Goodreads helps you follow your favorite authors. Be the first to learn about new releases!
Start by following کازوئو ایشی گورو.
Showing 1-2 of 2
“باید گل بگیری کشوری را که تاجرهاش از بیچارگی مردم پولدارتر میشن و سیاستمدارهاش بیعرضگیشونو به بهونههای جورواجور لاپوشونی میکنن.”
―
―
“اکسل: داشتم فکر میکردم شاهدخت، اگر بخار (نفس اژدها) در طول این سالها اینطور همهچیز ما را ندزدیده بود آیا عشق ما اینهمه قوت میگرفت؟ شاید همین بخار به زخمهای کهنه مجال خوب شدن داد.
شاهدخت: حالا دیگر چه اهمیت دارد اکسل؟ برو و دل ملاح را به دست بیاور و بگذار ما را از آب رد کند. اگر قرار است یکییکی ببردمان دیگر چرا با اون یکی به دو کنیم؟ اکسل چه میگویی؟
- بسیار خوب شاهدخت همان کاری را که میگویی میکنم.
- پس مرا بگذار و برگرد توی ساحل.
- همین کار را میکنم شاهدخت.
- پس چرا معطلی شوهر؟ خیال میکنی ملاحها هیچوقت بیطاقت نمیشوند؟
- باشد شاهدخت ولی بگذار یکبار دیگر در آغوشت بگیرم.
آیا دارند همدیگر را بغل میکنند. حدس میزنم چنین میکنند و تا سکوت ادامه دارد، جرئت نمیکنم برگردم.
پیرمرد میگوید: در جزیره بیشتر با هم حرف خواهیم زد شاهدخت.
- حتماً اکسل و حالا بخار فرو نشسته. حرفهای زیادی با هم خواهیم داشت. ملاح هنوز توی آب ایستاده؟
- بله شاهدخت. اکنون میروم و دلش را به دست میآورم.
- پس بدرود اکسل.
- بدرود عشق یگانهی واقعیام.
صدای پیرمرد را میشنوم که پا در آب میگذارد. آیا تصمیم دارد با من حرف بزند؟ از به دست آوردن دل من گفته بود. ولی وقتی بر میگردم، به سمت من نگاه نمیکند. فقط به ساحل چشم دوخته و به خورشید که روی خلیج پایین رفته و من پی چشم در چشم شدن با او نیستم. از کنارم میگذرد، بیاینکه برگردد و نگاهی به پشت سر بیندازد.
آهسته میگویم در ساحل منتظرم بمان دوست من ولی او نمیشنود و در آب پیش میرود.”
―
شاهدخت: حالا دیگر چه اهمیت دارد اکسل؟ برو و دل ملاح را به دست بیاور و بگذار ما را از آب رد کند. اگر قرار است یکییکی ببردمان دیگر چرا با اون یکی به دو کنیم؟ اکسل چه میگویی؟
- بسیار خوب شاهدخت همان کاری را که میگویی میکنم.
- پس مرا بگذار و برگرد توی ساحل.
- همین کار را میکنم شاهدخت.
- پس چرا معطلی شوهر؟ خیال میکنی ملاحها هیچوقت بیطاقت نمیشوند؟
- باشد شاهدخت ولی بگذار یکبار دیگر در آغوشت بگیرم.
آیا دارند همدیگر را بغل میکنند. حدس میزنم چنین میکنند و تا سکوت ادامه دارد، جرئت نمیکنم برگردم.
پیرمرد میگوید: در جزیره بیشتر با هم حرف خواهیم زد شاهدخت.
- حتماً اکسل و حالا بخار فرو نشسته. حرفهای زیادی با هم خواهیم داشت. ملاح هنوز توی آب ایستاده؟
- بله شاهدخت. اکنون میروم و دلش را به دست میآورم.
- پس بدرود اکسل.
- بدرود عشق یگانهی واقعیام.
صدای پیرمرد را میشنوم که پا در آب میگذارد. آیا تصمیم دارد با من حرف بزند؟ از به دست آوردن دل من گفته بود. ولی وقتی بر میگردم، به سمت من نگاه نمیکند. فقط به ساحل چشم دوخته و به خورشید که روی خلیج پایین رفته و من پی چشم در چشم شدن با او نیستم. از کنارم میگذرد، بیاینکه برگردد و نگاهی به پشت سر بیندازد.
آهسته میگویم در ساحل منتظرم بمان دوست من ولی او نمیشنود و در آب پیش میرود.”
―