Hadi Hadi’s Comments (group member since Feb 28, 2008)


Hadi’s comments from the شعر سـپـيـد group.

Showing 1-20 of 130
« previous 1 3 4 5 6 7

یک مرگ (8 new)
Jan 05, 2010 02:54AM

3302 ماهی های من لب هاشان دوخته است
...


Sep 13, 2009 06:03AM

3302

من يك معمايم
در 9 هجا:
يك فيل، يا يك خانة سترگ
يك هندوانه
سيار
بين دو پيچك
يك ميوة قرمز،
يك توپ
يا يك كندة مرغوب!
يك گِردة نان بزرگ
با ظاهري ور‌آمده.
يا پول‌هايي نو
در همياني حجيم
من يك سري ابزار هستم
يك چوب‌بست
يا يك گاو با گوساله‌اش
يك خورجين
از سيب‌هاي كال
يا يك قطار پُر
كزان نتوان پياده شد.



Metaphors by Sylvia Plath



I'm a riddle in nine syllables.
An elephant, a ponderous house,
A melon strolling on two tendrils.
O red fruit, ivory, fine timbers!
This loaf's big with its yeasty rising.
Money's -minted in this fat purse.
I'm a means, a stage, a cow in calf.
I've eaten a bag of green apples,
Boarded the train there's no getting off.


Sep 13, 2009 05:53AM

3302 چون خوراکیهای کارتونی
دست نیافتنی شده ای
چون قطره ای بر گور افسانه ای دور
بیحاصل
چون لبخند بی تحرک این عکسها
تصنعی
هیچ بالشی جای شانه های ترا برایم نمی گیرد
من بغضم را بی تو در فضایی معلق می ریزم
چون جاذبه ای مبهم مرا می کشی و نمی یابمت
چون صدایی از چارسوی حیات
مرا می خوانی و نمی بینمت
چون یادگاریهای نوجوانی
همه جا هستی و اینهمه تنهایم !


Sep 13, 2009 05:44AM

3302 چه فرقی می‌کند
کجا و کی ...!
وقتی که طاقتِ شنيدنِ هيچ خط و خبرِ خاصی در تو نيست
ديگر باد برای خودش
سايه برای خودش
و آب، و عصر، و پرنده
رفته از خوابِ درخت و اشتياقِ آشيانه، دور!


کاری به کارِ شما ندارم
تکليف اين شبِ اصلا از ستاره خسته
که روشن است.


من با خودم
به همين شکل ساده از چيزی که زندگی‌ست
سخن می‌گويم.
می‌گويم صبوری
خواهرِ دخيل‌بسته‌ی خاموشان است
می‌گويم سَحَر‌خوانیِ مرغِ ماه
خبر از بلوغِ رسيده‌ی رويا نمی‌دهد.


می‌گويند
تو بی‌جهت به جانبِ‌ آن کلمات وُ
از اين کتابِ سوخته
به صحبتِ دريا رسيده‌ای


باد از بالای چينه‌های شکسته می‌گذرد
سايه به سايه‌سارِ سايه به خواب رفته است
و پرنده نيز
روزی به دامنه‌های دعاگرفته‌ی ما باز خواهد گشت.


از خودشان بپرسيد
خواهرانِ دخيل‌بسته‌ی اين همه خاموش
ديدگان دريا را
در چند پياله از گريه‌های من شُسته‌اند.


اصلا نپرس
فرقی نمی‌کند



Sep 13, 2009 05:43AM

3302 سربسته باش پيشانیِ شکسته
زِنْهاری که از اين خزان خسته می‌وزد
چيدن محبوبه‌های شب را
تنها به باد ياد خواهدداد




Sep 13, 2009 05:32AM

3302 به تو قول مي دهم كه به خواب روم
اما هنگام كه مي خوابم
اين درختان ساكت واين سكوت را از دست مي دهم
من مردي را مي شناختم كه نامش يوسف بود
لاغر اندام واز هياهو بيزار
ساكت برصندلي مي نشست
ويا كه آرام در ايوان قدم مي زد
مرا دوست مي داشت
همانگونه كه پرسه زدن در ايوان را.



به تو قول مي دهم كه به خواب روم
اما
من محكوم به سفر هستم
من پندار بودم
من طيف بودم
خنده وگريه ام را هيچگاه باور نكن
باور نكن نفس تنگيهايم را
نازكدلي ولباسهايم را
دلتنگي ام را نيز.
من خدمتگذار روح خويش بودم
روحي كه ميان خواب و بيداري تلف كردم
انچه كه خنده دار نيست مرا خنداند
وانچه كه گريه اور نيست مرا به گريه واداشت
زمان را ارج ننهادم
تا اينكه همچون شن از ميان انگشتانم لغزيد
به ديگران عشق ورزيدم
وسايه ام را بر پياده روها وراهها.رها كردم
به يوسف عشق ورزيدم
هنگام كه مرا به فراق خويش مبتلا كرد
او نيز به من عشق ورزيد
هنگام كه تنهايش گذاشتم.
عشق ورزيدم
به دستهاي پرهنه اش
به گلهاي نبضش
به چشمهايش
به قامت لرزانش چون سروي در معرض باد
او حرفي با من نزد
اما پيراهنش را به من هديه داد!
دستهايم را در دست نگرفتا
اما ار من خواست تا اشكهايم را پاك كنم
ريرا به هنگام ديدن است كه نجات مي يابيم
ونجات
نجات ارزوي مردگان است
اما من نجات را نجات نيافتم
ويوسف گفت
باور نكن
زيرا كه اين طعم تلخ دهانم
رد باي نفسهاي خشكيده ام
رد پاي روياي ديشب من است
وگفت
باور نكن!
زيرا كه ما خدمتگذاران روح خويش بوديم
روحي كه از ما هيزم ساخت
هيزمي كه خاكستر دارد
اما بي گدازه است
خاك دارد
اما بي درخت.



به تو قول مي دهم كه به خواب روم
اما من خسته ام
ورنج در قلب من است
نه در جاده ها
تاريكي در چشمهاي من است
در شنوايي ام
در اين سالهاي پياپي
ومن هنوز چيزي را نمي بينم
من مردي را مي شناختم كه نامش يوسف بود
كم سخن
خموش چون چاه
آرام ودرخشان بر صندلي مي نشست
خماري در چشمهايش پرسه مي زد
ومي گفت كه هيچگاه زنده نبوده است
زيرا كه تمام هفتاد سالگي اش را
در خدمتگذاري به روح خويش تلف كرد
انچه كه بخشودني است به او داد
ودر ميان اتاقها
عطرها
وهياهوها
پرسه مي زد.
مرد كهنسالي شد
كه ناله هاي شب را مي شمارد
واز خواب
بيزار.



به تو قول مي دهم كه به خواب روم
مرا از اين داستان سودي نيست
من فقط مردي را مي شناختم كه نامش يوسف بود
اما او جان سپرد
هيچگاه با او صميمي نبودم
او دوست داشت روياهايش براي خويش بازگويد
بخندد
گريه كند
ويا مبهوت شود.
او مي گفت كه خستگي خستگي است
روز رنج است
وشب شب است
وهرشب شصت نخ سيگار دود مي كرد
بي انكه بتواند كلمه اي بنويسد
او به بالكن
پياده رو
وبه در اهني مدرسه عشق مي ورزيد
او زندگي كرد وسرانجام مرد
مرد
كه مرگ نيز حكايتي است
ويوسف نمي دانست
كه حكايت است كه مي ماند
ويا فراموش مي شود
وگاهي جون اسطوره اي كهنه باز گفته مي شود.
نمي دانست
كه سخن رنج است
مثل دراز كشيدن بر تخت
مثل چند لحظه دراز كشيدن برتخت
درمستي يي
سرازير شده
از نور
نوري شبيه خواب
خوابي بي رنگ
رنگي
جون درخششي كه ريسمانهاي غبار را روشن مي كند
در اتاقي خالي چون تونل
سرد مثل لباسهاي پرستاران
محبوس چون سرفه.



به تو قول مي دهم كه به خواب روم
اما من اكنون محكوم به سفر هستم



نه براي انجام كاري
ويا ديداري
ويا چيزي از اين قبيل
بلكه به سبب خستگي
آري
من خسته ام
وبه اندازه كافي به روح خويش خدمت كرده ام.
من مردي را مي شناختم كه نامش يوسف بود
انچنان كه ارزو داشتم
عاشقم بود
وانچنان كه ارزو داشت عاشقش بودم
او خاطراتم را نوشت
واكنون از من مي خواهد كه با او خدا حافظي كنم
تا به انتظارم بنشيند
پس اگر كسي سراغم را گرفت
بگو او انجاست
بر بالكن
بر درگاه خانه
ويا بگو كه من او را نمي شناسم مگر در داستان
داستان يوسفي كه ئوستش داشتم
همان يوسفي كه يوسف او را
آرام
آرام
ترك كرد
گويي كه جان سپرد




بسّام حجّار
شاعر معاصر لبناني



ترجمه: محمـد الأمين


... (4 new)
Sep 01, 2009 04:50AM

3302 کلمه هایم به باد رفته اند
...



Dec 25, 2008 11:39AM

3302
تا در كمد
پروانه ها را خواب مي كنم
روي پرده
پنجره بكش

اين روسري
پاي هر پيراهني
گلي مي كارد

و صبح
به نقاش ها بگو
از گونه هاي گل انداخته ام
رد لب هايت را بردارند!



Dec 06, 2008 11:49AM

3302
باید بدانی که دلم می خواست

تو را

شایسته

بر اندوهی روشن ببینم

اما

روزگارمان

با چشم های درشتش

پلکی به روی هم نزد

باید بدانی

این غم

وقتی

فرو

ریزد

بازهم

پنجه در پنجه ی این دل

خواهد زیست

واین عشق

که همیشه تویی

تورا به اشتباه در بغل گرفته

و همیشه

برایت شعر خواهد گفت

Dec 06, 2008 11:32AM

3302
پنجه هایم
پیراهن آسمان را
از پشت
پاره میکند
طالب
لذتی
...بارانی ام



Sep 15, 2008 01:21PM

3302
چه قدر کودکانه مدادت در دست و

خط می کشی بر هر چه سـفـید می بینی

و نـمی دانی گر چه سفید نیستم

اما پاک نـمی شوم



Sep 15, 2008 01:20PM

3302 خــشـک مـی شــوم



آب پاش که دستت میگیری

از ترس روییدن دوباره ات در قلبم

خشک میشوم


Sep 05, 2008 11:49PM

3302 شرمنده ام
گفته بودم
دست بر دیوار دور آن ور دریا می زنم
و تا هزاره ی شمردن چشم می گذارم
گفته بودم
غبار قدیمی تقویم را
ازش یشه های شعر وخاطره پاک نمی کنم
گفته بودم
صدای سرد سکوت این سالها را
با سرود و سماع ستاره بر هم نمی زنم
اما دوباره دل دل این دل درمانده
تو را میهمان سایه گاه ساکت کتاب و کاغذ کرد
هی
همیشه همسفر حدود تنهایی
بگذار که دفتر دریا هم
گزینه یی از گریه های گاه به گاه من باشد


Sep 05, 2008 11:49PM

3302 پیاده آمده ام
بی چارپا و چراغ
بی آب و آینه
بی نان و نوازشی حتی
تنها کوله یی کهنه و کتابی کال
و دلی که سوختن شمع نمی داند
کوله بارم
پر از گریه های فروغ است
پر از دشتهای بی آهو
پر از صدای سرایدار همسایه
که سرفه های سرخ سل
از گلوگاه هر ثانیه اش بالا می روند
پر از نگاه کودکانی
که شمردن تمام ستارگان ناتمام آسمان هم
آنها را به خانه ی خواب نمی رساند
می دانم
کوله ام سنگین و دلم غمگین است
اما تو دلواپس نباش ! بهار بانو
نیامدم که بمانم
تنها به اندازه ی نمباره یی کنارم باش
تمام جاده های جهان را
به جستجوی نگاه تو آمده ام
پیاده
باور نمی کنی ؟
پس این تو و این پینه های پای پیاده ی من
حالا بگو
در این تراکم تنهایی
مهمان بی چراغ نمی خواهی ؟
Sep 05, 2008 10:43PM

3302 عبور


سفر ادامه دارد و شب از کناره می رود
گریوه ها و دشت های رهگذر
دوباره شکل یافتند و روشنی
که آفریدگار هستی است
دوباره آفریدشان
سفر ادامه دارد و من از دریچه ی ترن
به کوه ها و دشت ها سلام عاشقانه ای
که جویبار جاری و
جوان روشنی ست
در کویر پیر سوختن
روانه می کنم
لطافت هوای بانداد را
ز گیسوان دختری که از میان پنجره
فشانده موی نرم خویش را به دوش باد
روایتی رها و عاشقانه می کنم
سفر ادامه دارد و در آستان صبحدم
درخت های پسته در کنار راه
سکوت سبز خویش را به آب داده اند
و رشد سالیانه ی ستک های ترد را
پس از تحمل عبوس یک درنگ قهوه ای
به ابر و باد و آفتاب داده اند
سفر ادامه دارد و میان بهت دشت ها
کبوتران وحشی از میان حلقه های چاه
نگاه های حیرت اند سوی آسمان
که می روند و می روند و می روند
فراتر از یقین بدان سوی گمان
سفر ادامه دارد و
پیام عاشقانه ی کویر ها به ابرها
سلام جاودانه ی نسیم ها به تپه ها
تواضع لطیف و نرم دره ها
غرور پک و برف پوش قله ها
صفای گشت گله ها به دشت ها
چرای سبز میش ها و قوچ ها و بره ها
سفر ادامه دارد و بهار با تمام وسعتش
مرا که مانده ام به شهر بند یک افق
به بی کرانه می برد
و من به شکر این صفا و
این رهایی رهاتر از خدا
تمام بود خویش را
که لحظه ای ست از ترنم غریب سیره ای
نثار بی کرانی تو می کنم
زمان ادامه دارد و سفر تمام می شود



Sep 05, 2008 10:42PM

3302
آخرین برگ سفرنامه ی باران

این است

که زمین چرکین است



Aug 26, 2008 09:42PM

3302 اعتراف


من زنگي را دوست دارم
ولي از زندگي دوباره مي ترسم!
دين را دوست دارم
ولي از كشيش ها مي ترسم!ر
قانون را دوست دارم
ولي از پاسبان ها مي ترسم!ر
عشق را دوست دارم
ولي از زن ها مي ترسم!ر
كودكان را دوست دارم
ولي از آينه مي ترسم!ر
سلام را دوست دارم
ولي از زبانم مي ترسم!
من مي ترسم ، پس هستم
اين چنين مي گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولي از روزگار مي ترسم!


Aug 26, 2008 09:39PM

3302 به وقت گرينويچ


اولين نقطه اي که از مرکز کائنات گريخت

و بر خلاف محورش به چرخش در امد ، سر من بود

من اولين قابله اي هستم که ناف شيري را بريده است

اولين اواز را من خواندم ، براي زني که در هراس

سکوتُ سنگ ُ سکسه

تنها نارگيل شامم را قاپيد و برد

من اولين کسي هستم که از چشم زني ترسيده است

من ماگدالينم غول تماشا

کاشف دل و فندق و سنگ اتش زنه

سپهر را من ، نيلگون شناختم

چرا که همرنگ هوسهاي نامحدود من بود

خدا

کران بي کرانه ي شکوه پرستش من بود

و شيطان

اسطوره ي تنهايي انديشه هاي هولناک من

اولين دستي که خوشه ي اولين انگور را چيد

دست من بود

کفش ، ابتکار پر سه هاي من بود

و چتر

ابداع بي سامانيهاي من

هندسه شطرنج سکوت من بود

و رنگ

تعبير دلتنگيهايم

من اولين کسي هستم که

در دايره صداي پرنده اي بر سگرداني خود

خنديده است

من اولين سياه مست زمينم

هر چرخي که ميبينيد

بر محور شراره هاي شور عشق من ميچرخد

اه را من به دريا اموختم

من ماگدالينم

پوشيده در پوست خرس

و معطر به چربي وال

سرم به بوته ي خشک گوني مانند است

با اين همه

هزار خورشيد و ماه و زمين را

يکجا در ان ميچرخانم

اولين اشک را من ريختم

بر جنازه ي زني

که قوطه در شير و خون

...کنار نارگيلي مرده بود

...بي هراس سکوت ُ سنگ ُ سکسه



Aug 22, 2008 02:00PM

3302 زمانی که روسپیان در خوابند
از شرف خواهم نوشت
شاید تکه نانی بی تکلف دهانی بجوید
آنگاه که دهان خشک است
و در سیاهی حلق سپیدی سیری را
گر چه می دانم در آن گود
هنوز پاهایت حس برتری جویی را مشق می کند
و تو آن را به نظاره ای
من چه بیهوده برایت قلم تلف می کنم
و تن شعری را آزرده
که زمان هیچ گاه برای تو زمانی است همیشگی
گفته ای می دانم


Aug 22, 2008 01:58PM

3302 جاده، آن سویِ پُل


مرا ديگر انگيزه‌ي ِ سفر نيست
مرا ديگر هواي ِ سفري به سر نيست

قطاري که نيم‌شبان نعره‌کشان از دِه ِ ما مي‌گذرد
آسمان ِ مرا کوچک نمي‌کند
و جاده‌ئي که از گُرده‌ي ِ پُل مي‌گذرد
آرزوي ِ مرا با خود
به افق‌هاي ِ ديگر نمي‌برد

آدم‌ها و بوي‌ناکي‌ي ِ دنياهاشان

يک‌سر

دوزخي‌ست در کتابي

که من آن را

لغت‌به‌لغت
از بَر کرده‌ام

تا راز ِ بلند ِ انزوا را
دريابم ــ
راز ِ عميق ِ چاه را
از ابتذال ِ عطش
بگذار تا مکان‌ها و تاريخ به خواب اندر شود
در آن سوي ِ پُل ِ دِه
که به خميازه‌ي ِ خوابي جاودانه دهان گشوده است

و سرگرداني‌هاي ِ جُست‌وجو را

در شيب‌گاه ِ گُرده‌ي ِ خويش

از کلبه‌ي ِ پابرجاي ِ ما

به پيچ ِ دوردست ِ جاده

مي‌گريزاند
مرا ديگر
انگيزه‌ي ِ سفر نيست


حقيقت ِ ناباور
چشمان ِ بيداري‌کشيده را بازيافته است:
روياي ِ دل‌پذير ِ زيستن
در خوابي پادرجاي‌تر از مرگ،
از آن پيش‌تر که نوميدي‌ي ِ انتظار
تلخ‌ترين سرود ِ تهي‌دستي را باز خوانده باشد

و انسان به معبد ِ ستايش‌هاي ِ خويش
فرود آمده است.



انساني در قلم‌رو ِ شگفت‌زده‌ي ِ نگاه ِ من
در قلم‌رو ِ شگفت‌زده‌ي ِ دستان ِ پرستنده‌ام
انساني با همه ابعادش ــ فارغ از نزديکي و بُعد ــ
که دست‌خوش ِ زواياي ِ نگاه نمي‌شود

با طبيعت ِ همه‌گانه بيگانه‌ئي

که بيننده را

از سلامت ِ نگاه ِ خويش

در گمان مي‌افکند

چرا که دوري و نزديکي را

در عظمت ِ او

تاثير نيست

و نگاه‌ها
در آستان ِ رويت ِ او
قانوني ازلي و ابدي را

بر خاک

مي‌ريزند...


انسان
به معبد ِ ستايش ِ خويش بازآمده‌است
انسان به معبد ِ ستايش ِ خويش
بازآمده‌است
راهب را ديگر
انگيزه‌ي ِ سفر نيست
راهب را ديگر
هواي ِ سفري به سر نيست

ارديبهشت ِ ۱۳۴۳

شیرگاه


« previous 1 3 4 5 6 7