Farnam > Farnam's Quotes

Showing 1-2 of 2
sort by

  • #1
    رضا براهنی
    “دق که ندانی که چیست گرفتم دق که ندانی تو خانم زیبا
    حال تمامَم از آن تو بادا گرچه ندارم خانه در این‌جا خانه در آن‌جا
    سَر که ندارم که طشت بیاری که سر دَهَمَت سر
    با توام ایرانه خانم زیبا
    شانه کنی یا نکنی آن همه مو را فرق سرت باز منم باز کنی یا نکنی باز
    آینه بنگر به پشت سر آینه بنگر به زیرزمین با تو منم خانم زیبا
    چهره اگر صدهزارسال بماند آن پشت با تو که من پشت پرده‌ام آن‌جا
    کاکل از آن سوی قاره‌ها بپرانی یا نپرانی با تو خدایی برهنه‌ام آن‌جا
    بی‌تو گدایم ببین گدای کوچه‌ی دنیا
    با توام ایرانه خانم زیبا
    خاطره‌ای از تو هیچ نیاید خویش بیایی عور بیایی
    فکری هیچم کنی هم تو کنارم با توام ای ایرانه خانم زیبا
    دق که ندانی که چیست گرفتم دق که ندانی تو خانم زیبا
    با توام ایرانه خانم زیبا
    جا نگدازی مرا که می‌دوم از خود زیرزمین! آی وطن! زن!”
    رضا براهنی

  • #2
    رضا براهنی
    “شتاب کردم که آفتاب بیاید
    نیامد
    دویدم از پیِ دیوانه‌ای که گیسوانِ بلوطش را به سِحرِ گرمِ مرمرِ لُمبرهایش می‌ریخت
    که آفتاب بیاید
    نیامد
    به روی کاغذ و دیوار و سنگ و خاک نوشتم که تا نوشته بخوانند
    که آفتاب بیاید
    نیامد
    چو گرگ زوزه کشیدم، چو پوزه در شکمِ روزگارِ خویش دویدم
    شبانه روز دریدم، دریدم
    که آفتاب بیاید
    نیامد
    چه عهدِ شومِ غریبی! زمانه صاحبِ سگ؛ من سگش
    چو راندم از درِ خانه ز پشت بامِ وفاداری درون خانه پریدم که آفتاب بیاید
    نیامد
    کشیده‌ها به رُخانم زدم به خلوتِ پستو
    چو آمدم به خیابان
    دو گونه را چُنان گدازه‌ی پولاد سوی خلق گرفتم که آفتاب بیاید
    نیامد
    اگرچه هق هقم از خواب، خوابِ تلخ برآشفت خوابِ خسته و شیرین بچه‌های جهان را
    ولی گریستن نتوانستم
    نه پیشِ دوست نه در حضور غریبه نه کنجِ خلوتِ خود گریستن نتوانستم
    که آفتاب بیاید
    نیامد”
    رضا براهنی, خطاب به پروانه‌ها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم



Rss