Saber > Saber's Quotes

Showing 1-11 of 11
sort by

  • #1
    Jalal ad-Din Muhammad ar-Rumi
    “بشنو از نی چون حکایت می کند
    از جدایی ها شکایت می کند

    کز نیستان تا مرا ببریده اند
    از نفیرم مرد و زن نالیده اند

    سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
    تا بگویم شرح درد اشتیاق

    هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
    بازجوید روزگار وصل خویش

    من به هر جمعیتی نالان شدم
    جفت بدحالان و خوشحالان شدم

    هر کسی از ظن خود شد یار من
    از دورن من نجست اسرار من


    سر من از ناله ی من دور نیست
    لیک چشم و گوش را آن نور نیست

    تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
    لیک کس را دید جان دستور نیست

    آتش است این بانگ نای و نیست باد
    هر که این آتش ندارد نیست باد

    آتش عشقست کاندر نی فتاد
    جوشش عشق است کاندر می فتاد

    نی حریف هر که از یاری برید
    پرده هایش پرده های ما درید

    همچو نی زهری و تریاقی که دید؟
    همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟

    نی حدیث راه پرخون می کند
    قصه های عشق مجنون می کند

    محرم این هوش جز بیهوش نیست
    مر زبان را مشتری جز گوش نیست

    در غم ما روزها بیگاه شد
    روزها با سوزها همراه شد

    روزها گر رفت گو: رو باک نیست
    تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست

    هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد
    هرکه بی روزیست روزش دیر شد


    درنیابد حال پخته هیچ خام
    پس سخن کوتاه باید والسلام


    بند بگسل باش آزاد ای پسر
    چند باشی بند سیم و بند زر

    گر بریزی بحر را در کوزه‌ای
    چند گنجد قسمت یک روزه‌ای

    کوزه چشم حریصان پر نشد
    تا صدف قانع نشد پر د’ر نشد


    هر که را جامه ز عشقی چاک شد
    او ز حرص و عیب کلی پاک شد


    شاد باش ای عشق خوش سودای ما
    ای طبیب جمله علتهای ما


    ای دوای نخوت و ناموس ما
    ای تو افلاطون و جالینوس ما


    جسم خاک از عشق بر افلاک شد
    کوه در رقص آمد و چالاک شد


    عشق جان طور آمد عاشقا
    طور مست و خر موسی صاعقا


    با لب دمساز خود گر جفتمی
    همچو نی من گفتنیها گفتمی


    هر که او از هم زبانی شد جدا
    بی زبان شد گرچه دارد صد نوا


    چونکه گل رفت و گلستان درگذشت
    نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشت


    جمله معشوقست و عاشق پرده ای
    زنده معشوقست و عاشق مرده ای


    چون نباشد عشق را پروای او
    او چو مرغی ماند بی پروای او


    من چگونه هوش دارم پیش و پس
    چون نباشد نور یارم پیش و پس


    عشق خواهد کین سخن بیرون بود
    آینه غماز نبود چون بود


    آینت دانی چرا غماز نیست
    زانکه زنگار از رخش ممتاز نیست”
    مولوی

  • #2
    Ishmael Reed
    “No one says a novel has to be one thing. It can be anything it wants to be, a vaudeville show, the six o’clock news, the mumblings of wild men saddled by demons.”
    Ishmael Reed, Yellow Back Radio Broke-Down

  • #3
    Jacques Derrida
    “I always dream of a pen that would be a syringe.”
    Jacques Derrida, Jacques Derrida

  • #4
    Jacques Derrida
    “No one gets angry at a mathematician or a physicist whom he or she doesn't understand, or at someone who speaks a foreign language, but rather at someone who tampers with your own language.”
    Jacques Derrida

  • #5
    John Rogers Searle
    “With Derrida, you can hardly misread him, because he’s so obscure. Every time you say, "He says so and so," he always says, "You misunderstood me." But if you try to figure out the correct interpretation, then that’s not so easy. I once said this to Michel Foucault, who was more hostile to Derrida even than I am, and Foucault said that Derrida practiced the method of obscurantisme terroriste (terrorism of obscurantism). We were speaking French. And I said, "What the hell do you mean by that?" And he said, "He writes so obscurely you can’t tell what he’s saying, that’s the obscurantism part, and then when you criticize him, he can always say, 'You didn’t understand me; you’re an idiot.' That’s the terrorism part." And I like that. So I wrote an article about Derrida. I asked Michel if it was OK if I quoted that passage, and he said yes.”
    John R. Searle

  • #6
    F. Scott Fitzgerald
    “And I like large parties. They’re so intimate. At small parties there isn’t any privacy.”
    F. Scott Fitzgerald, The Great Gatsby

  • #7
    F. Scott Fitzgerald
    “Show me a hero, and I'll write you a tragedy.”
    F. Scott Fitzgerald

  • #8
    Bob Marley
    “You may not be her first, her last, or her only. She loved before she may love again. But if she loves you now, what else matters? She's not perfect—you aren't either, and the two of you may never be perfect together but if she can make you laugh, cause you to think twice, and admit to being human and making mistakes, hold onto her and give her the most you can. She may not be thinking about you every second of the day, but she will give you a part of her that she knows you can break—her heart. So don't hurt her, don't change her, don't analyze and don't expect more than she can give. Smile when she makes you happy, let her know when she makes you mad, and miss her when she's not there.”
    Bob Marley

  • #9
    هوشنگ ابتهاج
    “نمی دانم چه می خواهم بگویم
    زبانم در دهان باز بسته ست
    در تنگ قفس باز است و افسوس
    که بال مرغ آوازم شکسته ست
    نمی دانم چه می خواهم بگویم
    ...غمی در استخوانم می گدازد
    خیال ناشناسی آشنا رنگ
    گهی می سوزدم گه می نوازد
    گهی در خاطرم می جوشد این وهم
    ز رنگ آمیزی غمهای انبوه
    که در رگهام جای خون روان است
    سیه داروی زهرآگین اندوه
    فغانی گرم وخون آلود و پردرد
    فرو می پیچیدم در سینه تنگ
    چو فریاد یکی دیوانه گنگ
    که می کوبد سر شوریده بر سنگ
    سرشکی تلخ و شور از چشمه دل
    نهان در سینه می جوشد شب و روز
    چنان مار گرفتاری که ریزد
    شرنگ خشمش از نیش جگر سوز
    پریشان سایه ای آشفته آهنگ
    ز مغزم می تراود گیج و گمراه
    چو روح خوابگردی مات و مدهوش
    که بی سامان به ره افتد شبانگاه
    درون سینه ام دردی ست خونبار
    که همچون گریه می گیرد گلویم
    غمی ‌آشفته دردی گریه آلود
    نمی دانم چه می خواهم بگویم”
    هوشنگ ابتهاج

  • #10
    هوشنگ ابتهاج
    “بسترم
    صدف خالی یک تنهایی است
    و تو چون مروارید
    گرن آویز کسان دگری.”
    هوشنگ ابتهاج, تاسیان

  • #11
    “همسفر!

    در این راه طولانی که ما بی‌خبریم و چون باد می‌گذرد

    بگذار خرده اختلاف‌هایمان با هم باقی بماند

    خواهش می‌کنم! مخواه که یکی شویم، مطلقا

    مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم

    و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد

    مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم

    یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را

    و یک شیوه نگاه کردن را

    مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه‌مان یکی و رویاهامان یکی.

    هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.

    و شبیه شدن دال بر کمال نیست، بلکه دلیل توقف است



    عزیز من!

    دو نفر که عاشق‌اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.

    اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق و یکی کافی است.

    عشق، از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست .

    من از عشق زمینی حرف می‌زنم که ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.



    عزیز من!

    اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد .

    بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.

    بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم..

    بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید .

    بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست، بحث کنیم ،اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند.

    بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل .

    اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست .

    سخن از ذره ذره واقعیت‌ها و حقیقت‌های عینی و جاری زندگی است..

    بیا بحث کنیم.

    بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.

    بیا کلنجار برویم .

    اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم.

    بیا حتی اختلاف‌های اساسی و اصولی زندگی‌مان را، در بسیاری زمینه‌ها، تا آنجا که حس می‌کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می‌بخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ کنیم.

    من و تو حق داریم در برابر هم قدعلم کنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم.

    بی‌آن‌که قصد تحقیر هم را داشته باشیم .

    عزیز من! بیا متفاوت باشیم”
    چهل نامه کوتاه به همسرم - نادر ابراهيمي



Rss