Shahin > Shahin's Quotes

Showing 1-13 of 13
sort by

  • #1
    Sylvia Plath
    “گاهی اوقات مجبوریم بپذیریم که بعضی از آدم ها فقط می توانند در قلبمان بمانند نه در زندگیمان”
    Sylvia Plath

  • #2
    Samuel Beckett
    “Memories are killing. So you must not think of certain things, of those that are dear to you, or rather you must think of them, for if you don’t there is the danger of finding them, in your mind, little by little.”
    Samuel Beckett

  • #3
    “نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
    نه هرکه آیینه سازد سکندری داند
    نه هرکسی که کله کج نهاد و تند نشست
    کلاه داری و آیین سروری داند
    وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی
    وگرنه هرکه تو بینی ستمگری داند
    بباختم دل دیوانه و ندانستم
    که آدمی بچه یی شیوه پری داند
    غلام همت آن رند عاقبت سوزم
    که در گدا صفتی کیمیاگری داند
    به قد و چهره آن کس که شاه خوبان گشت
    جهان بگیرد اگر دادگستری داند
    تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
    که دوست خود روش بنده پروری داند
    هزار نکته باریک تر ز مو اینجاست
    نه هر که سر بتراشد قلندری داند
    ز شعر دلکش حافظ کسی شود آگاه
    که لطف طبع و سخن گفتن دری داند”
    حافظ

  • #4
    Voltaire
    “Judge a man by his questions rather than by his answers.”
    Voltaire

  • #5
    “I do not understand people who do not read. What are they doing in their free times?”
    Jamie Dornan

  • #6
    Saadi
    “ای دوست! همچنان دل من مهربان توست”
    سعدی, غزلیات سعدی

  • #7
    Dante Alighieri
    “دردی بزرگتر از یاد روزگار خوشی در دوران تیره روزی نیست!

    -کمدی الهی دانته، کتاب دوزخ-”
    Dante Alighieri

  • #8
    Mae West
    “You only live once, but if you do it right, once is enough.”
    Mae West

  • #9
    نادر فتوره‌چی
    “چرا کار و بار «لوس بازی» سکه شده؟
    چرا همه مثل هم حرف می‌زنند: «اون اتفاق باحاله»، «می دونی آدما»، «ای جانم»، «ازت راضی ام» و ...
    چرا زنان و دختران ادای نوزادان را در می‌آورند و مردان و پسران فقط لودگی می‌کنند؟
    چرا هیچ کس شخصیت منحصر به فردی ندارد؟
    چرا می‌ترسند مبادا با کسی بحث‌شان شود؟
    چرا وقتی به جوانی بیست و چند ساله می‌گویی «احمق»، به جای آنکه جوابت را دهد، می‌گوید :«وقت به خیر»
    چرا همه «پالت» و «پرتقال من کجایی» گوش می‌دهند؟
    چرا هیچ کس دیگر کله شقی نمی‌کند و در یک نبرد عاشقانه، رقیب را به «دوئل» فرانمی‌خواند؟
    چرا همه عاشق فوتبال و تیم «بارسا» و «یووه» شده‌اند؟
    چرا همه فقط گرافیک و بازاریابی و هنرهای تجسمی می‌خوانند؟
    چرا از میز شام و گربه و پای لاک‌زده عکس می‌گیرند؟
    چرا وقتی یک شب عادی با دوستانشان جایی می‌روند، از این اتفاق ساده ده‌ها بار عکس سلفی و دستجمعی می‌گیرند؟
    چه اتفاقی برای‌شان می‌افتد که از دیدن برنامه «خندوانه» یا طنزهای بینمک لذت می‌برند؟
    چرا همه سیبیل‌های دسته موتوری دارند و پیراهن چهارخانه و عینک‌های پت و پهن و مانتوهای چادرگل گلی و شلوارهای قرمز و سبز و کانورس و کوله می‌پوشند؟
    چرا همه چیز اینقدر گل گلی و عروسکی و ملوس شده است؟
    چرا هرکس را که می‌بینی، هفته بعدش نمایشگاه یا کارگاه متن‌خوانی یا رونمایی از کتاب دارد؟
    چرا همه داستان کوتاه می‌نویسند و شعر می‌گویند؟
    چرا اینقدر عکاس و «کارگردان اولی» زیاد شده است؟
    چرا هیچ کس رمان نمی‌نویسد؟
    چرا هر کس که بعد از مدتی کافه نشینی، احساس می‌کند که باید یا مجله ادبی-هنری تاسیس کند یا مترجم و مدرس شود؟
    چرا هیچکس نمی‌تواند چند دقیقه بدون مسخره بازی یا تقلید تکه کلام‌های باب روز، درباره هر موضوعی حرف بزند؟
    چرا سر و ته همه چیز با دو تا تحلیل و یک کاریکاتور هم می‌آید؟
    چرا همه بازاریاب و ایده‌پرداز تبلیغات شده‌اند؟
    چرا همه فکر می‌کنند کانت و هگل و افلاطون یکسری حرف‌های نامفهوم زده‌اند؟
    چرا آداب معاشرت را در حد جمع کردن حواس و نیاستادن بر سر راه دیگران و بلند بلند قهقهه نزدن در محیط عمومی، بلد نیستند؟
    چرا هیچکس، هیچ موضوعی را تا انتها پیگیری نمی‌کند؟
    چرا هیچ کس گله‌ای از رنگ قهوه‌ای وخاکستری آسمان ندارد؟
    چرا فکر می‌کنند پل طبیعت و برج میلاد آثار معماری ارزشمندی هستند؟
    چرا وقتی سگ و گربه می‌بینند، به نشانه هیجان، حرکات عجیب و اصوات نامفهوم از خودشان در می‌آورند؟
    چرا نگرانند مبادا «جدی و خشک» جلوه کنند؟
    چرا مدام احساس می‌کنند که باید به شکل اغراق شده‌ای بخندند و خوشمزه‌گی کنند؟
    چرا از واژگانی چون «شرم»، «فروتنی»،«شرافت» و ... خنده‌شان می‌گیرد؟
    چرا همه می‌ترسند کسی برنجد و ناچار خود را در گرداب خاله زنکی غرق می‌کنند؟
    چرا وحشت از «توهین»، کار را به تایید کلاشان و شارلتان‌ها انداخته است؟
    چرا اینهمه مراسم بزرگداشت این و آن برگزار می‌شود؟
    چرا همه کودک صفت شده‌اند و مدام عکس‌های چند ماهگی و کاراکترهای عروسکی و کارتونی را مرور می‌کنند؟
    چرا همه به میانجی خیریه‌ها و شیادها، با رنج‌های بشری مواجه می‌شوند؟
    چرا به شکل بیمارگونه‌ای قربان صدقه هم می‌روند؟
    چرا تیراژ کتاب‌ها 300 نسخه است؟
    چرا همه در شکستن گردن روشنفکران از حکومت سبقت می‌گیرند؟
    چرا نمی‌توانند خودفروختگی را محکوم کنند؟
    چرا هیچ موضعی ندارند؟
    و در نهایت چرا فکر می‌کنند خیلی باهوش، شریف، تاج سر بشریت و ملتی برگزیده هستند؟”
    نادر فتوره‌چی

  • #10
    “دوش می‌گفت که فردا بدهم کام دلت / سببی ساز خدایا که پشیمان نشود”
    حافظ شیرازی

  • #11
    Charles Bukowski
    “•
    هر یک از زنانی
    که زمانی
    بی تفاوت از کنارشان گذشته ای
    تمام دنیای مردی بوده اند...
    همین زن که از اتوبوس پیاده شد
    با چشمهای معمولی
    و کیفی معمولی تر
    و تو معصومش پنداشتی
    روزی
    جایی
    کسی را آتش زده...
    با همان ساقهای معمولی
    و انگشتهای کشیده
    شک ندارم
    مردی هست
    که هنوز
    در جایی از جهان
    منتظر است آن زن
    خوشبختی را در همان کیف چرم معمولی
    به خانه او ببرد...”
    Charles Bukowski

  • #12
    Johann Wolfgang von Goethe
    “من هرگز در حسرت بال پرندگان نخواهم بود. جذبه های جانم، از کتابی به کتاب دیگر و از صفحه ای به صفحه ی دیگر مرا به جاهای بسیار دورتر می برند.”
    Johann Wolfgang von Goethe, Faust

  • #13
    شهاب مقربین
    “.بیا باز فریب بخوریم
    تو فریب حرف‌های مرا و
    ...من فریب نگاه تو را
    مگر زندگی چه می‌خواهد به ما بدهد
    که تو از من چشم برداری و
    ...من نگویم
    ...که دوستت دارم”
    شهاب مقربین, سوت زدن در تاریکی



Rss