Home
My Books
Browse ▾
Recommendations
Choice Awards
Genres
Giveaways
New Releases
Lists
Explore
News & Interviews
Genres
Art
Biography
Business
Children's
Christian
Classics
Comics
Cookbooks
Ebooks
Fantasy
Fiction
Graphic Novels
Historical Fiction
History
Horror
Memoir
Music
Mystery
Nonfiction
Poetry
Psychology
Romance
Science
Science Fiction
Self Help
Sports
Thriller
Travel
Young Adult
More Genres
Community ▾
Groups
Quotes
Ask the Author
Sign In
Join
Sign up
View profile
Profile
Friends
Groups
Discussions
Comments
Reading Challenge
Kindle Notes & Highlights
Quotes
Favorite genres
Friends’ recommendations
Account settings
Help
Sign out
Home
My Books
Browse ▾
Recommendations
Choice Awards
Genres
Giveaways
New Releases
Lists
Explore
News & Interviews
Genres
Art
Biography
Business
Children's
Christian
Classics
Comics
Cookbooks
Ebooks
Fantasy
Fiction
Graphic Novels
Historical Fiction
History
Horror
Memoir
Music
Mystery
Nonfiction
Poetry
Psychology
Romance
Science
Science Fiction
Self Help
Sports
Thriller
Travel
Young Adult
More Genres
Community ▾
Groups
Quotes
Ask the Author
Sude Iraji
> Sude's Quotes
Showing 1-6 of 6
sort by
date added
favorite
random
like
#1
“هميشه مي خواستم بدانم مرز احساس و منطق كجا تعيين ميشود.در آلمان فهميدم كه مرز احساس و منطق در فرهنگ تعيين مي شود.در درازاي تاريخ.آلماني ها كانت دارند و ما حافظ.”
―
عباس معروفی,
تماماً مخصوص
60 likes
like
#2
“آفتاب را دوست دارم
به خاطر پیراهنات روی طناب رخت
باران را
اگر که میبارد
بر چتر آبی تو
و چون تو نماز میخوانی
من خداپرست شدهام”
―
بیژن نَجدی
94 likes
like
#3
“-گفتي نهال از طوفان ميهراسد.
-واينك بباليد، نورستهترين نهالان!
كه تهاجم بر باد رفت.
-سياهترين ماران ميرقصند.
-و برهنه شويد، زيباترين پيكرها!
كه گزيدن نوازش شد”
―
سهراب سپهري
15 likes
like
#4
“چرا مرا
با ظرفهاي شكسته مقايسه ميكني
من كه هنوز ميتوانم تو را صدا كنم
من كه هنوز برگ زرد را نشانهي پاييز ميدانم
تنها گاهي از نااميدي
با افسوس آهي ميكشم
سپس پنجره را در سرما ميبندم
هنوز تفاوت ميوههاي تابستاني و زمستاني را
ميدانم
همانطور كه ميان اتاق ايستاده بودم
سال تحويل شد
دو سه پرنده به سرعت پر زدند
سپس در افق گم شدند
سپس پيري من و تو آغاز شد
ماهيان قرمز سفرهي هفت سين
با دهان باز
با تعجب ابدي ما را نگاه ميكردند
بر جامههاي نو روح افسردهي ما
دوخته شده بود
تو را سه بار خواندم
نميشنيدي
پنجره را گشودي
گفتم: هياهو نيست، شهر خلوت است
ما تنها در اين شهر هستيم
تا غروب فردا فقط يكديگر را
نگاه كرديم و گريستيم
گفته بودي: شايد معجزهاي رخ دهد
تا ما اين خانه را ترك گوييم”
―
احمدرضا احمدی
34 likes
like
#5
“داشتم از این شهر می رفتم
صدایم کردی
جا ماندم
از کشتی ای که رفت و غرق شد
البته
این فقط می تواند یک قصه باشد
در این شهر دود و آهن
دریا کجا بود
که من بخواهم سوار کشتی شوم و
تو صدایم کنی
فقط می خواهم بگویم
تو نجاتم دادی
تا اسیرم کنی”
―
رسول یونان
93 likes
like
#6
“وقتی خدا میخواست تو را بسازد چه حال خوشی داشت
چه حوصله یی
این موها
این چشم ها
من همه ی این ها را دوست دارم.میفهمی؟”
―
عباس معروفی
68 likes
All Quotes
Welcome back. Just a moment while we sign you in to your Goodreads account.