sæm’s
Comments
(group member since Dec 24, 2009)
Showing 1-8 of 8
تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد آن را برای بچه های لاغر آورد
مادر برای بار پنجم درد کرد و
رفت و دوباره باز هم یک دختر آورد
گفتند: «دختر نان خور است» و با خودش گفت:
«ای کاش می شد یک شکم نان آور آورد.»
*
تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد
آن را برای بچه های لاغر آورد
تنگ غروب آمد پدر با سنگ در زد
یک چند تا مهمان برای مادر آورد:
مردی غریبه، با زنانی چادری که
مهمان ما بودند را پشت درآورد
مردی غریبه چای خورد و مهربان شد
هی رفت و آمد، هدیه ای آخر سر آورد
من بچه بودم، وقت بازی کردنم بود
جای عروسک پس چرا انگشتر آورد
دست مرا محکم گرفت و با خودش برد
دیدم که بابا کم... نه، از کم کمتر آورد
*
تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد
آن را برای بچه های لاغر آورد
مادر برای بار آخر درد کرد و
رفت و نیامد؛ باز اما دختر آورد
مریم آریان
من ايشون رو نميشناختم.اين اولين باره كه شعري از ايشون رو خوندم.به هر حال عالي بود.انتخاب مناسبي بود.ممنون
