Goodreads helps you follow your favorite authors. Be the first to learn about new releases!
Start by following سیدعلی صالحی.
Showing 1-30 of 38
“بی قرارم
می خواهم بروم
می خواهم بمانم”
―
می خواهم بروم
می خواهم بمانم”
―
“اشتباه از ما بود
اشتباه از ما بود که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم
دستهامان خالی
دلهامان پر
گفتگوهامان مثلا یعنی ما
کاش می دانستیم
هیچ پروانه ای پریروز پیلگی خویش را به یاد نمی آورد
حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می میریم
از خانه که می آئی
یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزینه شعر فروغ
و تحملی طولانی بیاور
احتمال گریستن ما بسیار است”
―
اشتباه از ما بود که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم
دستهامان خالی
دلهامان پر
گفتگوهامان مثلا یعنی ما
کاش می دانستیم
هیچ پروانه ای پریروز پیلگی خویش را به یاد نمی آورد
حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می میریم
از خانه که می آئی
یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزینه شعر فروغ
و تحملی طولانی بیاور
احتمال گریستن ما بسیار است”
―
“سنگین از نگفتنم”
―
―
“تلخ منم،
همچون چای سرد
که نگاهش کرده باشی ساعات طولانی و ننوشیده باشی.
تلخ منم؛
چای یخ
که هیچکس ندارد هوسش را”
―
همچون چای سرد
که نگاهش کرده باشی ساعات طولانی و ننوشیده باشی.
تلخ منم؛
چای یخ
که هیچکس ندارد هوسش را”
―
“همه ی ما
فقط حسرت بی پایان یک اتفاق ساده ایم
که جهان را، بی جهت، یک جور عجیبی
جدی گرفته ایم..”
―
فقط حسرت بی پایان یک اتفاق ساده ایم
که جهان را، بی جهت، یک جور عجیبی
جدی گرفته ایم..”
―
“سلام!
حال همهی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی میگذرم
که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بیدرمان!
تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
میدانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازهی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديدهام خانهئی خريدهام
بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیديوار ... هی بخند!
بیپرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچهی ما میگذرد
باد بوی نامهای کسان من میدهد
يادت میآيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟؟؟
نه ریرا جان
نامهام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت مینويسم
حال همهی ما خوب است
اما تو باور نکن!!”
―
حال همهی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی میگذرم
که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بیدرمان!
تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
میدانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازهی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديدهام خانهئی خريدهام
بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیديوار ... هی بخند!
بیپرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچهی ما میگذرد
باد بوی نامهای کسان من میدهد
يادت میآيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟؟؟
نه ریرا جان
نامهام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت مینويسم
حال همهی ما خوب است
اما تو باور نکن!!”
―
“نامهام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه
از نو برایت مینویسم
حال همهی ما خوب است
..اما تو باور نکن”
―
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه
از نو برایت مینویسم
حال همهی ما خوب است
..اما تو باور نکن”
―
“نیامدن
هزار دلیل می خواست
:و آمدن ، یکی
!دلتنگت بودم”
―
هزار دلیل می خواست
:و آمدن ، یکی
!دلتنگت بودم”
―
“سنگین از نگفتنم
بگوی
در خانه شما
چراغ زمزمه یعنی چه؟”
―
بگوی
در خانه شما
چراغ زمزمه یعنی چه؟”
―
“مهم نیست پل ها را
از کدام سویِ رودِ بزرگ بنا می کنند
ما به آب خواهیم زد
ما
از پرده هایِ تو در تویِ این تقدیرِ مزخرف
عبور خواهیم کرد”
―
از کدام سویِ رودِ بزرگ بنا می کنند
ما به آب خواهیم زد
ما
از پرده هایِ تو در تویِ این تقدیرِ مزخرف
عبور خواهیم کرد”
―
“نفس بکش....
زندگی کن...
دوست بدار....”
―
زندگی کن...
دوست بدار....”
―
“گریه نکن ری را جان
راهمان دور و
دلمان کنار همین گریستن است
دوباره
اردیبهشت به دیدنت خواهم آمد”
― نامهها
راهمان دور و
دلمان کنار همین گریستن است
دوباره
اردیبهشت به دیدنت خواهم آمد”
― نامهها
“ای کاش
یکی بیاید
که وقت رفتن نرود...!”
―
یکی بیاید
که وقت رفتن نرود...!”
―
“دستت را به من بده
نترس
با هم خواهیم پرید
حضور و حیات و حوصله ی من از تو
درد و بلا و بی کسی های تو از من”
―
نترس
با هم خواهیم پرید
حضور و حیات و حوصله ی من از تو
درد و بلا و بی کسی های تو از من”
―
“من ناروا بسیار شنیده و
خود خاموش به سایه نشسته ام
من دردها بسیار دیده و
خود در خود خسته، شکسته ام
اما هرگز
به روی رویاهای خویش نیاورده ام
که بر من چه رفته،
چه می رود...”
―
خود خاموش به سایه نشسته ام
من دردها بسیار دیده و
خود در خود خسته، شکسته ام
اما هرگز
به روی رویاهای خویش نیاورده ام
که بر من چه رفته،
چه می رود...”
―
“چرا بهیاد نمیآورم؟
همیشهی بودن، با هم بودن نیست
چرا بهیاد نمیآورم؟
از هرچه تو را به یاد من میآورد، نامی نیست
باران میآمد، گفتی بیا به کوه برویم”
―
همیشهی بودن، با هم بودن نیست
چرا بهیاد نمیآورم؟
از هرچه تو را به یاد من میآورد، نامی نیست
باران میآمد، گفتی بیا به کوه برویم”
―
“گاهی آنقدر بدم می آید
که حس میکنم باید رفت
باید از این جماعت پُرگو گریخت
واقعا می گویم
گاهی دلم می خواهد بگریزم از اینجا
حتی از اسمم، از اشاره، از حروف،
ازاین جهانِ بی جهت که میا،که مگو،که مپرس!
گاهی دلم می خواهد بگذارم بروم بی هر چه آشنا،
گوشه ی دوری گمنام
حوالی جایی بی اسم،
بعد بی هیچ گذشته ای
به یاد نیارم از کجا آمده،کیستم، اینجا چه می کنم.
بعد بی هیچ امروزی
به یاد نیاورم که فرقی هست،فاصله ای هست،فردایی هست.
گاهی واقعا خیال می کنم
روی دست خدا مانده ام
خسته اش کرده ام.
راهی نیست
باید چمدانم را ببندم
راه بیفتم...بروم.
ومی روم
اما به درگاه نرسیده از خود می پرسم
کجا...؟!
کجا را دارم٫ کجا بروم؟”
―
که حس میکنم باید رفت
باید از این جماعت پُرگو گریخت
واقعا می گویم
گاهی دلم می خواهد بگریزم از اینجا
حتی از اسمم، از اشاره، از حروف،
ازاین جهانِ بی جهت که میا،که مگو،که مپرس!
گاهی دلم می خواهد بگذارم بروم بی هر چه آشنا،
گوشه ی دوری گمنام
حوالی جایی بی اسم،
بعد بی هیچ گذشته ای
به یاد نیارم از کجا آمده،کیستم، اینجا چه می کنم.
بعد بی هیچ امروزی
به یاد نیاورم که فرقی هست،فاصله ای هست،فردایی هست.
گاهی واقعا خیال می کنم
روی دست خدا مانده ام
خسته اش کرده ام.
راهی نیست
باید چمدانم را ببندم
راه بیفتم...بروم.
ومی روم
اما به درگاه نرسیده از خود می پرسم
کجا...؟!
کجا را دارم٫ کجا بروم؟”
―
“هرچه هست، جز تقدیری که منش می شناسم، نیست!
دست هایم را برای دست های تو آفریده اند
لبانم را برای یادآوری بوسه، به وقت آرامش.
هی بانو! سادگی، آوازی نیست که در ازدحام این زندگان
زمزمه اش کنیم.
هرچه بود، جز نقدیری که تو را بازت به من می شناسد،
نشانی نیست!
رخسار باکره در پیاله آب، وسوسه لبریز آفرینه نور،
و من که آموخته ام تا چون ماه را
در سایه سار پسین نظاره کنم.
هی بانو...!”
― عاشق شدن در دی ماه، مردن به وقت شهریور
دست هایم را برای دست های تو آفریده اند
لبانم را برای یادآوری بوسه، به وقت آرامش.
هی بانو! سادگی، آوازی نیست که در ازدحام این زندگان
زمزمه اش کنیم.
هرچه بود، جز نقدیری که تو را بازت به من می شناسد،
نشانی نیست!
رخسار باکره در پیاله آب، وسوسه لبریز آفرینه نور،
و من که آموخته ام تا چون ماه را
در سایه سار پسین نظاره کنم.
هی بانو...!”
― عاشق شدن در دی ماه، مردن به وقت شهریور
“من می ترسم
از احتمالِ ندیدنِ تو می ترسم”
―
از احتمالِ ندیدنِ تو می ترسم”
―
“راستش را بخواهی ریرا
یکروز پشت همین پرچین
چشمان یک آهو را بوسیدم
بعد به من گفتند آهو نبود ”
―
یکروز پشت همین پرچین
چشمان یک آهو را بوسیدم
بعد به من گفتند آهو نبود ”
―
“به خدا
جای ستاره در اين پيالهی پُر گريه نيست
جای شقايق تشنه
اين خاک خسته و اين گلدان شکسته نيست
بگو کجا فالِ بوسه و
فهم روشنِ آغوشِ آدمی میفروشند ”
― دعای زنی در راه که تنها میرفت
جای ستاره در اين پيالهی پُر گريه نيست
جای شقايق تشنه
اين خاک خسته و اين گلدان شکسته نيست
بگو کجا فالِ بوسه و
فهم روشنِ آغوشِ آدمی میفروشند ”
― دعای زنی در راه که تنها میرفت
“بانا...بانا...خونانا
كولبران به راهِ كوه
لب هاى هزار شهريورِ تشنه را
به گشتِ زبان خود...خيس مى كنند؛
تنفسِ تندِ آخرين تنگه
!بوىِ بدآيندِ باروت گرفته است
بانا...بانا...خونانا
با نانِ بُريده
،بر دو دست قَسَم
اين سينه من است
.كه از مرزِ ماشه و گهواره هاى ماه مى گذرد
بانا...بانا...خونانا
كِل مى زند
:زن باردارى در بِسملِ بلوط
كُردِ كولبرِ من آيا
از خنجِ صخره و سيهه اژدها
خواهد گذشت؟! بانا... بانا...خونانا
:چشمِ كبودِ كوه چه مى گويد
!شليك نكن كوراكور
،فشنگ هاى اين همه فاصله
روزى
.سينهْ ريزِ خواهرانِ ما خواهد شد”
―
كولبران به راهِ كوه
لب هاى هزار شهريورِ تشنه را
به گشتِ زبان خود...خيس مى كنند؛
تنفسِ تندِ آخرين تنگه
!بوىِ بدآيندِ باروت گرفته است
بانا...بانا...خونانا
با نانِ بُريده
،بر دو دست قَسَم
اين سينه من است
.كه از مرزِ ماشه و گهواره هاى ماه مى گذرد
بانا...بانا...خونانا
كِل مى زند
:زن باردارى در بِسملِ بلوط
كُردِ كولبرِ من آيا
از خنجِ صخره و سيهه اژدها
خواهد گذشت؟! بانا... بانا...خونانا
:چشمِ كبودِ كوه چه مى گويد
!شليك نكن كوراكور
،فشنگ هاى اين همه فاصله
روزى
.سينهْ ريزِ خواهرانِ ما خواهد شد”
―
“لب اگر تشنه، جام شوکرانش در پيش،
دل اگر تنها، هزار دشنهی پنهانش در پشت”
―
دل اگر تنها، هزار دشنهی پنهانش در پشت”
―
“دير برگشتيم
تو نبودی
راه دور بود
تو نبودی
رود بیقرار بود
تو نبودی،
و رويای ناتمامِ ترانهای که هنوز ...
هنوز در سايهسارِ مهگرفتهی صنوبرانِ تشنه نشستهام
راه را میپايم،
رود میآيد و میرود.
دير برگشتنِ ما،
دور بودنِ راه،
و رويای ناتمام ترانهای که هنوز ... ”
― ساده بودم، تو نبودی، باران بود
تو نبودی
راه دور بود
تو نبودی
رود بیقرار بود
تو نبودی،
و رويای ناتمامِ ترانهای که هنوز ...
هنوز در سايهسارِ مهگرفتهی صنوبرانِ تشنه نشستهام
راه را میپايم،
رود میآيد و میرود.
دير برگشتنِ ما،
دور بودنِ راه،
و رويای ناتمام ترانهای که هنوز ... ”
― ساده بودم، تو نبودی، باران بود
“عجيب است، منِ شبکور، جهان را چه قشنگ میبينم!”
―
―
“ديگر سراغت را از نارنج رها شده در پياله اب نخواهم گرفت.
ديگر سراغت را از ماه ،ماه درشت گلگون نخواهم گرفت.
ديگر سراغت را از گلدان شكسته بر ايوان اذر ماه نخواهم گرفت.
ديگر نه خواب گريه تا سحر،نه ترس گم شدن از نشاني ماه
ديگر نه بن بست باد و
نه بلنداي ديوار بي سوال ...!
من،همين من ساده... باور كن
براي يكبار برخواستن هزار هزار بار فرو افتاده ام.
ديگر مي دانم..
نشاني ها درست،كوچه همان كوچه قديمي و كاشي همان كاشي شب شكسته هفتم
خانه همان خانه و باد كه بي راه و
بستر كه تهي!
ها ري را...مي دانم.
حالا مي دانم همه ما جوري غريب ادامه دريا و نشاني ان شوق پر گريه ايم
گريه در گريه...
خنده به شوق...
نوش!نوش...
لا جرعه ليالي.
در جمع من و اين بغض بي قرار....جاي تو خاليست”
―
ديگر سراغت را از ماه ،ماه درشت گلگون نخواهم گرفت.
ديگر سراغت را از گلدان شكسته بر ايوان اذر ماه نخواهم گرفت.
ديگر نه خواب گريه تا سحر،نه ترس گم شدن از نشاني ماه
ديگر نه بن بست باد و
نه بلنداي ديوار بي سوال ...!
من،همين من ساده... باور كن
براي يكبار برخواستن هزار هزار بار فرو افتاده ام.
ديگر مي دانم..
نشاني ها درست،كوچه همان كوچه قديمي و كاشي همان كاشي شب شكسته هفتم
خانه همان خانه و باد كه بي راه و
بستر كه تهي!
ها ري را...مي دانم.
حالا مي دانم همه ما جوري غريب ادامه دريا و نشاني ان شوق پر گريه ايم
گريه در گريه...
خنده به شوق...
نوش!نوش...
لا جرعه ليالي.
در جمع من و اين بغض بي قرار....جاي تو خاليست”
―
“نه چراغی برای ماندن وُ
نه چمدانی که سهمِ سَفَر ...!
تنها میدانم
که سپيدهدَم
از تحملِ تاريکی زاده میشود.
به همين دليل
دشنامها شنيدم وُ
به روی خود نياوردم
تازيانهها خوردم وُ
به روی خود نياوردم
نارواها ديدم وُ
به روی خود نياوردم
من داشتم به يک نيلوفر آبی
بالای چينهی قديمیِ يک راه دور فکر میکردم.
با اين همه ... میدانم
سرانجام روزی از اين چاهِ بیچراغ برخواهم خاست
چمدانهای شما را
از ايستگاه به خانه خواهم آورد
و هرگز به يادتان نمیآورم که با من چه کردهايد.”
―
نه چمدانی که سهمِ سَفَر ...!
تنها میدانم
که سپيدهدَم
از تحملِ تاريکی زاده میشود.
به همين دليل
دشنامها شنيدم وُ
به روی خود نياوردم
تازيانهها خوردم وُ
به روی خود نياوردم
نارواها ديدم وُ
به روی خود نياوردم
من داشتم به يک نيلوفر آبی
بالای چينهی قديمیِ يک راه دور فکر میکردم.
با اين همه ... میدانم
سرانجام روزی از اين چاهِ بیچراغ برخواهم خاست
چمدانهای شما را
از ايستگاه به خانه خواهم آورد
و هرگز به يادتان نمیآورم که با من چه کردهايد.”
―
“، ...شــاعـر کـه مـی شــوی
!!خـیــالِ تو یـعـنـی حـکـومـتِ دوســت”
―
!!خـیــالِ تو یـعـنـی حـکـومـتِ دوســت”
―
“سادگی را
من از نهان یک ستاره آموختم
پیش از طلوع شکوفه بود شاید
با یاد یک بعداز ظهر قدیمی
آنقدر ترانه خواندم تا تمام کبوتران جهان
شاعر شدند
سادگی را من ازخواب یک پرنده
در سایه ی پرنده ای دیگر آموختم ”
―
من از نهان یک ستاره آموختم
پیش از طلوع شکوفه بود شاید
با یاد یک بعداز ظهر قدیمی
آنقدر ترانه خواندم تا تمام کبوتران جهان
شاعر شدند
سادگی را من ازخواب یک پرنده
در سایه ی پرنده ای دیگر آموختم ”
―




