Moein Rezaei > Moein's Quotes

Showing 1-23 of 23
sort by

  • #1
    حسین پناهی
    “من زندگي را دوست دارم ولي
    از زندگي دوباره مي ترسم!
    دين را دوست دارم
    ولي از کشيش ها مي ترسم!
    قانون را دوست دارم
    ولي از پاسبانها مي ترسم!
    عشق را دوست دارم
    ولي از زنها مي ترسم!
    کودکان را دوست دارم
    ولي ز آئينه مي ترسم!
    سلام رادوست دارم
    ولي از زبانم مي ترسم!
    من مي ترسم
    پس هستم
    اينچنين مي گذرد روز و روزگارمن!
    من روز را دوست دارم
    ولي از روزگار مي ترسم”
    حسین پناهی

  • #2
    حسین پناهی
    “ما بدهکاریم...
    به کسانی که صمیمانه زما پرسیدند: «معذرت می‌خواهم، چندم مرداد است...؟»
    و نگفتیم، چونکه مرداد،
    گور عشق گل خونرگِ دلِ ما بوده‌است...

    Hossein Panahi , گزیده اشعار حسین پناهی

  • #3
    حسین پناهی
    “بيراهه رفته بودم
    آن شب
    دستم را گرفته بود و می‌كشيد
    زين بعد همه عمرم را
    بيراهه خواهم رفت”
    حسین پناهی / Hosein Panaahi

  • #4
    حسین پناهی
    “بی تو هيچ چيز اين دنيای بی‌کرانه را جدی نگرفتم٬
    حتی عشق را...”
    حسین پناهی

  • #5
    حسین پناهی
    “حرمت نگه دارم دلم! گلم!
    کاین اشکها خون بهای عمر رفت من است
    سرگذشت کسی که هیچ کس نبود
    و همیشه گریه می کرد”
    حسین پناهی

  • #6
    حسین پناهی
    “چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
    نه به دستی ظرفی را چرک میکنند
    نه به حرفی دلی را آلوده
    تنها به شمعی قانعند
    واندکی سکوت......”
    حسین پناهی / Hosein Panaahi

  • #7
    حسین پناهی
    “برمیگردم
    با چشمانم
    که تنها یادگار کودکی منند
    آیا مادرم مرا باز خواهد شناخت؟”
    حسین پناهی

  • #8
    حسین پناهی
    “هی !!!
    ترک برمی‌دارد زمان، وقتی که دلی می‌بندی.”
    حسین پناهی

  • #9
    حسین پناهی
    “پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست
    قصه اینجاست که باید بود،باید خواند
    پشت این پنجره ها باز هم باید ماند
    و نباید که گریست
    باید زیست”
    حسین پناهی

  • #10
    حسین پناهی
    “ما چيستيم؟
    جز ملکلولهاي فعالِ ذهنِ زمين،
    که خاطرات کهکشان‌هارا
    مغشوش مي‌کند”
    حسین پناهی, سلام، خداحافظ

  • #11
    حسین پناهی
    “در اشکال ،
    خط مستقیم
    از هر شکلی به حقیقت،
    نزدیک تر است
    چون بی انتهاست
    به آخرش مطمئنا نخواهم رسید ....
    مطمئنا
    پس چرا می روم؟
    چرا؟
    چون رسالتم رفتن است...”
    حسین پناهی

  • #12
    حسین پناهی
    “به ساعت نگاه می‌کنم:
    حدود سه نصفه شب است
    چشم می‌بندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
    و طبق عادت کنار پنجره می‌روم
    سوسوی چند چراغ مهربان
    وَ سایه‌های کشدار شبگردان خمیده و خاکستری گسترده بر حاشیه‌ها
    وَ صدای هیجان‌انگیز چند سگ
    وَ بانگ آسمانی چند خروس

    از شوق به هوا می‌پرم چون کودکی‌ام و
    خوشحال که هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است

    آری از شوق به هوا می‌پرم و
    خوب می‌دانم
    سال‌هاست که مـُرده‌ام”
    حسین پناهی / Hossein Panaahi

  • #13
    حسین پناهی
    “ترس من از مردن و رفتن به آن دنیا
    و دیدن دوباره‌ی آدم‌های این دنیا ست”
    حسین پناهی

  • #14
    حسین پناهی
    “آدامس تعارف کنن،ممنونی
    اونوقت یه عالمُ هدیه ت کردن بی منّت
    چجوری میخوای جبران کنی؟”
    حسین پناهی

  • #15
    حسین پناهی
    “عشق را چگونه می شود نوشت
    در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
    که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت
    دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
    وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند
    من تو را
    او را
    کسی را دوست می دارم”
    حسین پناهی

  • #16
    حسین پناهی
    “انبان حرص را جز آوار
    هیچ آذوقه ای پر نمی کند.”
    حسین پناهی, من و نازی
    tags: poem

  • #17
    حسین پناهی
    “پریشونت نبودم؟
    من،
    حیرونت نبودم؟
    تازه داشتم می‌فهمیدم که فهم من چقدر کمه
    اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه
    گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه
    انجیر می‌خواد دنیا بیاد، آهن و فسفرش کمه

    چشمای من آهن انجیر شدن
    حلقه‌ای از حلقه‌ی زنجیر شدن
    عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم
    چشم من و انجیرتو بنازم
    دیوونه کیه؟
    عاقل کیه؟
    جونور کامل کیه؟”
    حسین پناهی, سلام، خداحافظ

  • #18
    حسین پناهی
    “نیمکت کهنه ی باغ
    خاطرات دورش را
    در اولین بارش زمستانی
    از ذهن پاک کرده است
    خاطره شعرهایی را که هرگز نسروده بودم”
    حسین پناهی

  • #19
    حسین پناهی
    “>کودکی ها<

    به خانه می رفت
    با کیف
    و با کلاهی که بر هوا بود
    چیزی دزدیدی ؟
    مادرش پرسید
    دعوا کردی باز؟
    پدرش گفت
    و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
    به دنبال آن چیز
    که در دل پنهان کرده بود
    تنها مادربزرگش دید
    گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
    و خندیده بود”
    حسین پناهی / hossein panaahi

  • #20
    حسین پناهی
    “دیوونه کیه؟
    عاقل کیه؟
    جوونور کامل کیه؟
    واسطه نیار به عزتت خمارم
    حوصله هیچ کسی رو ندارم
    کفر نمیگم سوال دام
    یک تریلی محال دارم
    تازه داره حالیم می شه چیکارم
    میچرخم و میچرخونم سیارم
    تازه دیدم حرف حسابت منم
    طلای نابت منم
    تازه دیدم که دل دارم بستمش
    راه دیدم نرفته بود رفتمش
    جوانه نشکفته را رستمش
    ویروس که بود حالیش نبود هستمش
    جواب زنده بودنم مرگ نبود! جون شما بود؟
    مردن من مردن یک برگ نبود! تو رو به خدا بود؟
    اون همه افسانه و افسون ولش؟!!
    این دل پر خون ولش؟!!
    دلهره گم کردن گدار مارون ولش؟!
    تماشای پرنده ها بالای کارون ولش؟!
    خیابونا , سوت زدنا , شپ شپ بارون ولش؟!
    دیوونه کیه؟
    عاقل کیه؟
    جوونور کامل کیه؟
    گفتی بیا زندگی خیلی زیباست ! دویدم
    چشم فرستادی برام
    تا ببینم
    که دیدم
    پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه ؟
    کنار این جوی روون نعناش چیه؟
    این همه راز
    این همه رمز
    این همه سر و اسرار معماست؟
    آوردی حیرونم کنی که چی بشه ؟ نه والله!
    مات و پریشونم کنی که چی بشه ؟ نه بالله
    پریشئنت نبودم ؟
    من
    حیرونت نبودم؟!
    تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه!
    اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه!
    گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه!
    انجیر میخواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه!
    چشمای من آهن انجیر شدن!
    حلقه ای از حلقه زنجیر شدن!
    عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم
    چشم من و انجیر تو بنازم
    دیوونه کیه؟
    عاقل کیه؟
    جوونور کامل کیه؟ ”
    حسین پناهی / hossein panaahi

  • #21
    حسین پناهی
    “معنای این همه سکوت چیست؟
    من گم شدم در تو؟
    یا تو گم شدی در من ای زمان؟
    کاش هرگز آن روز
    از درخت انجیر
    پایین نیامده بودم.”
    حسین پناهی

  • #22
    حسین پناهی
    “هنوز از اتاق همینگوی بوی باروت میاد
    هنوز هم ادکلن مرلین مونرو نیمه تمام مانده
    و پیرزنان به وقت گذشتن از کف آخرین اتاق مایاکوفسکی دامن خود را جمع می کنند
    یکی می آید به زور
    یکی می رود به انتخاب”
    حسین پناهی

  • #23
    حسین پناهی
    “و رسالت من این خواهد بود
    تا دو استکان چای داغ را
    از میان دویست جنگ خونین
    به سلامت بگذرانم
    تا در شبی بارانی
    آن ها را
    با خدای خویش
    چشم در چشم هم نوش کنیم”
    حسین پناهی



Rss
All Quotes



Tags From Moein’s Quotes