Hadi’s
Comments
(group member since Feb 28, 2008)
Hadi’s
comments
from the شعر سـپـيـد group.
Showing 1-20 of 130
من يك معمايم
در 9 هجا:
يك فيل، يا يك خانة سترگ
يك هندوانه
سيار
بين دو پيچك
يك ميوة قرمز،
يك توپ
يا يك كندة مرغوب!
يك گِردة نان بزرگ
با ظاهري ورآمده.
يا پولهايي نو
در همياني حجيم
من يك سري ابزار هستم
يك چوببست
يا يك گاو با گوسالهاش
يك خورجين
از سيبهاي كال
يا يك قطار پُر
كزان نتوان پياده شد.
Metaphors by Sylvia Plath
I'm a riddle in nine syllables.
An elephant, a ponderous house,
A melon strolling on two tendrils.
O red fruit, ivory, fine timbers!
This loaf's big with its yeasty rising.
Money's -minted in this fat purse.
I'm a means, a stage, a cow in calf.
I've eaten a bag of green apples,
Boarded the train there's no getting off.
چون خوراکیهای کارتونی دست نیافتنی شده ای
چون قطره ای بر گور افسانه ای دور
بیحاصل
چون لبخند بی تحرک این عکسها
تصنعی
هیچ بالشی جای شانه های ترا برایم نمی گیرد
من بغضم را بی تو در فضایی معلق می ریزم
چون جاذبه ای مبهم مرا می کشی و نمی یابمت
چون صدایی از چارسوی حیات
مرا می خوانی و نمی بینمت
چون یادگاریهای نوجوانی
همه جا هستی و اینهمه تنهایم !
چه فرقی میکند کجا و کی ...!
وقتی که طاقتِ شنيدنِ هيچ خط و خبرِ خاصی در تو نيست
ديگر باد برای خودش
سايه برای خودش
و آب، و عصر، و پرنده
رفته از خوابِ درخت و اشتياقِ آشيانه، دور!
کاری به کارِ شما ندارم
تکليف اين شبِ اصلا از ستاره خسته
که روشن است.
من با خودم
به همين شکل ساده از چيزی که زندگیست
سخن میگويم.
میگويم صبوری
خواهرِ دخيلبستهی خاموشان است
میگويم سَحَرخوانیِ مرغِ ماه
خبر از بلوغِ رسيدهی رويا نمیدهد.
میگويند
تو بیجهت به جانبِ آن کلمات وُ
از اين کتابِ سوخته
به صحبتِ دريا رسيدهای
باد از بالای چينههای شکسته میگذرد
سايه به سايهسارِ سايه به خواب رفته است
و پرنده نيز
روزی به دامنههای دعاگرفتهی ما باز خواهد گشت.
از خودشان بپرسيد
خواهرانِ دخيلبستهی اين همه خاموش
ديدگان دريا را
در چند پياله از گريههای من شُستهاند.
اصلا نپرس
فرقی نمیکند
سربسته باش پيشانیِ شکسته زِنْهاری که از اين خزان خسته میوزد
چيدن محبوبههای شب را
تنها به باد ياد خواهدداد
به تو قول مي دهم كه به خواب روماما هنگام كه مي خوابم
اين درختان ساكت واين سكوت را از دست مي دهم
من مردي را مي شناختم كه نامش يوسف بود
لاغر اندام واز هياهو بيزار
ساكت برصندلي مي نشست
ويا كه آرام در ايوان قدم مي زد
مرا دوست مي داشت
همانگونه كه پرسه زدن در ايوان را.
به تو قول مي دهم كه به خواب روم
اما
من محكوم به سفر هستم
من پندار بودم
من طيف بودم
خنده وگريه ام را هيچگاه باور نكن
باور نكن نفس تنگيهايم را
نازكدلي ولباسهايم را
دلتنگي ام را نيز.
من خدمتگذار روح خويش بودم
روحي كه ميان خواب و بيداري تلف كردم
انچه كه خنده دار نيست مرا خنداند
وانچه كه گريه اور نيست مرا به گريه واداشت
زمان را ارج ننهادم
تا اينكه همچون شن از ميان انگشتانم لغزيد
به ديگران عشق ورزيدم
وسايه ام را بر پياده روها وراهها.رها كردم
به يوسف عشق ورزيدم
هنگام كه مرا به فراق خويش مبتلا كرد
او نيز به من عشق ورزيد
هنگام كه تنهايش گذاشتم.
عشق ورزيدم
به دستهاي پرهنه اش
به گلهاي نبضش
به چشمهايش
به قامت لرزانش چون سروي در معرض باد
او حرفي با من نزد
اما پيراهنش را به من هديه داد!
دستهايم را در دست نگرفتا
اما ار من خواست تا اشكهايم را پاك كنم
ريرا به هنگام ديدن است كه نجات مي يابيم
ونجات
نجات ارزوي مردگان است
اما من نجات را نجات نيافتم
ويوسف گفت
باور نكن
زيرا كه اين طعم تلخ دهانم
رد باي نفسهاي خشكيده ام
رد پاي روياي ديشب من است
وگفت
باور نكن!
زيرا كه ما خدمتگذاران روح خويش بوديم
روحي كه از ما هيزم ساخت
هيزمي كه خاكستر دارد
اما بي گدازه است
خاك دارد
اما بي درخت.
به تو قول مي دهم كه به خواب روم
اما من خسته ام
ورنج در قلب من است
نه در جاده ها
تاريكي در چشمهاي من است
در شنوايي ام
در اين سالهاي پياپي
ومن هنوز چيزي را نمي بينم
من مردي را مي شناختم كه نامش يوسف بود
كم سخن
خموش چون چاه
آرام ودرخشان بر صندلي مي نشست
خماري در چشمهايش پرسه مي زد
ومي گفت كه هيچگاه زنده نبوده است
زيرا كه تمام هفتاد سالگي اش را
در خدمتگذاري به روح خويش تلف كرد
انچه كه بخشودني است به او داد
ودر ميان اتاقها
عطرها
وهياهوها
پرسه مي زد.
مرد كهنسالي شد
كه ناله هاي شب را مي شمارد
واز خواب
بيزار.
به تو قول مي دهم كه به خواب روم
مرا از اين داستان سودي نيست
من فقط مردي را مي شناختم كه نامش يوسف بود
اما او جان سپرد
هيچگاه با او صميمي نبودم
او دوست داشت روياهايش براي خويش بازگويد
بخندد
گريه كند
ويا مبهوت شود.
او مي گفت كه خستگي خستگي است
روز رنج است
وشب شب است
وهرشب شصت نخ سيگار دود مي كرد
بي انكه بتواند كلمه اي بنويسد
او به بالكن
پياده رو
وبه در اهني مدرسه عشق مي ورزيد
او زندگي كرد وسرانجام مرد
مرد
كه مرگ نيز حكايتي است
ويوسف نمي دانست
كه حكايت است كه مي ماند
ويا فراموش مي شود
وگاهي جون اسطوره اي كهنه باز گفته مي شود.
نمي دانست
كه سخن رنج است
مثل دراز كشيدن بر تخت
مثل چند لحظه دراز كشيدن برتخت
درمستي يي
سرازير شده
از نور
نوري شبيه خواب
خوابي بي رنگ
رنگي
جون درخششي كه ريسمانهاي غبار را روشن مي كند
در اتاقي خالي چون تونل
سرد مثل لباسهاي پرستاران
محبوس چون سرفه.
به تو قول مي دهم كه به خواب روم
اما من اكنون محكوم به سفر هستم
نه براي انجام كاري
ويا ديداري
ويا چيزي از اين قبيل
بلكه به سبب خستگي
آري
من خسته ام
وبه اندازه كافي به روح خويش خدمت كرده ام.
من مردي را مي شناختم كه نامش يوسف بود
انچنان كه ارزو داشتم
عاشقم بود
وانچنان كه ارزو داشت عاشقش بودم
او خاطراتم را نوشت
واكنون از من مي خواهد كه با او خدا حافظي كنم
تا به انتظارم بنشيند
پس اگر كسي سراغم را گرفت
بگو او انجاست
بر بالكن
بر درگاه خانه
ويا بگو كه من او را نمي شناسم مگر در داستان
داستان يوسفي كه ئوستش داشتم
همان يوسفي كه يوسف او را
آرام
آرام
ترك كرد
گويي كه جان سپرد
بسّام حجّار
شاعر معاصر لبناني
ترجمه: محمـد الأمين
تا در كمد
پروانه ها را خواب مي كنم
روي پرده
پنجره بكش
اين روسري
پاي هر پيراهني
گلي مي كارد
و صبح
به نقاش ها بگو
از گونه هاي گل انداخته ام
رد لب هايت را بردارند!
باید بدانی که دلم می خواست
تو را
شایسته
بر اندوهی روشن ببینم
اما
روزگارمان
با چشم های درشتش
پلکی به روی هم نزد
باید بدانی
این غم
وقتی
فرو
ریزد
بازهم
پنجه در پنجه ی این دل
خواهد زیست
واین عشق
که همیشه تویی
تورا به اشتباه در بغل گرفته
و همیشه
برایت شعر خواهد گفت
چه قدر کودکانه مدادت در دست و
خط می کشی بر هر چه سـفـید می بینی
و نـمی دانی گر چه سفید نیستم
اما پاک نـمی شوم
شرمنده ام گفته بودم
دست بر دیوار دور آن ور دریا می زنم
و تا هزاره ی شمردن چشم می گذارم
گفته بودم
غبار قدیمی تقویم را
ازش یشه های شعر وخاطره پاک نمی کنم
گفته بودم
صدای سرد سکوت این سالها را
با سرود و سماع ستاره بر هم نمی زنم
اما دوباره دل دل این دل درمانده
تو را میهمان سایه گاه ساکت کتاب و کاغذ کرد
هی
همیشه همسفر حدود تنهایی
بگذار که دفتر دریا هم
گزینه یی از گریه های گاه به گاه من باشد
پیاده آمده ام بی چارپا و چراغ
بی آب و آینه
بی نان و نوازشی حتی
تنها کوله یی کهنه و کتابی کال
و دلی که سوختن شمع نمی داند
کوله بارم
پر از گریه های فروغ است
پر از دشتهای بی آهو
پر از صدای سرایدار همسایه
که سرفه های سرخ سل
از گلوگاه هر ثانیه اش بالا می روند
پر از نگاه کودکانی
که شمردن تمام ستارگان ناتمام آسمان هم
آنها را به خانه ی خواب نمی رساند
می دانم
کوله ام سنگین و دلم غمگین است
اما تو دلواپس نباش ! بهار بانو
نیامدم که بمانم
تنها به اندازه ی نمباره یی کنارم باش
تمام جاده های جهان را
به جستجوی نگاه تو آمده ام
پیاده
باور نمی کنی ؟
پس این تو و این پینه های پای پیاده ی من
حالا بگو
در این تراکم تنهایی
مهمان بی چراغ نمی خواهی ؟
عبور سفر ادامه دارد و شب از کناره می رود
گریوه ها و دشت های رهگذر
دوباره شکل یافتند و روشنی
که آفریدگار هستی است
دوباره آفریدشان
سفر ادامه دارد و من از دریچه ی ترن
به کوه ها و دشت ها سلام عاشقانه ای
که جویبار جاری و
جوان روشنی ست
در کویر پیر سوختن
روانه می کنم
لطافت هوای بانداد را
ز گیسوان دختری که از میان پنجره
فشانده موی نرم خویش را به دوش باد
روایتی رها و عاشقانه می کنم
سفر ادامه دارد و در آستان صبحدم
درخت های پسته در کنار راه
سکوت سبز خویش را به آب داده اند
و رشد سالیانه ی ستک های ترد را
پس از تحمل عبوس یک درنگ قهوه ای
به ابر و باد و آفتاب داده اند
سفر ادامه دارد و میان بهت دشت ها
کبوتران وحشی از میان حلقه های چاه
نگاه های حیرت اند سوی آسمان
که می روند و می روند و می روند
فراتر از یقین بدان سوی گمان
سفر ادامه دارد و
پیام عاشقانه ی کویر ها به ابرها
سلام جاودانه ی نسیم ها به تپه ها
تواضع لطیف و نرم دره ها
غرور پک و برف پوش قله ها
صفای گشت گله ها به دشت ها
چرای سبز میش ها و قوچ ها و بره ها
سفر ادامه دارد و بهار با تمام وسعتش
مرا که مانده ام به شهر بند یک افق
به بی کرانه می برد
و من به شکر این صفا و
این رهایی رهاتر از خدا
تمام بود خویش را
که لحظه ای ست از ترنم غریب سیره ای
نثار بی کرانی تو می کنم
زمان ادامه دارد و سفر تمام می شود
اعترافمن زنگي را دوست دارم
ولي از زندگي دوباره مي ترسم!
دين را دوست دارم
ولي از كشيش ها مي ترسم!ر
قانون را دوست دارم
ولي از پاسبان ها مي ترسم!ر
عشق را دوست دارم
ولي از زن ها مي ترسم!ر
كودكان را دوست دارم
ولي از آينه مي ترسم!ر
سلام را دوست دارم
ولي از زبانم مي ترسم!
من مي ترسم ، پس هستم
اين چنين مي گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولي از روزگار مي ترسم!
به وقت گرينويچاولين نقطه اي که از مرکز کائنات گريخت
و بر خلاف محورش به چرخش در امد ، سر من بود
من اولين قابله اي هستم که ناف شيري را بريده است
اولين اواز را من خواندم ، براي زني که در هراس
سکوتُ سنگ ُ سکسه
تنها نارگيل شامم را قاپيد و برد
من اولين کسي هستم که از چشم زني ترسيده است
من ماگدالينم غول تماشا
کاشف دل و فندق و سنگ اتش زنه
سپهر را من ، نيلگون شناختم
چرا که همرنگ هوسهاي نامحدود من بود
خدا
کران بي کرانه ي شکوه پرستش من بود
و شيطان
اسطوره ي تنهايي انديشه هاي هولناک من
اولين دستي که خوشه ي اولين انگور را چيد
دست من بود
کفش ، ابتکار پر سه هاي من بود
و چتر
ابداع بي سامانيهاي من
هندسه شطرنج سکوت من بود
و رنگ
تعبير دلتنگيهايم
من اولين کسي هستم که
در دايره صداي پرنده اي بر سگرداني خود
خنديده است
من اولين سياه مست زمينم
هر چرخي که ميبينيد
بر محور شراره هاي شور عشق من ميچرخد
اه را من به دريا اموختم
من ماگدالينم
پوشيده در پوست خرس
و معطر به چربي وال
سرم به بوته ي خشک گوني مانند است
با اين همه
هزار خورشيد و ماه و زمين را
يکجا در ان ميچرخانم
اولين اشک را من ريختم
بر جنازه ي زني
که قوطه در شير و خون
...کنار نارگيلي مرده بود
...بي هراس سکوت ُ سنگ ُ سکسه
زمانی که روسپیان در خوابنداز شرف خواهم نوشت
شاید تکه نانی بی تکلف دهانی بجوید
آنگاه که دهان خشک است
و در سیاهی حلق سپیدی سیری را
گر چه می دانم در آن گود
هنوز پاهایت حس برتری جویی را مشق می کند
و تو آن را به نظاره ای
من چه بیهوده برایت قلم تلف می کنم
و تن شعری را آزرده
که زمان هیچ گاه برای تو زمانی است همیشگی
گفته ای می دانم
جاده، آن سویِ پُل مرا ديگر انگيزهي ِ سفر نيست
مرا ديگر هواي ِ سفري به سر نيست
قطاري که نيمشبان نعرهکشان از دِه ِ ما ميگذرد
آسمان ِ مرا کوچک نميکند
و جادهئي که از گُردهي ِ پُل ميگذرد
آرزوي ِ مرا با خود
به افقهاي ِ ديگر نميبرد
آدمها و بويناکيي ِ دنياهاشان
يکسر
دوزخيست در کتابي
که من آن را
لغتبهلغت
از بَر کردهام
تا راز ِ بلند ِ انزوا را
دريابم ــ
راز ِ عميق ِ چاه را
از ابتذال ِ عطش
بگذار تا مکانها و تاريخ به خواب اندر شود
در آن سوي ِ پُل ِ دِه
که به خميازهي ِ خوابي جاودانه دهان گشوده است
و سرگردانيهاي ِ جُستوجو را
در شيبگاه ِ گُردهي ِ خويش
از کلبهي ِ پابرجاي ِ ما
به پيچ ِ دوردست ِ جاده
ميگريزاند
مرا ديگر
انگيزهي ِ سفر نيست
□
حقيقت ِ ناباور
چشمان ِ بيداريکشيده را بازيافته است:
روياي ِ دلپذير ِ زيستن
در خوابي پادرجايتر از مرگ،
از آن پيشتر که نوميديي ِ انتظار
تلخترين سرود ِ تهيدستي را باز خوانده باشد
و انسان به معبد ِ ستايشهاي ِ خويش
فرود آمده است.
□
انساني در قلمرو ِ شگفتزدهي ِ نگاه ِ من
در قلمرو ِ شگفتزدهي ِ دستان ِ پرستندهام
انساني با همه ابعادش ــ فارغ از نزديکي و بُعد ــ
که دستخوش ِ زواياي ِ نگاه نميشود
با طبيعت ِ همهگانه بيگانهئي
که بيننده را
از سلامت ِ نگاه ِ خويش
در گمان ميافکند
چرا که دوري و نزديکي را
در عظمت ِ او
تاثير نيست
و نگاهها
در آستان ِ رويت ِ او
قانوني ازلي و ابدي را
بر خاک
ميريزند...
□
انسان
به معبد ِ ستايش ِ خويش بازآمدهاست
انسان به معبد ِ ستايش ِ خويش
بازآمدهاست
راهب را ديگر
انگيزهي ِ سفر نيست
راهب را ديگر
هواي ِ سفري به سر نيست
ارديبهشت ِ ۱۳۴۳
شیرگاه
