Mehdi Mehdi’s Comments (group member since Aug 02, 2008)


Mehdi’s comments from the گواش group.

Showing 1-11 of 11

Dec 07, 2008 07:43PM

6484 عاشقانه خیس


دوش باز بود ، به حرکت آب روی بدنم نگاه کردم ، چند
قطره ای توی چشمم رفت و برای اينکه سوزشش کم شود ناچار چشمهام را بستم. حالا فقط سياهی بود با صدای آب ، ممتد و بم و بالا. فقط کمی سرد بود باد اما نمی آمد گفت امروز عصر می آيم گفتم پس من دوش می گيرم تا برسی و سرد بود و آن موتور سوار با کلاه سياه و صدای ممتد باز رد شد و بوق زد و سياه بود که صدايش آمد ، صدای زنگ. من که گفته بودم دوش می گيرم ، حوله را به خودم پيچيدم و بيرون زدم. لباس ها نبودند همانها که اطو زده بودم ، نبودند . باز صدا آمد، صدای موتور ممتد و بم و بالا . کفش ها هم نبودند که بوق زد بايد بگويم کمی صبر کند تا پيدايشان کنم والا ناچارم بلوز دامن مشکی ام را بپوشم دير می شود بايد زودتر برگردم. سوزش چشمم بيشتر شد و سرد بود.
لباس مشکی را برداشتم کمی چروک بود و توی آيينه من نبودم که موج برمی داشت . فقط بويش آشنا بود. گفت خيلی وقت بود دنبال اش می گشتم بوی آشنا يی داشت گفتم پس هميشه از همين می زنم در کمد را باز کردم تاريک بود اما بويش بود و سياه بود که بوق زد بايد بگويم کمی صبر کند تا لباسم و ادکلن را پيدا کنم با همان حوله رفتم در را باز کردم لباس تنم نبود با احتياط لباس را جلو گرفتم تا خيس نشود گفتم گمش کرده بودم گفتم از خشکشويی گرفتمش نگران بودم آماده نشود اما شد قطره های آب روی سينه ام سر می خورد انگار که روی بدنم دست بکشند گفتم يادم نمی آيد به خشک شويی داده باشم گفتم ديروز عصر ساعت پنج گفتم يادم نمی آيد گفتم کفش ها چی گفتم تو فريزرند پر از روزنامه ی نم دار پام را می زدند گفتم خدارا شکر ادکلن ... که دودش دماغم را پر کرد با همان صدای بم و بالا رد شد و بوق زد روغن سوزی داشت که اين طور دود می کرد ? سرما به جانم افتاده بود در حمام باز بود و آب که سرد بود. باز زنگ زدند از لای در ساعت را ديدم به موقع آمده بود ، لباسم آنجا آماده بود و آب از روی سينه ام سر می خورد و من سردم بود.

Nov 12, 2008 08:22PM

6484 ادامه


«ديروز جواني كه هفته پيش بي خبر رفته بود برگشت. وسط محوطه دوره‌اش كرده بودند. مي‌گفت: «كافي است تنها نباشي، آنجا همه چيز هست، نه براي آدم‌هاي تك افتاده.» آن گوشه ايستاده بود، به طرف‌اش رفتم، خواست حركت كند، با لرز، ... دست‌اش را گرفتم سرد بود لحظه‌اي صدايي نيامد، هيچ صدايي، تا اينكه زنگ ناهار را زدند. دست‌اش را از دست‌ام كشيد و رفت، ... و دست‌ام خيس ماند.
امروز صداي قدم‌هاش مدام شنيده مي‌شود. يك تقه، دو تا پشت هم و يك ضربه‌ي ديگر، مكثي بلند و حالا دو ضربه‌ي ديگر و ... نمي‌توانم دنبال‌شان كنم صدا بلند و كوتاه مي‌شود گاهي به ديوار دست مي‌سايد يا ضربه‌اي به دري مي‌زند و بازمي‌گردد. لحظه‌اي به خواب مي‌روم ... از خواب مي‌پرم همه جا ساكت است.»
نظافتچي مي‌آيد دفترچه‌اي آورده مي‌گويد: « آن آقا از طرف مهتاب خانوم آورده، گفته اين دفترچه اشتباهي توي وسايل خانوم بوده.» مي‌پرسم پايين چه خبر بود، مي‌گويد: «اوني كه هفته پيش رفته بود برگشته.»

Nov 12, 2008 08:21PM

6484 مرد و مهتاب


مرد ومهتاب

«چند تار مو هميشه روي يكي از چشمان‌اش را مي‌پوشاند يكي از گونه‌هاش كمي برجسته‌تر بود و آن چشم ديگراش مي‌پريد، گاهي نه مداوم. نگاه كه مي‌كرد گردن‌اش كمي به راست خم مي‌شد و شانه چپ‌اش را بالا مي‌انداخت.قوز پشت‌اش انحناي كمر را تشديد مي‌كرد و نور كه از پشت مي‌تابيد ميان موهاي آشفته وبلنداش گير مي‌افتاد. وقتي راه مي‌رفت دست ها را معمولا پايين نگه‌نمي‌داشت يكي را اندكي خم مي‌كرد و به راست مي‌تاباند،از كتف حركت‌اش مي‌داد آن يكي نيز به همين نحو حركت مي‌كرد اما نه هماهنگ.»
دفترچه را نظافت‌چي آورد گفت زير تخت مهتاب بوده،اما من كه بعد از رفتن‌اش اتاق را گشتم، به خصوص يادم هست كه زير تخت را هم نگاهي انداختم. جلداش كمي كهنه وكثيف بود، نوشته‌ها كج ومعوج بودند اما پيدا بود تلاش شده مرتب نوشته شوند، بد خط بودند و تمييز. صفحه‌ها مچاله بودند انگار نوزادي ورق زده باشدشان.
«اول بار صداي‌اش را شنيدم يا بهتر بگويم صداي پاي‌اش را، دو تقه‌ي پشت هم ومكثي كوتاه، و مدام تكرار همين كه دور ونزديك مي‌شد در سكوت شب. يا گاهي كه با زمزمه‌اي همراه‌اش مي‌كرد.»
خيلي پيش از اين چنين صدايي را شنيده‌‌ام يا اينكه از روي عادت فراموش‌اش كرده‌ام اما مطمين هستم كه لااقل هفته‌اي هست به گوش‌ام نخورده.
«امروز در راهرو ديدم‌اش از صداي پاها مي‌شناسم‌اش سرش را پايين انداخت مي‌خواست متوجه نگاه‌‌اش نشوم يا اينكه بي‌ تفاوت جلوه كند نزديك كه آمد صداي گام‌هايش عوض شد؛ يك تقه، دو تقه‌ي پشت هم، مكثي كوتاه و ضربه‌اي ديگر و ايستاد درست رو به روي من آن طرف راهرو دست را حايل بدن‌اش با ديوار كرد. نگاه‌اش كردم در واقع به او زل‌زدم پيدا بود كه سنگيني نگاه‌ام را حس مي‌كرد. سرش مي‌جنبيد،به بالا و پايين، دست‌اش كنار بدن لق‌مي‌خورد چند نفس منقطع ونامنظم واز پي‌اش سرفه‌اي و راه افتاد با همان گام هاي بي‌ترتيب.»
بين هر چند صفحه از نوشته‌ها صفحه‌ هايي خالي بود جاهايي سطري نوشته‌شده و باز خط خورده، به نحوي كه خواندن‌اش غير‌ممكن شود. نوشته‌ها تا اواسط دفترچه ادامه دارند و بعد انگار رها شده باشند. باقي دفترچه خالي بود.
«پشت ميز نشسته بودم كه صدا را شنيدم سربرگرداندم صدا لحظه‌اي قطع شد. به يكباره در درگاه ظاهر شد نگاهي به داخل انداخت به من، به طرف من، نگاه‌اش به نگاه‌ام نبود، فقط به سمت من بود و محو بود. برخاستم به طرف اش حركت كردم...كه رفت.»
مهتاب خوب نمي‌ديد تنها از فاصله‌اي نزديك اشيا را تشخيص مي‌داد با اين همه بعيد بود ظرفي را بشكند يا اتاق‌اش به‌هم‌ريخته باشد يا حتا هنگام راه رفتن سكندري بخورد. يك عينك ته‌استكاني داشت كه فقط وقتي مطالعه مي‌كرد به چشم مي‌زد اگر دم غروب يا هر وقت كه راهرو كمي تاريك بود ناچار مي‌شد دستشويي برود به اطراف دست مي‌ساييد.
«چند روزي است صداي‌اش نمي‌آيد اتاق‌اش را نمي‌دانم اگر از پله‌ها بالا مي‌رفت صداي پاي‌اش را مي‌شنيدم و چون صدا معمولا ضعيف است و بعد اوج مي‌گيرد و دوباره محو مي‌شود بايد جايي انتهاي راهرو باشد. بعد از ظهر كه گرما حوصله‌اي براي قدم زدن در محوطه و يا حتا بيدار ماندن نمي‌گذارد به دنبال‌اش مي‌روم. اتاق اول دو پير زن هستند، خوابيده‌اند يا مرده.... اتاق بعدي خالي است، تخت هم ندارد. ديگري اتاقي است با دو تخت و يك ميز، پيرمردي روي يكي از تخت‌ها لميده و آن ديگري پشت ميز چرت مي‌زند. اتاق چهارم... تاريك است نمي‌توانم درست ببينم. اتاق پنجم؛ يك ميز شلخته با ورق‌هايي تاخورده يا مچاله روي آن،آنجاست روي تخت، برجسته‌گي‌هاي بدن‌اش زير ملحفه به طرز ناهمگوني پيداست، قوزاش باعث شده كمي سينه بالا بيايد و بدن را به يك سمت متمايل كند دست‌ها كنار بدن جفت نيستند يكي از چشمان‌اش نيمه باز است سرش همراستا با بدن نيست گردن خميده‌اش با چين ملحفه همراه شده و موهاي بلند و خيس از عرق‌اش انگار كه سر را به بالش چسبانده باشند. آنقدر نگاه مي‌كنم تا لحظه‌اي مي‌جنبد، صدايي مي‌شنوم ...مهتاب... برمي‌گردم كسي نيست. مي‌روم.»
كمتر با كسي هم‌كلام مي‌شد، كم حوصله بود اما نه بد‌خلق. گاهي براي هوا خوري به محوطه مي‌آمد بعضي هفته‌ها كه اصلا، بخصوص زماني كه آن مرد با ماشين بزرگ مشكي‌اش و آن بسته‌هاي بزرگ و كوچك كه پيدا بود سنگين‌اند مي‌آمد. مهتاب اجازه ورود به او را هم نمي‌داد و او از لاي پنجره نگاهي به داخل مي‌انداخت، از سر تكليف، انگار كه مطمين شود او هنوز هست و بسته‌ها را دور نمي‌ريزد.
.
Oct 27, 2008 12:33AM

6484 ساحل سودا


با هم روي همين نيمكت رو به آب نشستيم چشم هايش حركت مي‌كرد اما انگار جايي را نمي‌ديد صورت‌اش خيس بود و انعكاس نوري، شايد مهتاب، گونه‌هايش را براق كرده‌بود.
مي‌گفت:«سايه ها كه روي سنگ ها مي دويدند پيدايش مي شد نخست موهايش را مي‌ديدم، بعد صورت گرد و مهتابي اش كمي بعد دست ها، تا آرنج فقط. از اين بالا تر نمي‌آمد. موج كه مي زد رخسارش مي‌تابيد و نمي‌تابيد . نگاه‌اش به سوي من اما خيره به دور دست ناپيدايي بود . لحظه‌اي گويي مي‌خواست از آب بيرون بيايد ولي موج بعدي با خود بردش و جز انعكاس نور بر موج‌هايي كوتاه چيزي ديده نمي‌شد .
صبح زود قبل از اينكه كسي لب آب بيايد آنجا بودم رد پايي بر شن نمانده بود چند كنده كه آب با خود آورده بود در حال دفن شدن زير شن‌ها بودند . آرزو كه آمد گفت ديده‌اش اول موهاي اش را، موج‌هاي كنار دست‌ها او را متوجه اندام‌اش كرده شب اما مهتابي نبوده كه چهره‌اش را ببيند و فقط تصويري محو از او به ياد دارد .
علي مي‌گفت:« تنها كه لب آب بروي و شب‌هاي قبل هم يكي مدام اين را توي گوش‌ات بخواند حتما خيال‌اش به سراغ‌ات مي‌آيد .» گفتم :«مگر ممكن است هر شب همان تكه چوب همان جا بيايد و هر شب به همان ترتيب سر از آب در آورد .»
گفت :« حساب تو كه از بقيه جداست تو تو روز روشن وسط آتش گلستان مي‌بيني .»
حامد گفت: «من هم مي‌نشينم تا با هم ببينيم‌اش .»
تكه ابري جلو ماه را گرفته‌بود سايه ها فقط گاه‌گاهي پيداي‌شان مي‌شد . خيلي منتظر شديم اما انگار نمي‌خواست بيايد . سفيدي موج‌ها را به دقت زير نظر گرفته‌بودم . حامد كاملا مايوس شده‌بود و داشت مي‌رفت كه ديدم‌اش ، موهاي‌اش را ، كمي كه بالا آمد ‌توانستم خطوط چهره‌اش را حدس بزنم ، در حيني كه حامد را صدا مي‌كردم موج بلندي به آن سو خيز برداشت تا حامد بيايد به زير موج رفته‌بود گفتم :«آن جا بود پشت آن موج بلند .» اما ديگر سفيدي موج هم از آن جا گذشته بود . حامد گفت: «حتم دارم خيال برت داشته .» گفتم: « صبر كن شايد با موج بعدي ببينيم اش .» كه رفت . منتظر شدم اما آن شب نيامد شب‌هاي بعد هم .
مهتاب نبود،ابر هم نبود دريا آرام بود و گرم ، لايه مهي رقيق سطح آب را گرفته بود فقط سفيدي موج هاي نزديك را مي شد ديد . اين بار اول چهره اش را ديدم واضح تر از هميشه خطوط گردن با انحناي چانه تلاقي داشتند و در سينه ها محو مي شدند و به آب فرو مي‌رفتند. انعكاس نوري نمي دانم از كجا بر قطرات روي گونه اش مي درخشيد، چشم ها خيره بودند اما نه به دور دست سنگيني نگاه هش را حس مي كردم مي خواستم برخيزم اما پاهاي ام قفل شده بود شايد هم خيال مي كردم قفل شده ، زانوان ام نمي لرزيد ولو تواني هم نداشت آب به زير بدن ام رسيده بود و شن هاي زير پاي ام را خالي مي كرد كنده اي كه كنار دست ام بود در موج غلتيد و به ميان آب رفت .»
سايه ها كه روي سنگ ها مي دوند پيدا يشان مي شود . نخست موها را مي‌بينم ، بعد صورت گرد و مهتابي شان كمي بعد دست ها ، تا آرنج فقط . از اين بالا تر نمي‌آيند . موج كه مي‌زند رخسارشان مي تابد و نمي تابد . نگاه شان به سوي من اما خيره به دور دست نا پيدايي است….
فروردين 81

Oct 22, 2008 02:49AM

6484 داستاني پر سوز و گداز ، تلخي يكسره و كنترل نشده. اگر به پلات داستان توجه كنيم با طرحي ساده و تكراري رو به رو هستيم. شخصيت ها تك ساحتي هستند. پدر بد ، زن همسايه شيطان صفت ، مادر مريض و نزار ، دختر بخت برگشته و برادري كه قراره به ما بگه همچين محيطي باعث مي شه پسر پا جاي پاي پدر بگذاره و ظاهرن به خاطر كمربندهايي كه نوش جان كرده مقصر هم نيست با اين تفاصيل لابد پدر هم كودكي مشابهي داشته و او هم مقصر نخواهد بود . تره هايي هم داريم ( نمادي از پاكي و آفرينندگي مادر؟) كه پدر بر آن تف مي اندازد و دختر بر آن آرام مي گيرد. همه اينها قرار است حس ترحم بر انگيزد يا چيز ديگري؟ من نمي دانم؟ فكر كنم ساده ترين كار را كرده اي تلاش در خلق همذات پنداري با پدر جذابتر به نظر نمي رسيد؟
گفتگو (1 new)
Oct 21, 2008 11:52PM

6484 گفتگو

باید بالاخره یه جوری تمومش کنم مثل خیلی از همین نوشته ها یا مثل فیلم ها که حتا میشه بیشترشون رو قبل از اینکه تموم بشن حدس بزنی که آخرش چی می شه.
باید بهش بگم . بگم که امروز یه روز دیگه است و من اینجوری نمی تونم ادامه بدم. اگه ازم دلیل بخواد و من بگم یه حس ِ ، که نمی دانم شاید از وقتی اون فیلم و دیدم که آخرش رو بعد از بار چهارم هم نفهمیدم چی شد و اون بهم بگه و با همون نگاه از پشت عینکش بهم زل بزنه بازم فایده نداره. تا بذاره بره من یادم می ره که آخر فیلم چی شد. و اگه صد بار دیگه هم برام توضیح بده بازم یادم می ره واسه همینه که می گم باید یه جوری تمومش کنم.
اون بار هم قبل از خداحافظی بجای قرار بعدی مون می خواستم بهش بگم که دیگه اینجوری نمی شناسمش. نه بخاطر اینکه مدل موهاشو عوض کرده یا اینکه از وقتی چشماشو با لیزر عمل کرده دیگه با اون حالت آشنا ی پشت عینکش بهم نگاه نمی کنه.
باید بفهمه که امروز یه روز دیگه است حتا اگه زمین تو مدارش ثابت بمونه و یا مسافرکشی که منو به محل کار می رسونه همون دیروزی باشه و اونی که سر میزم میاد همون پیرهن هر روز را پوشیده باشه. حتا اگر خدا انقدر دور شده باشه که انگار اصلن نیست ، من هستم و او، نه با بازگشتی به نقطه تکرار قبلی. امروز من بر مداری دیگر می گردم و حرکت بی پایان عقربه ها برایم همان گذشت زمان نیست.
امروز روز دیگری است و او باید این را بفهمد و من نمی دانم چرا و اگر بیاید و برایم بگوید و حتا با آن نگاه اش که همیشه از پشت عینکی زل می زد که نیست باز هم تا قرار بعدی مان رابگذاریم و برود من دچار نسیان می شوم و هنوز می گویم و می دانم که امروز روز دیگری است و بالاخره باید جوری تمامش کنم.

Sep 17, 2008 04:14AM

Sep 05, 2008 11:31PM

6484 سلام ميلاد عزيز
ممنون از لطف و توجه ات به داستانم.
راجع به اون نكته اي هم كه گفتي نقل قولي است از داستان گنج نامه گلشيري عزيز آنجا كه از مرگ احمد مير علايي مي گويد.
باقي بقايت.
Aug 31, 2008 04:05AM

6484 ... بود يا


نبودـ يا بود و من نديدم. خواب ديده بودم ، اما نه ، تنها يک صفحه سياه بود پس آيا می شد گفت خواب ديده ام. فقط صــدايي شنـيده بودم . مثل بوق تلفن وقتی کسی آن طرف گوشی را برنمی دارد.
گفته بود ساعت نه و نيم جلوی پارک ساعی می بينمت الان ساعت شش بود و تاريک بود مثل دو تا چهار شب و مثل همان خواب که ديده بودم. اول بار که زنگ زد وقتی پرسيدم شماره را از کجا آورده ای طفره رفت. صداش آشنا بود و هيچ تلاشی هم برای تغييرش نمی کرد. حتا از جاهای آشنايی هم می گفت. دفعه دوم يا نمی دانم ... پرسيدم چرا به من زنگ می زنی گفت يعنی تو ناراحتی که زنگ می زنم و سريع موضوع را عوض کرد مجال نداد که بگويم نه، که من هم منتظرم زنگ بزند و نپرسيد که چرا مدام سوال هايی می کنم که بدانم چه طور شماره ام را گير آورده و چرا با وجودی که مايلم نمی گويم قراری بگذاريم و همان بار بود يا ... که گفت حتا مرا ديده نه خودم را...
زنگ ساعت که ميزان کرده بودم روی شش و نيم به صدا در آمد کسی خانه نبود پس گذاشتم همان طور بزند تا کوکش تمام شود . اشتها نداشتم صبحانه بخورم پس زود بود از رختخواب بيرون بيايم بخصوص که می شد پتو را روی صورت کشيد و جاهای خالی را ميان سياهی پر کرد و شايد حتا می شد از صدا صورتش را ساخت گفته بود چه لباسی می پوشد و من هم گفته بودم ، که بی فايده بود چرا که ديده بود مرا و نيازی به نشانی بيشتر نبود و من بايد اين هاله را مجسم کنم و اين صدا را که انگار روح بود لباس بپوشانم.
می گفت از عـلاقه من به ادبيات آگاه است و از گلشــــيري گفت و از بورخس و از هر دوشان که « ــ فرق نمی کند . اگر الف الفبای ما همه ی حروف باشد و همه کلماتی که هستند و خواهــند بود ، پس اينــجا يا هرجا که باشم همه جاست ؛ من هم تو هستم يا هر کس که نوشته است يا خواهد نوشت.
می بينم که زنده است و هست ، حتا وقتی ديده بودنداش که ده و نيم بعد از ظهر دوم آبان هفتاد و چهار نشسته، تکيه داده به ديوار ، تمام کرده بود . » و حالاست که می بينم اش از پشت با روسری سفيد که پشت گردن گره انداخته و از راه راه ميله های نيمکت مانتو کرمش پيداست و کفش های ورزشی به پا دارد مثل خيلی از آنهای ديـگر که اول صبح در پارک می دوند و دست ها را در هوا تکان می دهند بی آنکه پی چـيزي باشند. و آرام است بيشتر از آنکه منتظر کسی باشد و نيست و می داند آنکه می آيد به چه هياتی است و من که فقط می توانم صدايش را که حالا آشناست و دور فقط تشخيص بدهم . منتظرم که سربرگرداند و ببينمش که بلند می شود و می رود بی آنکه سر بجنباند می دود و دست ها را در هوا تـکان می دهد و انگار که سبک شده باشد گام هاش بلندتر می شوند تا آنجا که ديگر به زمين نمی رسند و نيمکت خالی می ماند و من. و اينکه اينبار که زنگ زد بگويمش که من نيامدم يا او نبود.

6/5/1382
شيراز

Aug 16, 2008 02:27AM

6484 ممنون از لطفت.
و خوشحال مي شم كه امكان خوندن اون مقاله اي كه گفتي رو داشته باشم.
باقي بقايت.
Aug 15, 2008 11:16PM

6484 ادبیات و زبان

اندیشیدن امکانی انفرادی بود و به اشتراک گذاشتن آن ممکن نشد مگر با اختراع زبان. زبان با ساختار قدرتمندش ساز - و- کاری در اختیار بشر قرارداد تا به شرط پذیرفتن قواعد آن تبادل اندیشه و اطلاع میسر گردد.
زبان از آغاز با قدرت وارد عرصه شد و بی لغزشی بارزترین توانایی بشر را تحت سیطره خود گرفت.
کارکرد دیگر زبان که عام تر هم شد- ارتباط و تبادل اطلاع - این قدرت را کمتر آشکار می کند چرا که در صحبت های روزانه خود کمتر به این قدرت فکر می کنیم . با تمام این تفاصیل زبان با ساختاری پیچیده و کانون های متعدد و بهره گیری از نیروهایی که از هر سو ما را احاطه کرده اند بر دنیای ما چیره گشته. زبان حتا فرصت اشتباه را به ما نمی دهد و به عکس نوشتار وابسته به زمان است. زبان در لحظه جاری است و اشتباه در آن گاه جبران ناپذیر و بازگشت به گذشته ناممکن.
زبان با ساختار نشانه ای اش همه چیز را انتزاعی می کند. ما در دایره زبان حرکتی مدام از دال به مدلول داریم و هرگز امکان رسیدن به خود شیئ میسر نمی شود. حتا گاهی این دور کامل می شود ، کافی است فرهنگ لغت را باز کنید و معنی واژه ای را بخوانید و این معنی را به عنوان مدخل جدید در نظر آورید و تکرار همین تا به نقطه ی آغاز برگردید.
بارت در این باره می گوید:" زبان قدرت است چون مرا مجبور می کند کلیشه هایی از پیش شکل گرفته (ازجمله خود کلمات) را به کار برم، و آنچنان سـاختار محتومی دارد که به ما برده گان زبان اجازه نمی دهد از آن آزاد و خارج شویم، چون هیچ چیز بیرون از زبان نیست."
بارت راه نجات را تقلب در زبان می داند و این بازی نادرست ، نجاتبخش و آزادی بخش را ادبیات می نامد. این بازی کلمات و بازی با کلمات زبان را به صحنه می آورد و روی خلل و فرج آن کار می کند، ادبیات با گزاره ی ساخته و پرداخته کار ندارد بلکه با بازی ی گوینده و نویسنده سر و کار دارد که جاذبه ی کلمات را کشف می کند. ژان کوکتو می گفت :" شعر گرد و غبار روی کلمات را پاک می کند و نیروی نهفته ی آنرا آزاد" بر پایه نظریه اطلاع برخورد با هر پدیده ای در بار نخست حداکثر اطلاع را به مخاطب منتقل می کند مواجهه ی دیگربار اطلاع را کاهش می دهد و... کلمات نیز برای بار اول حامل حجم بالایی از اطلاع هستند اما کاربرد بیش از حد آنان چنان از بار اطلاع شان می کاهد که به کلی از ایجاد هیجان ناتوان می شوند از اینجا به بعد کار هنرمند آغاز می شود تا با عدول از قواعد زبان و آگاهی از اینکه نیروی زبان می تواند دوباره بر آن غلبه کند به بازی وارد شود و قدرت کلمات را آزاد سازد.
با این حال زبان از توانی چنان بالا برخوردار است که این نیروی وارد شده را در خود حل می کند و با کمک آن در سطحی جدید قرار می گیرد. این واکنش که از انعطاف پذیری زبان ناشی می شود اثر هنری را که از نیروی کافی بهره مند نباشد با تخلیه اطلاع بلافاصله مستحیل می کند . بر این اساس اثر هنری باید در مرز معنا و بی معنایی باشد تا از استحاله بگریزد و هر مواجهه ای با آن منجر به دریافت اطلاعاتی جدید شود و این میسر نیست مگر با عدول هر چه بیشتر از قواعد زبان در ساخت و فرم