Ali’s
Comments
(group member since Aug 13, 2010)
Ali’s
comments
from the عاشقانه ها group.
Showing 1-20 of 77
نمیگم به یاد من باش حتی چشم به راه من باش
به خدا قسم قبول کن
جون این عاشق خستهات
نمیخوام هیچی من از تو
جز همین که تو فقط
نذار دلواپس عشقت بمونم
نمیتونم
.
.
.
.
بی تو دلم میگیردو با خودم میگویم
کاش آن یک بار که دیدمت
گفته بودم
که بی تو گاه دلم میگیرد
که بی تو گاه زندگی سخت میشود
که بی تو گاه هوای بودنت دیوانهام میکند
اما نمیگفتم
که این «گاه» ها
گهگاه
تمامِ روز و شب من میشوند
آن وقت بغض راه گلویم را میگیرد
درست مثل همین روزها ...
خدایا به خاطر تمام چیزهایی که دادی، ندادی، دادی پس گرفتیندادی بعدا دادی، ندادی بعدا می خوای بدی، دادی بعدا می خوای پس بگیری
;داده بودی و پس گرفته بودی
،اگه بدی پس می گیری، پس گرفتی دادی، پس گرفتی بعدا می خوای بدی
;اگه می دادی پس می گرفتی، نداده بودی فکر می کردیم دادی و پس گرفتی،
;خلاصه خداجون سرتو درد نیارم
;به خاطر همه شکر
غروب می کنم ولی نمی رسی به داد منطلوع هر بهانه ای ، دليل اعتماد من
زبانه می کشد تنم ، در آتش نگاه تو
بیا دوباره قد بکش شبی در امتداد من
بيا عزيز مهربان ، كه كوره ي دو دست تو
مگر بهم زند دمي ، ستون انجماد من
بيا و بوسه ها بزن به گونه هاي داغ من
كه در گناه عاشقي ، همين شود نماد من
شب است بي تو بودنم ، بمان كنار من ، مرو
كه عاشق طلوعم و تويي تو بامداد من
و من قدر خود را بزرگتر از آن می دانم كه محبت خويش را از كسی دريغ كنم. حتی اگر آن كس محبت مرا درك نكند و به خيال خود سؤاستفاده نمايد. من بزرگتر از آنم كه به خاطر پاداش محبت كنم، يا در ازاء عشق تمنایی داشته باشم. من در عشق خود می سوزم و لذت می برم. اين لذت بزرگترين پاداشی است كه ممكن است در جواب عشق من به حساب آيد
تا خدا فاصله ای نیست ، بیا با هم از پیچ و خم و سبز گیاه، تا ته پنچره بالا برویم
وببینیم خدا ،
پشت این پنجره ها
لحظه ای کاشته است ؟!
تا خدا فاصله ای نیست ، بیا، با هم ازغربت این نادانی
سوی اندیشه ادارک افق
مثل یک مرغ غریب
لحظه ای ، پر بزنیم ...
تا خدا فاصله ای بود اگر
من چه میدانستم
که اقاقی زیباست؟!
یا گل سرخ، پر از سر خداست ؟!
یا اگر بود که من ، لای اوراق پر از سجده برگ ، رمز تسبیح ! نمی نوشیدم !
و از آن رویش مرطوب شعور من و تو ،
در دل گرم و پر از شور امید
خطی از عشق نمی فهمیدم !
من نه عاشق بودمو نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم بودم و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می ارزید
من خودم بودم دستی که صداقت میکاشت
گر چه در حسرت گندم پوسید
من خودم بودم هر پنجره ای
که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود
و خدا میداند بی کسی از ته دلبستگی ام پیدا بود
من نه عاشق بودم
و نه دلداده به گیسوی بلند
و نه آلوده به افکار پلید
من به دنبال نگاهی بودم
که مرا از پس دیوانگی ام میفهمید
آرزویم این بود
دور اما چه قشنگ
که روم تا در دروازه نور
تا شوم چیره به شفافی صبح
به خودم می گفتم
تا دم پنجره ها راهی نیست
من نمی دانستم
که چه جرمی دارد
دستهایی که تهی ست
و چرا بوی تعفن دارد
گل پیری که به گلخانه نرست
روزگاریست غریب
تازگی میگویند
که چه عیبی دارد
که سگی چاق رود لای برنج
من چه خوشبین بودم
همه اش رویا بود
و خدا می داند
سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود
جبران خلیل جبران
Sara wrote: "میپرسی با کسالت و بی خوابی شب چه طور به سر میبرم؟ مثل شمع: همین که صبح میرسد خاموش میشوم و با وجود این، استعداد روشن شدن دوباره در من مهیا است.بالعکس دیشب را خوب خوابیدهام. ولی خواب ر..."
سارا خانم، قشنگ بود، من از بچگی كارای نیما رو دوست داشتم ولی نمیفهمیدم چی میگه، الان كه میفهمم لذتش ۲ چندانه، مرسی!
از کوچه های علی چپ راست کنسمت من صراط این دیوانگی
از چند قدم مانده به ما ورود ممنوع است
آینه می مانم من به آینه می مانم اما
چشم چرانی ممنوع غیر از شما آقای عزیز
...که این دریا برای استفاده ی خانگی تان اینجا تعبیه شده
یک بقچه بغض بی محل شانه هایت ساعتی چند؟
حساب ما بی حساب می شود اگر دورت بگردم و باز برگردم؟
زهرا شاهدی
من چیستم ؟افسانه ای خموش در آغوش صد فریب
گرد فریب خورده ای از عشوه نسیم
خشمی که خفته در پس هر درد خنده ای
رازی نهفته در دل شب های جنگلی
من چیستم ؟
فریادهای خشم به زنجیر بسته ای …
بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون
زهری چکیده از بن دندان صد امید
دشنام پست قحبه ی بدکار روزگار
من چیستم ؟
بر جا ز کاروان سبک بار آرزو
خاکستری به راه
گم کرده مرغ دربه دری راه آشیان
اندر شب سیاه
من چیستم ؟
یک لکه ای زننگ به دامان زندگی
و زننگ زندگانی آلوده دامنی
یک ضحبه ی شکسته به حلقوم بی کسی
راز نگفته ای و سرود نخوانده ای
من چیستم ؟
لبخند پر ملامت پاییزی غروب
در جستجوی شب
یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات
گمنام و بی نشان
در آرزوی سرزدن آفتاب مرگ
" دکتر علی شریعتی "
زنی رامی شناسم من
زنی را می شناسم من
که شوق بال و پر دارد
ولی از بس که پُر شور است
دو صد بیم از سفر دارد
زنی را می شناسم من
که در یک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن
درون آشپزخانه
سرود عشق می خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداست
زنی را می شناسم من
که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته
کجا او لایق آنست؟
زنی هم زیر لب گوید
گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد
چه کس موهای طفلم را
پس از من می زند شانه؟
زنی آبستن درد است
زنی نوزاد غم دارد
زنی می گرید و گوید
به سینه شیر کم دارد
زنی با تار تنهایی
لباس تور می بافد
زنی در کنج تاریکی
نماز نور می خواند
زنی خو کرده با زنجیر
زنی مانوس با زندان
تمام سهم او اینست:
نگاه سرد زندانبان!
زنی را می شناسم من
که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند
که این است بازی تقدیر
زنی با فقر می سازد
زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت
گناهش را نمی داند
زنی واریس پایش را
زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی
که یک باره نگویندش
چه بد بختی چه بد بختی!
زنی را می شناسم من
که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید
که دنیا پیچ و خم دارد
زنی را می شناسم من
که هر شب کودکانش را
به شعر و قصه می خواند
اگر چه درد جانکاهی
درون سینه اش دارد
زنی می ترسد از رفتن
که او شمعی ست در خانه
اگر بیرون رود از در
چه تاریک است این خانه!
زنی شرمنده از کودک
کنار سفره ی خالی
که ای طفلم بخواب امشب
بخواب آری
و من تکرار خواهم کرد
سرود لایی لالایی
زنی را می شناسم من
که رنگ دامنش زرد است
شب و روزش شده گریه
که او نازای پردرد است!
زنی را می شناسم من
که نای رفتنش رفته
قدم هایش همه خسته
دلش در زیر پاهایش
زند فریاد که: بسه
زنی را می شناسم من
که با شیطان نفس خود
هزاران بار جنگیده
و چون فاتح شده آخر
به بدنامی بد کاران
تمسخر وار خندیده!
زنی آواز می خواند
زنی خاموش می ماند
زنی حتی شبانگاهان
میان کوچه می ماند
زنی در کار چون مرد است
به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد
فراموشش شده دیگر
جنینی در شکم دارد
زنی در بستر مرگ است
زنی نزدیکی مرگ است
سراغش را که می گیرد؟
نمی دانم، نمی دانم
شبی در بستری کوچک
زنی آهسته می میرد
زنی هم انتقامش را
ز مردی هرزه می گیرد
...زنی را می شناسم من
سیمین بهبهانی
اگر به خانهی من آمدیبرایم مداد بیاور مداد سیاه
میخواهم روی چهرهام خط بکشم
تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم
یک ضربدر هم روی قلبم
تا به هوس هم نیفتم !
یک مداد پاک کن بده برای محو لبها
نمیخواهم کسی به هوای سرخیشان
سیاهم کند !
یک بیلچه
تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم
شخم بزنم وجودم را . . .
بدون اینها راحتتر به بهشت میروم ، گویا !
یک تیغ بده ، موهایم را از ته بتراشم
سرم هوایی بخورد
و بیواسطه روسری کمی بیاندیشم !
نخ و سوزن هم بده ، برای زبانم
میخواهم . . . بدوزمش به سقف
اینگونه فریادم بی صداتر است !
قیچی یادت نرود
میخواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور کنم !
پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شستشوی مغزی !
مغزم را که شستم ، پهن کنم روی بند
تا آرمانهایم را باد با خود ببرد
به آنجایی که عرب نی انداخت
میدانی که؟ باید واقعبین بود !
صداخفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر !
میخواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب
برچسب فاحشه میزنندم
بغضم را در گلو خفه کنم !
یک کپی از هویتم را هم میخواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد
فحش و تحقیر تقدیمم میکنند
به یاد بیاورم که کیستم !
تو را به خدا. . . اگر جایی دیدی حقی میفروختند
برایم بخر. . . تا در غذا بریزم
ترجیح میدهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !
سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند
بیاویزم به گردنم. . .
و رویش با حروف درشت بنویسم:
من یک انسانم
من هنوز یک انسانم
من هر روز یک انسانم
غاده السمان
شاعری از سوریه
به آرامی آغاز به مردن میكنیاگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.
به آرامی آغاز به مردن میكنی
زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند.
به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر بردهی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر میكنند،
دوری كنی
تو به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر هنگامی كه با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل یك بار در تمام زندگیات
ورای مصلحتاندیشی بروی .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نكن
تو مهر می ورزی ، شادی ، زنده ای و یا غمگینو من در همه این ها سهمی دارم ، چون تو را دوست دارم
اینک به خانه خود باز می گردم ، چه می شود کرد
شاهزاده سرزمین عشق
ما همه میهمان توایم
و یک روز به سرزمین خود باز می گردیم
اما تو هستی ، مهر می ورزی ، شادی و یا غمگین
و ما هر کجا که باشیم ، تو را دوست داریم
اینک به آغاز سفر مقدس خود رسیده ام
هر صدایی پیامی است ، روشن و تاریک
صداها به پایان می رسند
و من گویی که تازه از خواب بیدار شده ام
چه حقیر است این عشقگر بماند به میان من و تو
خود بمیرد در خود
...
گر ببندد در خود
من به خوبی می دانم
که ورای من و تو
هستی هست
عشق ما می میرد، مگر آزاد شود
رفتنت رنج من است
رنج من عشق من است
پس رهایت خواهم کرد
که تو را آزاد دوست دارم
دوستت دارم را من دل آويزترين شعر جهان يافته اماين گل سرخ من است دامني پركن از اين گل
كه بري خانه دشمن كه فشاني به دوست
راز خوشبختي هركس به پراكندن اوست
تو هم اي خوب من اين نكته به تكرار بگو
اين دل آويزترين شعر جهان را همه وقت
نه به يك بار و به ده بار به صد بار بگو
دوستت دارم را با من بسيار بگو
دوستم داري را از من بسيار بپرس
Bita wrote: "درختان، پرنده ها را و ابرها را بنگرستاره ها را ببین
و اگر که صاحب چشم باشی خواهی دید
که تمامی هستی خوش است و شاد.
همه چیز به سادگی شاد است.
درختان شادند، نه به هیچ دلیلی
نمی خوا..."
>>>>و اگر که صاحب چشم باشی خواهی دید <<<<<<
:)))))
Sara wrote: "mersi ali janaz tavajohet
cheghadr ghamgin minevesi adam ghosash mishe:(("
sara khanum sharmandeh, chash dafeye bad nobate kalame shirin ast, ok .?
