میشود و آنها را انسانهایی نادرست میبیند. اما در مجموع روایت سعیده قدس از افراد در این داستان شدیدا معوج است و آن چیزی نیست که شاید در واقع باشد. البته بر این باورم که ما در گذر زمان به حقیقت تاریخ راهی نداریم و بسیاری از نقلها به مرور زمان رنگ افسانه به خود گرفتهاند و از مسیر اصلی دور شدهاند اما اینکه طوری نوشته شود که انگار مولوی و شمس دو انسان مسئلهدار بودند به نظر مغرضانه است.
سعیده قدس در این رمان میتوانست از حجم کمتری برای بیان داستانش کمک بگیرد ولی او بیش از نیمی از کتاب را صرف توصیف کیمیاخاتون کرده که ضرورتی نداشته چون میبینیم شناخت کیمیاخاتون هم بعد از ورود به خانه مولوی شکل میگیرد و تا پیش از آن یک دختر گیج و گول است و روشن نیست شخصیتی که هنوز شکل نگرفته چرا باید نیمی از کتاب را صرف توصیف روحیاتش کند؟
البته در بخشهایی توصیفها و اتفاقات به دوران قاجار شباهت دارد تا دوران پس از حمله چنگیزخان مغول! و این نشان میدهد نویسنده از زمان فاصله دارد و نتوانسته به خوبی کار را در بیاورد. راوی در بخشهایی از کیمیا به راوی سوم شخصی تغییر پیدا میکند که این نیز یک ضعف اساسی برای این رمان محسوب میشود.
در مجموع خواننده در این رمان تصویری که انتظار دارد نمیبیند و بابت روایت قدس از شبستان مولوی حیرتزده خواهد شد. حتی ما با یک داستان عاشقانه نیز روبهرو نیستیم، نظربازیهای یک دختر نوجوان با پسر خداوندگار که او را به عنوان فقیهی توانا و پرهیزکار معرفی میکند نیز منطقی نیست، چرا که چنین فردی که اهل تقوا و بحث و علم است چگونه به بازی رد و بدل کردن هدیه و نامه با دختری نوجوان تن میدهد؟
********هشدار اگه کتاب رو نخوندید این نوشته رو نخونید. داستان لو می ره.
با خیلی ها موافقم که کتاب کنجکاوی آدم رو نسبت به زندگی مولانا خیلی زیاد بر می انگیزاند. مثل همه شمس رو دوست نداشتم. حالا نمی دونم که شمس این داستان چقدر با شمس واقعی شباهت یا تفاوت داشته. ولی کلا اینکه به نام خدا و عرفان و خلوت گزیدن کسی این همه درد به اطرافیانش وارد کنه به نظر من غیر قابل بخشایش است. حتی اگه از کنارش اون همه اشعار زیبای دیوان شمس در بیاد. مدت ها بود که داستانی نتونسته بود اینجور اشک من رو نسبت به مظلوم بودن زن ها در طول تاریخ، دست به دست شدن سرنوشتشون و استیصال شون در جامعه در بیاره. واقعا بعد از تموم شدن کتاب نمی تونستم اشک هام رو کنترل کنم.
نقدی که بهش وارد بود به نظر من این بود که انگار کتاب رو دو نفر نوشته باشن. نثر قسمت های داستانی و از زبان کیمیا خاتون، با نثر قسمت های تاریخی و عرفانی به شدت متفاوت بود. دقیقا انگار داری دو تا کتاب متفاوت می خونی.
مسخره ترین چیز ولی این بود که پشت کتاب نوشته بود که مولانا کیمیا رو بهش شمس می ده. خیلی از کشش داستان رو برای من کم کرد.
من پیشنهاد می کنم داستان را حتما بخوانید . چون اولین مزیت آن این است که
با خلاقیت و ابتکار سعیده قدس نگاهی جدید به زندگی مولانا دارد اما راستش
را بخواهید خیلی از تصویری که از مولوی بی تفاوت به سر و همسر و خانواده که
در عوالم خودش سیر می کرد و چون به چله می نشست و ناپدید می شد این همه
تبعات منفی در خانواده اش ایجاد می کرد و از شمس که به نظرم نمادی از روشنفکر عصر حاضر است نه روشنفکر سده های هفت و هشت خوشم نیامد .
نمی دانم شاید هم ما عادت کرده ایم که مفاخر ادبی مان را بدون عیب و نقص ببینیم .شاید بهتر بود نویسنده یا ناشر در انتهای کتاب اصل متن را که در مقدمه آمده است از اسناد خاک خورده کتابخانه ای به دست آمده ضمیمه می کردند تا خواننده متوجه شود که چه مقدار از این کتاب براساس مستندات بوده و چه مقدار ساخته و پرداخته ذهن خلاق نو��سنده است .
به هر حال کتاب جای بحث زیادی دارد و به خواندنش هم می ارزد . کیمیا خاتون را نشر چشمه منتشر کرده است .
با خوندن این کتاب ، قداست مولوی برای من شکسته شد ،راستش ، گذشتن از انسانیت آدما و از طرف دیگه از سوز و گداز عشق الهی !!! تو خلوت یا کلنجار رفتن برای رسیدن و یکی شدن با خدا ، اینا برای من جمعشون معنی نداره بیشتر البته عشق او به شمس بودکه اشعارشو اینچنین زبانزد کرد که عشق اینچنینی بين مراد ومرید خودش داستانی شگفت آور وسخت هضمه ، ولی ای کاش همچين استادی ،دیدگاه معقولانه تري نسبت به زن داشت ، اون وقت بدون شک روی جامعه نسبتا عقب افتاده ي ما بی تاثیر نبود...
این کتاب چیزی رو برام یادآور شد که همیشه بهش معتقد بودم. اونم این که نباید هیچ کس رو انقد تقدیس کرد و فک کرد همه چیز تمومه. چه بسا که همون آدما اگه تو روزگار ما بودن مثل همین آدمای دور و برمون بودن و صرفا چون از زمانه خودشون کمی جلوتر بودن تا این حد محبوب شدن. داستان خیلی شوکه ام نکرد. تونستم تصور کنم که مردی که اسمش تو تاریخ موندگار شد چه سختی هایی به خانواده ش تحمیل کرده تا شده اینی که هست. هرچند حس میکنم شخصیت شمس خیلی سیاه نشون داده شده. فصل آخر کتاب واقعا غمگین بود ولی یه جور رهایی و آرامش رو همراه با کیمیا خاتون تجربه کردم. کتاب خوبی بود. هرچند قسمت اولش بیشتر به دلم نشست ولی راضی بودم از انتخابم.
مظلوم بودن همیشگی زنهای تاریخ من که حرف جدیدی نیست! هر چقدرم ازش بگیم و بنویسیم بازم کمه.
اما این کتاب برای من بیشتر از اینکه احوال کیمیاخاتونی که نمیشناختم رو بیان کنه، از مولانایی که مثلاً میشناختم حرف زد. مخصوصاً که همزمان با خوندن این کتاب برای بارهای اول به آلبوم مولویه شهرام ناظزی گوش میکردم و همین باعث میشد که بیشتر و بیشتر حس و حال مولوی رو در فراق شمس بفهمم...
من او بُدم، من او شدم با او بُدم، بی او شدم در عشق او چون او شدم زین رو چنین بی سو شدم در عشق او چون او شدم... چون او، چون او، چون او شدم شیدا شیدا شیدا شدم...
اگه بگم اینقدر غرق دنیای مولانا و شمس شده بودم که گرایش به صوفی گری پیدا کردم دروغ نگفتم!
یعنی باور کنم کسی مثل شمس که به مقامات بالای عرفان رسیده بی دلیل و به خاطر بدبینی زنش رو تا حد مرگ میزده؟ اونوقت به فنای فی الله میرسه و با خدا یکی میشه؟ این هیچ شباهتی به توصیفات خدایی که من شناختم نداره. دلم میخواد بگم حالم از خوندن این کتاب به هم خورد اما نثر واقعا زیبا و روانی داشت. طوری که فقط سه روز طول کشید که این همه چرت و پرت رو بخونم. یک ستارهی دیگه رو هم برای به توصیف کشیدن شرایط زنان تو اون دوران به این کتاب میدم که باعث شد با تمام وجود حسش کنم و با تمام وجود از مردسالاری متنفر بشم. این کتاب خیلی ناامیدم کرد وقتی که با شروع ماه رمضان خواستم کتابی مناسب حال و هوای این ماه بخونم و این کتاب رو شروع کردم به امید چشیدن ذرهای اژ عشق شمس و مولانا و در آخر چیزی جز این که مولانا و شمس دو مرد بی ملاحظه به خانواده که زنها رو کلا آدم حساب نمیکردن و ادعای عرفان داشتند و هیچ کارشون شبیه به یه مرد خدا نبود گیرم اومد. اونوقت یه نویسنده ترک باید شمس ما رو اینقدر زیبا در کتاب ملت عشق به تصویر بکشه که من هنوز وقت سختیها ودلگیری از خدا به اون پناه ببرم و آروم بگیرم. خلاصه که حین خوندن کتاب این همه سیاهنمایی داشت گلومو خفه میکرد.
کتاب "کیمیا خاتون" نوشتهء سعیده قدس، داستانی ست ساخته و پرداخته ذهن نویسنده و به هیچ وجه؛ دقایق سیر و سلوک عرفانی را نمی تواند بازتاب بخشد. البته عشق مولانا به شمس نیز آنچنان که نویسنده افاضه می فرمایند، عشق بين مراد ومرید نیست. خانم سعیده قدس که اصلاً ارادت یا تفضلی در عوالم عرفانی ندارند؛ خودشان نیز به این امر اذعان دارند. بر بستر رومانتیسم و احساسات؛ نویسنده قلم به دست گرفته تا رُمانی زنجموره در نحلهء تاریخی رقم زند. بر پایه مستنداتی افواهی، نویسنده کوشش ورزیده است تا تخیلی داستانی در کار آورد که نگاه فمینیستی به وضعیت "زن و ستم کشیدگی" در تاریخ ایران را برتاباند باری زیر نگاه خصم آلود تاریخ و فرهنگ پدرسالاری، سرنوشت تلخی از زن ستیزی در قالب روایتگری ادبی رغم زده شده است. تخیل نویسنده، آنچنان تالانگری کرده است که انگار خود شاهد تمام رنجهای کیمیا خاتون یعنی دختر-خوانده مولانا بوده و سرّ پنهانی را از دل دریا برملا ساخته است. شرح این ماجرا برای نویسنده، بهانه ای شده است تا به زعم خودش نگرشی دنیوی درعوالم عشق تعبیه کند که مشخون از پردازشهای ناتورالیسم و روانشناسانه و گاهاً سورئالیستی باشد
این کتاب شما رو شوکه میکنه. من تازه فهمیدم از مولوی و شمس و زندگی شخصیشون ناآگاهم و فقط وجه کرامت و عرفان و شاعری و کمالشون رو میدونستم. اما هر انسانی در زندگی شخصیش میتونه وجه منفی و اخلاق و افکار نادرست هم داشته باشه. اصلا نمیخوام شعر و عرفان مولوی و شمس رو زیر سوال ببرم اما نباید از هیچ کس بت ساخت. حتی بزرگترین آدمها هم ممکنه اشتباهات بزرگی کروه باشن کتاب فوقالعاده زیبا و غمگین بود. در تک تک کلمات کتاب، با کیمیا خاتون همدردی کردم و از همه اطرافیانش و ظلمی که بهش کردن بدم اومد. از برخی افکار مولوی و برخی رفتار شمس مبهوت شدم که شاید در زمانه خودشون اونقدر هم بد به نظر نمیاومده و عرف بوده اما امروزه قابل درک نیست این کتاب از روی اسناد تاریخی نوشته شده و بیشترین نزدیکی با واقعیت رو داره و مثل همه رمان های تاریخی دیگه در جزئیات از تخیلات نویسنده استفاده شده اما کلیات همان وقایعی هستن که اتفاق افتادن من که از خوندنش خیلی لذت بردم و با کیمیا خاتون به شدت همزاد پنداری کردم
هم در ملت عشق و هم در کیمیا خاتون دلم بشدت برای کیمیا سوخت در کتاب اول اسیر عشق مردی شده بود که آنقدر غرق معنویات بود که زنش و نیاز طبیعی او رو نادیده میگرفت تا اونجایی که این بی توجهی این زن معصوم رو از پا دراورد و در کیمیا خاتون شمس که پیرمردیست به زور با کیمیا در حالی که ازش بدش میاد ازدواج میکنه و با حسادت و بد دلی آنقدر عرصه رو بر او تنگ میکنه و او رو از پای درمیاره. بعد از خوندن این دو کتاب دیدگاه والاایی که به شمس داشتم متزلزل شد چون هم باعث جدایی مولانا از خانواده اش شد و هم به کیمیا خیلی ظلم کرد
کتاب فوق العادهایه. قلم بسیار زیبایی داره. و به نظر میاد از مستندات تاریخی استفاده شده و به واقعیت نزدیکه و باورپذیره! به نظر من واقعا کتاب خوب و قابل تأملی هست.
به عنوان رمان فوق العاده بود.فصل حرم کاملا احساسات کیمیا رو منتقل می کرد و با وجودی که هیچ اتفاقی توش نمی افتاد ولی قلم جذابیتش را از دست نمی داد.کراخاتون هم کمی کسالت بار بود،ولی شیوایی قلم اون کسالت رو کم رنگ می کرد. این که چقدر با تاریخ منطبق است را نمی دانم ولی احساس می کنم زیادی رمان شده بود و خیلی نباید به جنبه ی تاریخی اش اعتماد کرد. عجیبه ولی بیشتر از این که دلم برای کیمیا بسوزد،برای مولوی سوخت:"خدایا مباد که کافران را هم به فراقی چنین که مرا گرفتار ساختی بسوزانی!" از این نوع عشق های سوزان خیلی ها کشیدند.اما آنچه که عشق مولوی و شمس را ماندگار می کند،به نظر من همین"ماندن"ش است.این تب های تند،نهایتا بعد یکی دوسال فروکش می کنند اما مولوی عاشق سرسپرده ای بود که تا پایان عمر از عشق شمس کوتاه نیومد....
نوشتن زندگینامه شاعر و فیلسوف بزرگ قطعاً رسالتی بزرگ هست که دقت و حساسیت بیشتری رو می طلبید کیمیا خاتون کتابی که بیشتر به جزئیات اندرونی مولانا پرداخته که با توجه به گذشت زمان طولانی پذیرفتنش برای من سخت و غیر قابل قبول بود جزییاتی که بیانش حتی سرگرم کننده و جذاب نبود اگر بخوام کتاب رو با کتاب ملت عشق مقایسه ملت عشق دچار بزرگنمایی بیش از حد از شخصیت شمس و کیمیا خاتون گرفتار تخریب ناعادلانه شخصیت شمس شده بود با این تفاوت که سیر داستان ملت عشق جذاب تر و بیان شیوا تر هست
تمام شد! امروز کلی درباره این کتاب با دوست خوبم بحث کردیم. این بحث نکات مثبت بسیاری داشت. شنیده بودم روایت سعیده قدس نسبت به روایت الیف شافاک جذاب تر است؛ اما اینطور نبود. زبان ثقیل نوشته و توصیفات حوصله سر بر کتاب خیلی به مذاقمان خوش نیامد. با وجود همه این ضعف ها، این کتاب و ملت عشق به نظرم شخصیت مقدس گونه شمس را برایم به گونه ای متفاوت تر از تصویری که استادان مثنوی ام همیشه ارائه می دادند برایم تداعی کرد. از شمس و شمس ها... عاشق می شوند و عاشق می کنند و ناگهان به بهانه جذبه الهی و... می گذارند و می روند... به گمانم اینان شخصیت هایی دگرآزارند... شاید برداشت من به مذاق خیلی ها خوش نیاد اما خوبی بعضی از متون در همین است هرچقدر سعی در این دارند که شخصیت مقدس مآبی را به تصویر بکشانند اما متاسفانه نقطه تضاد آن بیشتر پر رنگ تر می گردد. کیمیا سرنوشت هزاران زن نه این سرزمین بلکه کل جهان است... در ملت عشق کیمیا عاشق شمس می شود اما در کیمیا خاتون شمس عاشق وی می شود... فرقی نمی کند مهم نفس رفتار مردسالارانه است. شاید الان تحت تاثیر کتاب "تاریخ مذکر" براهنی باشم... اما به گمانم زنان نه در همه مواقع اما در اکثر زمان ها اینگونه اند کیمیاگونه... چون کیمیا... آزار دیده...
شیوه داستان سرایی کتاب بسیار دلنشینه ، و تقریبا تا اواسط داستان رو بدون وقفه خوندم ، اصل ماجرا هم بسیار دلگیره مخصوصا برای ما خانوم ها ، که حتی شمس هم ..... البته به نظر من این چنین اثرهایی که گویای تناقض شدید شخصیت های مقدس هستن بسیار عالی و جالبه ، چرا که در فرهنگ ما تعصب و تقدس ریشه های عمیقی داره و اجازه نقد رو نسبت به اون موضوع میگیره و جای تامل داره که همچنان برای خیلی ها این تقدس ها حفظ شده ، در روانشناسی و جامعه شناسی نوین تعصب جایی نداره و حتی خدا هم میتونه مورد نقد قرار بگیره ....
هیچ تصوری از درستی یا نادرستی قسمت تاریخی ش ندارم و به نظرم خیال پردازی داستانی در مورد کسی مثل مولانا و شمس هم کار جالبی نیست ! مخصوصا از این زاویه که بعد رفتاری شون رو نسبت به زن و خانواده شون نشون می ده ناخودآگاه تاثیر منفی ای نسبت بهشون ایجاد می شه گرچه خود همین می تونه باعث بشه که بپرسیم واقعا شمس کی بود؟
با همه این ها روون بودن داستان ش رو دوست داشتم و در طول کتاب خسته نشدم
برای این کتاب صحنههای زیبای زیادی از فیلمها و خونههای قدیمی قرض گرفتم که درنهایت بهنظرم زیادی بود و بیش از حد داستان بود. داستانی با فرم تکراری و توضیحات گاهاً اضافه که فصل دوم و با ورود شمس بهتر شد، اما همچنان میل به تموم کردنش و راحت کردن خودم از این داستان کشدار، توی تمام صفحهها باهام بود.
کیمیا خاتون دختر محمد شاه ایرانی و کراخاتون ، زیبا روی اکدشانی بوده است . کراخاتون پس از مرگ شوهر به عقد مولانا جلال الدین بلخی ، شیخ و خداوندگار قونیه در آمد . با ازدواج کراخاتون و مولانا ، کیمیا خاتون به حرم مولانا راه یافت . داستان بر پایه مستنداتی است از حیات مادی مولانا که نویسنده با تخیلی پویا به شکل داستانی در آورده و پرده از بسیاری از وجوه زندگی واقعی مولانا ، حرم و مدرسه دینی اش بر میدارد و نیز ارتباط عاشقانه ی بی وصفش به شمس را از منظر دیگری به تصویر میکشد . در این کتاب به روایتی کیمیا خاتون واقعیت تلخ و قربانی بزرگ عشق پدر خواده اش مولانا و شمس تبریزی است . زیرا که شمس پس از سالها سیر و سلوک ، عشق را در نوجوانی زیبا که همان کیمیا خاتون است میبیند و او را از مولانا طلب میکند ، با ازدواج درویش پیر و کیمیا زندگی برای هر دو به نحو دیگری رقم میخورد و تعاریف عشق در هر دو دستخوش تغییرات و تکاملی بزرگ میشود .
جمله ای از کتاب : " من سِر به آن کس توانم گفت که او را در او نیبینم ، خود را در او ببینم . پس سِر خود را با خود گویم و اگر با تو سِر گفتم ، خود را در تو دیدم . "
فاجعه ای تمام عیار افتضاحی به نام کیمیا خاتون وقتی هر کسی در هر جایگاهی به خود اجازه می دهد از مولانا و شمس سخن به میان آورد همین می شود و خطرناک تر اینکه به چاپ چهل و هفتم رسیده ، از فرط ضعف و بی ارزشی حتی نتوانستم ادامه دهم و نیمه گذاشتم ،نخوانید و به هیچ بنی بشری هم معرفی نکنید که از شمس و مولانا رانده می شود
به دليل اين كه واقعيت درون اين كتاب خيلي تلخ بود زياد دست و دلم به خوندن نميرفت. با توجه به اين كه اين كتاب ساخته ي ذهن نويسنده نيست و پايه ي واقعيت داره، واقعا جايگاه زن توي دين و فرهنگ ما در اون زمان جاي تامل داره! شمس با تمام شمس بودنش اشتباها خدا رو در معشوق ديد و نه در عشق و با پيش ضمينه خاك خورده ي ديني عشقش و از دست داد و معشوقش رو نابود كرد:/ زني كه با باور هاي ديني و سنتي زندگي كنه مثل پروانه ايه كه اجازه ميده يكي تو مشت خودش بگيره در نهايت له ميشه
پیشنهاد می کنم کتاب دوست رو در مقایسه با این کتاب بخونید ایده رو خیلی قشنگ تر گسترش داده، و نگاه مثبتی داشته، کلا بعد از خوندن اون من دیگه از این کتاب خوشم نیومد :| به نظر من فردی مثل شمس و مثل مولانا نمی تونه کاری کنه که شخصی مثل کیمیا از زندگی خسته بشه و یا اون همه بی توجه به همه چی باشه کیمیا خاتون، دختر رومی
«تعداد اسیرانی که اصلاً نمی دانند اسیرند بیش از اسیران واقعی است!» «می اندیشم مبادا انسان بدون متابعت از روش ها و دستور العمل های انسان های عاقل تر،در حال و هوای خود و فارغ از دیوارهای قراردادی،اما گوش به فرمان وجدان و ندای درون،خوش تر می زید؟»
کتاببه عنوان یک رمان تاریخی به نظرم ضعف بزرگی داشت؛نویسنده با وارد کردن تخیلاتش در داستان از واقعیت دور شده بود.
این کتاب رو وقتی با کتاب ملت عشق مقایسه میکنم خیلی متفاوت هستن از نظر صدقیت تاریخی و نیاز به تحقیق هست که کدام کتاب به واقعیت نزدیکتر هست بیان کتاب شیوا و روان هست داستانی از شبستان مولانا با پایانی تلخ.
چهار ستاره برای توانایی های نویسندگی سعیده قدس نه برای تایید یا رد اعمال سر زده از شخصیت های واقعی کتاب چون مطمئن نیستم چقدر از اونها بر اساس واقعیت نوشته شده