“شاید خواننده تعجب کند از اینکه اینطور صریح از بی مایگی خودم حرف می زنم،اما باید به یادش بیاورم که صراحت فضیلتی است که بیش از هر کس برازنده آدم مرده است. در دوران حیات، چشمهای فضول افکار عمومی، تعارض منافع، جدال بی امان حرص و آز، آدم را ناچار میکند ژنده پاره های کهنه اش را مخفی کند، وصله ها و شکاف ها را از این و آن بپوشاند، و افشاگریهایی را که پیش وجدان خودش می کند،از عالم و آدم پنهان نگاه دارد. بزرگترین امتیاز این کار وقتی معلوم می شود که آدم در عین فریب دادن دیگران خود را هم فریب می دهد و به این ترتیب خودش را از شرمساری، که وضعیت بسیار عذاب آوری است و همچنین از ریاکاری که از معایب بسیار زشت است، معاف می کند. اما در عالم مرگ، چقدر چیزها متفاوت است، چقدر آدم آسوده است! چه آزادیی! چه شکوهی دارد آن دم که خرقه را دور می اندازی، پیرهن پر زرق و برق را به مزبله پرت می کنی، خودت را لایه لایه باز می کنی، رنگ و بزک را می شویی، و رک و راست اعتراف می کنی که چه بودی و چه نتوانستی باشی. آخر، از همه چیز گذشته، نه همسایه ای داری، نه دوستی، نه دشمنی، نه آشنایی، نه غریبه ای، نه مخاطبی، مطلقاً هیچ. همین که پا به قلمرو مرگ می گذاری نگاه نافذ و قضاوتگر افکار عمومی قدرتش را از دست می دهد. البته انکار نمی کنم که این نگاه گاهی اوقات به این طرف هم سر می کشد و داوری خودش را می کند، اما ما آدمهای مرده، چندان اهمیتی به این داوریها نمی دهیم. شما که زنده اید باور کنید، در این دنیا هیچ چیز به وسعت بی اعتنایی ما نیست.”
―
Machado de Assis,
Memórias póstumas de Brás Cubas