Sirsaeid > Sirsaeid's Quotes

Showing 1-26 of 26
sort by

  • #1
    Leo Tolstoy
    “Everyone thinks of changing the world, but no one thinks of changing himself.”
    Leo Tolstoy

  • #2
    Leo Tolstoy
    “All happy families are alike; each unhappy family is unhappy in its own way.”
    Leo Tolstoy , Anna Karenina

  • #3
    Leo Tolstoy
    “If you look for perfection, you'll never be content.”
    Leo Tolstoy, Anna Karenina

  • #4
    Sadegh Hedayat
    “آیا اتاق من یک تابوت نبود؟ رخت خوابم سردتر از گور نبود؟ رخت خوابی که همیشه افتاده بود و مرا دعوت به خوابیدن می کرد ـ چند ین بار این فکر برایم آمده بود که در تابوت هستم ـ شب ها به نظرم اتاقم کوچک میشد و مرا فشار می داد، آیا در گور همین احساس را نمی کنند؟ آیا کسی از احساسات بعد از مرگ خبر دارد؟ اگر چه خون در بدن می ایستد و بعد از یک شبانه روز بعضی از اعضای بدن شروع به تجزیه شدن می کنند، ولی تا مدتی بعد از مرگ موی سر و ناخن می روید. آیا احساسات و فکر هم بعد از ایستادن قلب از بین می روند و یا تا مدتی باقی مانده خونی که در عروق کوچک هست زنده گی مبهمی دنبال می کنند؟ حس مرگ خودش ترس ناک است چه برسد به آن که حس بکنند که مرده اند! پیر های هستند که با لب خند می میرند، مثل این که خواب به خواب می روند و یا پیه سوزی که خاموش می شود. اما یک نفر جوان قوی که ناگهان می میرد و همه ی قوای بدنش تا مدتی بر ضد مرگ می جنگند آیا چه احساساتی خواهد کرد؟”
    صادق هدایت
    tags: death

  • #5
    Sadegh Hedayat
    “زندگی با خونسردی و بی اعتنایی صورتک هر کسی را به خودش ظاهر می سازد. گویا هر کسی چندین صورت با خودش دارد! بعضی ها فقط یکی از این صورتک ها را دائما استعمال می کنند که طبیعتا چرک می شود و چین و چروک می خورد. این دسته صرفه جو هستند. دسته ی دیگر صورتک های خودشان را برای زاد و رود خودشان نگه می دارند؛ و بعضی دیگر پیوسته صورتشان را تغییر می دهند ولی همین که پا به سن گذاشتند، می فهمند که این آخرین صورتک آن ها بوده و به زودی مستعمل و خراب می شود، آن وقت صورت حقیقی آن ها از پشت صورتک آخری بیرون می آید.”
    صادق هدایت

  • #6
    Sadegh Hedayat
    “ولی هیچ وقت نه مسجد و نه صدای اذان و نه وضو و اخ و تف انداختن و دولا راست شدن در مقابل یک قادر متعال و صاحب اختیار مطلق که باید به زبان عربی با او اختلاط کرد، در من تأثیری نداشته است. اگر چه سابق بر این وقتی که سلامت بودم، چند بار اجباراً به مسجد رفته ام و سعی می کردم که قلب خودم را با سایر مردم جور و هم آهنگ بکنم، ولی چشمم روی کاشی های لعابی و نقش و نگار دیوار مسجد که مرا در خواب های گوارا می برد و بی اختیار با این وسیله راه گریزی برای خودم پیدا می کردم، خیره می شد. در موقع دعا کردن چشم های خودم را می بستم و کف دستم را جلو صورتم می گرفتم. درآن شبی که برای خودم ایجاد می کردم، مثل لغاتی که بدون مسئولیت فکری در خواب تکرار من کنند، من دعا می خواندم، ولی تلفظ این کلمات از ته دل نبود، چون من بیش تر خوشم می آمد با یک نفر دوست و آشنا حرف بزنم تا با خدا، یا قادر متعال! چون خدا از سرمن زیاد بود.
    زمانی که در یک رخت خواب گرم و نم ناک خوابیده بودم همه ی این مسائل برایم به اندازه ی جوی، ارزش نداشت و در این موقع نمی خواستم بدانم که حقیقتاً خدایی وجود دارد یا این که فقط مظهر فرمان روایان روی زمین است که برای استحکام مقام الوهیت و چاپیدن رعایای خود تصور کرده اند. تصویر روی زمین را به آسمان منعکس کرده اند. فقط می خواستم بدانم که شب را به صبح می رسانم یا نه. حس می کردم که در مقابل مرگ، مذهب و ایمان و اعتقاد چه قدر سست و بچه گانه و تقریباً یک جور تفریح برای اشخاص تن درست و خوش بخت بود. در مقابل حقیقت وحشت ناک مرگ و حالات جان گذاری که طی می کردم، آن چه راجع به کیفر و پاداش روح و روز رستاخیز به من تلقین کرده بودند، یک فریب بی مزه شده بود و دعا هایی که به من یاد داده شده بودند، در مقابل ترس از مرگ هیچ تأثیری نداشت.
    نه، ترس از مرگ گریبان مرا ول نمی کرد. کسانی که درد نکشیده اند، این کلمات را نمی فهمند. به قدری حس زنده گی در من زیاد شده بود که کوچک ترین لحظه ی خوشی جبران ساعت های دراز خفقان و اضطراب را می کرد.
    می دیدم که درد و رنج وجود دارد، ولی خالی از هر گونه مفهوم و معنی بود. من میان رجاله ها یک نژاد مجهول و ناشناس شده بودم، به طوری که فراموش کرده بودند که سابق برین جزو دنیای آن ها بوده ام. چیزی که وحشت ناک بود، حس می کردم که نه زنده ی زنده هستم و نه مرده ی مرده، فقط یک مرده ی متحرک بودم که نه رابطه یی با دنیای زنده ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می کردم.”
    صادق هدایت

  • #7
    مهدی اخوان ثالث
    “لحظه ی دیدار نزدیک است
    باز من دیوانه ام ، مستم
    باز می لرزد ، دلم ، دستم
    باز گویی در جهان دیگری هستم
    های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
    های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
    و آبرویم را نریزی ، دل
    ای نخورده مست
    لحظه ی دیدار نزدیک است”
    مهدی اخوان ثالث / Mehdi Akhavan Sales

  • #8
    مهدی اخوان ثالث
    “هی فلانی! زندگی شاید همین باشد؟
    یک فریب ساده و کوچک
    آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
    جز برای او و جز با او نمی خواهی.
    من گمانم زندگی باید همین باشد.”
    اخوان ثالث

  • #9
    مهدی اخوان ثالث
    “قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
    از کجا وز که خبر آوردی ؟
    خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
    گرد بام و در من
    بی ثمر می گردی
    انتظار خبری نیست مرا
    نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
    برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
    برو آنجا که تو را منتظرند
    قاصدک
    در دل من همه کورند و کرند
    دست بردار ازین در وطن خویش غریب
    قاصد تجربه های همه تلخ
    با دلم می گوید
    که دروغی تو ، دروغ
    که فریبی تو. ، فریب
    قاصدک 1 هان ، ولی ... آخر ... ای وای
    راستی ایا رفتی با باد ؟
    با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
    راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
    مانده خکستر گرمی ، جایی ؟
    در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
    قاصدک
    ابرهای همه عالم شب و روز
    در دلم می گریند”
    مهدی اخوان ثالث / Mehdi Akhavan Sales

  • #10
    مهدی اخوان ثالث
    “خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز
    هر طرف می سوزد این آتش
    پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
    من به هر سو می دوم گریان
    در لهیب آتش پر دود
    وز میان خنده هایم تلخ
    و خروش گریه ام ناشاد
    از دورن خسته ی سوزان
    می کنم فریاد ، ای فریاد ! ی فریاد
    خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم
    همچنان می سوزد این آتش
    نقشهایی را که من بستم به خون دل
    بر سر و چشم در و دیوار
    در شب رسوای بی ساحل
    وای بر من ، سوزد و سوزد
    غنچه هایی را که پروردم به دشواری
    در دهان گود گلدانها
    روزهای سخت بیماری
    از فراز بامهاشان ، شاد
    دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
    بر من آتش به جان ناظر
    در پناه این مشبک شب
    من به هر سو می دوم ، گ
    گریان ازین بیداد
    می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
    وای بر من ، همچنان می سوزد این آتش
    آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
    و آنچه دارد منظر و ایوان
    من به دستان پر از تاول
    این طرف را می کنم خاموش
    وز لهیب آن روم از هوش
    ز آندگر سو شعله برخیزد ، به گردش دود
    تا سحرگاهان ، که می داند که بود من شود نابود
    خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
    صبح از من مانده بر جا مشت خکستر
    وای ، ایا هیچ سر بر می کنند از خواب
    مهربان همسایگانم از پی امداد ؟
    سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
    می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد ”
    مهدی اخوان ثالث / Mehdi Akhavan Sales

  • #11
    مهدی اخوان ثالث
    “ما چون دو دریچه روبروی هم
    آگاه ز هر بگو مگوی هم
    هر روز سلام و پرسش و خنده
    هر روز قرار روز آینده

    عمر آیینه بهشت اما آه
    بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

    اکنون دل من شکسته و خسته ست
    زیرا یکی از دریچه ها بسته ست
    نه مهر فسون نه ماه جادو کرد
    نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد
    نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد”
    مهدی اخوان ثالث

  • #12
    مهدی اخوان ثالث
    “با تو دارد گفت و گو شوريده‏ي مستي
    -مستم و دانم كه هستم من-
    اي همه هستي ز تو، آيا تو هم هستي؟”
    مهدی اخوان ثالث / Mehdi Akhavan Sales

  • #13
    مهدی اخوان ثالث
    “مسیحای جوانمرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین
    هوا بس ناجوانمردانه سرد است...آی
    دمت گرم و سرت خوش باد
    سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
    منم من میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
    منم من سنگ تیپاخورده رنجور
    منم دشنام پست افرینش ، نغمه ناجور
    نه از رومم ، نه از زنگم
    همان بی رنگ بی رنگم
    بیا بگشای در بگشای دلتنگم”
    مهدی اخوان ثالث, زمستان

  • #14
    فرانز كافكا
    “تنهايي بر من چنان نفوذي دارد كه هرگز خطا نمي كند”
    كافكا

  • #15
    Suzanne Collins
    “You don’t forget the face of the person who was your last hope.”
    Suzanne Collins, The Hunger Games

  • #16
    William Shakespeare
    “Love looks not with the eyes, but with the mind; And therefore is wing'd Cupid painted blind. Nor hath love's mind of any judgment taste; Wings and no eyes figure unheedy haste: And therefore is love said to be a child, Because in choice he is so oft beguil'd.”
    William Shakespeare, A Midsummer Night’s Dream

  • #17
    William Shakespeare
    “Love all, trust a few,
    Do wrong to none: be able for thine enemy
    Rather in power than use; and keep thy friend
    Under thy own life's key: be check'd for silence,
    But never tax'd for speech.”
    William Shakespeare, All's Well That Ends Well

  • #18
    William Shakespeare
    “The fool doth think he is wise, but the wise man knows himself to be a fool.”
    William Shakespeare, As You Like It

  • #19
    Simone de Beauvoir
    “She was ready to deny the existence of space and time rather than admit that love might not be eternal.”
    Simone de Beauvoir, The Mandarins

  • #20
    Paulo Coelho
    “When I had nothing to lose, I had everything. When I stopped being who I am, I found myself.”
    Paulo Coelho, Eleven Minutes

  • #21
    Jalal ad-Din Muhammad ar-Rumi
    “You were born with wings, why prefer to crawl through life?”
    Rumi

  • #22
    Albert Camus
    “Don’t walk in front of me… I may not follow
    Don’t walk behind me… I may not lead
    Walk beside me… just be my friend”
    Albert Camus

  • #23
    Jalal ad-Din Muhammad ar-Rumi
    “Let yourself be drawn by the stronger pull of that which you truly love.”
    Rumi

  • #24
    Jalal ad-Din Muhammad ar-Rumi
    “Out beyond ideas of wrongdoing
    and rightdoing there is a field.
    I'll meet you there.

    When the soul lies down in that grass
    the world is too full to talk about.”
    Rumi

  • #25
    Jalal ad-Din Muhammad ar-Rumi
    “The wound is the place where the Light enters you.”
    Rumi

  • #26
    Jalal ad-Din Muhammad ar-Rumi
    “Stop acting so small. You are the universe in ecstatic motion.”
    Rumi



Rss