Zeinab > Zeinab's Quotes

Showing 1-26 of 26
sort by

  • #1
    شمس لنگرودی
    “خلاصه بهاری دیگر
    بی حضور تو
    از راه می رسد،...

    و آن چه که زیبا نیست زندگی نیست
    روزگار است،”
    شمس لنگرودی

  • #2
    شمس لنگرودی
    “گلایل را دوست دارم
    به خاطر قلبش
    که از پس برگ های لطیفش پیداست

    دل آدمی پیدا نیست
    و سر انگشتانت را سیاه می کند چون گردو
    اگر بگشایی
    و ببینی”
    شمس لنگـرودی

  • #3
    شمس لنگرودی
    “برای آنچه که دوستش داری
    از جان باید بگذری
    بعد
    می‌ماند زندگی
    و آنچه که دوستش داشتی”
    شمس لنگرودی, لب‌خوانی‌های قزل‌آلای من

  • #4
    شمس لنگرودی
    “حکایت باران بی امان است
    این گونه که من
    دوستت می دارم
    شوریده وار و پریشان
    بر خزه ها و خیزاب ها
    به بیراهه و راهها تاختن
    بی تاب، بی قرار
    دریایی جستن
    و به سنگچین باغ بسته دری سر نهادن
    و تو را به یاد آوردن
    حکایت بارانی بی قرار است
    این گونه که من دوستت می دارم”
    شمس لنگرودی

  • #5
    شمس لنگرودی
    “می خواستم جهان را
    به قواره ی رویاهایم در آورم
    رویاهایم
    به قواره ی دنیا در آمد”
    شمس لنگرودی

  • #6
    شمس لنگرودی
    “چه اندوه بار
    بزرگ می شویم
    که بمیریم ...”
    شمس لنگرودی

  • #7
    گروس عبدالملکیان
    “گرگ

    شنگول را خورده است

    گرگ

    منگول را تکه تکه می کند...0



    بلند شو پسرم !0

    این قصه برای نخوابیدن است”
    گروس عبدالملكيان

  • #8
    گروس عبدالملکیان
    “دختران شهر
    به روستا فکر می کنند
    دختران روستا
    در آرزوی شهر می میرند
    مردان کوچک
    به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند
    مردان بزرگ
    در آرزوی آرامش مردان کوچک
    می میرند
    کدام پل
    در کجای جهان
    شکسته است
    که هیچکس به خانه اش نمی رسد”
    گروس عبدالملکیان

  • #9
    گروس عبدالملکیان
    “احساس می کنم
    کسی که نیست
    کسی که هست را
    از پا در می آورد...”
    گروس عبدالملکیان

  • #10
    گروس عبدالملکیان
    “در من
    فریادهاي درختی ست
    خسته از میوه هاي تکراري”
    گروس عبدالملكیان, سطرها در تاریکی جا عوض می‌کنند

  • #11
    گروس عبدالملکیان
    “گفتی دوستت دارم
    و من به خیابان رفتم !
    فضای اتاق برای پرواز کافی نبود”
    گروس عبدالملکیان

  • #12
    گروس عبدالملکیان
    “دو سال است که می دانم
    بی قراری چیست
    درد چیست
    مهربانی چیست
    دو سال است که می دانم
    آواز چیست
    راز چیست
    چشم های تو شناسنامه مرا عوض کردند
    امروز من دو ساله می شوم”
    گروس عبدالملکیان

  • #13
    گروس عبدالملکیان
    “مگر چند بار به دنیا می آییم
    که این همه می میریم ؟!”
    گروس عبدالملکیان

  • #14
    گروس عبدالملکیان
    “صدای قلب نیست
    صدای پای توست
    که شب ها در سینه ام می دوی
    کافیست کمی خسته شوی
    کافیست کمی بایستی”
    گروس عبدالملكیان, سطرها در تاریکی جا عوض می‌کنند

  • #15
    گروس عبدالملکیان
    “ما
    کاشفان کوچه‌های بن‌بستیم
    حرف‌های خسته‌ای داریم

    این بار پیامبری بفرست
    که تنها گوش کند”
    گروس عبدالملکیان

  • #16
    گروس عبدالملکیان
    “چگونه پیدایت کنم ؟ وقتی به یاد نمی‌آورم، چگونه گم‌ات کرده‌ام”
    گروس عبدالملكیان, سطرها در تاریکی جا عوض می‌کنند

  • #17
    گروس عبدالملکیان
    “و تازه می‌فهمم
    که برف خستگی خداست
    آن قدر که حس می‌کنی
    پاک‌ کنش را برداشته
    می‌کشد روی نام من
    روی تمام خیابان‌ها
    خاطره‌ها
    خنجرها”
    گروس عبدالملكیان, رنگ‌های رفته‌ی دنيا

  • #18
    گروس عبدالملکیان
    “و هیچ‌چیز غمگین‌تر از این نیست
    که مجبور باشی
    جهنمت را بغل کنی
    جهنمت را ببوسی.”
    گروس عبدالملکیان

  • #19
    گروس عبدالملکیان
    “می خواستم بمانم،
    رفتم.
    می خواستم بروم،
    ماندم.
    نه رفتن مهم بود و
    نه ماندن...
    مهم
    من بودم
    که نبودم.”
    گروس عبدالملکیان

  • #20
    گروس عبدالملکیان
    “موسیقی عجیبی ست مرگ
    بلند می شوی
    و چنان آرام و نرم می رقصی
    که دیگر هیچ کس
    تو را نمی بیند”
    گروس عبدالملکیان

  • #21
    گروس عبدالملکیان
    “اگر جهان از انفجار نقطه ای به وجود آمده باشد ، آنگاه شعر در متعالی ترین حالتش ، فشردن دوباره ی جهان در آن نقطه است.”
    گروس عبدالملکیان, هیچ‌‌چیز مثل مرگ تازه نیست

  • #22
    محمود دولت‌آبادی
    “گاه آدم، خود آدم عشق است. بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است. دست و قلبش عشق است. در تو عشق می جوشد بی آنکه ردش را بشناسی. بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده، شاید نخواهی هم. شاید هم بخواهی و ندانی. نتوانی که بدانی...”
    محمود دولت‌آبادی, جای خالی سلوچ

  • #23
    Pablo Neruda
    “I don't love you as if you were the salt-rose, topaz
    or arrow of carnations that propagate fire:
    I love you as certain dark things are loved,
    secretly, between the shadow and the soul.

    I love you as the plant that doesn't bloom and carries
    hidden within itself the light of those flowers,
    and thanks to your love, darkly in my body
    lives the dense fragrance that rises from the earth.

    I love you without knowing how, or when, or from where,
    I love you simply, without problems or pride:
    I love you in this way because I don't know any other way of loving
    but this, in which there is no I or you,
    so intimate that your hand upon my chest is my hand,
    so intimate that when I fall asleep it is your eyes that close.”
    Pablo Neruda
    tags: love

  • #24
    Pablo Neruda
    “I don’t love you as if you were a rose of salt, topaz,
    or arrow of carnations that propagate fire:
    I love you as one loves certain obscure things,
    secretly, between the shadow and the soul.

    I love you as the plant that doesn’t bloom but carries
    the light of those flowers, hidden, within itself,
    and thanks to your love the tight aroma that arose
    from the earth lives dimly in my body.

    I love you without knowing how, or when, or from where,
    I love you directly without problems or pride:
    I love you like this because I don’t know any other way to love,
    except in this form in which I am not nor are you,
    so close that your hand upon my chest is mine,
    so close that your eyes close with my dreams.”
    Pablo Neruda, 100 Love Sonnets

  • #25
    احمد شاملو
    “مرا
    تو
    بي سببي
    نيستي
    به راستي
    صلت كدام قصيده اي
    اي غزل؟
    ستاره باران ِ‌كدام سلامي
    به آفتاب
    از دريچه ي تاريك؟
    كلام از نگاه تو شكل مي بندد
    خوشا نظر بازيا كه تو آغاز مي كني!
    پس ِ پشت ِ‌مردمكان ات
    فرياد كدام زنداني ست
    كه آزادي را
    به لبان برآماسيده
    گل سرخي پرتاب مي كند؟
    ورنه
    اين ستاره بازي
    حاشا
    چيزي بدهكار آفتاب نيست.
    نگاه از صداي تو ايمن مي شود
    چه مومنانه نام مرا آواز ميكني!
    و دل ات
    كبوتر ِ آشتي ست،
    درخون تپيده
    به بام ِ‌تلخ.
    با اين همه
    چه بالا
    چه بلند
    پرواز ميكني!”
    احمد شاملو

  • #26
    Pablo Neruda
    “به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
    اگر سفر نكنی
    اگر كتابی نخوانی
    اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
    اگر از خودت قدردانی نكنی
    به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
    زماني كه خودباوري را در خودت بكشی
    وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند
    به آرامي آغاز به مردن می‌كنی
    اگر برده‏ی عادات خود شوی
    اگرهميشه از يك راه تكراری بروی
    اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
    اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی
    يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی
    تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
    اگر از شور و حرارت
    از احساسات سركش
    و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند
    و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند
    دوری كنی

    تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
    اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی
    اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی
    اگر ورای روياها نروی
    اگر به خودت اجازه ندهی
    كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
    ورای مصلحت‌انديشی بروی
    امروز زندگی را آغاز كن
    امروز مخاطره كن
    امروز كاری كن”
    پابلو نرودا



Rss