“«چیزهایی که دلم واسهشون تنگ میشد تو این دوازده سال دارن کم و کمتر میشن. در حال حاضر لیست اونقدر کوچیکه که محدود شده به کیکها و قنادیها... مثل اینکه واقعاً تو ذهنم مملکتم چکیده شده توی یه بقچه خوراکی.»
«شایدم هنوز گشنهته.»
«نه... میدونی... داشتم فکر میکردم شاید آدم وقتی چیزی رو دوست داره یا دلش براش تنگ میشه ولی نمیتونه نزدیکش باشه، آرومآروم شروع میکنه به کم کردن اهمیت اون چیز توی ذهنش. وگرنه چهطور ممکنه با دلتنگیِ دائمی شب و روز رو گذروند؟»”
―
نگار ولی زادگان,
در خاطر دو گیلاس شامپاین