Damoon > Damoon's Quotes

Showing 1-1 of 1
sort by

  • #1
    مهدی اخوان ثالث
    “عمر من دیگر چون مردابی ست
    راکد و ساکت و آرام و خموش
    نه از او شعله کشد موج و شتاب
    نه در او نعره زند خشم و خروش
    گاهگه شاید یک ماهی پیر
    مانده و خسته در او بگریزد
    وز خرامیدن پیرانه ی خویش
    موجکی خرد و خفیف انگیزد
    یا یکی شاخه ی کم جرأت سیل
    راه گم کرده ، پناه آوردش
    و ارمغان سفری دور و دراز
    مشعلی سرخ و سیاه آوردش
    بشکند با نفسی گرم و غریب
    انزوای سیه و سردش را
    لحظه ای چند سراسیمه
    کند
    دل آسوده ی بی دردش را
    یا شبی کشتی سرگردانی
    لنگر اندازد در ساحل او
    ناخدا صبح چو هشیار شود
    بار و بن برکند از منزل او
    یا یکی مرغ گریزنده که تیر
    خورده در جنگل و بگریخته چست
    دیگر اینجا که رسد ، زار و ضعیف
    دست و پایش شود از رفتن سست
    همچنان محتضر و خون آلود
    افتد ، آسوده ز صیاد بر او
    بشکند آینه ی صافش را
    ماهیان حمله برند از همه سو
    گاهگاه شاید مرغابیها
    خسته از روز بر او خیمه زنند
    شبی آنجا گذرانند و سحر
    سر و تن شسته و پرواز کنند
    ورنه مرداب چه دیدیه ست به عمر
    غیر شام سیه و صبح سپید ؟
    روز دیگر ز پس روز دگر
    همچنان بی ثمر و پوچ و پلید ؟
    ای بسا شب که به مردب گذشت
    زیر سقف سیه و کوته ابر
    تا سحر ساکت و آرام گریست
    باز هم خسته نشد ابر ستبر
    و ای بسا شب که ب او می گذرد
    غرقه در لذت بی روح بهار
    او به مه می نگرد ، ماه به او
    شب دراز
    است و قلندر بیکار
    مه کند در پس نیزار غروب
    صبح روید ز دل بحر خموش
    همه این است و جز این چیزی نیست
    عمر بی حادثه ی بی جر و جوش
    دفتر خاطره ای پاک سپید
    نه در او رسته گیاهی ، نه گلی
    نه بر او مانده نشانی نه، خطی
    اضطرابی تپشی ، خون دلی
    ای خوشا آمدن از
    سنگ برون
    سر خود را به سر سنگ زدن
    گر بود دشت گذشتن هموار
    ور بوده درخ سرازیر شدن
    ای خوشا زیر و زبرها دیدین
    راه پر بیم و بلا پیمودن
    روز و شب رفتن و رفتن شب و روز
    جلوه گاه ابدیت بودن
    عمر « من » اما چون مردابی ست
    راکد و ساکت و آرام و خموش
    نه در او نعره زند مجو و شتاب
    نه از او شعله کشد خشم و خروش”
    مهدی اخوان ثالث, زمستان



Rss