Goodreads helps you follow your favorite authors. Be the first to learn about new releases!
Start by following نادر ابراهیمی-یک عاشقانه ی آرام.
Showing 1-5 of 5
“مگذار که عشق ، به عادتِ دوست داشتن تبدیل شود ! مگذار که حتی آب دادنِ گلهای باغچه ، به عادتِ آب دادنِ گلهای باغچه بدل شود ! عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ دیگری نیست ، پیوسته نو کردنِ خواستنی ست که خود پیوسته ، خواهانِ نو شدن است و دیگرگون شدن. تازگی ، ذاتِ عشق است و طراوت ، بافتِ عشق . چگونه می شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند ؟ عشق، تن به فراموشی نمی سپارد ، مگر یک بار برای همیشه . جامِ بلور ، تنها یک بار می شکند . میتوان شکسته اش را ، تکه هایش را ، نگه داشت . اما شکسته های جام ،آن تکه های تیزِ برَنده ، دیگر جام نیست . احتیاط باید کرد . همه چیز کهنه میشود و اگر کمی کوتاهی کنیم ، عشق نیز . بهانه ها جای حسِ عاشقانه را خوب می گیرند…”
―
―
“عسل مدتها مبهوت نگاه می کند و عاقبت می گوید: خدای من!خدای من! تو واقعا همه اینها را خوانده ای؟
-بیشترشان را
-پس تو...تو از پشت یک دیوار بلند کاغذی و مقوایی به زندگی نگاه کرده ای گلیه مرد! از پشت یک دیوار تنومند. تو هیچ چیز را به همان شکلی که هست ندیده ای. خدای من چه عمری تلف کرده ای! چه عمری باطل کرده ای
-اینها پنجره است عسل،دیوار نیست. عصاره واقعیت است نه کاغذ و مقوا
-بشنو گیله مرد! بشنو و یادت باشد که من موشهای کتابخانه را اصلا دوست نمیدارم. تو هرگز به من به من نگفته بودی زیر کوهی از کتاب دست و پا می زنی. تو زندگی را خوانده ای، لمس نکرده ای. تو در طول و عرض خاک مقدس زندگی راه نرفته ای، فقط زندگی را ورق زده ای و بر زندگی حاشیه نوشتی. جنگل تو کاغذی ست، تفنگ تو کاغذی، اعتقاد تو به مردم، اعتقادی کاغذی و پارگی پذیر. تو عطرها را خوانده ای، دشتها را خوانده ای، نگاه ملتمس بچه ها را خوانده ای
کتاب عاشق نمی شود، آواز نمی خواند، پای نمی کوبد، به دریا نمی زند...
-آرام،آرام عسل! فقط مقدار فاصله، حد ارتفاع صدا را مشخص می کند. من و تو روبه روی همیم، بی فاصله
_سرت را قدری بیاور جلو تا باز هم آهسته تر بگویم: بهترین دوست انسان، انسان است نه کتاب. کتابها تا آن حد که رسمِ دوستی و انسانیت بیاموزند معتبرند، نه تا آن حد که مثل دریایی مُرده از کلمات مُرده، تو را غرق خود کنند و فروببرند”
―
-بیشترشان را
-پس تو...تو از پشت یک دیوار بلند کاغذی و مقوایی به زندگی نگاه کرده ای گلیه مرد! از پشت یک دیوار تنومند. تو هیچ چیز را به همان شکلی که هست ندیده ای. خدای من چه عمری تلف کرده ای! چه عمری باطل کرده ای
-اینها پنجره است عسل،دیوار نیست. عصاره واقعیت است نه کاغذ و مقوا
-بشنو گیله مرد! بشنو و یادت باشد که من موشهای کتابخانه را اصلا دوست نمیدارم. تو هرگز به من به من نگفته بودی زیر کوهی از کتاب دست و پا می زنی. تو زندگی را خوانده ای، لمس نکرده ای. تو در طول و عرض خاک مقدس زندگی راه نرفته ای، فقط زندگی را ورق زده ای و بر زندگی حاشیه نوشتی. جنگل تو کاغذی ست، تفنگ تو کاغذی، اعتقاد تو به مردم، اعتقادی کاغذی و پارگی پذیر. تو عطرها را خوانده ای، دشتها را خوانده ای، نگاه ملتمس بچه ها را خوانده ای
کتاب عاشق نمی شود، آواز نمی خواند، پای نمی کوبد، به دریا نمی زند...
-آرام،آرام عسل! فقط مقدار فاصله، حد ارتفاع صدا را مشخص می کند. من و تو روبه روی همیم، بی فاصله
_سرت را قدری بیاور جلو تا باز هم آهسته تر بگویم: بهترین دوست انسان، انسان است نه کتاب. کتابها تا آن حد که رسمِ دوستی و انسانیت بیاموزند معتبرند، نه تا آن حد که مثل دریایی مُرده از کلمات مُرده، تو را غرق خود کنند و فروببرند”
―
“فاصله، زمانی ارتفاعِ صدا را معین میکند که صدا، صدای درد، صدای خشم، صدای حسِ به خطر افتادن چیزی عزیز، نباشد.”
―
―
“عسل! این عشق نیست که نرم نرمک عقب می نشیند؛ این بیکارگی ست که پیوسته هجوم می آورد؛ بیکارگی، کاهلی، بی قیدی، خستگی، بهانه جویی، کهنگی، وقت کشی، وادادگی، نق زدن، به هم ریختن، بی اعتنا شدن، به شکلی جبران ناپذیر تخریب کردن و به صورتی خوف آور به عادت زیستن تسلیم شدن”
―
―
“عاشق، زمزمه میکند، فریاد نمیکشد.”
―
―
