Farzaneh > Farzaneh's Quotes

Showing 1-29 of 29
sort by

  • #1
    Dr. Seuss
    “You know you're in love when you can't fall asleep because reality is finally better than your dreams.”
    Dr. Seuss

  • #2
    Pablo Neruda
    “I love you without knowing how, or when, or from where. I love you simply, without problems or pride: I love you in this way because I do not know any other way of loving but this, in which there is no I or you, so intimate that your hand upon my chest is my hand, so intimate that when I fall asleep your eyes close.”
    Pablo Neruda, 100 Love Sonnets

  • #3
    Jean Cocteau
    “Living is a horizontal fall.”
    Jean Cocteau, Opium: The Illustrated Diary of His Cure

  • #4
    Ali Shariati
    “خداوندا، کفر نمی گویم، پریشانم. چه میخواهی تو از جانم. مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی. خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است. چه رنجی می کشد آنکس که انسان است واز احساس سرشار است ”
    علی شریعتی

  • #5
    احمد شاملو
    “اشک رازی ست
    لبخند رازی ست
    عشق راز‌ی ست

    اشک ِ آن شب لبخند ِ عشقم بود

    قصه نیستم که بگویی
    نغمه نیستم که بخوانی
    صدا نیستم که بشنوی
    یا چیزی چنان که ببینی
    یا چیزی چنان که بدانی

    من درد ِ مشترکم
    مرا فریاد کن ...

    درخت با جنگل سخن می ‌گوید
    علف با صحرا
    ستاره با کهکشان
    و من با تو سخن می ‌گویم

    نامت را به من بگو
    دستت را به من بده
    حرفت را به من بگو
    قلبت را به من بده
    من ریشه ‌های ِ تو را دریافته ‌ام
    با لبانت برای ِ همه لب ‌ها سخن گفته ‌ام
    و دستهایت با دستان ِ من آشناست”
    احمد شاملو

  • #6
    “خورشید را می دزدم
    فقط برای تو!
    میگذارم توی جیبم
    تا فردا بزنم به موهایت
    فردا به تو می گویم چقدر دوستت دارم!
    فردا تو می فهمی
    فردا تو هم مرا دوست خواهی داشت . می دانم!
    آخ ... فردا!
    راستی چرا فردا نمی شود؟
    این شب چقدر طول کشیده...
    چرا آفتاب نمی شود؟
    یکی نیست بگوید خورشید کدام گوری رفته؟”
    شل سیلوراستاین برگرفته از پیج اندیشه های پوشالی

  • #7
    “می بویم گیسوانت را

    تا فرشته ها حسودی کنند.

    شانه می زنم موهایت را

    تا حوری ها سرک بکشند از بهشت برای تماشا.

    شعر می گویم برای تو

    تا کلمات کیف کنند

    مست شوند

    بمیرند”
    مصطفی مستور

  • #8
    “حرف كه مي‌زني
    من از هراس طوفان
    زل مي‌زنم به ميز
    به زيرسيگاري
    به خودكار
    تا باد مرا نبرد به آسمان.
    لبخند كه مي‌زني
    من
    ـ عين هالوها ـ
    زل مي‌زنم به دست‌هات
    به ساعت مچي طلايي‌ات
    به آستين پيراهن ا‌ت
    تا فرو نروم در زمين.

    ديشب مادرم گفت تو از ديروز فرورفته‌اي
    در كلمه‌اي انگار
    در عین
    در شين
    درقاف
    در نقطه‌ها.”
    مصطفی مستور

  • #9
    یغما گلرویی
    “آخ که چه حالی داره !

    چِش به راهِت باشم ،

    بارون بیاد ،

    تو نیای و من

    خیسِ خیس

    تمومِ اون خیابونِ طولُ درازِ بیمغازه رُ

    پیاده گَز کنم ،

    خودمُ به خونه برسونمُ

    از گِلُ شِلِ روی کفشام

    بفهمم که چقدر دوسِت دارم !

    آخ که چه حالی داره !

    چِش به راهِت باشم ،

    بارون بیاد ،

    تو هَم بیای و من

    دست تو دستِ تو

    تمومِ اون خیابونِ طولُ درازِ بیمغازه رُ

    پیاده گَز کنم ،

    بعد خودمونُ به نیمکتِ پارکِ پَرتِ بَرِ اتوبانْ برسونیمُ

    تو از برقِ توی چشامْ

    بفهمی که چقدر دوسِت دارم !

    آخ که چه حالی داره !

    همین خیالا ،

    همین آرزوها ،

    همین خوشْباوَریا ،

    همین اومدْ نیومد کردنا...

    زندگیْ دلْدلِ همین همینهاس”
    یغما گلرویی

  • #10
    “You see my state, and still increase my pain
    I see your face, the need for union regain.
    For my welfare, you have no care, I complain
    Why do you heal me not from the sickness I disdain?
    You bring me down and leave me on the earthly plane;
    Return me to my home, by your side let me remain.
    Only when I’m dust, your mercy can entertain;
    Your flowing spirit stirs up dust of the slain.
    Heartbroken of your love, from breathing I abstain
    My life you destroy, yet my breathing you sustain.
    In the dark night of the soul, I was growing insane,
    Drinking from the cups that your features contain.
    Suddenly in my arms, you appeared, clear, plain;
    With my lips on your lips, my life and soul gain and drain.
    Be joyful with Hafiz, with love enemies detain,
    With such potent love, impotent foes self-restrain.

    مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کـنی دردم
    تو را می‌بینـم و میلـم زیادت می‌شود هر دم
    بـه سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری
    بـه درمانـم نـمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم
    نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی
    گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهـت گردم
    ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هـم
    کـه بر خاکـم روان گردی به گرد دامنـت گردم
    فرورفـت از غم عشقت دمم دم می‌دهی تا کی
    دمار از مـن برآوردی نـمی‌گویی برآوردم
    شـبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می‌جستـم
    رخـت می‌دیدم و جامی هـلالی باز می‌خوردم
    کـشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
    نـهادم بر لـبـت لـب را و جان و دل فدا کردم
    تو خوش می‌باش با حافظ برو گو خصم جان می‌ده
    چو گرمی از تو می‌بینم چه باک از خصم دم سردم”
    Hafiz

  • #11
    شمس لنگرودی
    “نه، نمی‌توانم فراموشت کنم
    زخم‌های من، بی‌حضور تو از تسکین سر باز می‌زنند
    بال‌های من
    تکه‌تکه فرو می‌ریزند
    بره‌های مسیح را می‌بینم که به دنبالم می‌دوند
    و نشان فلوت تو را می‌پرسند
    نه، نمی‌توانم فراموشت کنم

    خیابان‌ها بی‌حضور تو راه‌های آشکار جهنم‌اند
    تو پرنده‌یی معصومی
    که راهش را
    در باغ حیاط زندانی گم کرده است
    تک‌ صورتی ازلی، بر رخسار تمام پیامبرانی
    باد تشنه‌ی تابستانی
    که گندم‌زاران رسیده در قدوم تو خم می‌شوند
    آشیانه‌ی رودی از برف
    که از قله‌های بهار فرو می‌ریزد
    نه
    نمی‌توانم
    نمی‌خواهم که فراموشت کنم

    تپه‌های خشکیده
    از پله‌های تو بالا می‌آیند
    تا به بوی نفس‌های تو درمان شوند و به کوهستان بازگردند
    ماه هزار ساله دست‌نوشته‌ی آخرش را برای تو می‌فرستد
    تا تصحیحش کند

    نه، نمی‌توانم فراموشت کنم
    قزل‌آلایی عصیانگری که به چشمه‌ی خود باز می‌رود
    خونین شده در رودها که به جانب دریا روان است

    شمس لنگرودی / Shams Langroodi, پنجاه‌وسه ترانه‌ی عاشقانه

  • #12
    نادر ابراهیمی
    “نمی شود که تو باشی من عاشق تو نباشم نمی شود که تو باشی
    درست همینطور که هستی و من هزار بار بهتر از این باشم و باز هزار بار عاشق تو نباشم
    نمی شود می دانم
    نمی شود که بهاراز تو سر سبز تر باشد”
    نادر ابراهیمی / Nader Ebrahimi

  • #13
    علی اکبر سعيدی سيرجانی
    “یه شعله شکسته، یه شمع رو به بادم
    خسته از این زمونه، فریاد گریه دارم
    شده فضای خونه، سیه چو روزگارم
    از همه دل بریدن، دل به کسی ندادم

    عاشق شدم به چشمات، دادم دلُ به رؤیا
    رفتی و پا گذاشتی به سادگی حرفام

    با یاد تو همیشه
    عمرم تموم نمی شه

    تموم زندگیمُ به چشمای تو دادم
    عمری به پات نشستم،دل به کسی ندادم

    منتظرم که روزی تو باشی در کنارم”
    سعیدی سیرجانی / Sa'idi Sirjani

  • #14
    حسین پناهی
    “>کودکی ها<

    به خانه می رفت
    با کیف
    و با کلاهی که بر هوا بود
    چیزی دزدیدی ؟
    مادرش پرسید
    دعوا کردی باز؟
    پدرش گفت
    و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
    به دنبال آن چیز
    که در دل پنهان کرده بود
    تنها مادربزرگش دید
    گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
    و خندیده بود”
    حسین پناهی / hossein panaahi

  • #15
    قیصر امین‌پور
    “وقتي تو نيستي
    نه هست‌هاي ما
    چونانكه بايدند
    نه بايدها

    مثل هميشه آخر حرفم
    و حرف آخرم را
    با بغض مي‌خورم

    عمـري است
    لبخندهاي لاغر خود را
    در دل ذخيره مي‌كنم: باشد براي روز مبادا
    اما
    در صفحه‌هاي تقويم
    روزي به نام روز مبادا نيست

    آن روز هر چه باشد
    روزي شبيه ديروز
    روزي شبيه فردا
    روزي درست مثل همين روزهاي ماست
    اما كسي چه مي‌داند؟
    شايد
    امروز نيز روز مبادا
    باشد

    وقتي تو نيستي
    نه هست‌هاي ما
    چونانكه بايدند
    نه بايدها

    هر روز بي‌تو
    روز مباداست”
    قيصر امين‌پور / Gheysar Amin Pour, آینه‌های ناگهان

  • #16
    Plato
    “: اگه با دلت کسي يا چيزي رو دوست داشتي زياد جدي نگيرش. چون کار دل دوست داشتنه... درست مثل کار چشم که ديدنه ... ولي اگه کسي رو با عقلت دوست داشتي بدون داري چيزي رو تجربه مي کني که اسمش عشق واقعيه”
    plato

  • #17
    عباس معروفی
    “هیچ ساعتی دقیق نیست و هیچ چیز مال ِ خودِ آدم نیست ، مگر همان چیزهایی که خیال می کند دل بستگی هایی به آن دارد ، بعد یکی یکی آن ها را از آدم می گیرند”
    عباس معروفی / Abbas Ma'roofi

  • #19
    احمدرضا احمدی
    “حقیقت دارد
    تو را دوست دارم
    در این باران
    می‌خواستم تو
    در انتهای خیابان نشسته
    باشی
    من عبور کنم
    سلام کنم
    لبخند تو را در باران
    می‌خواستم
    می‌خواهم
    تمام لغاتی را که می دانم برای تو
    به دریا بریزم
    دوباره متولد شوم
    دنیا را ببینم
    رنگ کاج را ندانم
    نامم را فراموش کنم
    دوباره در اینه نگاه کنم
    ندانم پیراهن دارم
    کلمات دیروز را
    امروز نگویم
    خانه را برای تو آماده کنم
    برای تو یک چمدان بخرم
    تو معنی سفر را از من بپرسی
    لغات تازه را از دریا صید کنم
    لغات را شستشو دهم
    آنقدر بمیرم
    تا زنده شوم ”
    Ahmad Reza Ahmadi / احمدرضا احمدی

  • #20
    احمد شاملو
    “چراغی در دست
    چراغی در دلم.
    زنگار روحم را صیقل می زنم
    اینه ئی برابر اینه ات می گذارم
    تا از تو
    ابدیتی بسازم.”
    احمد شاملو / Ahmad Shamloo

  • #21
    Jalal ad-Din Muhammad ar-Rumi
    “من درد ترا ز دست آسان ندهم
    دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
    از دوست به یادگار دردی دارم
    کان درد به صد هزار درمان ندهم”
    Rumi

  • #22
    حبیبه جعفریان
    “یاد متنی افتادم که جایی خوانده بودم درباره‌ی اینکه اگر می خواهید خواننده‌ها شما و شجاعتتان را تحسین کنندو قوم‌و‌خویش‌ها بهتان فحش بدهند،خاطره بنویسید و اگر می خواهید محبوب همه، پدر و مادر و اقوام و خواننده ها، باشید کتاب آشپزی را امتحان کنید.”
    حبیبه جعفریان

  • #23
    نادر ابراهیمی
    “جوان، اشتباه مى كند و جهان را به پيش مى راند.
    پير، خطا نمى كند و دنيا را به جانب توقف مى كشاند.”
    نادر ابراهیمی, واقعیتهای پرخون

  • #24
    Muhammad Taqi Jafari
    “بیایید اوراقِ کتاب هستی خود را از عکس و امضای دیگران پر نکنیم.”
    علامه جعفری

  • #25
    نادر ابراهیمی
    “انسان خوب، هر جا دوستى داشته باشد، بى شک دشمنى هم دارد. من اگر بى دشمن بمانم، تنها دليلش این است كه هدفم را از ياد برده ام؛ چرا كه هيچ هدف بزرگى وجود ندارد كه دشمنان حقيرى نداشته باشد...”
    نادر ابراهیمی, اتحاد بزرگ

  • #26
    محمود دولت‌آبادی
    “عجیب ترین خوی آدمی این است که..می داند فعلی بد و آسیب رسان است..اما آن را انجام می دهد..به کرات هم..هر آدمی..دانسته و ندانسته..به نوعی در لجاجت و تعارض با خود به سر می برد..و..
    هیچ دیکری ویرانگرتر از خودِ آدمی نسبت به خودش نیست...”
    محمود دولت‌آبادی, سُلوک

  • #27
    Muhammad Taqi Jafari
    “اساسی ترین عامل شکست انسانیت در دوران ما، به شوخی گرفتن و بی اعتنایی به تعهد است.”
    علامه جعفری

  • #28
    “همسفر!

    در این راه طولانی که ما بی‌خبریم و چون باد می‌گذرد

    بگذار خرده اختلاف‌هایمان با هم باقی بماند

    خواهش می‌کنم! مخواه که یکی شویم، مطلقا

    مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم

    و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد

    مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم

    یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را

    و یک شیوه نگاه کردن را

    مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه‌مان یکی و رویاهامان یکی.

    هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.

    و شبیه شدن دال بر کمال نیست، بلکه دلیل توقف است



    عزیز من!

    دو نفر که عاشق‌اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.

    اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق و یکی کافی است.

    عشق، از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست .

    من از عشق زمینی حرف می‌زنم که ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.



    عزیز من!

    اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد .

    بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.

    بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم..

    بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید .

    بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست، بحث کنیم ،اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند.

    بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل .

    اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست .

    سخن از ذره ذره واقعیت‌ها و حقیقت‌های عینی و جاری زندگی است..

    بیا بحث کنیم.

    بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.

    بیا کلنجار برویم .

    اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم.

    بیا حتی اختلاف‌های اساسی و اصولی زندگی‌مان را، در بسیاری زمینه‌ها، تا آنجا که حس می‌کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می‌بخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ کنیم.

    من و تو حق داریم در برابر هم قدعلم کنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم.

    بی‌آن‌که قصد تحقیر هم را داشته باشیم .

    عزیز من! بیا متفاوت باشیم”
    چهل نامه کوتاه به همسرم - نادر ابراهيمي

  • #29
    عطار نیشابوری
    “حسن بصری می گوید : مسلمانی در کتاب هاست و مسلمانان در زیر خاک خفته اند .”
    فرید الدین عطار, تذکرة الاولیاء

  • #30
    Paul Auster
    “Reading was my escape and my comfort, my consolation, my stimulant of choice: reading for the pure pleasure of it, for the beautiful stillness that surrounds you when you hear an author's words reverberating in your head.”
    Paul Auster, The Brooklyn Follies



Rss