Mahshid > Mahshid's Quotes

Showing 1-12 of 12
sort by

  • #1
    Jalal Al-e Ahmad
    “ماها تو این زندکی تنگمون هی پاهامون به هم میپیچه و رو سر و کولِ هم زمین میخوریم . و خیال میکنیم تقصیر اون یکیه . غافل از اینکه این زندگیمونه که تنگه و ماها رو به جون همدیگه میندازه”
    جلال آل احمد \ jalal ale ahmad, سه تار

  • #2
    José Mauro de Vasconcelos
    “در خانه ما فقر به اندازه ای بود که آدم خیلی زود یاد می گرفت چیزی را تلف نکند، هرچیزی پول می برد، گران بود.”
    José Mauro de Vasconcelos, درخت زیبای من

  • #3
    José Mauro de Vasconcelos
    “برای کشتن که حتما لازم نیست انسان هفت تیر بوک جونز را بردارد و تق تق، شلیک کند! من به این طرز کشتن معتقد نیستم. انسان می تواند کسی را در قلبش بکشد. اگر انسان از دوست داشتن کسی دست بردارد، او را در قلب خود کشته است. سر آخر هم که او خودش روزی خواهد مرد”
    José Mauro de Vasconcelos, درخت زیبای من

  • #4
    José Mauro de Vasconcelos
    “دیگر به راستی می دانستم درد یعنی چه. درد به معنای کتک خوردن تا حد بیهوشی نبود. بریدن پا بر اثر یک تکه شیشه و بخیه زدن در داروخانه نبود. درد یعنی چیزی که دل آدم را در هم می شکند و انسان ناگزیر است با آن بمیرد بدون آنکه بتواند رازش را برای کسی تعریف کند.، دردی که انسان را بدون قدرت دست و سر باقی می گذارد و انسان حتی یارای آن را ندارد که سرش را روی بالشت حرکت دهد. ”
    Jose Mauro De Vasconcelos , O Meu Pé de Laranja Lima

  • #5
    مهدی اخوان ثالث
    “لحظه ی دیدار نزدیک است
    باز من دیوانه ام ، مستم
    باز می لرزد ، دلم ، دستم
    باز گویی در جهان دیگری هستم
    های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
    های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
    و آبرویم را نریزی ، دل
    ای نخورده مست
    لحظه ی دیدار نزدیک است”
    مهدی اخوان ثالث / Mehdi Akhavan Sales

  • #6
    مهدی اخوان ثالث
    “هی فلانی! زندگی شاید همین باشد؟
    یک فریب ساده و کوچک
    آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
    جز برای او و جز با او نمی خواهی.
    من گمانم زندگی باید همین باشد.”
    اخوان ثالث

  • #7
    مهدی اخوان ثالث
    “با تو دارد گفت و گو شوريده‏ي مستي
    -مستم و دانم كه هستم من-
    اي همه هستي ز تو، آيا تو هم هستي؟”
    مهدی اخوان ثالث / Mehdi Akhavan Sales

  • #8
    مهدی اخوان ثالث
    “خوشا با خود نشستن نرم نرمک اشکی افشاندن زدن پیمانه ای دور از گرانان هر شبی کنج شبستانی”
    مهدی اخوان ثالث

  • #9
    Fyodor Dostoevsky
    “But how could you live and have no story to tell?”
    Fyodor Dostoevsky, White Nights

  • #10
    Fyodor Dostoevsky
    “My God, a moment of bliss. Why, isn't that enough for a whole lifetime?”
    Fyodor Dostoevsky, White Nights

  • #11
    Fyodor Dostoevsky
    “It was a wonderful night, such a night as is only possible when we are young, dear reader.”
    Fyodor Dostoevsky, White Nights

  • #12
    Fyodor Dostoevsky
    “Grandmother was always regretting the old days-she was younger in old days,and the sun was warmer in old days,and cream did not turn so sour in old days-it was always the old days!”
    Fyodor Dostoevsky , White Nights



Rss