Sevila As > Sevila's Quotes

Showing 1-11 of 11
sort by

  • #1
    محمدرضا شفیعی کدکنی
    “خدایا
    خدایا
    تو با آن بزرگی
    در آن آسمانها
    چنین آرزویی
    بدین کوچکی را
    توانی برآورد
    آیا؟”
    محمدرضا شفیعی کدکنی

  • #2
    محمدرضا شفیعی کدکنی
    “زلال روشن چشمانش
    آبشار کبود
    که آیتی ست
    به تصویر بیم و شرم و شکوه
    نگاه ترد گوزنی ست
    کز بلند ستیغ
    در آب می نگرد
    عبور سایه ی صیاد را
    ز دامن کوه”
    محمدرضا شفیعی کدکنی

  • #3
    محمدرضا شفیعی کدکنی
    “..بردرخت زنده بی برگی چه غم
    ..وای بر احوال برگ بی درخت”
    محمدرضا شفیعی کدکنی

  • #4
    محمدرضا شفیعی کدکنی
    “نفسم گرفت از این شهر، در این حصار بشکن
    در این حصار جادویی روزگار بشکن”
    محمدرضا شفیعی کدکنی

  • #5
    محمدرضا شفیعی کدکنی
    “هیچ میدانی چرا چون موج
    در گریز از خویشتن پیوسته میکاهم ؟
    زانکه بر این پرده تاریک
    این خاموشی نزدیک
    آنچه می خواهم نمی بینم
    و آنچه می بینم نمی خواهم”
    محمدرضا شفیعی کدکنی

  • #6
    محمدرضا شفیعی کدکنی
    “ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران
    بیداری ستاره در چشم جویباران
    آیینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل
    لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران
    بازآ که در هوایت خاموشی جنونم
    فریاد ها برانگیخت از سنگ کوه ساران
    ای جویبار جاری! زین سایه برگ مگریز
    کاین گونه فرصت از کف دادند بی شماران
    گفتی: به روزگاران مهری نشسته گفتم
    بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران
    بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز
    زین عاشق پشیمان سرخیل شرمساران
    پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
    دیوار زندگی را زین گونه یادگاران
    وین نغمه ی محبت بعد از من و تو ماند
    تا در زمانه باقی ست آواز باد و باران”
    محمدرضا شفیعی کدکنی

  • #7
    محمدرضا شفیعی کدکنی
    “ز خشک سال چه ترسی!
    که سد بسی بستند :
    نه در برابر آب،
    که در برابر نور
    و در برابر آواز و در برابر شور ...

    در این زمانه ی عسرت،
    به شاعران زمان برگ رخصتی دادند
    که از معاشقه ی سرو و قمری و لاله
    سرودها بسرایند ژرف تر از خواب
    زلال تر از آب.

    تو خامشی، که بخواند؟
    تو می روی، که بماند؟
    که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند؟”
    محمدرضا شفیعی کدکنی, در کوچه‌باغهای نشابور

  • #8
    محمدرضا شفیعی کدکنی
    “فنجان آب فنچ هایم را عوض کردم
    و ریختم در چینه جای خردشان ارزن
    وان سوی تر ماندم
    محو تماشاشان.


    دیدم که مثل هر همیشه، باز، سویاسوی
    هی می پرند از میله تا میله
    با رفرفه ی آرام پرهاشان.


    گفتم چه سود از پر زدن، در تنگنایی اینچنین بسته
    که بالهاتان می شود خسته؟

    گفتند (وبا فریاد شاداشاد) :
    "زان می پریم، اینجا که می ترسیم
    پروازمان روزی رود از یاد”
    محمدرضا شفیعی کدکنی

  • #9
    محمدرضا شفیعی کدکنی

    نفسم گرفت ازين شب در اين حصار بشكن
    در اين حصار جادويي روزگار بشكن
    چو شقايق از دل سنگ برآر رايت خون
    به جنون صلابت صخره ي كوهسار بشكن
    تو كه ترجمان صبحي به ترنم و ترانه
    لب زخم ديده بگشا صف انتظار بشكن
    ... سر آن ندارد امشب كه برآيد آفتابي؟
    تو خود آفتاب خود باش و طلسم كار بشكن
    بسراي تا كه هستي كه سرودن است بودن
    به ترنمي دژ وحشت اين ديار بشكن
    شب غارت تتاران همه سو فكنده سايه
    تو به آذرخشي اين سايه ي ديوسار بشكن
    ز برون كسي نيايد چو به ياري تو اينجا
    تو ز خويشتن برون آ سپه تتار بشكن

    محمدرضا شفیعی کدکنی

  • #10
    محمدرضا شفیعی کدکنی
    “به کجا چنین شتابان؟
    گون از نسیم پرسید
    - دل من گرفته زین جا
    هوس سفر نداری
    ز غبار این بیابان؟
    - همه آرزویم اما
    چه کنم که بسته پایم.
    به کجا چنین شتابان؟
    - به هر آن کجا که باشد
    به جز این سرا، سرایم
    - سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
    چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
    به شکوفه‌ها، به باران
    برسان سلام ما را”
    محمدرضا شفیعی کدکنی, در کوچه‌باغهای نشابور

  • #11
    محمدرضا شفیعی کدکنی
    “در روزهای آخر اسفند
    کوچ بنفشه‌های مهاجر
    زيباست
    در نيم‌روز روشن اسفند
    وقتی بنفشه ها را از سايه های سرد
    در اطلس شميم بهاران
    با خاک و ريشه
    - ميهن سيارشان –
    از جعبه‌های کوچک و چوبی
    در گوشه‌ی خيابان می‌آورند
    جوی هزار زمزمه در من
    می‌جوشد:
    ای کاش
    ای کاش، آدمی وطنش را
    مثل بنفشه‌ها
    (در جعبه‌های خاک)
    يک روز می‌توانست
    هم‌راه خويشتن ببرد هر کجا که خواست
    در روشنای باران
    در آفتاب پاک”
    محمد رضا شفيعي كدكني



Rss