Fatima’s
Comments
(group member since Aug 24, 2008)
Fatima’s
comments
from the سید علی صالحی group.
Showing 1-12 of 12
khosh aamadi mojgan janage she'ri az aghaye salehi khundi ke nazaret ro jalb kard , baramun benevis va khaheshan be dustane sakete in gorooh napeyvand
ba tashakor az paziresh davat
چه ساده با گريستن خويش زاده میشويم و چه ساده در گريستن ديگران میميريم.
اما ميان دشواری دريا و تبسم کرانه، فاصلهایست.
لب اگر تشنه، جام شوکرانش در پيش،
دل اگر تنها، هزار دشنهی پنهانش در پشت.
چنين که در اواسط واژه و معنا معلقيم
مگر به روزنکی در حصار بیسايه، بیديوار،
ورنه در مويههای موهن مرگ، کو چراغی!؟
چراغی کو تا سپيدگانِ بیترديد، زانوی فتيله نلرزاند؟!
دريغا، فاصلهایست ميان آب و سراب،
يک دست بنای اشاره و
يک دست مزار خواب.
دُرُست است که بعضی وقتها هنوز
دستم به دامنِ ماه و
سرشاخههای روشنِ ستاره میرسد،
يا گاهی خيال میکنم
اهلِ همين هوایِ بوسه و لبخندِ آينهام،
اما يادم نمیرود
چطور از شکستنِ آن همه بُغضِِ بیسوال
به نَمنَمِ همين گريههای گلوگير رسيدهام.
من خوب میدانم
که چه وقت
میتوان از سرشاخههای روشنِ ستاره بالا رفت
به باغهای همآغوشِ آينه رسيد
و از طعم عجيبِ ميوهی توبا ... ترانه چيد،
شايد به همين دليل است که ماه
بیجهت به خوابِ هر کسی از اين کوچه نمیآيد.
میگويند هر کسی که رويا نبيند
باد میآيد و يک طوری
اسمش را خط میزند
خوابهايش را خط میزند
بعد هم به او نمیگويد که اهلِ هوای بوسه را
کجا بايد جُست.
میگويند ستارهای که گاه
بالای بامِ خانهی ما میآيد
روحِ غمگينِ همان قاصدکیست
که شبی از ترسِ باد
پُشت به جنوب و رو به جايی دور
گذاشت و رفت و ديگر
به خوابِ هيچ بوتهای باز نيامد!
حالا هر شبِ خدا
هر کجای اين منزلِ بیماه وُ
اين کوچهی بیستاره که باشم،
باز تا به ياد میآورم
که باد با خوابِ ماه و اسم ستاره چه کرد،
هی رو به همين چراغِ شکسته گريه میکنم
ترانه میخوانم
خواب میبينم
دروغ میگويم.
دروغ میگويم که هوایِ آنجا
جورِ ديگری خوش بود،
يا شبِ آنجا که عجيب علاقه
عجيبِ شوق و عجيبِ تماشا!
چه علاقهای، چه شوقی، کدام تماشا!؟
هی کُتکْ خوردهی خوابديده، دريانويسِ گُنگ!
اصلا به تو چه که خوابِ ماه کدام و
اسمِ ستاره چيست؟
تو کی دستت به ماه و ستاره میرسيد
که حالا به خاطرِ اين همه چراغ شکسته، خوابت نمیآيد!
پس چه دارد دريا که هنوز ...؟
حالا برو دمی در برابرِ باد بايست
گوش کن ببين کی باران خواهد آمد
هنوز پارهای از آسمانِ ما آبی بود که ابری عجيب آمد وُ
ناگهان باريدن گرفت.
شنيدهايم که آب
روشنايیِ کاملِ دريا و کبوتر است،
اين باورِ اقبالِ آينه را
ما هم به فالِ سکوت وُ
شکستنِ شبِ آن هميشه گرفتيم،
اما چه رگباری ...!
چه رگبار پُرگویِ بیفرصتی
که نوبت از خوابِ گريه گرفته بود.
باورش دشوار است
اما پيادگانی که بی سرپناه
از پیِ آن چراغِ شکسته آمده بودند
میگفتند ما
هنوز همهی آوازهايمان را نخواندهايم
همهی ورقپارههای گُل وُ
گِشنيزِ نيامده را بازی نکردهايم
دروازههای دريا دور وُ
ما خسته و اين تلفنِ بیپير هم
که زنگی نمیزند.
ما بغضمان گرفته است
میخواهيم هم باد بيايد و هم آسمان، آبی وُ
هم اين خشتِ تشنه
در خوابِ آب از آينه بگويد.
دارم دُرست میگويم
حرفم را پس خواهم گرفت،
با شما نبودم
شما را نمیدانم
اما آنجا پرندهایست
که هی مرا پناه گلبرگِ ستارهای خاموش میخواند،
ستارهای خاموش
با چراغِ شکستهاش در دست
که از دروازههای بیگُل و گِشنيزِ آسمان میگذرد.
هی ... هی بازیِ به نوبتنشستهی بیپايان!
پس کی؟
پس فرصتِ ترانهبازیِ باران و بوسه کی خواهد رسيد؟!
قصهی دريا، پَری، پروانهها سوسوی فانوس و خوابِ خانهها
کودکیهای پُر از رويای نور
يک دل اينجا، صد دل از دنيایِ دور
هر چه دور از خود، بگو نزديکتر
رفته بوديم غرق بوسه: سر به سر
چلچله از صبحِ شبنم مست بود
حکمِ عيشِ زندگی در دست بود
مشقِ عيد و عطر باران از گُلاب
خوابها بيدار و بيداری به خواب
برق میزد روی کوه: سبزينگی
زندگی لبريز بود از زندگی
دست صد رنگينکمان بر بام بود
گونه گونه ... بوسهها در دام بود
با همه بود و نبودِ سرنوشت
زندگی رسمِ رهايی مینوشت
آسمان آمد وُ آهسته زير گوشِ ماه
چيزی گفت انگار.
ماه آمد وُ
به کوچهی کهنسالِ مُشيری
چيزی گفت انگار.
کوچه
کوچهی بیگفت و بیگذر
رو به روشنترين پنجره چيزی گفت انگار.
چيزی، رازی، حرفی
سخنی شايد
سَربَسته از چراغی
شکستهی هزار پاييزِ بیپايان.
دريغا هزارهی بیحالا،
حالا کوچه، پير
درخت، پير
خانه، پير
من پير وُ گلدانِ بالای چينه
که پُر غبار!
اگر مُردهای، بيا و مرا بِبَر،
و اگر زندهای هنوز،
لااقل خطی، خبری، خوابی، خيالی ... بیانصاف!
من تنها پرستارِ بامداد و بنفشه بودهام
ليلاجِ به بارانْ باختهی بیخيالی
که از دغدغهی درياهای بیشماری گذشته است.
آيا همهی حقيقت همين است؟
آيا واژهْبازِ بزرگِ سپيدهدَم
سرانجام
چراغی به کوچهی وحشتنشينِ ما خواهد آورد؟
همهی اين حرفها
هيچ کدام از منِ به بارانْ باختهی بیخيال نبوده است.
فروغ مقصر است
دختر درياهای دور مقصر است
دخترِ درياهای دور ... که خيلی شاعر بود
آمده بود
روی ماسههای مهآلود نوشته بود
مهم نيست
(چراغ را میگويم!)
میخواهد بياورد، میخواهد نياورد
تو که از بلوغِ بامداد به فهمِ بنفشه رسيدهای
ديگر چه باختن به باد و
چه بُردن از باران!
بازآ بازآمدنِ پرستو به آشيانهی باد
شرطِ سادهای دارد
يکی بگويد
اين بادِ بیهرکجا وزيده از بادِ بیوطن
کی ... کی خسته
خسته کی خواهد شد؟!
"تنها مرغانِ رفته از اينجا میدانند
در هجرانیِ اين هوا
وایِ چه رويايی از آن درختِ بیدايه پنهان است."
بازآ
بازآمدنِ آدمی به زادرودِ کبوتر و کنعان
شرط سادهای دارد
پيراهنِ بازمانده، مانده از عطرِ آينه میداند
سنگپاره و سوسن، پرستو و آدمی نيز ...!
مسافری که از تيرهترين افق آمده بود میگفت: معلوم نيست چه رُخ خواهد داد
قناریها از خواندنِ جُفتهای خود میترسند
از آوازِ باد و رويای ليموبُنان میترسند
ديگر کسی کلماتِ روشنِ هيچ ترانهای را به ياد نمیآورد
بوی سوختنِ کتاب و کبوتر و نی میآيد
ما در بيشهی بادهای بدگمان گُم شدهايم.
داريم حرف میزنيم
دريا پشتِ درگاهِ بستهی دیماه مُرده است
نه افق، نه آينه، نه آوازی
کسی برای نجاتِ نيلوفر نخواهد آمد
وزيدنِ عطر و بلورِ آب ... شوخی بود
اصلا حرفی نيست
آفتابی نيست
قناری مُرده، ليمو پير، من خسته!
و پروانهها
که لایِ آخرين کتاب سوخته
از سکوتِ باد میترسند!
مي شود بر خاستمي شود از چارچوب كوچك يك ميز بيرون شد
مي شود دل را فراهم كرد
مي شود روشن تراز اين جا و اكنون شد
جاي من خاليست
جاي من در عشق
جاي من در لحظه هاي بي دريغ اولين ديدار
جاي من در شوق تابستاني آن چشم
جاي من در طعم لبخندي كه از دريا سخن مي گفت
جاي من در گرمي دستي كه با خورشيد نسبت داشت
جاي من خاليست
من كجا گم كرده ام آهنگ باران را
من كجا از مهرباني چشم پوشيدم
مي شود برگشت و در خود جستجويي داشت
از كتاب قمري غمخوار در شامگاه خزانيتنهايي جهان را
چگونه تاب خواهد آورد
قوي بي جفت بركه كهن
براي خودش مي رود
هر كجا
كه جاي وزيدن ...باشد
چندان هم
آزاد نخواهم زيست
قاصدك سرگردان بادهاي خزاني
نه ماه بياور و نه فانوس
تمام طول راه
غرق شبتاب است
حتما شبی این جا از این جا شبی
مسافران رنگ پریده ی بی سرنوشت گذشته اند
ورنه رد پای انار
این همه دانه به دانه به دریا نمی رسیدند
ما علائم آشنایان خویش را می شناسیم
رازهای رفتگان خویش را می شناسیم
کم و بیش خویش را می شناسیم
مشکلاتمان بسیار و
خلقمان تنگ است
به همین دلیل ... گاه لا به لای گریه های مخفی خویش
رد پای اناری خندان را
تا خواب خانه پیش می بریم
اما همین که پشت در بسته می رسیم
باشد به هر زبان بی باشد ی که هست
باز از پی فرصتی دیگریم
تا سرنوشت را بلکه از سر ... نوشت
