Hammad’s
Comments
(group member since Aug 15, 2016)
Showing 1-16 of 16
تو که بالا بلند و نازنینیتو که شیرین لب و عشق آفرینی
در آن لب های افسونگر چه داری؟
در آن دل غیر شور و شر چه داری؟
چنین با مهربانی خواندنت چیست؟
بدین نامهربانی راندنت چیست؟
دل من تاب تنهایی ندارد
دل عاشق شکیبایی ندارد
فریدون مشیری
تا سوی من آن چشم سیه را نگه افتاداز یک نگهش دل به بلایی سیه افتاد
من بندهٔ آن خواجه که با مژدهٔ عفوش
هر بنده که بر خواست به فکر گنه افتاد
فروغی بسطامی
یکی ز غمزهی خونخوارهاش تپیده به خونیکی ز حسرت نظارهاش نشسته به راه
یکی ز جنبش مژگان او به چنگ اجل
یکی ز گردش چشمان او به حال تباه
فروغی بسطامی
میدمد صبح و کله بست سحابالصبوح الصبوح یا اصحاب
میچکد ژاله بر رخ لاله
المدام المدام یا احباب
میوزد از چمن نسیم بهشت
هان بنوشید دم به دم می ناب
می آید و می بارد ازو ناز و تعافلای دیدهٔ امید به حسرت نگران باش
مستانه پی سوختن جان و دل آمد
ای دل همه طاقت شو و ای تن همه جان باش
عرفی شیرازی
اندک اندک جمع مستان میرسنداندک اندک می پرستان میرسند
دلنوازان نازنازان در ره اند
گلعذاران از گلستان میرسند
اندک اندک زین جهان هست و نیست
نیستان رفتند و هستان میرسند
جمله دامنهای پرزر همچو کان
از برای تنگدستان میرسند
لاغران خسته از مرعای عشق
فربهان و تندرستان میرسند
جان پاکان چون شعاع آفتاب
از چنان بالا به پستان میرسند
خرم آن باغی که بهر مریمان
میوههای نو زمستان میرسند
اصلشان لطفست و هم واگشت لطف
هم ز بستان سوی بستان میرسند
همچو فرهاد بود کوه کنی پیشه ماکوه ما سینه ما ناخن ما تیشه ما
بهر یک جرعهی جام منت ساقی نکشیم
اشک ماباده ما دیده ما شیشه ما
