Navid’s
Comments
(group member since Jan 05, 2008)
Navid’s
comments
from the لئو تولستوی group.
Showing 1-5 of 5
Happy families are all alike; every unhappy family is unhappy in its own way. Everything was in confusion in the Oblonskys' house. The wife had discovered that the husband was carrying on an intrigue with a French girl, who had been a governess in their family, and she had announced to her husband that she could not go on living in the same house with him. This position of affairs had now lasted three days, and not only the husband and wife themselves, but all the members of their family and household, were painfully conscious of it. Every person in the house felt that there was so sense in their living together, and that the stray people brought together by chance in any inn had more in common with one another than they, the members of the family and household of the Oblonskys. The wife did not leave her own room, the husband had not been at home for three days. The children ran wild all over the house; the English governess quarreled with the housekeeper, and wrote to a friend asking her to look out for a new situation for her; the man-cook had walked of the day before just at dinner-time; the kitchen-maid, and the coachman had given warning.
Three days after the quarrel, Prince Stepan Arkadyevitch Oblonsky--Stiva, as he was called in the fashionable world--woke up at his usual hour, that is, at eight o'clock in the morning, not in his wife's bedroom, but on the leather-covered sofa in his study. He turned over his stout, well-cared-for person on the springy sofa, as though he would sink into a long sleep again; he vigorously embraced the pillow on the other side and buried his face in it; but all at once he jumped up, sat up on the sofa, and opened his eyes.
"Yes, yes, how was it now?" he thought, going over his dream. "Now, how was it? To be sure! Alabin was giving a dinner at Darmstadt; no, not Darmstadt, but something American. Yes, but then, Darmstadt was in America. Yes, Alabin was giving a dinner on glass tables, and the tables sang, Il mio tesoro--not Il mio tesoro though, but something better, and there were some sort of little decanters on the table, and they were women, too," he remembered.
Stepan Arkadyevitch's eyes twinkled gaily, and he pondered with a smile. "Yes, it was nice, very nice. There was a great deal more that was delightful, only there's no putting it into words, or even expressing it on one's thoughts awake." And noticing a gleam of light peeping in beside one of the serge curtains, he cheerfully dropped his feet over the edge of the sofa, and felt about with them for his slippers, a present on his last birthday, worked for him by his wife on gold-colored morocco. And, as he had done every day for the last nine years, he stretched out his hand, without getting up, towards the place where his dressing-gown always hung in his bedroom. And thereupon he suddenly remembered that he was not sleeping in his wife's room, but in his study, and why: the smile vanished from his face, he knitted his brows.
"Ah, ah, ah! Oo!..." he muttered, recalling everything that had happened. And again every detail of his quarrel with his wife was present to his imagination, all the hopelessness of his position, and worst of all, his own fault.
"Yes, she won't forgive me, and she can't forgive me. And the most awful thing about it is that it's all my fault--all my fault, though I'm not to blame. That's the point of the whole situation," he reflected. "Oh, oh, oh!" he kept repeating in despair, as he remembered the acutely painful sensations caused him by this quarrel.
Most unpleasant of all was the first minute when, on coming, happy and good-humored, from the theater, with a huge pear in his hand for his wife, he had not found his wife in the drawing-room, to his surprise had not found her in the study either, and saw her at last in her bedroom with the unlucky letter that revealed everything in her hand.
She, his Dolly, forever fussing and worrying over household details, and limited in her ideas, as he considered, was sitting perfectly still with the letter in her hand, looking at him with an expression of horror, despair, and indignation.
"What's this? this?" she asked, pointing to the letter.
And at this recollection, Stepan Arkadyevitch, as is so often the case, was not so much annoyed at the fact itself as at the way in which he had met his wife's words.
There happened to him at that instant what does happen to people when they are unexpectedly caught in something very disgraceful. He did not succeed in adapting his face to the position in which he was placed towards his wife by the discovery of his fault. Instead of being hurt, denying, defending himself, begging forgiveness, instead of remaining indifferent even--anything would have been better than what he did do--his face utterly involuntarily (reflex spinal action, reflected Stepan Arkadyevitch, who was fond of physiology)--utterly involuntarily assumed its habitual, good-humored, and therefore idiotic smile.
This idiotic smile he could not forgive himself. Catching sight of that smile, Dolly shuddered as though at physical pain, broke out with her characteristic heat into a flood of cruel words, and rushed out of the room. Since then she had refused to see her husband.
"It's that idiotic smile that's to blame for it all," though Stepan Arkadyevitch.
"But what's to be done? What's to be done?" he said to himself in despair, and found no answer
لئو نیکلایوویچ در خانوادهای بسیار قدیمی و اشرافی در یاسنایا پالیانا در ۱۶۰ کیلومتری جنوب مسکو زاده شد. مادرش را در دو سالگی و پدرش را در ۹ سالگی از دست داد و پس از آن تحت تکفل عمهاش قرار گرفت. او در سال (۱۸۸۴ میلادی) در رشته زبانهای شرقی در دانشگاه قازان ثبت نام کرد و پس از سه سال، در تاریخ (۱۸۴۶ میلادی) تغییر رشته داده و خود را بهدانشکده حقوق منتقل نمود[۲] تا با کسب دانش ِ وکالت بهوضعیت نابسامان ۳۵۰ نفر کشاورز روزمزد که پس از مرگ پدر و مادرش بهاو انتقال یافته بودند، رسیدگی و با اصلاحات اراضی خود به شرایط رنجآور اجتماعی آنان خاتمه دهد.
«آدمها، اول جوانها را باوجود اینکه همدیگر را دوست ندارند، بهعقد ِ هم درمیآورند و بعد از اینکه آنها نمیتوانند یکدیگر را تحمل کنند، تعجب میکنند... آخر چطور میتوان با کسی زندگی کرد بدون اینکه عاشقاش بود؟» سونات کرویتزر
«آن عصای جادوئی بهمن واگذار شده، این منم که باید چگونگی استفاده از آن را بدانم.»
دفترهای خاطرات، ۱۹۰۰
«اشتیاق و هیجان درونی، غریزهایست انسانی.»
دفترهای خاطرات، ۱۸۶۰
«افزونطلبی و لجامگسیختگی بهعرصه پدیدههائی مانند رابطه طبیعی، گام نمینهد، از طرفی - این روابط هرچند نامعقول - در مقوله افزونطلبی و افسارگسیختگی ِ بیحساب قرار نمیگیرند؛ لجامگسیختگی بدین معناست که مردی در ارتباط طبیعی خود با همسرش، تمام روابط اخلاقی را زیر پا گذارد و خود را ملزم به رعایت آن نداند.»
سونات کرویتزر
«انسان نمیتواند بهتنهائی و برای خود زندگی کند، این مرگ است نه زندگی.»
دفترهای خاطرات، ۱۸۸۹
«انظباط، برای فاتحان ضروری است.»
دفترهای خاطرات، ۱۸۹۸
«این ادعا که حکومت نماینده مردم است، رؤیایی پوچ و دروغی است باطل.»
دفترهای خاطرات، ۱۸۹۳
«این حرفها تازگیها مد شده است. یک زن بیش از هرچیز باید بترسد و مطیع باشد... منظورم ترسی است که یک زن باید در برابر شوهرش داشته باشد.»
سونات کرویتزر
«اینکه آدمها ادعا میکنند که بههنگام خشمگنی از اعمال خود بی خبرند، سخن هجو و بیهودهایست. من همهچیز را میفهمیدم و حتی برای یکلحظه هم هشیاری خود را از دست ندادم.»
سونات کرویتزر
«بهتصور او، مردم جاهل و تودههای ناآگاه، مشمئزکننده و منفورند، آنها بهسان گرگهایی هستند که فقط با گوشت میتوان آنها را ساکت کرد.»
جنگ و صلح
«بههنگام عزیمت و در دقایق حساس زندگی، انسانهائی که توانائی بررسی ِ اعمال ِ خویش را دارند به ارادهای قوی دست مییابند.»
جنگ و صلح
«تصور این موضوع که سرنوشت بشر میتواند با تدابیر عقلانی، تغییر مسیر یابد و راه صواب را در پیش گیرد، زندگی را بهمعنی واقعی ناممکن میسازد.»
جنگ و صلح، مؤخره، ۱
«تنها هدف زندگی، رسیدن بهسعادت و کسب لذت است. رسیدن به لذت و خوشی هدفی است شایسته و درخور ِ حیات. بخشش، صلیب، فداکاری، همه در راستای رسیدن به لذت و خوشحالی قرار گرفتهاند.»
دفترهای خاطرات، ۱۸۹۲
«دوستداشتن، رحمت است؛ مورد محبت واقع شدن، خوشبختی است.»
دفترهای خاطرات، ۱۹۰۷
«سعادت را میتوان در اِزای درد و خستگی، ارزان بهدست آورد.»
دفترهای خاطرات، ۱۸۸۴
«عشقورزیدن کافیست، آنگاه همهچیز لذتبخش است.»
دفترهای خاطرات، ۱۹۱۰
«قدرت از آن ِ خلقی است که کار میکند و اگر تاکنون از قید یوغ اسارت رهایی نیافته، بهدلیل فرورفتن در یک خواب مصنوعی (هیپنوتیزم) است. بیدارکردن او ضرورتیست بنیادین و مبرم.»
دفترهای خاطرات، ۱۸۹۸
«مالکیت زمین از اهمیت خاصی برخوردار است. چنانچه مقرر گردد که زمین متعلق به هیچکس نباشد مگر آنکس که روی آن کار میکند، آنگاه میتوان آزادی ِ پایدار را تضمین کرد.»
دفترهای خاطرات، ۱۹۰۱
«موسیقی، تندنویسی ِ احساسات است.»
سخنرانی، ۱۲ ژوئن ۱۹۰۵
«هرآنچه بهژرفنا سقوط کند، تا مرز شفافیت قابل وضوح است.»
دفترهای خاطرات، ۱۸۹۹
«هرجا که محتوا وجود داشته باشد، اشکال نیز خودبهخود آنرا دربر میگیرند.»
دفترهای خاطرات، ۱۸۹۶
«هرگاه به مدرسه قدم میگذارم، با مشاهده چهرههای کثیف و تکیده، موهای ژولیده، و برق چشمان ِ این کودکان فقیر، دستخوش ناآرامی و انزجار میشوم و همان حالتی بهمن دست میدهد که بارها از دیدن شرابخواران مست، بر من مستولی شدهاست. ای خدای بزرگ! چگونه میتوانم آنها را نجات دهم؟ نمیدانم به کدامین یک کمک کنم. من آموزش و پرورش را فقط برای تودهها میخواهم و نه کسی دیگر، مگر بتوانم پوشکینها و لومونوسفهای آینده را از غرق شدن رهایی بخشم.»
نامه به یکی از خویشاوندان
«هنگام مطالعه، بهدقت میتوان اندیشید.»
دفترهای خاطرات، ۱۸۵۷
«هیچ پدیدهای تحت تأثیر ِ سنتگرایی، بهاندازه قلمرو هنر آسیب پذیر نیست.»
دفترهای خاطرات، ۱۸۹۶
«یکی از نافذترین عوامل در اجرای خواب مصنوعی (هیپنوتیزم) - بهلحاظ تاثیر ظاهری در روح و روان انسان - آرایش و پیرایش است، انسانها بهدرستی بهاین موضوع پیبردهاند. از این جا است که نقش اونیفورمهای ارتشی و ردای کشیشان آشکار میگردد.»
دفترهای خاطرات، ۱۸۹۶
«هنر کار دستی نیست بلکه انتقال احساسی است که هنرمند تجربه کرده است.»
هنرچیست؟
«ورونسکی در آن نگاه کوتاه فرصت یافت سرزندگی سرکوفتهای را که بر چهرهاش جولان میداد و میان دو چشم برّاقش جابجا میشد و آن لبخند ناچیزی را که به لبش انحنا میداد دریابد.»
آنا کارنینا
«شگفت آور است که توهم یکسان پنداشتن زیبایی و نیکی تا چه حد نیرومند است.»
سونات کرویتزر
«در زندگی وضعی نیست که انسان نتواند به آن خو بگیرد، به ویژه هنگامی که ببیند همه اطرافیانش آن را پذیرفته اند.»
آنا کارنینا
جنگ و صلح - ترجمه کاظم انصاری، تجدید چاب با ترجمه سروش حبیبی آناکارِنینا - ترجمه محمد علی شیرازی، تجدید چاپ با ترجمه جواد امیرانی - منوچهر بیگدلی خمسه - سروش حبیبی - فازار سیمونیان
رستاخیز - ترجمه محمدعلی شیرازی
کودکی، نوجوانی، جوانی - غلامحسین اعرابی
داستانهائی برای بچهها - ترجمه آرش محرمی
اعتراف و سرشماری در مسکو - ترجمه اسکندر ذبیحیان-اعترافات ترجمه هوشنگ فتح اعظم
تمشک - ترجمه علی آذرنگ
کوپن تقلبی - ترجمه رضا علیزاده
پول و شیطان ترجمه رضا علیزاده
عید پاک - ترجمه محسن سلیمانی
طبل میانتهی و هفت داستان دیگر - ترجمه منوچهر ضرابی
مورچه و کبوتر - ترجمه باقر محمودی
بهترین داستانهای کودکان و نوجوانان - ترجمه مریم خالقی، تجدید چاپ با ترجمه مجید رزاقی - نسرین مهاجرانی - س. صارمی
قزاقان - ترجمه مهدی مجاب
سه پرسش - ترجمه پریسا خسروی سامانی، تجدید چاپ با ترجمه جمال میرخلف
هنر چیست؟ - ترجمه کاوه دهگان
خداوند حقیقت را میبیند اما صبر میکند - ترجمه پریسا خسروی سامانی، تجدید چاپ با نام جدید: (سرانجام حقیقت آشکار خواهد شد - ترجمه صادق سرابی.)
جوانی بربادرفته - ترجمه کامران ایراندوست
سونات کرویتزر (موسیقی مرگ) - ترجمه عبدالله شاه سیاه-سونات کرویتسر و دو داستان دیگر ترجمه کاظم انصاری
شیطان ترجمه پرویز نظامی
بیست و سه قصه ترجمه همایون صنعتی زاده
سرگیوس پیر (پدر سرژیو) - ترجمه امیرهوشنگ آذر
مرگ ایوان ایلیچ - ترحمه لاله بهنام
محکوم بیگناه - ترجمه احمد نیک آذر
ارباب و نوکر - ترجمه مهران محبوبی
حاجی مراد - ترجمه رشید ریاحی، چاپ قبلی با ترجمه حسین صادقاوغلی
عشق بی پایان - ترجمه حسین نوشین و گامایون
نامههای تولستوی - ترجمه مشفق همدانی
داستانهای سواستوپول- ترجمه پرویز نظامی
لئو نیکلایویچ تولستوی , نویسنده و فعال سیاسی اجتماعی روس. زادروز وی (۹ سپتامبر ۱۸۲۸ میلادی) در یاسنایا پالیانا از توابع تولا است. تولستوی در نوامبر ۱۹۱۰ میلادی) درگذشت و در زادگاه خویش به خاک سپرده شد. تولستوی یکی از مشهورترین نویسندگان و بزرگترین شخصیتهای تاریخ روسیه میباشد. رمانهای جنگ و صلح و آنا کارنینا جایگاه او را در بالاترین رده ادبیات داستانی جهان تثبیت کردهاند. لئو نیکلایوویچ تولستوی بهحدی در کشورش مشهور و محبوب است که اخیرأ سکه طلای یادبودی بهاحترام وی ضرب شدهاست
