“دختری به کافه آمد و تنها، پشت میزی نزدیک پنجره نشست. بسیار زیبا بود و چهرهای داشت به تازگی سکهٔ تازه ضرب شده - البته هرگز سکهای با نسوج صاف و پوست باران خورده ضرب نشده است. موهایش، به سیاهی پر زاغ، صاف و اریب روی گونههایش ریخته بود. نگاهش کردم و آرزو کردم که او را هم در داستان یا هر جای دیگری جا بدهم. هر بار که با مدادتراش مدادم را تیز میکردم و تراشهها پیچ و تاب خوران توی نعلبکیِ زیر مشروبم میریختند به آن دختر چشم میدوختم.
«دیدمتای زیبارو، و دیگر از آنِ منی- حال چشم به راه هرکه خواهی گو باش- و چه باک که من هرگز دیگر نبینمت؟ تو ازآنِ منی و سرتاسر پاریس ازآنِ من است، و من ازآنِ این دفتر و قلمم.»”
―
A Moveable Feast
Share this quote:
Friends Who Liked This Quote
To see what your friends thought of this quote, please sign up!
4 likes
All Members Who Liked This Quote
This Quote Is From
Browse By Tag
- love (101663)
- life (80183)
- inspirational (76807)
- humor (44859)
- philosophy (31475)
- inspirational-quotes (28583)
- god (27032)
- wisdom (24794)
- truth (24673)
- romance (24655)
- poetry (23662)
- life-lessons (22732)
- quotes (21306)
- death (20763)
- happiness (18971)
- hope (18775)
- faith (18579)
- inspiration (17981)
- spirituality (15976)
- motivational (15942)
- relationships (15816)
- religion (15516)
- life-quotes (15172)
- writing (15064)
- love-quotes (14826)
- success (14169)
- motivation (14014)
- time (12931)
- science (12223)
- motivational-quotes (12099)




