Goodreads helps you follow your favorite authors. Be the first to learn about new releases!
Start by following نیما یوشیج.

نیما یوشیج نیما یوشیج > Quotes

 

 (?)
Quotes are added by the Goodreads community and are not verified by Goodreads. (Learn more)
Showing 1-16 of 16
“می تراود مهتاب


می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
نیست یک دم شکند خواب به چشم کس ولیک
غم این خفته ی چند
خواب در چشم ترم می شکند
نگران با من استاده سحر
صبح می خواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را
در جگر لیکن خاری
از ره این سفرم می شکند
نازک آرای تن ساق گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا به برم می شکند
دست ها می سایم
تا دری بگشایم
بر عبث می پایم
که به در کس آید
در و دیوار به هم ریخته شان
بر سرم می شکند

***

می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در، می گوید با خود:
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند

Nima Yushij
tags: poem
“ای آدمها!

ای آدمها که بر ساحل نشسته، شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید
آن زمان که مست هستید
از خیال دست یا بیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان، قربان

***


آی آدمها! که بر ساحل بساط دلگشا دارید
نان به سفره، جامه تان برتن
یک نفر در آب می خواند شما را
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان، بی تابیش افزون
می کند زین آبها بیرون
گاه سر، گه پا
آی آدمها!
او ز راه مرگ، این کهنه جهان را باز می پاید
میزند فریاد و امید کمک دارد
آی آدمها که روی ساحل آدرام، در کار تماشایید!

***

موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده، بس مدهوش
می رود نعره زنان؛ وین بانگ باز از دور می آید:
"آی آدمها!"
و صدای باد هر دم دلگزاتر
در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آبهای دور و نزدیک
باز در گوش این نداها:
"آی آدمها!"... ”
Nima Yushij
tags: poem
“داروگ


خشک آمد کشتگاه ِ من
در جوار ِ کشت ِ همسايه .
گرچه می‌گويند : « می‌گريند روی ِ ساحل ِ نزديک
سوکواران در ميان ِ سوکواران . »
قاصد ِ روزان ِ ابری ، داروگ ! [1] کی می‌رسد باران ؟


بر بساطی که بساطی نيست ،
در درون ِ کومه‌ی ِ تاريک ِ من که ذرّه‌ای با آن نشاطی نيست
و جدار ِ دنده‌های ِ نی به ديوار ِ اتاقم دارد از خشکيش می‌ترکد
- چون دل ِ ياران که در هجران ِ ياران –
قاصد ِ روزان ِ ابری ، داروگ ! کی می‌رسد باران ؟”
Nima Yushij
tags: poem
“هست شب
يك شب دم كرده و خاك
رنگ رخ باخته است
باد - نو باوه ي ابر - از بر كوه
سوي من تاخته است
هست شب
همچو ورم كرده تني گرم در استاده هوا
هم ازين روست نمي بيند
اگر گمشده يي راهش را
با تنش گرم،بيابان دراز
مرده را ماند در گورش تنگ
به دل سوخته من ماند
به تنم خسته
كه مي سوزد از هيبت تب
هست شب . آري شب ”
نیما یوشیج / Nima Yushij
“تورا من چشم درراهم شباهنگام...

تورا من چشم درراهم شباهنگام/ که میگیرند درشاخ "تلاجن" سایه ها رنگ سیاهی/وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم؛/تورامن چشم درراهم/

شباهنگام، درآن دم، که برجا، دره ها چون مرده ماران خفتگان اند؛/درآن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سروکوهی دام،/گرَم یادآوری یانه، من ازیادت نمی کاهم؛/ تورا من چشم درراهم.

علی اسفندیاری(نیما یوشیج)”
نیما یوشیج
tags: poem
“تورامن چشم درراهم شباهنگام
که میگیرنددرشاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم،تو را من چشم درراهم.
در آن دم،که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
درآن نوبت که بندددست نیلوفر به پای سروکوهی دام
گرم یاد آوری یا نه من ازیادت نمی کاهم
تو رامن چشم درراهم....”
نیما یوشیج
“میتوانستی ای دل،رهیدن
گر نخوردی فریب زمانه
آنچه دیدی،ز خود دیدی و بس
هر دمی یک ره و یک بهانه
تا تو_ای مست!-با من ستیزی
....”
نیما یوشیج
“مانده از شب‌های دورادور
بر مسير خامش جنگل
سنگ‌چينی از اجاقی خرد،
اندرو خاكستر سردی.
همچنان كاندر غباراندوده‌ی انديشه‌های من ملال‌انگيز
طرح تصويری درآن هر چيز
داستانی حاصلش دردی.”
نیما یوشیج
“گر«م» یاد آور«ی» یا نه...
من از یاد«ت» «نمی» کاهم...”
نیما یوشیج
tags: love
“پس پاهای تو به چه کار می خورند اگر به کار فرار نمی خورند؟ دست های تو چه کاری را صورت می دهند، چشم های تو کدام هنری دارند اگر هیچ کدام به فریاد تو نمی رسند؟ و حال آن که بعکس است یکایک اندام تو گواه غفلت تواند. اینک حضور تو در برابر من و من در برابر تو آخرتی است که گواه تو را من از .یکایک عضوهای تو می پرسم”
نیما یوشیج, نامه‌های نيما
“شب همه شب *

شب همه شب شکسته خواب به چشمم

گوش بر زنگ کاروانستم

با صداهای نیم زنده زدور.

همعنان گشته همزبان هستم.

*

جاده اما ز همه کس خالی است

ریخته بر سر آوار آوار

این منم مانده به زندان شب تیره که باز

شب همه شب

گوش بر زنگ
کاروانستم”
Nima Yushij
tags: poem
یـاد

یـادم از روزی ســیه می آید و جـای نمـوری
.در میـان جنگـل بسـیـار دوری
آخـر فصـل زمسـتان بود و یکســر هـر کجـا در زیر باران بود
،مثل اینکه هـر چه کِـز کرده به جـایی
.بر نمی آید صــدایی
صف بیاراییده از هر سـو تمشـک تیغدار و دور کرده
.جـای دنجـی را

!یـاد آن نور صـفا بخشـان
مثل اینکه کنده بودندم تن از هـر چیز
من شـدم از روی این بام ســیـه
،سـوی آن خـلوت گل آویز
تا گذارم گوشـه ای از قـلب خـود را اندر آنجـا
تا از آنجا گوشـه ای از دلربای خـلوت غـمـنـاک روزی را
.آورم با خـود

آه ! می گویـنـد چون بگذشـت روزی
.بگـذرد هر چـیز با آن روز
باز می گویـنـد خـوابی هسـت کار زندگـانی
،زان نبـاید یـاد کردن
خـاطــر خـود را
.بی سـبـب ناشــاد کردن
بر خـلاف یاوه ی مـردم
پیـش چشــم من ولیــکن
نگـذرد چـیـزی بدون ســوز
می کـشـم تصـویر آن را
!! یـاد من مـی آیـد از آن روز”
نیما یوشیج
“فکر می‌کنم با چه چیز می‌توانم زندگی را دوست بدارم. به یک جا دست می‌گذارم دستم به شدت می‌لرزد. پا می‌گذارم. زیر پایم زلزله‌ی شدیدی احداث می‌شود!


شنبه 21 اردیبهشت 1305”
Nima Yushij, مجموعه‌ی کامل نامه‌های نیما یوشیج
“«هیهات! من می‌توانم وحشی‌ترین حیوانات را آرام کنم اما از آرام کردن این قلب کوچک عاجزم. می‌توانم انسان و حیوان را بفریبم، اما قلب خود را نمی‌توانم فریب بدهم. تو سلام و محبت ابدی مرا به موج رودخانه‌ها و دره‌های تاریک و گل‌های صحرایی برسان.
انبساط و انقباض قلب گم‌شدگان را به یکباره بگیر و به آسمان و هوای صاف کوهستان تسلیم کن.
و تو خودت هم هر مکتوبی که برای من می‌نویسی یک گل صحرایی در آن بینداز و این اوراق را هم روی هر گلی که می‌پسندی بگستران.
پسند تو، پسند من است. اگر بخواهی به این آرزوهای من عمل نکنی آن را هم می‌پسندم.
عزیزم! اما این را هرگز نخواهم پسندید که در نوشتن کاغذ صرفه‌جویی کرده یا وقت عزیزت را همیشه به تماشای کوهستان بگذرانی و برای من سرگذشت نکنی.»

برادر آواره‌ی تو:
نیما”
Nima Yushij, مجموعه‌ی کامل نامه‌های نیما یوشیج
“آسمان یکریز می‌بارد
روی بندرگاه؛
روی دنده‌های آویزان ِ یک بام سفالین در کنار ِ راه
روی آیش‌ها که شاخک خوشه‌اش را می‌دواند.
روی نوغانخانه، روی پل، که در سرتاسرش امشب
مثل ِ اینکه ضرب می‌گیرند یا آن‌جا کسی غمناک می‌خواند؛
همچنین بر روی بالاخانه همسایه من - مرد ماهیگیر مسکینی
که او را می‌شناسی

.خالی افتاده است اما خانه همسایه من دیرگاهیست.
ای رفیق ِمن- که ازین بندرِ دلتنگ روی حرفِ من با توست
ِو عروقِ زخمدار ِمن ازین حرفم که با تو در میان می‌‌آید از درد درون
خالی است

-و در درونِ دردناکِ من ز دیگر گونه زخم ِمن می آید پُر
هیچ آوایی نمی‌آید از آن مردی که در آن پنجره هر روز
.چشم در راه ِشبی مانندِ امشب بود بارانی
وه! چه سنگین است با آدمکشی - با هر دمی رؤیای جنگ- این .
.زندگانی

،بچه‌ها، زن‌ها
،مردها، آن‌ها که در خانه بودند
.دوست با من، آشنا با من، درین ساعت سراسر کشته گشتند”
نیما یوشیج
“Hey you, feasting at the table on the shore,with bread on your plate, clothes on your body. Someone from the water beckons you, beating the heavy tide with his exhausted hands...
--translated by Kayvan Tahmasebian and Rebecca Ruth Gould”
Nima Yushij, مجموعه آثار نيما يوشيج، دفتر اول شعر

All Quotes | Add A Quote