Home
My Books
Browse ▾
Recommendations
Choice Awards
Genres
Giveaways
New Releases
Lists
Explore
News & Interviews
Genres
Art
Biography
Business
Children's
Christian
Classics
Comics
Cookbooks
Ebooks
Fantasy
Fiction
Graphic Novels
Historical Fiction
History
Horror
Memoir
Music
Mystery
Nonfiction
Poetry
Psychology
Romance
Science
Science Fiction
Self Help
Sports
Thriller
Travel
Young Adult
More Genres
Community ▾
Groups
Quotes
Ask the Author
Sign In
Join
Sign up
View profile
Profile
Friends
Groups
Discussions
Comments
Reading Challenge
Kindle Notes & Highlights
Quotes
Favorite genres
Friends’ recommendations
Account settings
Help
Sign out
Home
My Books
Browse ▾
Recommendations
Choice Awards
Genres
Giveaways
New Releases
Lists
Explore
News & Interviews
Genres
Art
Biography
Business
Children's
Christian
Classics
Comics
Cookbooks
Ebooks
Fantasy
Fiction
Graphic Novels
Historical Fiction
History
Horror
Memoir
Music
Mystery
Nonfiction
Poetry
Psychology
Romance
Science
Science Fiction
Self Help
Sports
Thriller
Travel
Young Adult
More Genres
Community ▾
Groups
Quotes
Ask the Author
AmirAD8
> AmirAD8's Quotes
Showing 1-3 of 3
sort by
date added
favorite
random
like
#1
“چرا مرا
با ظرفهاي شكسته مقايسه ميكني
من كه هنوز ميتوانم تو را صدا كنم
من كه هنوز برگ زرد را نشانهي پاييز ميدانم
تنها گاهي از نااميدي
با افسوس آهي ميكشم
سپس پنجره را در سرما ميبندم
هنوز تفاوت ميوههاي تابستاني و زمستاني را
ميدانم
همانطور كه ميان اتاق ايستاده بودم
سال تحويل شد
دو سه پرنده به سرعت پر زدند
سپس در افق گم شدند
سپس پيري من و تو آغاز شد
ماهيان قرمز سفرهي هفت سين
با دهان باز
با تعجب ابدي ما را نگاه ميكردند
بر جامههاي نو روح افسردهي ما
دوخته شده بود
تو را سه بار خواندم
نميشنيدي
پنجره را گشودي
گفتم: هياهو نيست، شهر خلوت است
ما تنها در اين شهر هستيم
تا غروب فردا فقط يكديگر را
نگاه كرديم و گريستيم
گفته بودي: شايد معجزهاي رخ دهد
تا ما اين خانه را ترك گوييم”
―
احمدرضا احمدی
34 likes
like
#2
“من
انبوهی از این بعد از ظهرهای جمعه را
به یاد دارم که در غروب آنها
در خیابان
از تنهایی گریستم
ما نه آواره بودیم، نه غریب
اما
این بعدازظهرهای جمعه پایان و تمامی نداشت
می گفتند از کودکی به ما
که زمان باز نمی گردد
اما نمی دانم چرا
این بعدازظهرهای جمعه باز میگشتند”
―
Ahmadreza Ahmadi
26 likes
like
#3
“در حـال تـرک خانه بودیم
که آوارها
آوارهـای اندوه
بر سـرمان ریخـت
چـتر را گشـودیم
چـتر پناه نبود
آوارها
آوارهای اندوه
بر سـرمان ریخـت
اگر تکـرار می کنم
نام آوارهای، آوار
آن است
که چـتر در زیر سنگـینی اندوه ها
شـکسـت
در کنارمان درختی روئـید
که گاهی تسـلی بود
در وحشـت واضـطراب
در سایه ی درخت خـفتیم
هنگام که بیدار شدیم
هـزار درخت نشـانی خـانه بود
نه از چـتر
نه از اندوهـی که می شـناختیم
.نشـانی
هـمه ی روز سـعی بود
که اندوه را دوباره به خـانه آوریم
ما بی اندوه می مُـردیم
.مُــردیم”
―
Ahmadreza Ahmadi
tags:
در-حال
1 likes
All Quotes
Tags From AmirAD8’s Quotes
در-حال
Welcome back. Just a moment while we sign you in to your Goodreads account.