Home
My Books
Browse ▾
Recommendations
Choice Awards
Genres
Giveaways
New Releases
Lists
Explore
News & Interviews
Genres
Art
Biography
Business
Children's
Christian
Classics
Comics
Cookbooks
Ebooks
Fantasy
Fiction
Graphic Novels
Historical Fiction
History
Horror
Memoir
Music
Mystery
Nonfiction
Poetry
Psychology
Romance
Science
Science Fiction
Self Help
Sports
Thriller
Travel
Young Adult
More Genres
Community ▾
Groups
Quotes
Ask the Author
Sign In
Join
Sign up
View profile
Profile
Friends
Groups
Discussions
Comments
Reading Challenge
Kindle Notes & Highlights
Quotes
Favorite genres
Friends’ recommendations
Account settings
Help
Sign out
Home
My Books
Browse ▾
Recommendations
Choice Awards
Genres
Giveaways
New Releases
Lists
Explore
News & Interviews
Genres
Art
Biography
Business
Children's
Christian
Classics
Comics
Cookbooks
Ebooks
Fantasy
Fiction
Graphic Novels
Historical Fiction
History
Horror
Memoir
Music
Mystery
Nonfiction
Poetry
Psychology
Romance
Science
Science Fiction
Self Help
Sports
Thriller
Travel
Young Adult
More Genres
Community ▾
Groups
Quotes
Ask the Author
D-rex
> D-rex's Quotes
Showing 1-3 of 3
sort by
date added
favorite
random
like
#1
“[Verity]"What was that all about?"
[Duke of Kylemore] "The kiss? You said it yourself. It was to teach you a lesson." He used the cold cutting voice again...
[Verity] That you can touch me whenever you feel like it?" She injected a challenge into her voice. "I already knew that."
[Duke of Kylemore] He smiled slightly. "Yes. But now you know when I touch you, you're not immune. And that thought will eat at you like acid.”
―
Anna Campbell
13 likes
like
#2
“نامه
بدان زمان كه شود تيره روزگار،پدر!
سراب و هستو روشن شود به پيش نظر.
مرا – به جان تو – از دير باز ميديدم
كه روز تجربه از ياد ميبري يكسر
سلاح مردمي از دست ميگذاري باز
به دل نماند هيچت ز رادمردي اثر
مرا به عدو ماندهأي به كام عدو
بدان اميد كه رادي نهم زدست مگر؟
نه گفته بودم صد ره كه نان ونور،مرا
گر از طريق بپيچم شراب باد و شرر!
كنون من ايدر در حبس و بند خصم نيم
كه بند بگسلد از پاي من بخواهم اگر.
به سايه دستي بندم ز پاي بگشايد
به سايه دستي برداردم كلون از در.
من از بلندي ايمان خويش ماندم
در اين بلند كه سيمرغ را بريزد پر.
چه درد اگر تو به خود ميزني به درد انگشت؟
چه سجن اگر تو به خود ميكني به سجن مقر؟
به پهن دريا ديدي كه مردم چالاك
برآورند ز اعماق آب تيره درر
به نيز شنيدي كه رفت و در ظلمت
كنار چشمه جاويد جست اسكندر
هم اين ترانه شنفتي كه حق و جاه كسان
نميدهند كسان را به تخت و در بستر.
نه سعد سلمانم من كه ناله بردارم
كه پستي آمد ازاين بركشيده با من بر.
چو گاه رفعتم از رفعتي نصيب نبود
كنون چه مويم كه افتادهام به پست اندر؟
مرا حكايت پير ار و پار پنداري
زياد رفته كه با ما نه خشك بود نه تر؟
نه جخ شباهتمان با درخت باروري
كه يك بدان سال افتاده از ثمر ديگر،
كه ساليان دراز است كاين حكايت فقر
حكايتيست كه تكرار ميشود به كرر.
نه فقر،باش بگويمت چيست تا داني:
وقيحمايه درختي كه ميشكوفد بر
در آن وقاحت شورابه، كز خجالت آب
به تنگبالي بر خاك تن زند آذر!
تو هم به پرده مائي پدر.مگردان راه
مكن نواي غريبانه سر به زير و زبر.
چهت اوفتاده؟كه ميترسي ار گشائي چشم
تو را مس آيد رؤياي پر تلالؤ زر؟
چهت اوفتاده؟كه ميترسي ار به خود جنبي
ز عرش شعله درافتي به فرش خاكستر؟
به وحشتي كه بيفتي ز تخت چوبي خويش
به خاك ريزدت احجار كاغذين افسر؟
تو را كه كسوت زرتار زرپرستي نيست
كلاه خويش پرستي چه مينهي بر سر ؟
ترا كه پايه بر آب است و كارمايه خراب
چه پي فكندن در سيلبار اين بندر؟
تو كز معامله جز باد دستگيرت نيست
حديث بادفروشان چه ميكني باور؟
حكايتي عجب است اين! نديدهأي كه چهسان
به تيغ كينه فكندندمان به كوي و گذر؟
چراغ علم نديدي به هر كجا كشتند
زدند آتش هر كجا به نامه و دفتر؟
زمين ز خون رفيقان من خضاب گرفت
چنين سردي در سرخي شفق منگر!
يكي به دفتر مشرق ببين پدر،كه نبشت
به هر صحيفه سرودي ز فتح تازه بشر!
بدان زمان كه. . . . . . . . .
مرا تو درس فرومايه بودن آموزي
كه توبهنامه نويسم به كام دشمن بر؟
نجات تن را زنجير روح خويش كنم
ز راستي بنشانم فريب را برتر؟
ز صبح تابان برتابم – أي دريغا –روي
به شام تيره روي در سفر سپارم سر؟
نجات تن را زنجير روح خويش كنم
ز راستي بنشانم فريب را برتر؟
ز صبح تابان برتابم – أي دريغا –روي
به شام تيره روي در سفر سپارم سر؟
قباي ديبه به مسكوك قلب بفروشم
شرف سرانه دهم وانگهي خرم جل خر؟
مرا به پند فرومايه جان خود مگزاي
كه تفته نايدم آهن بدين حقير آذر:
تو راه راحت جان گير و مقام مصاف
تو راه امن و امان گير و من طريق خطر!”
―
احمد شاملو
5 likes
like
#3
“ز دوستان مجازی چو دشمنان برمیدم”
―
سعدی,
غزلیات سعدی
39 likes
All Quotes
Welcome back. Just a moment while we sign you in to your Goodreads account.