Atefeh Ntgh > Atefeh's Quotes

Showing 1-3 of 3
sort by

  • #1
    رضا براهنی
    “شتاب کردم که آفتاب بیاید
    نیامد
    دویدم از پیِ دیوانه‌ای که گیسوانِ بلوطش را به سِحرِ گرمِ مرمرِ لُمبرهایش می‌ریخت
    که آفتاب بیاید
    نیامد
    به روی کاغذ و دیوار و سنگ و خاک نوشتم که تا نوشته بخوانند
    که آفتاب بیاید
    نیامد
    چو گرگ زوزه کشیدم، چو پوزه در شکمِ روزگارِ خویش دویدم
    شبانه روز دریدم، دریدم
    که آفتاب بیاید
    نیامد
    چه عهدِ شومِ غریبی! زمانه صاحبِ سگ؛ من سگش
    چو راندم از درِ خانه ز پشت بامِ وفاداری درون خانه پریدم که آفتاب بیاید
    نیامد
    کشیده‌ها به رُخانم زدم به خلوتِ پستو
    چو آمدم به خیابان
    دو گونه را چُنان گدازه‌ی پولاد سوی خلق گرفتم که آفتاب بیاید
    نیامد
    اگرچه هق هقم از خواب، خوابِ تلخ برآشفت خوابِ خسته و شیرین بچه‌های جهان را
    ولی گریستن نتوانستم
    نه پیشِ دوست نه در حضور غریبه نه کنجِ خلوتِ خود گریستن نتوانستم
    که آفتاب بیاید
    نیامد”
    رضا براهنی, خطاب به پروانه‌ها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم

  • #2
    نصرت رحمانی
    “بگذار هرچه نمی خواهند
    بگوییم

    بگذار هرچه نمی خواهیم
    بگویند

    باران که بیاید
    از دست چترها
    کاری بر نمی آید

    ما اتفاقی هستیم
    که افتاده ایم”
    نصرت رحمانی

  • #3
    نصرت رحمانی
    “یک زمان
    در یک مکان
    با مرگ میعاد خواهم داشت
    کاش
    آن زمان و آن مکان
    اینجا و اکنون بود.”
    نصرت رحمانی Nosrat Rahmani



Rss