Goodreads helps you follow your favorite authors. Be the first to learn about new releases!
Start by following پروین اعتصامی.
Showing 1-4 of 4
“نهان کرد دیوانه در جیب سنگی
یکی را به سر کوفت روزی بمعبر
شد ازرنج رنجور و از درد نالان
بپیچید وگردید چون مار چنبر
دویدند جمعی پی داد خواهی
دریدند دیوانه را جامه در بر
کشیدند و بردندشان سوی قاضی
که این یک ستمدیده بود آن ستمگر
ز دیوانه وقصه ی سر شکستن
بسی یاوه گفتند هر یک به محضر
بگفتا همان سنگ بر سر زنیدش
جز این نیست بد کار را مزد وکیفر
بخندید دیوانه زان دیو رایی
که نفرین بر این قاضی و حکم و دفتر
کسی میزند لاف بسیار دانی
که دارد سری از سر من تهی تر
گر اینانند با عقل و رایان گیتی
ز دیوانگانش چه امید دیگر
نشستند وتدبیر کردند با هم
که کوبند با سنگ دیوانه را سر”
―
یکی را به سر کوفت روزی بمعبر
شد ازرنج رنجور و از درد نالان
بپیچید وگردید چون مار چنبر
دویدند جمعی پی داد خواهی
دریدند دیوانه را جامه در بر
کشیدند و بردندشان سوی قاضی
که این یک ستمدیده بود آن ستمگر
ز دیوانه وقصه ی سر شکستن
بسی یاوه گفتند هر یک به محضر
بگفتا همان سنگ بر سر زنیدش
جز این نیست بد کار را مزد وکیفر
بخندید دیوانه زان دیو رایی
که نفرین بر این قاضی و حکم و دفتر
کسی میزند لاف بسیار دانی
که دارد سری از سر من تهی تر
گر اینانند با عقل و رایان گیتی
ز دیوانگانش چه امید دیگر
نشستند وتدبیر کردند با هم
که کوبند با سنگ دیوانه را سر”
―
“کس ندانست که من میسوزم
سوختن ، هیچ نگفتن هنراست”
―
سوختن ، هیچ نگفتن هنراست”
―
“دهر، بسیار چو من سر به گریبان دیده است
چه تفاوت کندش، سر به گریبانی من
عضو جمعیت حق گشتی و دیگر نخوری
غم تنهایی و مهجوری و حیرانی من
گنچ خود خواندیم و رفتی و بگذاشتیم
ای عجب، بعد تو با کیست نگهبانی من!”
―
چه تفاوت کندش، سر به گریبانی من
عضو جمعیت حق گشتی و دیگر نخوری
غم تنهایی و مهجوری و حیرانی من
گنچ خود خواندیم و رفتی و بگذاشتیم
ای عجب، بعد تو با کیست نگهبانی من!”
―
“دختری خرد، شکایت سر کرد/که مرا حادثه بی مادر کرد
دیگری آمد و در خانه نشست/صحبت از رسم و ره دیگر کرد
موزهی سرخ مرا دور فکند/جامهی مادر من در بر کرد
یاره و طوق زر من بفروخت/خود گلوبند ز سیم و زر کرد
سوخت انگشت من از آتش و آب/ او بانگشت خود انگشتر کرد/ دختر خویش به مکتب بسپرد/نام من، کودن و بی مشعر کرد :(((((
اشک خونین مرا دید و همی/خندهها با پسر و دختر کرد
نزد من دختر خود را بوسید/بوسهاش کار دو صد خنجر کرد
پدر از درد من آگاه نشد/هر چه او گفت ز من، باور کرد”
―
دیگری آمد و در خانه نشست/صحبت از رسم و ره دیگر کرد
موزهی سرخ مرا دور فکند/جامهی مادر من در بر کرد
یاره و طوق زر من بفروخت/خود گلوبند ز سیم و زر کرد
سوخت انگشت من از آتش و آب/ او بانگشت خود انگشتر کرد/ دختر خویش به مکتب بسپرد/نام من، کودن و بی مشعر کرد :(((((
اشک خونین مرا دید و همی/خندهها با پسر و دختر کرد
نزد من دختر خود را بوسید/بوسهاش کار دو صد خنجر کرد
پدر از درد من آگاه نشد/هر چه او گفت ز من، باور کرد”
―




