SerA’s
Comments
(group member since Jul 14, 2008)
Showing 1-20 of 63
نیمه شبِ پریشب گشتم دچار کابوسدیدم به خواب حافظ، توى صف اتوبوس
گفتم: سلام خواجه، گفتا: علیک جانم
گفتم: کجا روانى؟ گفتا: خودم ندانم
گفتم: بگیر فالى، گفتا: نمانده حالي
گفتم: چگونه اى؟ گفت: در بند بىخیالي
گفتم که: تازه تازه شعر و غزل چه داري
گفتا که: مىسرایم شعر سپید بارى
گفتم: ز دولت عشق؟ گفتا که: کودتا شد
گفتم: رقیب؟ گفتا: بدبخت کله پا شد
گفتم: کجاست لیلى، مشغول دلربایى؟
گفتا: شده ستاره در فیلم سینمایي
گفتم: بگو ز خالش، آن خال آتش افروز
گفتا: عمل نموده، دیروز یا پریروز
گفتم: بگو زمویش، گفتا: که مِش نموده
گفتم: بگو ز یارش، گفتا: ولش نموده
گفتم: چرا، چگونه؟ عاقل شدست مجنون؟
گفتا: شدید گشته معتاد گرد و افیون
گفتم: کجاست جمشید؟ جام جهان نمایش؟
گفتا: خریده قسطى تلویزیون به جایش
گفتم: بگو ز ساقى حالا شده چه کاره؟
گفتا: شده پرستار یا منشى اداره
گفتم: بگو ز زاهد، آن رهنماى منزل
گفتا: که دست خود را بردار از سر دل
گفتم: ز ساربان گو با کاروان غمها
گفتا: آژانس دارد با تور دور دنیا
گفتم: بکن ز محمل یا از کجاوه یادي
گفتا: پژو دوو بنز یا گلف تُک مدادي
گفتم که: قاصدت کو؟ آن باد صبح شرقي
گفتا که: جاى خود را داده به فکس برقي
گفتم: بیا ز هدهد جوییم راه چاره
گفتا: به جاى هدهد دیش است و ماهواره
گفتم: سلام ما را باد صبا کجا برد
گفتا: به پست داده، آوُرد یا نیاوُرد؟
گفتم: بگو ز مشکِ آهوى دشت زنگي
گفتا که: ادکلن شد در شیشه هاى رنگي
گفتم: سراغ دارى میخانهاى حسابي
گفت: آن چه بود از دم گشته چلوکبابى!
شعر زیر مرثیهایست که شاعر گرانقدر و محبوب کشورمان، استاد شمس لنگرودی در روز شهادت ندا آقاسلطان برای وی سروده است. این شعر در مجموعه «۲۲ مرثیه در تیرماه» منتشر شده است:دخترم!
سنتشان بود
زنده به گورت كنند
تو كشته شدى
ملتى زنده به گور مىشود.
ببين كه چه آرام سر بر بالش مىگذارد
او كه پول مرگ تو را گرفته
شام حلال مىخورد.
تو فقط ايستاده بودى
و خوشدلانه نگاه مىكردى
كه به خانهات برگردى
اما ديگر اتاق كوچك خود را نخواهى ديد دخترم
و خيل خيالهاى خوش آينده
بر در و ديوارش پرپر مىزنند.
تو مثل مرغ حلالى به دام افتادى
مرغى حيران
كه مضطربانه چهرهى صيادش را جستجو میكند
تو به دام افتادى
همچون خوشهى انگورى
كه لگدكوب شد
و بدل به شراب حرام مىشود.
كيانند اينان
پنهان بر پنجرهها، بامها
كيانند اينان در تاريكى
كه با صداى پرندهى خانگى
پارس مىكنند.
كشتندت دخترم
كشتندت
تا يك تن كم شود
اما تو چگونه اين همه تكثير مىشوى.
آه نداى عزيز من
گل سرخى كه بر گلوى تو روئيده بود
باز شد
گسترده شد
و نقشهى ايران را در ترنم گلبرگهايش فرو پوشانيد
و اينانى كه ندا دادهاند
بلبلانند
ميليونها تن كه گرد گلى نشسته
و نام تو را مىخوانند.
يعنى ممكن است صداشان را كه براى تو آواز مىخوانند نشنوى
يعنى پنجرهات را بستند كه صداى پيروزى خود را هم نشنوى
ببين كه چه آرام سر بر بالش مىگذارد
او كه صيد حلال مىخورد.
کوچه ها باریکن دکونا بستستخونه ها تاریکن طاقا شکستست
از صدا افتاده تار و کمونچه
مرده میبرن کوچه به کوچه
نگا کن مرده ها به مرده نمیرن
حتی به شمع جون سپرده نمیرن
مثل فانوسین
که اگه خاموش شه
واسه نفت نیس هنوز
یه عالم نفت توشه
هنوزم ز خردی به خاطر در است که در لانه ماکیان برده دست
به منقارم آنسان به سختی گزید
که اشکم چو خون از رگ آندم جهید
پدر خنده بر گریه ام زد که هان
وطن داری آموز از ماکیان
مرسی ماریای عزیزم
خیلی قشنگ بود
به قول حضرت حافظ:اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم سمرقند و بخارا را
و صائب در جواب می گوید:
هر آنکس چیز می بخشد، ز جان خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم سر و دست و تن و پا را
و شهریار در جواب می گوید:
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم تمام روح و اجزا را
و دوستی گوید:
هر آن کس چیز می بخشد، به زعم خویش می بخشد
یکی شهر و یکی جسم و یکی هم روح و اجزا را
کسی چون من ندارد هیچ در دنیا و در عقبا
نگوید حرف مفتی چون ندارد تاب اجرا را
سلامربطی به مشاعره نداره اما واقعا جالب بود به نظرم
توروخدا نگین چه بی ادبه ها.جالبه و قشنگ
پیشاپیش از همه عزیزان معذرت میخوام
...
درگذشته های دور پادشاهی بیگانه بر سرزمین مادری مسلط شد. او بد خواه و در عین حال زیرک بود. و وزیری داشت از خودش بسی بدخواه تر و زیرک تر. به او امر کرد که راهی بیاب تا بر روح و جان این مردمان مسلط شوم بدون آنکه بفهمند و اعتراضی بکنند. وزیر تفکری کرد و طوماری بنبشت و به جارچیان داد تا در سراسر شهرها ودیهات ها بخوانند. قوانین جدید اعتقاد به دین قدیم و سواد آموزی را غیر قانونی اعلام کرد. و مالیاتها را به سه برابر افزایش داد. شب زفاف عروس از آن شاه بود و ارزش جان مردمان به اندازه چهارپایان کشورهمسایه که موطن اصلی شاه
بود اعلام شد. هر گونه اعتراض و مخالفت با این قوانین مجازات مرگ داشت و در نهایت طبق این قوانین گو..دن و چ..دن هم ممنوع اعلام شد.
پادشاه گفت: ای وزیر این همه فشار آنان را به شورش وا خواهد داشت و مگر قرار
نبود انقلاب مخملی کنیم؟ وزیر گفت: نگران
نباشید اعلیحضرت. به بند گو..دن دقت
نفرمودید. همان سوپاپ اطمینانیست که انرژی اعتراضشان را خالی کنند.
و چنین شد که وزیر گفت. مردم لب به اعتراض گشودند که این ظلمی آشکار است. این طبیعی است که پادشاه بخواهد مردم را به دین خودش در آورد و یا سواد خواندن آنان
را بگیرد. همچنین افزایش مالیات همیشه مطلوب شاهان بوده و مالکیت در شب زفاف هم رسمی قدیمیست. و بی ارزش بودن جان ما در مقابل جان مردمان همسایه هم از وطن
پرستی شاه است اما دیگر منع چ..دن و گو..دن خیلی زور است. و تازه مگر پادشاه میتواند در تمام مستراح های این سرزمین نگهبان بگمارد. آنان که باسواد تر بودند
داد سخن دادند که تازه جانم خالی نمودن باد
روده برای سلامت مفید است و هیچ
قبحی در آن نیست. و اینان متحجرانی بیش نیستند که سرشان را در تنبان خلایق فرو
می کنند. با کلی کیف به خاطر این تفسیر علمی وکلمه متحجر سر تکان می دادند و
خودشان را روشنفکرمی نامیدند. وگفتند تازه
مگر خود شاه نمی گ..د. جک های
بسیاری ساختند در مورد شاه که از فرط نگو..دن ترکیده, یا برای کنترل بر روده اش
چوب پنبه به ماتحتش فرو کرده, یا مثل سگ بوکشان دماغش را به سوراخ ک.ن مردم می
چسباند واینها را برای هم اس ام اس کردند و
کلی خندیدند.نگهبانان حکومت در
سراسر سرزمین پخش شدند تا اجرای قوانین را تضمین کنند. هر از چند گاهی بی خبر
به مستراح ها یورش می بردند و افراد گو.و را دستگیر می کردند و به منکرات می
بردند. اما مردم همچنان به چ..دن و گو..دن درخفا ادامه می دادند و این صداهای
بویناک روده شان را اعتراضی عظیم به حکومت میدانستند. مردم به صحراها می رفتند و می گو..دند. در کوچه های شهر نگاهی به این ور و آنور می انداختند و پیفی میدادند. حتی مهمانی های زیر زمینی می گرفتند لوبیا می خوردند و گروپ گ.ز راه مینداختند. بعد از مدتی دیگر کسی آن ماجرای منع سواد و دین اجباری و کاپیتولاسیون و عروس دزدی و مالیات را به خاطر نیاورد وهمگان سعی کردند از این آخرین حق بدیهی خوشان دفاع کنند. و در همین احوال پادشاه و وزیرش در قصر قهقهه سر میدادند که چه زیرکانه مردمان را در بخارات اسیدی خودشان غرق کرده و همگان
را گو.و کرده اند
نویسنده:نمیدانم
هرکه آمد بار خود را بست و رفتما همان بدبخت و خوار بی نصیب
زان چه حاصل،جز دروغ و جز دروغ؟
زین چه حاصل،جز فریب و جز فریب؟
مذاق اندوه چیه؟!اندوه مذاق داره؟:)
در هر صورت اینجا همه جور شعری و اصلا هر جمله ای که روش اسم شعر گذاشتن ،گفته میشه
آخر این هفته جشن ازدواج ما به پاستبا حضور گرم خود درآن صفا جاری کنید
ازدواج و عقد یک امر مهم و جدی است
لطفا از آوردن اطفال، خودداری کنید!
بر شکم صابون زده، آماده سازیدش قشنگ
معده را از هر غذا و میوه ای عاری کنید
تا مفصل توی آن جشن عزیز و با شکوه
با غذا و میوه آن جشن افطاری کنید
البته خیلی نباید هول و پرخور بود ها!
پیش فامیل مقابل آبروداری کنید
!
میوه، شیرینی، شب پاتختی ام هم لازم است
پس برای صرفه جویی اندکی یاری کنید
!
گر کسی با میوه دارد می نماید خودکشی
دل به حال ما و او سوزانده، اخطاری کنید!
موقع کادو خریدن، چرب باشد کادوتان
پس حذر از تابلو و ساعات دیواری کنید
!
هرچه باشد نسبت قومی تان نزدیک تر
هدیه را هم چرب تر، از روی ناچاری کنید
!
در امور زندگی، دینار اگر باشد حساب
کادو نوعی بخشش است، آن را سه خرواری کنید!
گرم باید کرد مجلس را، ازاین رو گاه گاه
چون بخاری بهر تنظیم دما، کاری کنید
ساکت و صامت نباشید و به همراه موزیک
دست و پا را استفاده، آن هم ابزاری کنید
!
لامبادا و تانگو و بابا کرم یا هرچه هست
از هنرهاتان تماما پرده برداری کنید
!
البته هرچیز دارد مرزی و اندازه ای
پس نباید رقص های نابه هنجاری کنید
!
حرکت موزون اگر در کرد از خود، دیگری
با شاباش و دست و سوت ازاو طرفداری کنید
!
کی دلش می خواهد آخر در بیاید سی دی اش؟
با موبایل خود مبادا فیلمبرداری کنید!
در نهایت، مجلس ما را مزین با حضور
بی ادا و منت و هرگونه اطواری کنید
!
شاعر:نمیدانم
همگی خسته نباشیدخیلی جالب بود
برای سلامتی باعث و بانیشم جمیعاً صلوات
....
زبان کلک تو حافظ چه شکرآن گوید
که گفته سخنت میبرند دست بدست
