sæm sæm’s Comments (group member since Dec 24, 2009)


sæm’s comments from the انجمن شعر group.

Showing 1-8 of 8

May 10, 2010 12:45AM

25273 انتخاب به جايي بود مرسي
طرح (10 new)
Feb 05, 2010 07:35AM

25273 زیبا بود
ممنون دوست عزیز
Feb 04, 2010 01:58PM

25273 تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد
آن را برای بچه های لاغر آورد
مادر برای بار پنجم درد کرد و
رفت و دوباره باز هم یک دختر آورد
گفتند: «دختر نان خور است» و با خودش گفت:
«ای کاش می شد یک شکم نان آور آورد.»
*
تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد
آن را برای بچه های لاغر آورد
تنگ غروب آمد پدر با سنگ در زد
یک چند تا مهمان برای مادر آورد:
مردی غریبه، با زنانی چادری که
مهمان ما بودند را پشت درآورد
مردی غریبه چای خورد و مهربان شد
هی رفت و آمد، هدیه ای آخر سر آورد
من بچه بودم، وقت بازی کردنم بود
جای عروسک پس چرا انگشتر آورد
دست مرا محکم گرفت و با خودش برد
دیدم که بابا کم... نه، از کم کمتر آورد
*
تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد
آن را برای بچه های لاغر آورد
مادر برای بار آخر درد کرد و
رفت و نیامد؛ باز اما دختر آورد
مریم آریان

Jan 14, 2010 04:38PM

25273 گويند خدا هميشه با ماست
اي غم نكند خدا تو باشي
........
Jan 14, 2010 04:37PM

25273 مرگ دست نوازشگر پادشاهيست كه بر سر كودك يتيمي مي كشد
جبران خليل جبران
Dec 31, 2009 11:42AM

25273 زيبا بود و لذت بخش.قلمتان سبز
25273 من ايشون رو نميشناختم.اين اولين باره كه شعري از ايشون رو خوندم.به هر حال عالي بود.انتخاب مناسبي بود.ممنون
25273 زيبا بود و آرامش بخش. هر بار كه ميخونم نكته تازه اي رو از شعر ميفهمم.