“هرقدر هم ساکت نشستن مشکلت باشد
حرف دلت تا میتوانی در دلت باشد
این قدر در گفتن دویدی کولهبارت کو؟
این سهم خیلی کم نباید حاصلت باشد
حالا که این قدر از تلاطم خستهای برگرد
اما اگر خاکی بخواهد ساحلت باشد
□
تا وقت مردن روی خوشبختی نمیبینی
تا درد و رنج آغشته با آب و گلت باشد
احساس غربت میکنی وقتی که شوقی نیست
حتی اگر یک عمر جایی منزلت باشد
اصلاََ بگو کی در ازای شعر نان داده
یا خندهای، حرفی که شاید قابلت باشد؟...
از گفتنیها با تو گفتم بعد از این بگذار
دست خود دیوانهات (یا عاقلت) باشد
امروز و فردا میکنی، امروز یا فردا
یک دفعه دیدی وقت مُهر باطلت باشد
□
بر شانههایت باز دنبال چه میگردی؟
انگیزه پرواز شاید در دلت باشد”
―
مهدی فرجی,
روسری باد را تکان میداد