Parisa Ak > Parisa's Quotes

Showing 1-9 of 9
sort by

  • #1
    محمدرضا شفیعی کدکنی
    “ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران
    بیداری ستاره در چشم جویباران
    آیینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل
    لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران
    بازآ که در هوایت خاموشی جنونم
    فریاد ها برانگیخت از سنگ کوه ساران
    ای جویبار جاری! زین سایه برگ مگریز
    کاین گونه فرصت از کف دادند بی شماران
    گفتی: به روزگاران مهری نشسته گفتم
    بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران
    بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز
    زین عاشق پشیمان سرخیل شرمساران
    پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
    دیوار زندگی را زین گونه یادگاران
    وین نغمه ی محبت بعد از من و تو ماند
    تا در زمانه باقی ست آواز باد و باران”
    محمدرضا شفیعی کدکنی

  • #2
    مهدی اخوان ثالث
    “قاصدک! هان، چه خبر آوردي؟
    از کجا، وز که خبر آوردي؟
    خوش خبر باشي، امّا، امّا
    گرد بام و در من
    بي ثمر مي گردي.
    انتظار خبري نيست مرا
    نه زياري نه ز ديّاري ، باري،
    برو آنجا که بود چشمي و گوشي با کس،
    برو آنجا که ترا منتظرند.
    قاصدک!
    در دل من همه کورند و کرند.
    دست بردار از اين در وطن خويش غريب.
    قاصدک تجربه هاي همه تلخ،
    با دلم مي گويد
    که دروغي تو، دروغ
    که فريبي تو، فريب.
    قاصدک! هان، ولي ...
    راستي آيا رفتي با باد؟
    با توام، آي کجا رفتي؟ آي...!
    راستي آيا جايي خبري هست هنوز؟
    مانده خاکستر گرمي، جايي؟
    در اجاقي- طمع شعله نمي بندم - اندک شرري هست هنوز؟
    قاصدک!
    ابرهاي همه عالم شب و روز
    در دلم مي گريند ...”
    مهدی اخوانِ ثالث

  • #3
    محمدرضا شفیعی کدکنی
    “طفلی به نام شادی، دیریست گم شده ست/ با چشم های روشن براق/ با گیسویی بلند به بالای آرزو/ هر کس ازو نشانی دارد ما را کند خبر/ این هم نشان ما :/ یک سو خلیج فارس / سوی دگر خزر”
    محمد رضا شفیعی کدکنی

  • #4
    هوشنگ ابتهاج
    “گفتمش:
    ـ «شیرین‌ترین آواز چیست؟»
    چشم غمگینش به‌رویم خیره ماند،
    قطره‌قطره اشکش از مژگان چکید،
    لرزه افتادش به گیسوی بلند،
    زیر لب، غمناک خواند:
    ـ «نالۀ زنجیرها بر دست من!»
    گفتمش:
    ـ «آنگه که از هم بگسلند . . .»
    خندۀ تلخی به لب آورد و گفت:
    ـ «آرزویی دلکش است، اما دریغ
    بختِ شورم ره برین امید بست!
    و آن طلایی زورق خورشید را
    صخره‌های ساحل مغرب شکست! . . .»
    من به‌خود لرزیدم از دردی که تلخ
    در دل من با دل او می‌گریست.
    گفتمش:
    ـ «بنگر، درین دریای کور
    چشم هر اختر چراغ زورقی ست!»
    سر به سوی آسمان برداشت، گفت:
    ـ «چشم هر اختر چراغ زورقی‌ست،
    لیکن این شب نیز دریایی‌ست ژرف!
    ای دریغا شبروان! کز نیمه‌راه
    می‌کشد افسونِ شب در خوابشان . . .»
    گفتمش:
    ـ «فانوس ماه
    می‌دهد از چشم بیداری نشان . . .»
    گفت:
    ـ «اما، در شبی این‌گونه گُنگ
    هیچ آوایی نمی‌آید به‌گوش . . .»
    گفتمش:
    ـ «اما دل من می‌تپید.
    گوش کُن اینک صدای پای دوست!»
    گفت:
    ـ «ای افسوس! در این دام مرگ
    باز صید تازه‌ای را می‌برند،
    این صدای پای اوست . . .»
    گریه‌ای افتاد در من بی‌امان.
    در میان اشک‌ها، پرسیدمش:
    ـ «خوش‌ترین لبخند چیست؟»
    شعله‌ای در چشم تاریکش شکفت،
    جوش خون در گونه‌اش آتش فشاند،
    گفت:
    ـ «لبخندی که عشق سربلند
    وقت مُردن بر لبِ مردان نشاند!»
    من زجا برخاستم،
    بوسیدمش.”
    هوشنگ ابتهاج, آینه در آینه

  • #5
    Sohrab Sepehri
    “زندگی رسم خوشایندی است
    زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
    پرشی دارد اندازه عشق
    زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود
    زندگی جذبه دستی است که می چیند
    زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
    زندگی بعد درخت است به چشم حشره
    زندگی تجربه شب پره در تاریکی است
    زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
    زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد
    زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست
    خبر رفتن موشک به فضا
    لمس تنهایی ماه
    فکر بوییدن گل در کره ای دیگر
    زندگی شستن یک بشقاب است
    زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است
    زندگی مجذور اینه است
    زندگی گل به توان ابدیت
    زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
    زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست”
    سهراب سپهری

  • #6
    هوشنگ ابتهاج
    “ارغوان

    شاخه‌ی هم‌خون جدامانده‌ی من

    آسمان تو چه رنگ‌ست امروز؟

    آفتابی‌ست هوا
    یا گرفته‌ست هنوز؟

    من درین گوشه
    که از دنیا بیرون‌ست

    آسمانی به سرم نیست
    از بهاران خبرم نیست

    آنچه میبینم
    دیوار است

    آه
    این سخت سیاه
    آنچنان نزدیک‌ست
    که چو برمی‌کشم از سینه نفس
    نفسم را برمی‌گرداند

    ره چنان بسته
    که پرواز نگه
    در همین یک قدمی می‌ماند

    کور سویی ز چراغی رنجور
    قصه‌پرداز شب ظلمانی‌ست

    نفسم می‌گیرد
    که هوا هم اینجا زندانی‌ست

    هرچه با من اینجاست
    رنگ رخ باخته است

    آفتابی هرگز
    گوشه‌ی چشمی هم
    بر فراموشی این دخمه نیانداخته است

    اندرین گوشه‌ی خاموش فراموش شده

    کز دم سردش هر شمعی خاموش شده

    یاد رنگینی در خاطر من
    گریه می‌انگیزد

    ارغوانم آنجاست

    ارغوانم تنهاست

    ارغوانم دارد می‌گرید

    چون دل من که چنین خون‌آلود
    هر دم از دیده فرو می‌ریزد

    ارغوان

    این چه رازی‌ست که هربار بهار
    با عزای دل ما می‌آید؟
    که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است‌؟

    اینچنین بر جگر سوختگان
    داغ بر داغ می‌افزاید

    ارغوان

    پنجه‌ی خونین زمین

    دامن صبح بگیر
    وز سواران خرامنده‌ی خورشید بپرس

    کِی برین دره غم می‌گذرند؟

    ارغوان

    خوشه‌ی خون

    بامدادان که کبوترها
    بر لب پنجره‌ی باز سحر
    غلغله می‌آغازند

    جان گلرنگ مرا

    بر سر دست بگیر
    به تماشاگه پرواز ببر

    آه بشتاب

    که هم‌پروازان
    نگران غم هم‌پروازند

    ارغوان

    بیرق گلگون بهار

    تو برافراشته باش

    شعر خون‌بار منی

    یاد رنگین رفیقانم را
    بر زبان داشته باش

    تو بخوان نغمه ناخوانده‌ی من

    ارغوان
    شاخه‌ی هم‌خون جدامانده‌ی من”
    هوشنگ ابتهاج, راهی و آهی

  • #7
    فریدون مشیری
    “وای جنگل را بیابان میکنند ...


    از همان روزی که دست حضرت قابیل

    گشت آلوده به خون حضرت هابیل

    از همان روزی که فرزندان آدم

    زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید

    آدمیت مرد

    گرچه آدم زنده بود

    از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

    از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

    آدمیت مرده بود

    بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب

    گشت و گشت

    قرنها از مرگ آدم هم گذشت

    ای دریغ

    آدمیت برنگشت

    قرن ما

    روزگار مرگ انسانیت است

    سینه دنیا ز خوبی ها تهی است

    صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است

    صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست

    قرن موسی چمبه هاست

    روزگار مرگ انسانیت است

    من که از پژمردن یک شاخه گل

    از نگاه ساکت یک کودک بیمار

    از فغان یک قناری در قفس

    از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار

    اشک در چشمان و بغضم در گلوست

    وندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست

    مرگ او را از کجا باور کنم

    صحبت از پژمردن یک برگ نیست

    وای جنگل را بیابان میکنند

    دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند

    هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

    آنچه این نامردان با جان انسان میکنند

    صحبت از پژمردن یک برگ نیست

    فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

    فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

    فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

    در کویری سوت و کور

    در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

    صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

    گفتگو از مرگ انسانیت است”
    فریدون مشیری

  • #8
    Alice Walker
    “The Nature of This Flower Is to Bloom

    Rebellious. Living.
    Against the Elemental Crush.
    A Song of Color
    Blooming
    For Deserving Eyes.
    Blooming Gloriously
    For its Self.”
    Alice Walker

  • #9
    مهدی اخوان ثالث
    “خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز
    هر طرف می سوزد این آتش
    پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
    من به هر سو می دوم گریان
    در لهیب آتش پر دود
    وز میان خنده هایم تلخ
    و خروش گریه ام ناشاد
    از دورن خسته ی سوزان
    می کنم فریاد ، ای فریاد ! ی فریاد
    خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم
    همچنان می سوزد این آتش
    نقشهایی را که من بستم به خون دل
    بر سر و چشم در و دیوار
    در شب رسوای بی ساحل
    وای بر من ، سوزد و سوزد
    غنچه هایی را که پروردم به دشواری
    در دهان گود گلدانها
    روزهای سخت بیماری
    از فراز بامهاشان ، شاد
    دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
    بر من آتش به جان ناظر
    در پناه این مشبک شب
    من به هر سو می دوم ، گ
    گریان ازین بیداد
    می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
    وای بر من ، همچنان می سوزد این آتش
    آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
    و آنچه دارد منظر و ایوان
    من به دستان پر از تاول
    این طرف را می کنم خاموش
    وز لهیب آن روم از هوش
    ز آندگر سو شعله برخیزد ، به گردش دود
    تا سحرگاهان ، که می داند که بود من شود نابود
    خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
    صبح از من مانده بر جا مشت خکستر
    وای ، ایا هیچ سر بر می کنند از خواب
    مهربان همسایگانم از پی امداد ؟
    سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
    می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد ”
    مهدی اخوان ثالث / Mehdi Akhavan Sales



Rss
All Quotes



Tags From Parisa’s Quotes