Hadi’s
Comments
(group member since Mar 13, 2008)
Showing 1-20 of 90
گاهی دلم براي خودم تنگ مي شود
اگر چه نزد شما تشنه ي سخن بودم
كسي که حرف دلش را نگفت من بودم
دلم براي خودم تنگ مي شود آري:
هميشه بي خبر از حال خويشتن بودم
نشد جواب بگيرم سلام هايم را
هر آنچه شيفته تر از پي شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگي ها را
اشاره اي كنم ، انگار كوه كن بودم
من آن زلال پرستم در آب گند زمان
كه فكر صافي آبي چنين لجن بودم
غريب بودم ، گشتم غريب تر اما:
دلم خوش است كه در غربتِ وطن بودم .
طبع بخت برگشته باز هم به من رو کنکلبه ی خیالم را باز آب و جارو کن
در رفاقتم با تو تهمت هوس ننگ است
پای آبرو پیش است دست عشق را رو کن
ای ستاره ی اقبال دست آسمان خالی است
کار ، کار چشم توست ، پس دوباره سوسو کن
کار عشق برعکس است ، راز دوستی دوری است
هر چه دوستش داری ، با نبودنش خو کن
تا که هست در دستت چاره ی پر سیمرغ
قبل کشتن سهراب فکر نوش دارو کن
میل پیرهن داری در مشام چشمت کور
صبح تا به شب بنشین هر نسیم را بو کن
تا بپیچانی به دورم ساقه ی نیلوفری را
باز خواهم کرد یک شب از سرم این روسری را
حلقه های بازوانت گردنم را می فشارد
می فشارم روی سینه حلقه ی انگشتری را
من به اوج عصمت تو راه دارم ... نه ندارم
از برم هر چند از بر ، آیه ی افسونگری را
در شمال چشم هایت چایکاران شمالی
در پی ات افتاده دیدم دختران بندری را
می روی و بغض ها را روی من آوار کردی
سیر می خواهم بگریم لحظه های آخری را
به نام عشق قسم خورده ای که بد بشنویبرای خواهش هر بار دست رد بشوی
چگونه می شود از راه عاشقی تو فقط
نصیب و قسمت و تقدیر را بلد بشوی
تمام حبس مرا از خودت جدا کردی
که بی دخالت من شعر مستند بشوی
تویی که شعر سپیدی چه می شود که شبی
در آسمان غزل های من رصد بشوی
بگو چگونه برایت دعا کنم که ...؟ خدا-
کند کسی که دلم را نمی برد بشوی
اعماق دلت برکه ی دلباز پری هاستخنیاگر تو نی لبک و ساز پری هاست
خلخال به پا.... رقص کنان دور نگاهت
چشمان تو آرامش پرواز پری هاست
فریاد بزن نام مرا .. شور به پا کن
ماهور صدایت پر از آواز پری هاست
بالی ز حریر آبی هر قطره ی اشکت
بال دگرت خنده ی پر راز پری هاست
ای وای ببین روسری ام باز گره خورد
یک چاره بیندیش که این ناز پری هاست
خطوط دست تو اوراد عاشقانه ی بادطلسم کرده تو را گیسوان بی بنیاد
قلم به دست بگیر و کمی غزل بتراش
قلم به دست تو تیشه ست زاده ی فرهاد
شبیه معجزه ای در رسالت این عشق
به سان قاصدکی خوش خبر... رها... آزاد
هراس حرف و حدیثی دگر نمی ماند
چرا که نام تو را داد میزنم در باد
دو پیکریم ولی روحمان یکی گشته ست
دو چشم من و نگاهت یکی ست ای همزاد
غزل دلتنگی هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم
هر چند امیدی به وصال تو ندارم یک لحظه رهایی ز خیال تو ندارم
ای چشمه ی روشن منم آن سایه که نقشی
در اینه ی چشم زلال تو ندارم
می دانی و می پرسیم ای چشم سخنگوی
جز عشق جوابی به سوال تو ندارم
ای قمری هم نغمه درین باغ پناهی
جز سایه ی مهر پر و بال تو ندارم
از خویش گریزانم و سوی تو شتابان
با این همه راهی به وصال تو ندارم
ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران بیداری ستاره در چشم جویباران
ایینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل
لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران
بازا که در هوایت خاموشی جنونم
فریاد ها برانگیخت از سنگ کوه ساران
ای جویبار جاری ! زین سایه برگ مگریز
کاین گونه فرصت از کف دادند بی شماران
گفتی : به روزگاران مهری نشسته گفتم
بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران
بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز
زین عاشق پشیمان سرخیل شرمساران
پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را زین گونه یادگاران
وین نغمه ی محبت بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقی ست آواز باد و باران
هنگام رسیدن ای آرزوی اولین گام ِ رسیدن
بر جادههای بیسرانجام ِ رسیدن
كار جهان جز بر مدار آرزو نیست
با این همه دلهای ناكام ِ رسیدن
كی میشود روشن به رویت چشم من، كی؟
وقتِ گل نی بود هنگام ِ رسیدن؟
دل در خیال رفتن و من فكر ماندن
او پختهی راه است و من خام ِ رسیدن
بر خامیام نام ِ تمامی میگذارم
بر رخوت درماندگی نام ِ رسیدن
هرچه دویدم جاده از من پیشتر بود
پیچیده در راه است ابهام ِ رسیدن
از آن كبوترهای بیپروا كه رفتند
یك مشت پر جا مانده بر بام ِ رسیدن
ای كالِ دور از دسترس! ای شعر تازه!
میچینمت اما به هنگام ِ رسیدن
در این زمانه
در این زمانه هیچكس خودش نیست
كسی برای یك نفس خودش نیست
همین دمی كه رفت و بازدم شد
نفس ـ نفس، نفس ـ نفس خودش نیست
همین هوا كه عین عشق پاك است
گره كه خود با هوس خودش نیست
خدای ما اگر كه در خود ماست
كسی كه بیخداست، پس خودش نیست
دلی كه گرد خویش میتند تار،
اگرچه قدر یك مگس، خودش نیست
مگس، به هركجا، بهجز مگس نیست
ولی عقاب در قفس، خودش نیست
تو ای من، ای عقاب ِ بستهبالم
اگرچه بر تو راه ِ پیش و پس نیست
تو دستكم كمی شبیه خود باش
در این جهان كه هیچكس خودش نیست
تمام درد ِ ما همین خود ِ ماست
تمام شد، همین و بس: خودش نیست
دیشب دوش از همه شب ها شب جان کاه تری بود
فریاد از ین شب چه شب بی سحری بود
دور از تو من سوخته تب داشتم ای گل
وز شور تو در سینه شرار دگری بود
هر سو به تمنای تو تا صبح نگاهم
چون مرغک طوفان زده ی در به دری بود
چون باد سحرگاه گذشتی و ندیدی
در راه تو از بوی گل آشفته تری بود
افسوس که پیش تو ندارد هنرم قدر
ای کاش به جای هنرم سیم و زری بود
از هر طرف نرفته به بن بست می رسیم با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو
باشد که خستگی بشود شرمسار تو
در دفتر همیشه ی من ثبت می شود
این لحظه ها عزیزترین یادگار تو
تا دست هیچ کس نرسد تا ابد به من
می خواستم که گم بشوم در حسار تو
احساس می کنم که جدایم نموده اند
همچون شهاب سوخته ای از مدار تو
آن کوپه ی تهی منم آری که مانده ام
خالی تر از همیشه و در انتظار تو
این سوت آخر است و غریبانه می رود
تنهاترین مسافر تو از دیار تو
هر چند مثل اینه هر لحظه فاش تو
هشدار می دهد به خزانم بهار تو
اما در این زمانه عسرت مس مرا
ترسم که اشتباه بسنجد عیار تو
میز صبحانه و دو زردهء داغ عسلی
من و چشمان تو، یک صبح به شدت غزلی
طعم موسیقی آرام و دو فنجان قهوه
فال ناگفتهء ما در پس آیا و ولی
کافه تاریک ولی چشم من اینجا روشن
به نگاهی که شده حسرت میز بغلی
گرمی عشق تو امروز شده هدیه به من
من جادو شده با حس دو چشم عسلی
جلوی آینهء چشم تو هی می گویم-
آه! این رابطه انگار که بوده ازلی!
اصل من باش که اینبار به تو برگردم
خسته ام٬ خسته ز بسیاری عشق بدلی
فضای خانه که از خندههای ما گرم استچه عاشقانه نفس میکشم!، هوا گرم است
دوباره «دیدهامت»، زُل بزن به چشمانی
که از حرارتِ «من دیدهام ترا» گرم است
بگو دومرتبه این را که: «دوستت دارم
دلم هنوز به این جملهی شما گرم است
بیا گناه کنیم عشق را... نترس خدا
هزار مشغله دارد، سرِ خدا گرم است !!
من و تو اهل بهشتیم اگرچه میگویند
جهنم از هیجانات ما دو تا گرم است
...
به من نگاه کنی؛ شعرِ تازه میگویم
که در نگاه تو بازارِ شعرها گرم است
باید غزل میگفتم اما درد نگذاشت
دل درد و سر درد و سه نقطه درد نگذاشت
در کنگره من حتما اول می شدم حیف
آن داور نالوتی نامرد نگذاشت
می خواستم در کوچه حالش را بگیرم
فوری ننه باباش را آورد، نگذاشت
می گفت تو مو را به موز تشبیه کردی
آن دختر چشم آبی مو زرد نگذاشت
امروز کنسل شد قرارم با نگارم
دلشوره های طرح زوج و فرد نگذاشت
دیگر قراری با من بیچاره حتی
درایستگاه مترو ( ورد آورد ) نگذاشت
باید مدیر حوزه یا ارشاد بودم
نه مثل یک بیکاره ولگرد...نگذاشت
نگذاشت تا من نیز پشت میز باشم
نگذاشت این جسم سپید این گرد نگذاشت
همواره در برابر لیلا جنون کم است
شیرین اگر تویی به خدا بیستون کم است
تنها دلیل کثرت شاعر تویی ولی
هر قدر شعر گفته شده تا کنون کم است
من آمدم که یک شبه شاعر شوم تورا
اما برای وصف تو عمر قرون کم است
من آه می کشم که چه می خواهی از دلم
باور مکن کشیدن آه از درون کم است
هرگز امید بردن یوسف نداشتم
دستی که پوچ آمده بی چندو چون کم است
کاری کن ای عزیز زلیخا شود دلم
یوسف اگر تویی جگر غرق خون کم است
امن یجیب...حال دلم اضطراری استاز دختری که ( بد شده ) دیگر فراری است
آن روزهای دائمی اعتبار سوخت
این روز ها خطوط دلم اعتباری است!
با صفر نهصد و سی و...یک بار هم شده
آنتن بده ، تماس دلم اضطراری است
این زنگ های نیمه شبی عاشقانه نیست
انگار ساعت تو همیشه اداری است
با هر _الو بگو_ ی تو من قطع میشوم !
وقتی _الو بگو و نگو... اختیاری است
وقتی که _ گوش میکنم _ بعد یک سکوت
مثل سلام های شما چوبکاری است
حالا دلم ... در این شب بی مشترک ترین
مشغول زنگ وسوسه ای انتحاری است
پس لطف کن پیامک آخر اگر رسید
پاسخ بده که قافیه این بیت_ آری _ است
امن یجیب گوشی مضطر اذا دعاه
این بوق های آخر چشم انتظاری است
من و هراس سقوطم میان جاذبه ها که راه می روم ازروی تیزی لبه ها
شنیدنی است کشیشی که اعتراف کند
شنیدنی ترازآن اعتراف راهبه ها
مرابه قطب خودت قطب عشق می بردی
مخالف جهت بادهاوعقربه ها
حساب کردم ازاین عشق سودهاببرم
غلط ازآب درآمدولی محاسبه ها
واعتمادبه عشقت نتیجه اش این شد
زنی رهاشده ام درهجوم شائبه ها
