Hossein > Hossein's Quotes

Showing 1-9 of 9
sort by

  • #1
    احمد شاملو
    “هرگز از مرگ نهراسيده‌ام
    اگرچه دستان‌اش از ابتذال شکننده‌تر بود.
    هراس ِ من باري همه از مردن در سرزميني‌ست که مزد ِگورکن از بهاي ِ آزاد‌ي ِ آدمي افزون باشد”
    احمد شاملو

  • #2
    احمد شاملو
    “نه باوری، نه وطنی


    جخ امروز
    از مادر نزاده­ام
    نه
    عمر جهان بر من گذشته است.

    نزدیک­ترین خاطره­ام خاطره­ی قرن­هاست.
    بارها به خون­مان کشیدند
    به یاد آر،
    و تنها دست­آوردِ کشتار
    نان­پاره­ی بی­قاتقِ سفره­ی بی برکت ما بود.

    اعراب فریب­ام دادند
    برج موریانه را به دستان پر پینه­ی خویش بر ایشان در گشودم،
    مرا و همه­گان را بر نطع سیاه نشاندند و
    گردن زدند.
    نماز گزاردم و قتل­عام شدم
    که رافضی­ام دانستند.
    نماز گزاردم و قتل­عام شدم
    که قِرمَطی­ام دانستند.
    آن­گاه قرار نهادند که ما و برادران­مان یک­دیگر را بکشیم و
    این
    کوتاه­ترین طریق وصول به بهشت بود !

    به یاد آر
    که تنها دست­آوردِ کشتار
    جُل­پاره­ی بی­قدرِ عورت ما بود.
    خوش­بینی برادرت ترکان را آواز داد
    تو را و مرا گردن زدند.
    سفاهتِ من چنگیزیان را آواز داد
    تو را و همه­گان را گردن زدند.
    یوغِ ورزا، بر گردن­مان نهادند
    گاو­آهن بر ما بستند
    بر گُرده­مان نشستند
    و گورستانی چندان بی مرز شیار کردند
    که باز­ماندگان را
    هنوز از چشم
    خونابه روان است.

    کوچ غریب را به یاد آر
    از غربتی به غربت دیگر،
    تا جست­و­جوی ایمان
    تنها فضیلت ما باشد.
    به یاد آر:
    تاریخ ما بی­قراری بود
    نه باوری
    نه وطنی.

    نه،
    جخ امروز
    از مادر
    نزاده­ام.”
    احمد شاملو

  • #3
    احمد شاملو
    “اشک رازی ست
    لبخند رازی ست
    عشق راز‌ی ست

    اشک ِ آن شب لبخند ِ عشقم بود

    قصه نیستم که بگویی
    نغمه نیستم که بخوانی
    صدا نیستم که بشنوی
    یا چیزی چنان که ببینی
    یا چیزی چنان که بدانی

    من درد ِ مشترکم
    مرا فریاد کن ...

    درخت با جنگل سخن می ‌گوید
    علف با صحرا
    ستاره با کهکشان
    و من با تو سخن می ‌گویم

    نامت را به من بگو
    دستت را به من بده
    حرفت را به من بگو
    قلبت را به من بده
    من ریشه ‌های ِ تو را دریافته ‌ام
    با لبانت برای ِ همه لب ‌ها سخن گفته ‌ام
    و دستهایت با دستان ِ من آشناست”
    احمد شاملو

  • #4
    احمد شاملو
    “آه اگر آزادی سرودی می خواند
    کوچک
    همچون گلوگاه پرنده ای
    هیچ کجا دیواری فرو ریخته برجای نمی ماند
    سالیان بسیاری نمی بایست
    دریافتی را
    که هر ویرانه نشان از غیاب انسانی است”
    احمد شاملو

  • #5
    احمد شاملو
    “گر بدينسان زيست بايد پست
    من چه بي‌شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوايي نياويزم
    بر بلند كاج خشك كوچهء بن‌بست من

    گر بدينسان زيست بايد پاك
    من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود، چون كوه
    يادگاري جاودانه، بر تراز بي‌بقاي خاك.”
    احمد شاملو_ahmad shamlou, هوای تازه

  • #6
    احمد شاملو
    “مرا
    تو
    بي سببي
    نيستي
    به راستي
    صلت كدام قصيده اي
    اي غزل؟
    ستاره باران ِ‌كدام سلامي
    به آفتاب
    از دريچه ي تاريك؟
    كلام از نگاه تو شكل مي بندد
    خوشا نظر بازيا كه تو آغاز مي كني!
    پس ِ پشت ِ‌مردمكان ات
    فرياد كدام زنداني ست
    كه آزادي را
    به لبان برآماسيده
    گل سرخي پرتاب مي كند؟
    ورنه
    اين ستاره بازي
    حاشا
    چيزي بدهكار آفتاب نيست.
    نگاه از صداي تو ايمن مي شود
    چه مومنانه نام مرا آواز ميكني!
    و دل ات
    كبوتر ِ آشتي ست،
    درخون تپيده
    به بام ِ‌تلخ.
    با اين همه
    چه بالا
    چه بلند
    پرواز ميكني!”
    احمد شاملو

  • #7
    احمد شاملو
    “باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد
    که مادران سیاه پوش
    داغ داران زیباترین فرزندان آفتاب و باد
    هنوز از سجاده ها
    سر بر نگرفته اند ”
    احمد شاملو / Ahmad Shamlou

  • #8
    احمد شاملو
    “آن‌که می‌گوید دوستت دارم
    خُـنـیـاگر غمگینی‌ست
    که آوازش را از دست داده است

    ای کاش عشق را
    زبان ِ سخن بود

    هزار کاکلی شاد
    در چشمان توست
    هزار قناری خاموش
    در گلوی من

    عشق را
    ای کاش زبان ِ سخن بود

    آن‌که می‌گوید دوستت دارم
    دل اندُه گین شبی ست
    که مهتابش را می جوید

    ای کاش عشق را
    زبان ِ سخن بود

    هزار آفتاب خندان در خرام ِ توست
    هزار ستاره‌ی گریان
    در تمنای من

    عشق را
    ای کاش زبان ِ سخن بود”
    احمد شاملو

  • #9
    احمد شاملو
    “مرا
    تو
    بی سببی
    نيستی.
    به راستی
    صلت کدام قصيده ای
    ای غزل؟
    ستاره باران جواب کدام سلامی
    به آفتاب
    از دريچه ی تاريک؟

    کلام از نگاه تو شکل می بندد.
    خوشا نظر بازيا که تو آغازمی کنی!”
    احمد شاملو, ابراهیم در آتش



Rss