Parva’s
Comments
(group member since Oct 04, 2009)
Parva’s
comments
from the داستان هاي كوتاه طنز group.
Showing 1-11 of 11
خواهش ميكنم دوستانمن هم موافقم كسي كه اين شعرها رو سروده انسان بي نظيري بوده .من اولين بار اينو 3-4سال پيش توي نشريه ايساتيس(نشريه يزدي هاي دانشگاه شيراز)خوندم ومثل شما واقعا لذت بردم
خوشحالم كه مورد توجه شما عزيزان هم واقع شد
پیغام گیر فردوسینمی باشم امروز اندر سرای
که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا بر آید بلند آفتاب
پیغام گیر خیام
این چرخ فلک عمر مرا داد به باد
ممنون توام که کرده ای از من یاد
رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش
آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد
پیغام گیر منوچهری
از شرم به رنگ باده باشد رویم
در خانه نباشم که سلامی گویم
بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت
زان پیش که همچو برف گردد رویم
پیغام گیر مولانا
هر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم
شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم شادان شوم
برگو به من پیغام خود..هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم
پیغام گیر بابا طاهر
تلیفون کرده ای جانم فدایت
الهی مو به قوربون صدایت
چو از صحرا بیایم نازنینم
فرستم پاسخی از دل برایت
پیغام گیر حافظ
رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور
تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام
زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور
پیغام گیر سعدی
از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک را گر فرصتی دادی به دستم
پیغام گیر نیما
چون صداهایی که می آید
شباهنگام از جنگل
از شغالی دور
گر شنیدی بوق
بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم
در فضایی عاری از تزویر
ندایت چون انعکاس صبح آزا کوه
پاسخی گیرد ز من از دره های یوش
پیغام گیر شاملو
بر آبگینه ای از جیوه ء سکوت
سنگواره ای از دستان آدمیت
آتشی و چرخی که آفرید
تا کلید واژه ای از دور شنوا
در آن با من سخن بگو
که با همان جوابی گویم
تآنگاه که توانستن سرودی است
پیغام گیر سایه
ای صدا و سخن توست سرآغاز جهان
دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان
گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد
به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز کتمان
پیغام گیر فروغ
نیستم.. نیستم..اما می آیم.. می آیم ..می آیم
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار می آیم.. می آیم ..می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند
سلامی دوباره خواهم داد
خيلي جالب بود به نظر من اينبارعربها مقصر نبودند وطرف مقابل گل كاشته بودبايد به دوستاني كه دستي در تجارت دارند پيشنهاد بديم اين مطلب رو حتما بخونن
گويند سالي حاتم طايي در سفر بودي كه ناگاه قريه اي در مقابل چشمانش رخ نمود.پس مركب به آن سو تاخت .بر مردمآن قريه داخل شد ومهرباني ها نمود وبنا هاساخت.از آن
ميان مكتب خانه اي بود سوره نام كه جمعي هنر دوست در آن گرد هم آمدند وعجايب آفريدند كه روزگار به چشم نديده بود
سال ها رفت و مكتب از رونق بيافتاد.تخته آوردند كه بردر بكوبند.از غيب ندا رسيد:اندكي صبر.جمعي هستند كه هنوز انگشتانشان رقمي بر دفتر هنر نزده.پس دست نگاه داشتند تا عالمي از قلم ايشان بهره مند گردد
اما در اين ميان گاه تلي از ميخ وتخته بر در سراي به چشم مي خورد وگاه نجوايي از پچ پچ شاگردكان به گوش همي رسيد:كه عن قريب در گشوده خواهد شدو جمعي جديد الورود به مكتب فرود همي آيند.وگه گاه از كارشناسي ارشد نيز سخني بود . وآنچه زمزمه ميشد همه از كرامات ديوارهاي مكتب بود وجمعي در حيرت از چنين گوش هايي
چندي يكبار بزرگ مكتب جيره اي به شاگردكان مي داد.چون در حديث است كه:تا دهان كودك بجنبد بهانه گيري نكند
و گاه جيره اي كه ميرسيد نشاني را اشتباه آمده بود.به جاي زباله داني هاي اطراف شهر از قضا سر از مكتب خانه در آورده بود.واما بي گناه شاگردان گرسنه كه بوي غذا هوش از سرشان برده بود.و آنچه پس از تناول بر سر ايشان آمد بماند كه نگفتن بهتر است
سخن كوتاه كنم كه صداي ميخ وتخته گوش نواز است وديگر بار حاتم از اينجا نخواهد گذشت
مكتب خانه/نشريه داخلي موسسه آمزش عالي سوره/زمستان 84
پروارستمي
