Sude Iraji > Sude's Quotes

Showing 1-6 of 6
sort by

  • #1
    عباس معروفی
    “هميشه مي خواستم بدانم مرز احساس و منطق كجا تعيين ميشود.در آلمان فهميدم كه مرز احساس و منطق در فرهنگ تعيين مي شود.در درازاي تاريخ.آلماني ها كانت دارند و ما حافظ.”
    عباس معروفی, تماماً مخصوص

  • #2
    بیژن نجدی
    “آفتاب را دوست دارم
    به خاطر پیراهن‌ات روی طناب رخت
    باران را
    اگر که می‌بارد
    بر چتر آبی تو
    و چون تو نماز می‌خوانی
    من خداپرست شده‌ام”
    بیژن نَجدی

  • #3
    Sohrab Sepehri
    “-گفتي نهال از طوفان مي‌هراسد.
    -واينك بباليد، نورسته‌ترين نهالان!
    كه تهاجم بر باد رفت.
    -سياه‌ترين ماران مي‌رقصند.
    -و برهنه شويد، زيباترين پيكرها!
    كه گزيدن نوازش شد”
    سهراب سپهري

  • #4
    احمدرضا احمدی
    “چرا مرا
    با ظرف‌هاي شكسته مقايسه مي‌كني
    من كه هنوز مي‌توانم تو را صدا كنم
    من كه هنوز برگ زرد را نشانه‌ي پاييز مي‌دانم
    تنها گاهي از نااميدي
    با افسوس آهي مي‌كشم
    سپس پنجره را در سرما مي‌بندم
    هنوز تفاوت ميوه‌هاي تابستاني و زمستاني را
    مي‌دانم
    همان‌طور كه ميان اتاق ايستاده بودم
    سال تحويل شد
    دو سه پرنده به سرعت پر زدند
    سپس در افق گم شدند
    سپس پيري من و تو آغاز شد
    ماهيان قرمز سفره‌ي هفت سين
    با دهان باز
    با تعجب ابدي ما را نگاه مي‌كردند
    بر جامه‌هاي نو روح افسرده‌ي ما
    دوخته شده بود
    تو را سه بار خواندم
    نمي‌شنيدي
    پنجره را گشودي
    گفتم: هياهو نيست، شهر خلوت است
    ما تنها در اين شهر هستيم
    تا غروب فردا فقط يكديگر را
    نگاه كرديم و گريستيم
    گفته بودي: شايد معجزه‌اي رخ دهد
    تا ما اين خانه را ترك گوييم”
    احمدرضا احمدی

  • #5
    رسول یونان
    “داشتم از این شهر می رفتم
    صدایم کردی
    جا ماندم
    از کشتی ای که رفت و غرق شد
    البته
    این فقط می تواند یک قصه باشد
    در این شهر دود و آهن
    دریا کجا بود
    که من بخواهم سوار کشتی شوم و
    تو صدایم کنی
    فقط می خواهم بگویم
    تو نجاتم دادی
    تا اسیرم کنی”
    رسول یونان

  • #6
    عباس معروفی
    “وقتی خدا میخواست تو را بسازد چه حال خوشی داشت
    چه حوصله یی
    این موها
    این چشم ها
    من همه ی این ها را دوست دارم.میفهمی؟”
    عباس معروفی



Rss