Home
My Books
Browse ▾
Recommendations
Choice Awards
Genres
Giveaways
New Releases
Lists
Explore
News & Interviews
Genres
Art
Biography
Business
Children's
Christian
Classics
Comics
Cookbooks
Ebooks
Fantasy
Fiction
Graphic Novels
Historical Fiction
History
Horror
Memoir
Music
Mystery
Nonfiction
Poetry
Psychology
Romance
Science
Science Fiction
Self Help
Sports
Thriller
Travel
Young Adult
More Genres
Community ▾
Groups
Quotes
Ask the Author
Sign In
Join
Sign up
View profile
Profile
Friends
Groups
Discussions
Comments
Reading Challenge
Kindle Notes & Highlights
Quotes
Favorite genres
Friends’ recommendations
Account settings
Help
Sign out
Home
My Books
Browse ▾
Recommendations
Choice Awards
Genres
Giveaways
New Releases
Lists
Explore
News & Interviews
Genres
Art
Biography
Business
Children's
Christian
Classics
Comics
Cookbooks
Ebooks
Fantasy
Fiction
Graphic Novels
Historical Fiction
History
Horror
Memoir
Music
Mystery
Nonfiction
Poetry
Psychology
Romance
Science
Science Fiction
Self Help
Sports
Thriller
Travel
Young Adult
More Genres
Community ▾
Groups
Quotes
Ask the Author
Atiyeh
> Atiyeh's Quotes
Showing 1-2 of 2
sort by
date added
favorite
random
like
#1
“
نفسم گرفت ازين شب در اين حصار بشكن
در اين حصار جادويي روزگار بشكن
چو شقايق از دل سنگ برآر رايت خون
به جنون صلابت صخره ي كوهسار بشكن
تو كه ترجمان صبحي به ترنم و ترانه
لب زخم ديده بگشا صف انتظار بشكن
... سر آن ندارد امشب كه برآيد آفتابي؟
تو خود آفتاب خود باش و طلسم كار بشكن
بسراي تا كه هستي كه سرودن است بودن
به ترنمي دژ وحشت اين ديار بشكن
شب غارت تتاران همه سو فكنده سايه
تو به آذرخشي اين سايه ي ديوسار بشكن
ز برون كسي نيايد چو به ياري تو اينجا
تو ز خويشتن برون آ سپه تتار بشكن
”
―
محمدرضا شفیعی کدکنی
142 likes
like
#2
“هيچ كس در خانواده ی ما لب ندارد.دست كم در رگ چينی من چنين است.فقط من هستم
كه لب دارم،آن هم چه لبی.لب هايی كه آنقدر گنده است كه راه نفسم را بند می آورد.هر كدام از
عكس های يادگاری خانوادگی مان را كه نگاه كنيد،برادرها و خواهرم را می بينيد كه لبخند
می زنند.چشم ندارند فقط شكافی نازك.لب هم ندارند فقط دندان.غير از من كه چشم های درشت
ورقلنبيده دارم كه نمی بينيد شان.چون عينك دسته شاخی پروانه ای زده ام.دهانم را
هم بسته ام كه لب هايم گنده به نظر نرسد.مادرم می گويد:"كاری از
".دستت بر نمی آيد.لب های پدر اهل هاوايی ات را به ارث برده ای
كاش موسيقی آن ها را ياد می گرفتم.كاش ترانه های هاوايی را بلد بودم نه مثل
عموهايم كه هر وقت مست می شدند، زير لبی زمزمه كنم.كاش می توانستم موقع رقص
پاهايم را چنان تا كنم كه معلم رقص هولا به پشت پايم نزند.كاش می توانستم با دست هايم
قصه بگويم و با كپل های لرزان جزيره را بجنبانم، آن وقت دلم نمی سوخت.اما چيزی
.كه از بابام به من رسيد همين لب های بی قواره ی گنده است
برادرم بوزی می گويد:"لب يوپه په."حتی عكس های مجله ی"نشنال جئوگرافيك"را
.نشانم می دهد كه زن هايی كه همه چيزشان معلوم است توی لب شان بشقاب و نعلبكی كرده اند
".می گويم:"اولاٌ كه يوپه په نيستند.اوبانگی هستند
".می گويد:"چه فرقی می كند؟ هر دو يكی هستند
.تمرين و ورزش را آغاز می كنيم
هر روز صبح كه بيدار می شوم لب هايم را محكم به هم فشار می دهم كه خيلی گنده نشود.بعد
به برادرم بنجی كمك می كنم كه بينی اش از جا در نرود.می گويم:"بينی ات را اينطور
بگير وسط انگشت هايت تا پخ نشود.اگر بينی درست و حسابی و خوشگل می خواهی بهتر است
".به حرف من گوش كنی
.نمی داند باور كند يا باور نكند.اما می ترسد که ادامه ندهد
از عكاس مدرسه می خواهم لب مرا پاك كند.دوست دخترم به من می گويد كه او
می تواند همه چيز را پاك كند.فقط از آدم مي پرسد چطور؟ چرا و چطورش
.را نمی دانم.می گويد:"لب های توكه خيلی قشنگ است!"اما به هر حال كار خودش را می كند
با عكس به خانه می روم.می دانم آن را را كجا بگذارم.توی هال كه همه سر راه دست شويی
و حمام از آن رد می شوند.همان جايی كه لب های قبلی ام آويزان بود.می خواهم بدهم از
روی اين عكس پنجاه تا چاپ كنند و برای عمه و خاله و دايی و زن دايی بفرستم و برای
.يادگاری به دوستانم بدهم
وقتی نفس بريده و تب آلود به خانه می رسم، عكس را در هوا تكان
"می دهم.مادرم نگاهی می كند و می گويد:"ماهلانی سر لب هايت چه بلايی آمده؟
"می گويم:"چيزی نشده.نمی خواهی عكس مرا قاب بگيری؟”
―
ژوزه ساراماگو
5 likes
All Quotes
Welcome back. Just a moment while we sign you in to your Goodreads account.