Mahdi Mahdi’s Comments (group member since Aug 15, 2016)


Mahdi’s comments from the كافه شعر group.

Showing 1-5 of 5

مشاعره (1099 new)
Aug 22, 2017 05:29PM

177728 دیو در من فرشتگان در من
زخم و زجر تن و روان در من
رنج و خنجر شکنجه و تشویش
قسمت أعظم جهان در من...

جسم، در حال تکه پاره شدن
روح، در کار وحشت من بود
جسم و روحم سی و دو قرن تمام
نعش در حال حرکت من بود

جسم، درهم شکسته و برباد
روح، مردم گریز و مرگ اندیش
سهم من از جهان همین قدر است
رنج و خنجر شکنجه و تشویش

به کدام آسمان حواله کنم
روح در کار وحشت خود را
در کجای زمانه دفن کنم
نعش در حال حرکت خود را

سی خزان و دو باغ پر پر را
به امید بهار طی کردم
آسمان بر سر من آتش ریخت
هرچه خوردم نخورده قی کردم

روزگار جوانی من بود
آن چه در پای پیکرم سر شد
برگ و بار درخت عمر من
سال پنجاه و هشت پر پر شد

رنج روح مرا ادامه بده
رنج روح مرا روایت کن
از مخاطب نترس و راوی باش
جانب گریه را رعایت کن

سی خزان و دو باغ سرخوردم
چشمی اغوا نکرده است مرا
سی خزان و دو داغ رفت و هنوز
عشق پیدا نکرده است مرا

سی خزان و دو باغ تنهایی
سی خزان و دو داغ در به دری
سی خزان و دو رنج پی در پی
سی خزان در قبیله ی پدری

زندگی یک رمان عشقی نیست
زندگی کارگاه نجار است
که در آن ابلهان ناوارد
هر چه در ساختند دیوار است

پشت دیوارهای شعر من
هیج پشتی پناه آدم نیست
بسکه بر شانه مار می روید
فرصت گریه هم فراهم نیست

رنج روح مرا...... ادامه نده
رنج روح مرا... تمامش کن
مثل یک شهر در محاصره است
آخرین واژه را حرامش کن

مثل یک شهر در محاصره بود
خانه اش قتلگاه پنجره بود
کلماتش به خاک و خون می زد
قاتل واژه های باکره بود

شعر اشکش همیشه جریان داشت
چشمهایش چقدر شاعره بود
با خدایی که لهجه اش تازی است
ناامیدانه در مناظره بود

رفت و با رفتنش به ما فهماند
زندگی هرچه بود مسخره بود


می روم در خودم قدم بزنم
می روم قصه را تمام کنم
می روم پای آخرین شعرم
آخرین واژه را حرام کنم
مشاعره (1099 new)
Jul 01, 2017 09:20AM

177728 آن نه زلف است و بناگوش که روز است و شب است

وان نه بالای صنوبر که درخت رطب است
مشاعره (1099 new)
Nov 16, 2016 03:45AM

177728 یک شعر تازه دارم، شعری برای دیوار
شعری برای بختک، شعری برای آوار

این شهرواره زنده است، اما بر آن مسلط
روحی شبیه چیزی، چیزی شبیه مردار

منزوی
مشاعره (1099 new)
Nov 15, 2016 11:12PM

177728 دل می‌تپدم باز در این لحظه‌ی دیدار
دیدار، چه دیدار؟ که جان در بدنم نیست

بدرود و سفر خوش به تو آنجا که رهایی‌ست
من بسته‌ی دامم ره بیرون شدنم نیست

در ساحل آن شهر تو خوش زی که من اینجا
راهی به جز از سوختن و ساختنم نیست

شفیعی کدکنی
مشاعره (1099 new)
Aug 16, 2016 10:47AM

177728 نگاه کن گل من! باغبان باغت را
و شانه‌هایش آن رستگااه ماران را

گرفتم این که شکفتی و بارور گشتی
چگونه می‌بری از یاد داغ یاران را؟